;




سطر اول
گاه‌نگاری‌های مهدی ابراهیم‌پور در اینترنت


نكاتي در باب انتخاب مدير آتي فرهنگ استان
نكاتي در باب انتخاب مدير آتي فرهنگ استان

مهدي ابراهيم پور



فصل پاييز است و دولت تدبير و اميد با گزارش مفصلي كه رييس‌جمهور داد و محل مناقشات و بحث‌هاي تازه‌اي شد صد روز اول را پشت سر گذاشت.

در اين صد روز از آن چه نصيب استان آذربايجان‌شرقي شد تشكيل يك جلسه درباره‌ي درياچه‌ي اروميه و در پي آن به وجود آمدن يك ستاد عريض و طويل براي نجات اين درياچه بود. وزير نيرو و رييس سازمان حفاظت محيط‌زيست هم قدم‌رنجه كردند و سري به اين طرف‌ها زدند تا از نزديك با بحران خشك شدن اروميه آشنا گردند.
 
وزير صنعت، معدن و تجارت هم سري به تبريز زد و بر استقلال مديريتي مس سونگون در آينده تاكيد كرد و فعاليت‌هاي صنعتي و اقتصادي استان را سنجيد و رفت.
 
كمي مانده به اواخر اين صد روز، اسماعيل جبارزاده رداي استانداري آذربايجان‌شرقي را بر تن كرد تا يكي از آخرين استانداران منصوب از طرف دولت تدبير و اميد لقب بگيرد. اگر تغيير در سكان هدايت دانشگاه علوم پزشكي را هم بر اين فقرات اضافه كنيم، اين صد روز سهمي چنداني نداشته استان ما از تغييراتي كه از پي هر دولتي اتفاق مي‌افتد و از تصميمات اين صد روزه هم نصيب آن چناني نداشته‌ايم.
 
فصل پاييز است و معمولاً فصل تغييرات و در اين بين هر آن در انتظار، كه چه كسي براي چه كاري برگزيده خواهد شد. در اين بين اما جايگاه‌هاي فرهنگي استان از اهميت و پيگيري خاصي برخوردارند. بيش از ده نهاد و اداره‌ي مهم دولتي استان به شكلي مستقيم به فرهنگ، هنر و تعليم و ... مربوط مي‌شوند و بخش عمده‌اي از تغييرات مديريتي استان در همين نهادها و ادارات دولتي اتفاق خواهد افتاد. از همين حجم و همچنين ميزان اثرگذاريست كه مي‌توان به اهميت اين نهادها پي برد. اداراتي چون ارشاد استان، آموزش و پرورش، دانشگاه تبريز، جهاد دانشگاهي، ميراث فرهنگي، كانون پرورش فكري، نهاد كتابخانه‌هاي عمومي و ... جايگاه‌هايي هستند كه انتخاب مديران آن هميشه محل بحث و مناقشه بوده است. صبر و شكيبايي كه دولت يازدهم در انتخاب مديران در پيش گرفته، از آن باب كه فرصت مطالعه و دقت در انتخاب را به اين دولت مي‌دهد و باعث مي‌شود افراد اميدوار باشند كه انتخاب‌ها به درستي صورت خواهد گرفت، از آفاتي هم برخوردار است.
 
اولين آفت آن داغ شدن بازار شايعه‌پراكني و دروغ‌پردازي است. گمانه‌زني‌هاي غيررسمي و بي‌جا در عرصه‌ي جامعه رواج وسيعي يافته است و هر روز گزينه‌اي بر منبري بالا رفته و خطبه‌اي به نام خود مي‌خواند. امضاء جمع كردن هم كاري شده براي خود. در اين بين عزيزاني هم هستند كه هر كس كاغذ آورده كه فلاني را تاييد كن، امضا زده‌اند كه فلاني لايق است و كاردان و مدير. حالا معلوم نيست از ميان اين همه گزينه‌ي مورد تاييد كدام كاردان‌تر است.
 
دومين آفت به راه افتادن لابي‌هايي است كه در حول و حوش استاندار و همچنين وزارت ارشاد سبز شده‌اند و قصد دارند از اين آب گل‌آلود ماهي بگيرند. اخبار ضد و نقيضي در افواه مي‌چرخد كه اين عده به خوبي توانسته‌اند دور استاندار را بگيرند و با اعتمادي كه از او جلب كرده‌اند، مدعي انتخاب و انتصاب مديران فرهنگي استان هستند.
 
برخي نيز از تشكيل لابي‌هايي در تهران با حضور عده‌اي از نزديكان به دولت يازدهم خبر مي‌دهند. اين لابي‌ها هم مي‌خواهند بارشان را از پايتخت ببندند و مدير خود را بر اريكه نشانده و شادان و خرامان به تبريز مراجعت كنند.
 
هر چند همه‌ي اين اخبار، مي‌تواند دروغ باشد و جنسي قلب چون شايعه باشد ولي گوياي اين حقيقت است كه اتفاقاتي در پس پرده در شرف وقوع‌ست كه بسياري از اهالي فرهنگ بر آن وقوف ندارند. به مرور زمان و افزوده شدن بر دوران تامل دولت در انتخاب مديران فرهنگي، حلقه‌ي افرادي كه در پي اعمال نفوذ و لابي‌گري هستند، تنگ‌تر و توان‌شان بيش‌تر خواهد شد.
 
چنين اتفاقي، بر اين نگراني دامن مي‌زند كه مديراني گرفتار منت‌ها و بدهي‌هاي موجه و غيرموجه بر راس نهادهاي فرهنگي استان بنشينند و بيش‌تر از آن كه مدير فرهنگ و همكار اهالي فرهنگ باشند، بله قربان‌گوي برخي گروه‌هاي ناموجه گردند.
 
ولي در بين اين همه بي‌ترتيبي، بايستي به هر قلمي و قدمي بود مشاور و همراه كساني بود كه دست‌اندركار انتخاب مديران ارشد استاني خصوصاً در حوزه‌ي فرهنگ هستند، بود. به همين دليل و پس از آن مقدمه‌ِ نسبتاً مطول مي‌رسيم سر برخي حرف‌ها و پيشنهادها.
 
از آن چه اوايل جسته و گريخته و بعداً به جد و مدام از طرف اهالي فرهنگ و هنر در باب مديريت فرهنگي آتي استان گفته، نوشته و يا بيان شده به چند نكته‌ي اساسي و دغدغه‌ي مهم مي‌رسيم.
 
1- مديران آتي فرهنگي استان، از جنس فرهنگ باشند. يعني از كساني باشند كه فرهنگ را بشناسند و بدانند جنس فرهنگ و اهالي آن چيست. يك دفعه كسي بر صدارت امورات فرهنگي گذاشته نشود كه عده‌اي هم لازم باشد به او توضيح دهد، انيميشن جزو هنرهاست نه صنايع.
 
2- اگر كسي گزينه‌ي مديريت فرهنگي است كه پيش‌تر از اين سابقه‌ي مديريت فرهنگي داشته، مدقانه به بررسي اين سابقه پرداخته و از انتخاب مجدد افراد نالايق و ناموفق و همچنين پرحاشيه‌ي كم نتيجه جلوگيري شود.
 
3- مديران آتي فرهنگي اهل شنيدن باشند. گوش‌شان براي شنيدن نقدها، پيشنهادها و دلسوزي‌ها شنوا باشد. بي‌حوصله نباشند در برابر نقدها و زود به قبايشان برنخورد حرف حقي كه درباره‌ي عملكردشان زده مي‌شود. وقتي پيشنهادي مي‌شود، گوش دهند و به كار بندند. اهل انكار نباشند.
 
