دی ماه یکصد سال پيش در آذربايجان چه گذشت؟/زمستان سرد و خونريز در تبريز
دی ماه یکصد سال پيش در آذربايجان چه گذشت؟
زمستان سرد و خونريز در تبريز

حكايت جنگ پنج روزه تبريز، حكايت تلخي است؛ حكايتي كه با كشتارهاي قزاقان و سالداتهاي روسيه آغاز ميشود، با مقاومت مجاهدان مشروطهخواه و غلبه آنان بر قواي روسيه ادامه پيدا ميكند و با رسيدن نيروهاي تازهنفس روس و بدون حمايت ماندن مجاهدان و خروج آنان از تبريز به پايان ميرسد. اما تلخترين بخش اين رويدادها زماني رقم خورد كه تبريز به دست نيروهاي روس افتاد و كشتار در شهر شروع شد. غير از مردم كوچه و بازار كه به خونخواهي قزاقان كشته شده و در جريان جنگ به قتل رسيدند، چند نفر از چهرههاي سرشناس مشروطهخ
حالا مگر چه ميشد شما هم ميرفتيد؟ شما هم جمع ميكرديد هر چه را داشتيد و نداشتيد و همراه ديگراني كه از تبريز بيرون رفتند، در آن اولين روزهاي زمستان 100 سال پيش، راهتان را ميكشيديد و ميرفتيد جايي ديگر. اما نه، شايد باز هم فرقي نميكرد. از آن همه آدمي كه پيش از سپيدهدم پنجم دي 1290 شمسي سوار اسبهايشان شدند و دزدانه از شهر بيرون رفتند مگر چند نفر زنده بازگشتند؟ چند نفر خانه و خانواده خود را يكبار ديگر ديدند؟ زمستان سختي بود در تبريز؛ سرد و خونريز.
ثقهالاسلام از اين خانه به آن خانه ميرفت. از خانه حاج سيدالمحققين كه نمايندگان انجمن تبريز در آن جلسه داشتند به كنسولگري روسيه ميرفت، از آنجا راهي عاليقاپو ميشد تا با اميرحشمت و ديگر سردستگان مجاهدان تبريز ديدار كند تا آنان دل به بيرون رفتن از شهر بدهند و ساعتي ديگر به ديدن ضياءالدوله ميرفت تا شايد بتواند جلوي كشتارهاي سربازان روس را در شهر بگيرد. در همين حال سه لشكر روسيه از ايروان و تفليس به سوي تبريز در حركت بودند تا كار تبريز را يكسره كنند. تبريز در آستانه سقوط بود اما انگار كسي نميخواست باور كند.
از روز جمعه 30 آذر، جنگ در تبريز شروع شد اما تهران به جاي آنكه به داد تبريزيان برسد، آنقدر گرفتار پاسخ دادن به اولتيماتوم روس بود كه فقط ميتوانست به تبريزيان تلگراف بزند و از آنان بخواهد دست از جنگ بردارند. از همان روز شروع جنگ تبريز، اوضاع تهران هم تغيير كرد. نمايندگان مجلس دوم مشروطه تا آن زمان در برابر پذيرفتن اولتيماتوم روسيه مقاومت كرده بودند. روسها هم نيروهاي خود را تا قزوين جلو آوردند و رشت و تبريز را عملا تسخير كردند. بالاخره ناظمالملك نايبالسلطنه و هيات وزرا كه از همان ابتدا در فكر مصالحه با دولت روس بودند، روز دوم دي ماه مجلس را منحل كردند. يپرمخان ارمني هم با آنان همراهي كرد. او از فرماندهان سپاه مشروطهطلبان در زمان فتح تهران و فرار محمدعليشاه بود اما اين بار به جاي حمايت از مجلس مشروطه، سربازان خود را براي خالي كردن مجلس از نمايندگان و تخته كردن درهاي آن فرستاد. در تبريز هم دستههايي از مجاهدان ارمني كه در شهر بودند به دستور او بيرون رفتند و در يكي از روستاهاي اطراف ماندند. تبريز باز هم بدون دفاع مانده بود و تهران هم يكبار ديگر، بدون مجلس مشروطه.