4- از عمل‌گرايي گريزان نباشند. با دوره‌ي جديدي كه شروع شده، دوره‌ي مديران ساكن و گريزان از عمل به خاطر راحت بودن فكر و خيال‌شان از دردسرهاي عمل‌گرايي به سر آمده.
 
5- آمار ندهند. اصلاً نيازي به آمار و گزارش عملكرد نيست. به قولي: »آن را كه عيان است، چه حاجت به بيان است.« فرهنگ و هنر و انديشه از مقولات كمي نيست كه با آمار دادن، عملكرد از آن درست شود. مديران آمارگرا را، شناختي از فرهنگ نيست. چه اگر فرهنگ را مي‌شناختند، مي‌دانستند كه علمكرد فرهنگي، عملكردي كيفي است و به آمار درنمي‌آيد.
 
6- مديراني انتخاب گردند كه ظرفيت واگذاري امور به اهل هنر را داشته باشند. كار اهل فرهنگ را بايستي به خود آن‌ها سپرد. انجمن‌ها و گروه‌ها تقويت گردد و اين امكان فراهم آيد كه كارها خارج از مجراي پر پيچ و خم بوروكراتيك پيش برود.
 
7- نه آن چنان پير باشد كه طالب حركت‌ها و تلاش‌ها و ايده‌هاي نو نباشد و نه آن چنان جوان كه شور و شر جواني مانع از انديشه و حزم و احتياطش كند. عاقل باشد و عقل را سرلوحه‌ي كار خود قرار دهد كه منبع همه‌ي تدبيرها، عقل است. و مديران مدبر، مديران عاقل و حسابگرند.

منبع:
ماهنامه تدبيرفردا


:: موضوعات مرتبط: مقاله
:: برچسب‌ها: تبريز, فرهنگ و هنر, آذربايجان شرقي, دولت تدبير و اميد
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲

.:: ::.





جويس، بكت و چرخش مدرنيسم ادبي

 

جويس، بكت و چرخش مدرنيسم ادبي
 
فرهاد محرابي

جیمز جویس

جهان ادبي ساموئل بكت بيش از آنكه محصول دوره اوج مدرنيسم ادبي باشد حاصل دوره‌يي بود كه نفس تجربه مدرنيسم و پيامد‌هاي فلسفي آن كليت درك و دريافت مخاطب از هنر مدرن را متحول ساخته بود. آثار جريان‌سازي چون «بيداري فينگان‌ها» اثر انقلابي جويس كه بر تمام نويسندگان مكتب ابسورد و بيش از همه خود بكت تاثير فراوان نهاده بود، مختصات جديدي را براي نوشتار ادبي ترسيم كرده بود. از اين حيث بخش اعظم نوشتارهاي دوره نخست كاري بكت، محصول جريان‌هاي ادبي سنت‌شكنانه‌يي بود كه در سال‌هاي دهه 20 و 30 در اروپا پديدار شده بود. جريان‌هاي فكري-ادبي‌اي كه تضادها و تناقض‌هاي معنايي- روايي نويسندگان مدرن نيمه نخست سده بيستم و در راس آنها بكت محصول مستقيم و غيرمستقيم آنها بود.

بيش و كم مي‌توان اين انگاره را پذيرفت كه تا نيمه‌هاي دهه 30 مدرنيسم ادبي به مجموعه‌يي از امكانات فكري- روايي دست يافته بود كه تعين بخش مسير آتي آن بودند. امكاناتي كه بدعت‌هاي ادبي آينده از راه مواجهه با آنها تثبيت مي‌شدند. از دستاوردهاي سوررئاليسم و داداييسم اين دهه‌ها كه يكي از سرچشمه‌هاي اصلي پست مدرنيسم ادبي نيمه دوم قرن بود تا ناتوراليسم عريان و برنده زولا، درك يكه و منحصر به فرد فوتوريست‌ها از پديده‌هاي نوظهور عصر جديد تا افق‌هاي نويني كه نويسندگان جريان سيال ذهن همچون جويس و ويرجينيا ولف طرح كرده بودند، همه و همه شالوده متكثر و چندوجهي مدرنيسم ادبي آن سال‌ها را به تصوير مي‌كشند. شالوده و بنياني كه امكانات زيبايي‌شناختي هويت مدرن و تنش‌هاي روحي و فكري آن را در پهنه‌يي فراخ‌تر از آنچه تا پيش از آن تحت عنوان ادبيات درك و دريافت مي‌شد، به پيش كشيد.

خصيصه‌يي كه اما به شكلي بارز، مدرنيسم اين دوره را از مدرنيسم قرن نوزدهمي جدا مي‌كند، فاصله گرفتن از كلان روايت‌هاي كليت‌بخش و صلب است. نظام‌هاي زيبايي شناختي‌اي كه تنها يك ساحت مدرنيسم ادبي را برجسته كرده و نمايندگي مي‌كنند. از اين رو مدرنيسم اين سال‌ها بيشتر مدرنيسمي بود كه بازتاب‌دهنده التهاب سياسي دهه 30 اروپا بوده و مختصات جديد فكري اجتماعي‌اي براي روشنفكران ادبي آن دوران طرح كرده بود. از همين رو رويكرد ادبي اين دوره و شاخصه‌هاي فكري، فرهنگي و سياسي‌اش در شكلي كه به آوانگارديسم و شالوده شكني بكت منتهي شد، مجموعه غامض و چندوجهي‌اي بود كه بيش از هر چيز حامل تضادهاي معنايي- روايي اين دوره خاص است. تضادها و تناقض‌هايي كه دست‌كم براي شخص بكت نمودار نقطه اوج جاه‌طلبي‌هاي مدرنيست‌هاي پيش از او به حساب مي‌آمدند. از اين رو مواجهه با استعارت‌هاي ادبي مدرن هم حامل انكار اين سنت بود و هم در پي تاييد و تصديق آن. هم فرا رفتن از اين استعارت‌ها را به دنبال داشت و هم تعميق و تحكيم آنها را. آوانگارديسم بكت در عين حال رنگ و بوي هيچ‌كدام از جريان‌هاي غالب اين دوره را ندارد. نه از نوستالژي ستايي اليوتي و نفي جامعه و وضعيت انضمامي معاصر از مجراي مولفه‌هاي فكري گذشته در آن نشاني هست و نه مدرنيسم حداكثري در تكنيك‌هاي روايي، آنچنان كه در آثار جويس مي‌بينيم. مدرنيسم او گاه حتي به شكلي متناقض نما از دوپهلويي و ابهام متون جويسي در مواجهه با پديده‌هاي اجتماعي آن دوره چون سرمايه‌داري و ليبراليسم نيز سر باز مي‌زند و نوعي مينيماليسم را پيش مي‌كشد كه نسبت به واقعيت اجتماعي هم خنثي هست و هم نيست.

ساموئل بکت

هنگامي كه در آثار جويس خصوصا «اوليس» و «بيداري فينگان‌ها» دقيق مي‌شويم هيچ نشاني از تخطئه نظام‌هاي فكري-فرهنگي هژمونيك آنچنان كه درباره اليوت شاهديم به چشم نمي‌خورد. اين عدم موضع‌گيري سياسي- اجتماعي بيش از آنكه نقطه ضعف يا قوت اين آثار باشد، مويد خاص بودن و يگانگي اين آثار در به تصوير كشيدن امكانات مدرنيسم ادبي است. مهم‌ترين ويژگي «اوليس» نشاندن اشكال زيبايي شناختي متكثر در طيفي از مواضع فكري- روايي به ظاهر متضاد است. جهان اين اثر هيچ‌گونه قرابتي با تصوير يك نظام فرهنگي خاص كه مدعي نمايندگي آن باشد، ندارد. به اين معنا هدف اين اثر – اگر اساسا بتوان هدفي براي آن متصور شد- در كنه خود انكار و طرد خود ايده يك نظام فرهنگي- فلسفي يكپارچه است. اثر جويس تحت هيچ تفسيري، ايده و تصوير سلسله مراتبي از فرهنگ را، آنچنان كه در منتقدان فرهنگي آن دوره شاهديم، پيش نمي‌كشد. او مطلقا موضعي در قبال فرهنگ بورژوايي و شاخصه‌هاي آن ندارد. او در انتهاي كنكاش ادبي خود ايده فروكاستن ادبيات به قالب ايده‌يي كه بازتاب فضاي فرهنگي يكه‌يي باشد يا دوره‌يي خاص را در كليت‌اش مستحيل كند، به كناري مي‌نهد. اثر او عاري از هرگونه رسالت اجتماعي عريان يا پوشيده‌يي است.

در همين راستا و براي نزديك شدن به جهان روايي بكت نيز درك جهان فرهنگي دهه 20 و 30 اروپا با تمام تضاد‌ها و تناقض‌هايش تنها به آن منظور است كه دريابيم او چگونه به ادبيات خنثي و ادبياتي منهاي كلام و روايت مي‌انديشيد. در واقع تناقض‌ها و تكثر سبك‌هاي روايي در آثارش تا چه حد ملهم از ابهام‌ها و تناقض‌هاي زمانه‌اش بود. تعيين رابطه او با اين «حوزه ادبي» در معناي بورديويي كلمه، زمينه‌ساز روشن شدن ريشه‌هاي انقلاب مينيماليستي‌اي است كه او دهه‌ها بعد در تريلوژي خود كه به نوعي مانيفست ادبي اوست، طرح مي‌كند. در اين ميان رابطه بكت خصوصا با دو اثر جويس يعني «اوليس» و «بيداري فينگان‌ها» بسيار حايز اهميت است. از آن رو كه راديكاليسم بكتي و درك خاص او از ادبيات ابسورد حاصل واكنش به اين دو قله ادبيات مدرن است. آنچنان كه برخي منتقدان گفته‌اند تكثر و امكانات چندگانه‌يي كه جويس مشخصا در «اوليس» به كار مي‌گيرد مهم‌ترين ابزار در دست اوست تا از استيلاي يك سبك بر ساير اشكال بيان ادبي در امان بماند. ما در پرداختن به جهان ادبي جويس در مقايسه با ديگر همعصرانش با هيچ الگوي متعين ادبي و ساختار روايي منظمي رو به رو نيستيم. به بيان ديگر و در مقام نمونه هنگامي كه او چندين شيوه روايي را در بخش‌هاي گوناگون اثرش به كار مي‌گيرد اين امر به هيچ عنوان متضمن انگيزه‌يي ساختارمند كه بر جابه‌جايي ساده و سر راست عناصر روايي و انگيزه‌هاي روان شناختي شخصيت‌هاي داستان‌هايش استوار باشد، نيست. هيچ عنصر فرازباني اعم از جامعه‌شناختي و روان‌شناختي در آثار او جايي ندارد. به عبارت ساده‌تر آنچه ما در سرتاسر «اوليس» يا «بيداري فينگان‌ها» مي‌بينيم چيزي جز توضيح و بازتوضيح تكنيكي عناصر روايي و پايبندي به خود ايده نوشتار نيست. بر اين اساس تمام اين ايده كه مي‌توان به تفسيري ازاين آثار جويس دست يافت بر پايه كنكاش در واقعيت ادبي باشد، از ميان مي‌رود؛ و اين همه تنها و تنها به اين دليل است كه هيچ سبك روايي يكه‌يي كه به تنهايي بار معنايي كليت نوشتار را به دوش بكشد و خود را از ديگر سبك‌هاي به‌كار رفته در اثر متمايز سازد، به چشم نمي‌خورد. وقتي به تكثر سبك‌هاي روايي خصوصا در آثار اوليه بكت نظر مي‌افكنيم مي‌توانيم تاثير بارز اين نگره جويسي را نسبت به به‌كارگيري همگنانه چندين سبك روايي در كنار يكديگر را دقيق‌تر مورد كنكاش قرار دهيم. از ديگر سو بايد به خاطر داشته باشيم كه غلبه ارزش‌هاي فرهنگي- فكري متضاد و متناقض دهه 30 اروپا نيز در اين تكثر روايي نقشي انكارناپذير را ايفا كرده است. دوره‌يي كه سرسپردگي به يك مختصات ادبي- روايي كه مسووليت تعين بخشي به كل معنايي اثر را به عهده داشته باشد، دست كم براي نويسنده حساس به زمانه خود، نه تنها نامطلوب كه ناممكن مي‌نمود.

زيبايي‌شناسي جويسي و فراتر از آن زيبايي‌شناسي بكتي ترجمان جديدي از هنر و كاركرد هنر پيش كشيد؛ نگره‌يي كه به نوعي با فلوبر آغاز شده بود و كل نگاه عقلانيت كاركردگرايانه به هنر را به چالش مي‌كشيد. آنچنان كه بكت در جايي گفته بود جويس هيچگاه درباره چيزي ننوشت بلكه صرفا چيزي نوشت. اين به تمامي درباره جهان ادبي خود او و نگاهش به ادبيات نيز صادق بود.

منبع: اعتماد



:: موضوعات مرتبط: مقاله
:: برچسب‌ها: جیمز جویس, ساموئل بکت, مدرنیسم ادبی
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۱

.:: ::.





نگاهي به بزرگ‌ترين نويسندگان و آثار ادبي مشهور روسيه / ستاره‌های درخشان آسمان خاکستری مسکو

 

نگاهي به بزرگ‌ترين نويسندگان و آثار ادبي مشهور روسيه

ستاره‌های درخشان آسمان خاکستری مسکو

گردآوری و ترجمه: صوفیا نصرالهی

*************

*************

نمایشنامه «باغ آلبالو»برای اولین بار در تئاتر هنر مسکو به کارگردانی استانیسلاوسکی مشهور روی صحنه رفت. اما برداشت استانیسلاوسکی از این نمایشنامه تراژدی بود در‌حالی که خود چخوف آن را یک کمدی می‌دانست. نمایشنامه داستان یک زن اشراف زاده روس و خانواده‌اش است که به علت قرض رو به ورشکستگی هستند و باغ آلبالوی خاطره انگیزشان در گرو بانک است و چون خانواده غیر از قرض عایداتی ندارد، قرار است در موعد معینی باغ و ملک‌شان حراج شود.

هر كشوري داراي فرهنگ و ادبيات خاص خودش است. در واقع ادبيات اولين چيزي است كه همراه فرهنگ مي‌آيد. هنرهاي ديگر چون موسيقي، سينما، تئاتر يا غيره مي‌توانند در فرهنگ يك كشور جاي داشته باشند يا نه؛ اما ادبيات هميشه همگام با به وجود آمدن يك فرهنگ، خود به خود پديدار مي‌شود.