حكايت جنگ پنج روزه تبريز، حكايت تلخي است؛ حكايتي كه با كشتارهاي قزاقان و سالداتهاي روسيه آغاز ميشود، با مقاومت مجاهدان مشروطهخواه و غلبه آنان بر قواي روسيه ادامه پيدا ميكند و با رسيدن نيروهاي تازهنفس روس و بدون حمايت ماندن مجاهدان و خروج آنان از تبريز به پايان ميرسد. اما تلخترين بخش اين رويدادها زماني رقم خورد كه تبريز به دست نيروهاي روس افتاد و كشتار در شهر شروع شد. غير از مردم كوچه و بازار كه به خونخواهي قزاقان كشته شده و در جريان جنگ به قتل رسيدند، چند نفر از چهرههاي سرشناس مشروطهخواه شهر، پايان زندگي خود را پاي چوبهداري ديدند كه به دست روسها در زادگاهشان برپا شده بود. فقط پنج روز از سقوط تبريز گذشته بود كه چوبههاي دار برپا شد. برپا كردن چوبههاي دار فقط پنج روز طول كشيد اما مدتها وقت لازم بود تا اين بساط قتلعام جمع شود و سالها طول كشيد تا قزاقان روس از خاك ايران بيرون بروند. روز عاشوراي سال 1290 شمسي، اولين نفر قدم روي سكوي اعدام گذاشت و گردن به طنابي نهاد كه مرگ را زمزمه ميكرد. اول از همه رگهاي گردن «شيخ سليم» با سردي و زبري طناب اعدام آشنا شد و بعد يكييكي نوبت به هشت نفر ديگر رسيد كه روز پيش از آن دستگير شده بودند.
روز نهم دي 1290 همزمان بود با نهم محرم و قزاقان كه كنترل تمام تبريز را در دست داشتند بهدنبال قربانيان خود كوچه و خيابانهاي شهر را جستوجو ميكردند. ثقهالاسلام را از مقابل خانهاش بردند. يك نفر از كنسولگري روسيه با كالسكه سراغ ثقهالاسلام رفت و به او گفت جلسهاي در كنسولگري برپا شده كه او هم بايد در آن شركت كند. او ميدانست روسها از خون او نميگذرند، با اين حال سوار كالسكه شد و به كنسولگري رفت اما ديگر هيچ وقت به خانهاش بازنگشت. ثقهالاسلام در تمام دوران استبداد صغير و مقاومت تبريز در برابر نيروهاي محمدعليشاه از جنگها و درگيريهاي بسياري جان سالم به در برده بود و بهعنوان يكي از مغزهاي متفكر مشروطهخواهان در آذربايجان شناخته ميشد ولي در آن روز به دست افسران روس به اسارت درآمد.
ضياءالعلما يكي ديگر از اسراي تاسوعاي 1290 شمسي در تبريز بود. هنگام بازداشت ضياءالعلما، دايي او با نام حاج محمد قليخان همراهش بود و براي آنكه از سرنوشت اين جوان خبري براي مادرش ببرد با او همراه شد و به اين ترتيب دايي و خواهرزاده با هم به اسارت گرفته شدند.
ضياءالعلما از مشروطهخواهان جوان تبريزي بود و در دورهاي به چاپ نشريه «جريده اسلاميه» پرداخت، همينگناهها براي ريخته شدن خونش كافي بود.
آقا محمد ابراهيم قفقايچي را قزاقان در كوچه دستگير كردند. او از تاجران بنام شهر بود كه پس از به توپ بسته شدن مجلس و مقاومت تبريز در كنار مجاهدان ميجنگيد اما در جنگ عليه روسها شركت نداشت، با اين حال او هم بازداشت و به باغ شمال فرستاده شد.