كشور روسيه به دلايل زيادي از جمله قدمت تاريخي طولاني، جغرافياي وسيع و خاصي كه دارد هميشه از ادبيات غني و منحصربه‌فردي برخوردار بوده است. اگر بخواهيد فهرستي از مثلا صد نويسنده بزرگ دنيا در طول همه قرون تهيه كنيد، يقين بدانيد كه در آن فهرست بيشتر از يك نويسنده روسي پيدا مي‌شود.

به دليل نزديكي جغرافيايي، بخصوص ايرانيان هميشه يكي از علاقه‌مندان آثار ادبي روسي بودند. تقريبا همه آثار مهم ادبيات روسيه از ديرباز به فارسي ترجمه مي‌شدند از تولستوي و چخوف تا گوركي. به همين دليل جالب است بدانيم كه از ديدگاه سايت‌هاي خارجي مانند گاردين و goodreads و scaruffi بهترين نويسندگان و آثار ادبيات روسيه كدامند. به اسامي كه نگاه كنيد متوجه مي‌شويد بيشترشان برايتان آشنا هستند و شايد حتي از بين اين كتاب‌هايي كه معرفي مي‌شود هم خيلي‌ها را خوانده باشيد.

 

فيودور داستايوسكي (1821-1881)

فيودور داستايوسكي رمان‌نويس مشهور روسي با دو كتاب «جنايت و مكافات» و «برادران كارامازوف» در صدر فهرست برترين نويسندگان روسيه است. داستايوسكي در دهه 40 كار نويسندگي را شروع كرد، اما شاهكارهاي ادبي‌اش مانند اين دو كتاب ذكر شده را در اواخر سال‌هاي زندگي‌اش نوشت. آثار داستايوسكي بازتاب روان‌شناسي جامعه، مشكلات سياسي، اجتماعي و رواني مردم در قرن نوزدهم روسيه است. در كارنامه وي، 11 رمان، 3 مقاله و 17 داستان كوتاه به چشم مي‌خورد. بسياري از منتقدان داستايوسكي را پيشگام ادبيات روان‌شناسانه مي‌دانند و معتقدند كه او بهتر از هر نويسنده ديگري در آثارش توانسته جزئيات رواني و روحي انسان‌ها را بازتاب دهد. آثار داستايوسكي الهام‌بخش تعدادي از بزرگ‌ترين نويسندگان نسل‌هاي مختلف شد كه شيوه نگارش متفاوتي داشتند، از آنتوان چخوف و جيمزجويس بگيريد تا ارنست همينگوي و ژان پل سارتر.

«جنايت و مكافات» داستان بدبختي‌هاي مرد جوان فقيري است كه شرايط بد اقتصادي‌اش چنان به روح و روانش فشار مي‌آورد كه باعث مي‌شود پيرزن نزول‌‌خوري را بكشد. اما درد عذاب وجدان براي جوان پاكدل بيشتر از رنج‌هاي قبلي‌اش است. فقر و بدبختي جامعه روسيه در قرن نوزدهم و نااميدي و سياهي فراگير را در اين رمان با تمام وجود مي‌توانيد حس كنيد. «برادران كارامازوف» هم ماجرای خانواده عجیبی است و نحوه ارتباط بین فئودور کارامازوف، پیرمرد فاسدالاخلاق و متمولی را شرح مي‌دهد که با سه پسرش به نام‌های میتیا، ایوان، آلیوشا و اسمردیاکوف زندگي مي‌كند. برادران کارامازوف رمانی فلسفی است که به‌طور عمیقی در حوزه الهیات و وجود خدا، اختیار و اخلاقیات می‌پردازد. از زمان انتشار این رمان توسط بسیاری از اندیشمندان و دانشمندان همانند آلبرت اینشتین، زیگموند فروید، مارتین هایدگر، کورت ونه گات، لودویگ ویتگنشتاین و پاپ بندیکت شانزدهم مورد تحسین قرار گرفته است و به عنوان یکی از بهترین اثرها در ادبیات شناخته شده است.

 

ميخائيل بولگاكف (1891-1940)

نويسنده‌اي كه آنقدر بزرگ بود كه حتي استالين را هم به زانو درآورد. او نمايشنامه‌نويس و رمان‌نويس مهمي بود اما همه او را تنها براي يك اثرش به ياد مي‌آورند و مي‌ستايند: «مرشد و مارگاريتا» كه آن را يكي از شاهكارهاي قرن بيستم مي‌خوانند. سال 1928 شروع به نوشتن شاهكارش كرد اما كتاب به دليل خفقان سيستم استاليني سال 1966 براي اولين‌بار با پيگيري‌هاي همسرش منتشر شد. داستان كتاب با ورود شيطان به مسكو در سال‌هاي 1930 آغاز مي‌شود كه معلوم است نشانه‌هاي ناخوشايندي براي استالين داشت. اگر چه استالين خودش از تحسين‌كنندگان آثار بولگاكف بخصوص نمايشنامه‌هايش بود اما با اين حال «مرشد و مارگريتا» آنقدر اثر تندي بود كه به هيچ وجه راضي به انتشار آن نشد. كتاب موقع انتشار هم با حذف ۲۵ صفحه و تغییر برخی نامها و مکان‌های ذکر شده در تیراژ محدودی به چاپ رسید که با استقبال شدید مردم مواجه شد. نسخه‌های آن یکشبه به فروش رفت و کتاب با قیمتی نزدیک به صد برابر قیمت روی جلد به کالایی در بازار سیاه تبدیل شد. رمان «مرشد و مارگريتا» از سه داستان موازی تشکیل شده ‌است که در نهایت یکپارچه می‌شوند: سفر شیطان به مسکو، داستان پونتیوس پیلاطس و به صلیب کشیده شدن مسیح و عشق مرشد و مارگریتا. «مرشد و مارگريتا» را به عنوان كتابي در سبك رئاليسم جادويي به شيوه روسي مي‌شناسند.

 

لئو تولستوي (1828-1910)

اين نويسنده روسي رمان و داستان‌هاي كوتاه مي‌نوشت و در نوشتن هر دو نوع هم تبحر خارق‌العاده‌اي داشت. او انساني اخلاق‌گرا و اصلاح‌گري اجتماعي بود و در بیشتر رمان‌هایش هم این مضامین به وضوح دیده می‌شوند. رمان‌های «جنگ و صلح» و «آناکارنینا» جایگاه او را در بالاترین رده ادبیات داستانی جهان تثبیت کرده‌اند. تولستوی به‌حدی در کشورش مشهور و محبوب است که سکه طلای یادبودی به‌احترام وی ضرب شده است. تولستوی به رغم شهرت و محبوبیتی که با انتشار آثارش کسب کرد، زندگی خود را تغییر داد و به ساده زیستن روی آورد.

«آنا کارنینا» یک داستان عاشقانه اجتماعی است. داستان دارای شخصیت اول واحدی نیست. با دیدن نام آناکارنینا این تصور ایجاد می‌شود که این داستان فقط درباره اوست، اما در واقع اینطور نیست؛ در‌حالی که شاید بیش از نیمی از داستان درباره او باشد، بقیه داستان درباره فردی به نام لوین می‌باشد که البته این دو شخصیت در داستان رابطه دورادوری با هم دارند. آناکارنینا خواهر دوست لوین می‌باشد.در طول داستان این دو شخصیت فقط یک بار و در اواخر داستان با هم روبه‌رو می‌شوند. در حقیقت این رمان فقط به زندگی آناکارنینا اشاره ندارد و به زندگی و افکار شخصیت‌های دیگر داستان نیز پرداخته شده است و تازه در خلال دیالوگ‌هایی که بین کاراکترهای داستان رد و بدل می‌شود، تولستوی تلاش می‌کند تا اندیشه‌ها و افکار خودش را درباره اصلاحات اجتماعی بیان کند تا خواننده‌اش را به تفکر در آنها وادارد.

«جنگ و صلح» برخلاف «آنا کارنینا» زبان خشک و جدی‌تری دارد. این کتاب داستان حمله فرانسه به فرماندهی ناپلئون بناپارت به روسیه است. نویسنده در حقیقت تاثیری را که حمله فرانسه روی جامعه تزاری روسیه می‌گذارد، بررسی و تحلیل می‌کند. خود تولستوی معتقد بود که «جنگ و صلح» به همان اندازه که رمان است می‌تواند شعر یا حتی یک کتاب تاریخی قلمداد شود. این کتاب در سال 2009 در صدر فهرست بهترین کتاب‌های مجله نیوزویک قرار گرفت.

 

نیکلای گوگول (1819-1898)

شاید گوگول در ایران به اندازه تولستوی، داستایوسکی یا حتی بولگاکف شناخته شده نباشد اما کتاب‌های او هم به فارسی ترجمه شده‌اند. هم‌دوره‌ای‌هایش او را یکی از پیشگامان ادبیات رئالیستی روسیه می‌دانند. منتقدان نسل‌های بعد توانستند در آثار گوگول رگه‌های رمانتیک با مایه‌های سوررئال و گروتسک هم پیدا کنند. مشهورترین رمانش «روح‌های مرده» است. این کتاب سال 1842 منتشر شد و به عنوان یکی از آثار برجسته قرن نوزدهم ادبیات روسیه به سرعت مورد ستایش همگان قرار گرفت. خود گوگول این کتاب را شعری اسطوره‌ای می‌خواند که به نثر نوشته شده است. این کتاب درباره زمین‌داران ثروتمند روسیه است که زارعان فقیر را به خدمت می‌گرفتند و با آنها درست مانند برده‌ها رفتار می‌کردند. واحد سرشماری این زارعان «روح» بود. گوگول در این کتاب به اخلاقیات، تشخص دروغین طبقه متوسط و حتی مالیات می‌پردازد. میخائیل بولگاکف از روی این کتاب گوگول نمایشنامه‌ای برداشت کرد و در تئاتر مسکو روی صحنه برد که با استقبال فوق‌العاده‌ای روبه‌رو شد. از روی این رمان گوگول حتی یک سریال کوتاه تلویزیونی هم ساخته شده است.

 

آنتوان چخوف (1860-1904)

چخوف پزشک، نویسنده داستان‌های کوتاه و از همه مهم‌تر یکی از مشهورترین نمایشنامه‌نویسان دنیا بود. نمایشنامه‌های او هنوز هم برای اهالی تئاتر از غنی‌ترین منابع ادبی است. می‌گویند در نمایشنامه‌نویسی رتبه اول در اختیار ویلیام شکسپیر انگلیسی است و بعد از او چخوف روسی در رتبه دوم قرار دارد. چخوف در مدت زمان کوتاه عمرش رنج زیادی کشید. بیشتر اوقات بیمار بود. از همان 20 سالگی علائم بیماری سل در وی ایجاد شد. اجدادش جزو همان زارعان فقیری بودند که گوگول در کتابش آنها را «روح» خطاب کرده بود. وقتی از دنیا رفت مراسم خاکسپاری باشکوهی برایش گرفتند. مردم از سرتاسر روسیه برای خداحافظی با نویسنده محبوب‌شان به مسکو آمدند. ماکسیم گورکی به همراه عده‌ای از بزرگ‌ترین روشنفکران و نویسندگان روسی هم در مراسم خاکسپاری حضور داشتند. «دایی وانیا» در کنار «باغ آلبالو» از شاخص‌ترین آثار چخوف هستند. «دایی وانیا» یک درام روان‌شناسانه است که داستانش در یکی از ولایت‌های روسیه قرن نوزدهم می‌گذرد. جایی که یک پروفسور بازنشسته با همسرش، دختر و دامادش روابط بسیار پیچیده‌ای دارد. ضعف، توهم و ناامیدی مضامین اصلی داستان هستند که در نهایت با شجاعت و امید به تعادل می‌رسند.

نمایشنامه «باغ آلبالو»برای اولین بار در تئاتر هنر مسکو به کارگردانی استانیسلاوسکی مشهور روی صحنه رفت. اما برداشت استانیسلاوسکی از این نمایشنامه، تراژدی بود در‌حالی که خود چخوف آن را یک کمدی می‌دانست. نمایشنامه داستان یک زن اشراف زاده روس و خانواده‌اش است که به علت قرض رو به ورشکستگی هستند و باغ آلبالوی خاطره‌انگیزشان در گرو بانک است و چون خانواده غیر از قرض عایداتی ندارد، قرار است در موعد معینی باغ و ملکشان حراج شود.

به جز نویسندگان نامبرده اسامی زیادی در ادبیات روسیه وجود دارند که باید از آنها یاد کرد: ماکسیم گورکی، ولادیمیر ناباکوف، بوریس پاسترناک، الکساندر پوشکین، ایوان تورگنیف، آنا آخماتووا و ولادیمیر مایاکوفسکی ستاره‌های درخشان دیگر ادبیات روسیه هستند. آسمان ادبیات روسیه ستاره‌های دیگری هم دارد. حیف که مجال برای پرداختن به همه آنها نیست.

 

منبع: تهران امروز



:: موضوعات مرتبط: مقاله
:: برچسب‌ها: ادبیات روسیه, فئودور داستايفسكي, ميخائيل بولگاكف, لئو تولستوي
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱

.:: ::.





روزی که ایران، «ایران» شد / رضا مرادی غیاث‌آبادی (نویسنده و پژوهشگر تاریخ)

 

روزی که ایران، «ایران» شد

رضا مرادی غیاث‌آبادی (نویسنده و پژوهشگر تاریخ)

اگر بگویند معاهده‌ای میان دو کشور بْهارَت و هلاس منعقد شده است، شنونده ایرانی چه تصوری از این دو کشور دارد؟ و یا اگر بگویند در کدام هنگام جنگی بین دویچلند و پولسکا اتفاق افتاد، چه جوابی می‌توان بدان داد؟ و نیز اگر بگویند فرهنگ دو کشور نیهون و ژونغوآ تحت تأثیر متقابل یکدیگر بوده است، شنونده چه تصوری از این کشور‌ها خواهد داشت؟

نام‌های جغرافیایی و واحدهای سیاسی و شهر‌ها و کشور‌ها، در میان فرهنگ‌ها و تمدن‌ها و زبان‌های گوناگون متفاوت هستند و به شکل‌های متنوعی در تاریخ و خاطره تاریخی و اسناد مکتوب آنان ثبت شده و شناخته می‌شود.

عمده کشورهای جهان دارای نام‌های متنوع و متفاوتی در زبان‌های دیگر هستند. هر اندازه کشور و تمدنی کهنسال‌تر و دارای پیشینه فرهنگی فراوان‌تر و کهن‌تری باشد، بر تنوع این نام‌ها افزوده می‌گردد.