دو نفر ديگر از بازداشتشدگان، فرزندان علي مسيو بودند. در آن زمان علي مسيو كه يكي از چهرههاي سرشناس مشروطهخواهان و جنگ عليه محمدعليشاه بود ديگر خودش زنده نبود اما پسر بزرگترش حاجيخان در جنگ با روسها نقش داشت و به همين دليل همراه گروه مجاهداني كه از تبريز خارج شده بودند از شهر رفته بود. با اين حال قزاقان دست از انتقام برنداشتند و وقتي دستشان به خود عليمسيو و حاجي خان نرسيد به سراغ دو پسر كوچكش حسن و قدير رفتند و آنان را به اسارت بردند. هر دو فرزند علي مسيو نوجوان بودند و هنوز سن و سالي نداشتند كه بتوانند در جنگ عليه روس شركت كنند. آنان از وحشت افتادن به دست قزاقان به خانه حاج مرتضي كه از دوستان پدرشان بود ميگريزند. اما دريغ كه حاج مرتضي خودش آنان را به دست قزاقان ميدهد.
شيخ سليم هم در همان روز به باغ شمال برده شد. او از نمايندگان انجمن تبريز بود كه در روز آغاز جنگ وقتي ديدند روسها دست از كشتار مردم كوچه و بازار برنميدارند به همراه ثقهالاسلام و چند نفر ديگر از نمايندگان به مجاهدان دستور دادند از مردم و شهر دفاع كنند و به اين ترتيب جنگ شروع شد. يكي ديگر از بازداشتشدگان بيگناه نهم دي، برادر شيخ سليم بود. او نه مشروطهخواه بود و نه مرد سياست، جرم او فقط برادري با شيخ سليم بود. البته فرداي آن روز او سرنوشتي جدا از ديگران پيدا كرد. صادقالملك آخرين زنداني آن روز بود كه او هم جرمش عضويت در انجمن ايالتي بود.
«باغ شمال» تبريز در سال 1290 انگار همان «باغ شاه» تهران در سال 1287 بود. بعد از به توپ بستن مجلس، محمدعليشاه زندانيان خود را در باغ شاه به بند كشيد و از آنان عكس گرفت، چند نفرشان را كشت، چند نفر را تبعيد كرد و چند نفر را به زندان انداخت. روسها هم زندانيانشان را به باغ شمال بردند و آنان را به استنطاق كشيدند كه چرا با قزاقان روس به جنگ برخاستند اما روسها خيلي سريعتر از محمدعليشاه براي اسراي خود تصميم گرفتند و همه آنان را غير از برادر شيخسليم، به مرگ محكوم كردند. تنها عكسي كه از آن اسرا باقي مانده است، تصويري است كه هشت بدن آويزان از چوبههاي دار را نشان ميدهد.
دهم ديماه، اولين چوبههاي دار داخل سربازخانهتبريز كه به تصرف روسها درآمده بود برپا شد. اسرا را با ارابه به سربازخانه بردند و آنان را يكي پس از ديگري از طناب انتقام حلقآويز كردند. معروف است كه ميگويند قدير پسر 16ساله علي مسيو، در آن لحظهها بسيار بيتاب بود و ثقهالاسلام براي دلداری دادن به او ميگفت: «اين بيتابي بهر چيست؟ ما را چه بهتر از اينكه در چنين روزي در دست دشمنان دين كشته شويم. رنج ما دو دقيقه بيش نيست پس از آن به يكباره خوش و آسوده خواهيم بود.»
وقتي آن هشت تن جان دادند، درهاي سربازخانه را باز كردند و مردم را براي تماشاي جنازههاي معلق در فضا به درون راه دادند.
آن هشت نفر مردند و پس از آن خوش و آسوده شدند اما مرگ آنان، تازه آغاز دوراني بود كه هر روز چند نفر از آزاديخواهان تبريز را دستگير ميكردند و به چوبه دار ميسپردند. چند روز پس از قتل عام عاشورا، صمدخان كه از دشمنان نامي آزادي بود به شهر وارد شد و در كنار قزاقان روس، كشتارهاي تازهاي را آغاز كرد.
منبع: تهران امروز
:: موضوعات مرتبط:
مقاله،
مناسبت