تغییر دادن نام کشور‌ها موجب از دست رفتن سابقه تاریخی و فرهنگی آن کشور خواهد شد و آشفتگی‌ها و گسست عمیقی را در هویت و مناسبات مشترک آنان به وجود خواهد آورد. از همین روی است که معمولاً کشورهای جهان از دیگران نمی‌خواهند تا آنان را با نام محلی‌ای بشناسند که در بین خودشان متداول و شناخته شده است، چرا که از عواقب مخرب آن و تأثیر زیان‌باری که از قطع ارتباط امروز خود با هویت تاریخی خویش ناشی می‌شود، بخوبی آگاه هستند. 

به همین دلیل، کشور «بهارت» از ایرانیان نخواسته تا نام مشهور «هند» را که دستکم سابقه‌ای سه هزار ساله در ایران و متون ایرانی و ادبیات فارسی دارد، به فراموشی بسپارند و از جهانیان نیز نخواسته است تا نام India را که برگرفته از نام ایرانی هند است، به کنار بگذارند. همچنین کشور «هلاس» از ایرانیان درخواست نکرده تا نام مشهور و تاریخی «یونان» را با ۲۵۰۰ سال قدمت در ایران به کنار نهند و از انگلیسی‌زبانان نیز نخواسته تا نام Greece را به دست فراموشی بسپارند. اینچنین است کشور «دویچلند» که در میان ما و فرانسویان با نام «آلمان» شناخته می‌شود و در کشورهای انگلیسی‌زبان با نام Germany تداول دارد. و نیز اینچنین است کشورهای «پولسکا»، «نیهون» و «ژونغوآ» که ما به ترتیب آن‌ها را با نام‌های «لهستان»، «ژاپن» و «چین» می‌نامیم و می‌شناسیم. به همین ترتیب است نام کشور «مجارستان» که در کشورهای انگلیسی‌زبان با نام Hungary شناخته می‌شود و یک شخص لهستانی ممکن است تصوری از هیچیک از این دو نام نداشته باشد، چرا که او این کشور را با نام Węgry می‌شناسد. 

اما در ایران و در زمان رضاشاه راهی برخلاف این در پیش گرفته شد و در روز ۶ دی ۱۳۱۳ از همه کشورهای جهان خواسته شد تا در مکاتبات و اسناد رسمی، هرگونه نام یا تلفظ متداول در تاریخ و فرهنگ خود را کنار بگذارند و منحصراً از نام «ایران» (Iran) استفاده کنند. چنین تصمیمی انقطاع تاریخی و فرهنگی عمیقی را به وجود آورد. بطوری که هنوز نیز بسیاری کسان نمی‌دانند که ایران نام تازه‌ای برای «پرشیا/ پرس/ پرسی/ پرسیس/ پرسیدا/ باریا» و انواع دیگر آن است و گمان می‌برند با کشور نوظهوری مواجه هستند. 

شاید تغییر نام کشورهای «ولتای علیا» به «بورکینافاسو» و «برمه» به «میانمار» به دلیل کمبود عناصر برجسته تاریخی، زبانی و فرهنگی، نقش و اهمیت چندانی در فرهنگ جهانی نداشته باشد؛ اما این با تغییر نام کشورهایی با سابقه تاریخی دیرین و تأثیر عمیق، غنی و گسترده در جهان، قابل قیاس نیست. 

دستکاری‌ها و تصمیم‌گیری‌های عجولانه و نادرست زمان رضاشاه در نام‌های جغرافیایی، منحصر به این نبود و متعاقب آن دامن بسیاری از نام‌های بومی و محلی را نیز در بر گرفت. دستکاری‌هایی که دارای دو رویکرد متفاوت و متضاد با یکدیگر بوده‌اند: 

الف) تغییر نام‌های از نظر آنان غیرایرانی به نام‌های ایرانی 

در این رویکرد، بسیاری از نام‌های جغرافیایی کهن ایران با مصوبه‌های هیأت وزیران تغییر داده شدند و تلاش بر آن بود که نام‌های ایرانی یا فارسی جانشین نام‌های به زعم آنان غیر ایرانی یا غیرفارسی شود. چنین عملی علاوه بر اینکه به اختلاف‌ها و حساسیت‌های قومیتی دامن زد و موجب صدمه به همبستگی مردم و هویت تاریخی آنان شد، صدمه‌های فراوانی را نیز به جغرافیای تاریخی ایران و مفاهیم آن وارد آورد. نمونه‌ای از چنین دستکاری‌هایی عبارت بود از: تغییر نام مشهور «عبادان» به «آبادان»، «خفاجیه» به «سوسنگرد»، «دشت میسان» به «دشت میشان» (که امروزه تبدیل به «دشت آزادگان» شده است)، «آق‌قلعه» به «پهلوی‌دژ»، «تنکابن» به «شهسوار»، «بندر انزلی» به «بندر پهلوی»، «بارفروش» به «بابل»، «علی‌آباد» به «شاهی» (و بعد‌تر به «قائم‌شهر»)، «دزداب» به «زاهدان»، «سلطان‌آباد» به «اراک»، «قمشه» به «شهرضا»، «تُرشیز» به «کاشمر»، «هارون‌آباد» به «شاه‌آباد»، «ارومیه» به «رضائیه»، «خیاو» به «مشگین‌شهر»، «سلماس» به «شاهپور»، «قره‌داغ» به «ارسباران»، و تغییر نام کهن دیگری که از جمله عبارت بود از تغییر نام رودهای «چیغاتو» و «تاتائو» به «زرینه‌رود» و «سیمینه‌رود». 

ب) تغییر نام‌های کهن ایرانی به نام‌های عربی 

اما در‌‌ همان هنگام نوع دیگری از دستکاری در نام‌های جغرافیایی اتفاق افتاد. تأسیس سازمان ثبت اسناد و نیاز به ثبت نام شهر‌ها و روستا‌ها و تهیه نقشه و فهرست و سند از آن‌ها، موجب شد تا عده زیادی از مأموران اجرایی به بررسی میدانی و ثبت‌نام‌های جغرافیایی گسیل شوند. این عده که برای انجام مأموریت به نواحی و روستاهای گوناگون مراجعه می‌کردند، قادر به ثبت‌ نام‌هایی نبودند که بعضاً قدمتی بسیار و تلفظ‌هایی مهجور داشتند. آنان گمان می‌بردند که نام‌های خاص جغرافیایی می‌باید معنای روشنی در زبان معیار داشته باشند و از این نکته بی‌اطلاع بودند که نام‌های خاص و از جمله نام‌های جغرافیایی، الزاماً در زبان امروزی هر جامعه‌ای و از جمله در زبان فارسی معنا ندارند. این نام‌ها، از روزگاری کهن تا به امروز باز رسیده‌اند و دست تاریخ و زبان‌شناسی تاریخی از آن‌ها کوتاه است. معنای بسیاری از این نام‌ها که بطور قطعی مشخص نیست بازمانده کدام زبان یا زبان‌های باستانی هستند، در گذر زمان فراموش شده و از دست رفته‌اند. این نام‌ها علاوه بر اینکه ممکن است قدمتی بسیار داشته باشند، در طول زمان دچار تلطیف و تحول شده و گاه با تغییراتی در شکل تلفظ یا کتابت آن، به زبان معیار هر دوره‌ای نزدیک شده و سازگاری یافته است. تلاش برای معناگذاری هر نام خاصی با معیارهای لغوی و دستوری زبان فارسی، می‌تواند عملی نادرست و گمراه کننده باشد. 

در نتیجه، این عده هر‌گاه که با نامی غامض مواجه می‌شدند، آن را در ذهن خود دستکاری می‌کردند و تغییر می‌دادند تا شبیه به واژه‌ای شناخته شده و معنادار شود. این چنین بود که نام‌های تاریخی انبوهی از روستاهای ایران که علی‌القاعده به روزگاران دیرین و زبان‌های کهن باز می‌گشت و معنایی برای آنان متصور نبود، به باد فنا رفت و ضربه‌ای مهلک و گسستی جبران‌ناپذیر به هویت انسانی و جغرافیایی کهن این سرزمین وارد آمد. از آنجا که این عده برخلاف هیأت وزیران و دانشمندان وابسته و دلبسته به آنان، گرایشی به آریایی‌گرایی و سره‌نویسی نداشتند و تعداد نام‌ها نیز بیش از آن بود که از مرکز قابل کنترل باشد، بسیاری از نام‌های جغرافیایی علاوه بر آنکه ساخت کهن خود را از دست دادند، به لغاتی با ریشه عربی نیز تبدیل شدند. نمونه‌ای از چنین دستکاری‌هایی عبارت بود از: تغییر نام روستاهای «مِشِلکو» به «مشهد‌الکویه»، «پَرمَن» به «فرمهین»، «اَنگرون» به «آهنگران»، «بیزووُی» به «ابوزیدآباد» و «سَئل‌آباد» به «سهل‌آباد». 

در مجموع و بطور خلاصه، دستورالعمل رضاشاه برای اینکه دیگران کشور ما را چگونه بنامند، موجب قطع سابقه تاریخی این کشور در زبان و تاریخ و فرهنگ و خاطره مشترک تاریخی آن مردمان شد. چنانکه تغییرات داخلی نام‌های جغرافیایی نیز همین عوارض زیان‌بار را در پی داشت.

هرگونه تغییر و دستکاری در نام‌های خاص و از جمله نام‌های سیاسی و جغرافیایی می‌تواند به هویت تاریخی مردم و جغرافیای تاریخی آسیب رساند و هویت دیرین و پژوهش‌های تاریخی و جغرافیایی را دچار تباهی و سرگردانی کند. تداول اجتماعی و سابقه تاریخی یک نام در زبان مردم و ادبیات مکتوب، بسیار مهم‌تر از بحث بر سر «درست بودن» یا «درست نبودن»، «معنا داشتن» یا «معنا نداشتن» آن نام است.

تغییر در نام‌ها نه تنها در زمان رضاشاه، که بعد‌ها نیز ادامه داشت و امروزه نیز کماکان ادامه دارد. گرایش به تغییر نام (همچون گرایش به تغییر لغات) در بین عموم نیز تا حد زیادی رایج است و هر کس به فراخور ذوق و پسند خود سعی می‌کند به دستکاری و جعل لغات و نام‌ها بپردازد. دستکاری‌هایی که در درازمدت چیزی جز تخریب زبان و ادبیات و هرج‌ومرج در تاریخ و جغرافیای تاریخی را به همراه نخواهد داشت. 

هویت هر پدیده‌ای در نام آن نهفته شده و تجلی یافته است. تغییر نام، به منزله از بین بردن یک هویت است.

منبع: تاریخ ایرانی



:: موضوعات مرتبط: مقاله
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱

.:: ::.





درباره فراموشي / نه-حضور، نه-غياب / موريس بلانشو / ترجمه: حسين پروانه

 

درباره فراموشي

نه-حضور، نه-غياب

موريس بلانشو / ترجمه: حسين پروانه

گشودنِ [باب] فراموشي در تطابق است با آنچه كه پنهان مي‌شود. فراموشي، با هر رخداد فراموش شده، [خود] رخداد فراموشي است. در فراموش كردن يك كلمه مواجهه با اين امكان وجود دارد كه تمامي گفتار مي‌تواند فراموش شود، متوقف ماندن در برابر كليت گفتار آنچنان‌كه فراموش شده باشد، و نيز توقف در برابر فراموشي هم‌اندازه گفتار. فراموشي موجب مي‌شود زبان در تماميت خود، از طريق گردآوردن خويش در اطراف واژه فراموش شده، برخيزد. در فراموشي چيزي وجود دارد كه از ما سر مي‌گرداند، انحرافي است كه از خودِ فراموشي مي‌آيد. بين انحراف از گفتار و انحراف از فراموشي رابطه‌يي وجود دارد. هم از اين رو است كه، حتي سخن گفتن از چيزي كه فراموش شده، گفتار فراموشي را ناتوان نمي‌كند، تنها از جانب خود سخن مي‌گويد.

حركت فراموشي

(1) هنگامي كه ما در حال از دست دادنِ يك واژه فراموش شده هستيم، آن [واژه] هنوز از طريق همين فقدان به خود اشاره مي‌كند: ما كلمه‌يي در مقام چيزي فراموش شده داريم، و بدين طريق آن كلمه را كه به نظر مي‌رسد ساخته شده براي پر كردن «فقدان» و جايگاه آن كه گويي ساخته شده براي تظاهر كردن «به حضور»، در غياب آن [چيز] دوباره تصريح مي‌كنيم. ما در واژه فراموش شده، فضايي را بيرون از آنچه واژه از آن سخن مي‌گويد، از آنِ خود مي‌كنيم، و آن اكنون ما را ارجاع مي‌دهد كه به سكوتش، دسترس‌ناپذيري‌اش، ممنوعيتش و معناي هنوز پنهانش برگرديم. در فراموشي يك واژه، ما درمي‌يابيم كه ظرفيت فراموش كردن براي گفتار ضروري است. ما سخن مي‌گوييم زيرا قدرتي براي از ياد بردن داريم، و هر گفتاري كه در طريقه‌يي سودمندگرايانه عليه فراموشي به كار مي‌رود (هر سخني از به خاطر آوردن، دانش دايره‌المعارفي) خطر- خطري به هر روي ضروري- ارائه گفتار كم‌تاثير را نمايان مي‌سازد. از اين رو، گفتار هيچ‌گاه نبايد رابطه محرمانه‌اش را با فراموشي از ياد ببرد؛ به اين معني كه گفتار بايد به گونه‌يي عميق‌تر فراموش كند، [بايد] در فراموشي، در ارتباط با لغزيدني كه به بي‌احتياطي متعلق است؛ خود را نگاه دارد.

(2) هنگامي كه ما درمي‌يابيم كه سخن مي‌گوييم زيرا قادر به فراموش كردنيم، پي مي‌بريم كه اين توانايي فراموش كردن، تنها به قلمرو امكان تعلق ندارد. از يكسو، فراموشي يك ظرفيت است: ما قادر به فراموش كردنيم، در نتيجه، قادر به زندگي كردن، عمل كردن، فعاليت كردن، و به خاطر آوردن - حضور داشتن هستيم: بدين‌ترتيب قادريم سودمندانه سخن بگوييم. از سوي ديگر، فراموشي مي‌گريزد. در مي‌رود. اين به سادگي به آن معنا نيست كه امكاني از طريق فراموشي از ما گرفته و ناتواني قطعي‌اي آشكار شده است، بلكه بيش از اينكه امكان آن فراموشي باشد، لغزشي بيرون از امكان است. در همان زمان، وقتي كه ما از فراموشي به مثابه يك قدرت استفاده مي‌كنيم، ظرفيت فراموش كردن، ما را به يك فراموشي بدون قدرت احاله مي‌دهد، به حركتي كه مي‌لغزد و مي‌ربايد: خود انحراف.

زمان رنج: فراموشي‌اي بدون فراموشي، بدون امكان فراموشي

«فراموش كردن آنچه خود را جدا از غياب و جدا از حضور حفظ مي‌كند، و با اين حال موجب مي‌شود كه هم حضور و هم غياب به واسطه ضرورت فراموشي پيش آيند: حركتي منقطع است كه ما بايد براي تكميل كردن جويا شده باشيم. - پس آيا فراموش كردنِ همه‌چيز؟- به واقع نه همه‌چيز، و چگونه انسان مي‌تواند همه‌چيز را فراموش كند، با توجه بر اينكه «همه‌چيز»، همچنين، چندان شامل «واقعيت» فراموشي است، كه به عنوان برآيندي به كنشي معين و توام با محروميت از ادراك امر كلي، فرو كاهيده شده است؟ - فراموش كردنِ همه‌چيز، چه بسا فراموش كردنِ فراموشي باشد. - فراموشي فراموش شده: هر گاه من فراموش مي‌كنم، كاري نمي‌كنم جز از ياد ‌بردنِ اينكه در حال فراموشي‌ام. هرچند، قدم نهادن به درون اين حركت مضاعف‌كننده، فراموش كردني دوچندان نيست؛ آن، فراموش كردن در فراموشي، عمق فراموشي است، فراموش كردن عميق‌تر با سرگرداندن از اين عمق كه فاقد هر امكاني از بودن است كه در ذيل آن آمده است. - پس ما بايد در نقطه‌يي ديگر به جست‌وجو بپردازيم. - ما بايد همان چيز را جست‌وجو كنيم، و به رخدادي وارد شويم كه نبايد به فراموشي سپرده شود، و با اين حال، تنها به واسطه حالت تعليق فراموشي، تعين يابد. ـ ممكن بود، مردن پاسخي درخور به نظر رسد. كسي كه مي‌ميرد با فراموشي به پايان مي‌رسد، و مرگ رخدادي است كه در تحقق فراموشي حضور مي‌يابد.- فراموش كردن مرگ گاه مردن، گاه فراموش كردن، و آنگاه، مردن و فراموش كردن است. اما چه رابطه‌يي ميان اين دو حركت وجود دارد؟ ما نمي‌دانيم. معماي اين رابطه، معماي امكان‌ناپذيري است».

فراموش كردن مرگ، مربوط كردن خود، به گونه‌يي بي‌ملاحظه، ساختگي و طفره جويانه، به امكاني كه مرگ خواهد بود، نيست؛ بر عكس، اين قدم نهادن به درون رخدادي است كه ضرورتا ناموثق است، حضوري بدون حضور، يك آزمون بدون امكان. از طريق حركتي كه مي‌ربايد، ما به خودمان اجازه مي‌دهيم به سوي آنچه كه مي‌گريزد (مرگ) معطوف شويم، چنانكه تنها رويكرد موثق به اين رخداد ناموثق، به فراموشي تعلق گرفته است. فراموشي، مرگ: انحراف مطلق. اكنونِ فراموشي، حدود فضاي نامحدودي را معين مي‌كند، آنجا كه مرگ به فقدان حضور عودت داده مي‌شود. نگه داشتن خود در نقطه‌يي كه گفتار اجازه مي‌دهد فراموشي در پاشيدگي‌اش جمع شود و به گفتار آيد.

منبع:

Blanchot, Maurice,The Infinite Conversation , translated by Susan Hanson, University of Minnesota Press, Minneapolis and London , 1993, 194-196pp
 

منبع: اعتماد
 



:: موضوعات مرتبط: مقاله
:: برچسب‌ها: موریس بلانشو
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۱

.:: ::.





چگونه ساعدی بخوانیم و به زندان نیفتیم
 

چگونه ساعدی بخوانیم و به زندان نیفتیم

مصطفی خلجی

 

«در زندان اوین پاسبانی بود آذربایجانی که نصف وقت کار می‌کرد. روزی که غلامحسین را شلاق زده بودند، برای اینکه پاهایش ورم نکند، این پاسبان آنها را ماساژ می‌داد. ولی غلامحسین را نمی‌شناخت و فقط می‌دانست که دکتر است. از او می‌پرسد: تو چکار کرده‌ای که اینطور زده‌اند؟ صمد بهرنگی یا ساعدی را خوانده‌ای؟»

 

زندگی دردمندانه و سرشار از خلاقیت غلامحسین ساعدی در هر دو دوره پهلوی و جمهوری اسلامی با رنج و شکنجه همراه بود. چه وقتی سال 1353 یک سال را در زندان ساواک گذراند و چه آن زمان که پس از روی کارآمدن جمهوری اسلامی به فرار و آوارگی روی آورد.

این است سرنوشت روشنفکر در حکومت‌های توتالیتر آنچنان که در چنین جامعه‌ای به گفته رضا براهنی: «روشنفکرانی که مرده‌اند، عمدا و از روی نقشه کشته شده‌اند و آنانی که زنده مانده‌اند به تصادف زنده‌اند. ساعدی به تصادف زنده ماند، اما به عمد با الکل خودکشی کرد.»

رابرت برله سون، نویسنده و نمایشنامه‌نویس آمریکایی با خواندن برخی آثار غلامحسین ساعدی که به زبان انگلیسی ترجمه شده درباره‌اش می‌نویسد: «غلامحسین ساعدی در زندان‌های حکومت طاغوت شکنجه دید و درس زندگی و مقاومت خواند و همین شکنجه‌ها و آزار و اذیت‌ها، گوهر مراد ما را به صورت یک الماس صنعتی درآورد تا در خاک غربت‌پرور و جگرخوار فرنگ روی از هموطنانش بپوشاند. غافل از آنکه به قولی، شکوفه‌های باغ‌های خیال او ایران و جهان را گلباران خواهند کرد.»


وجه تمثیلی آثار ساعدی

اهمیت ساعدی در ادبیات معاصر فارسی تنها در این نیست که او پزشکی بود که داستان و نمایشنامه می‌نوشت و شعر می‌گفت و مقاله و تک‌گویی منتشر می‌کرد بلکه ارزش و اعتبار او به شناختش از ادبیات کلاسیک فارسی بازمی‌گردد که توانست کاری که سنائی و عطار در شعر فارسی کردند، در نمایشنامه‌هایش ادامه دهد.

ساعدی یکی از سه نمایشنامه‌نویس برتر ایران است که وجه بارز داستان‌ها و نمایش‌هایش، تمثیلی بودن آنهاست.

زمینه ایجاد این امر، نه تنها شرایط اختناق حاکم بر ایران است بلکه نبوغ ساعدی را هم باید به آن افزود.

خودش می‌گوید: «وقتی قصه‌ای یا هرکار دیگر هنری به صورت تمثیلی بیان شود در هر دوره دیگری نیز قابل تاویل و تفسیر است. من بر خلاف کسانی که فکر می‌کنند اگر آزادی به وجود بیاید و قصه رئالیستی رشد کند، داستان‌نویسی ما پیشرفت خواهد کرد معتقدم که ادبیات داستانی که اگر جنبه تمثیلی خود را از دست بدهد، این بیم وجود دارد که جنبه روزمره پیدا کند. این نوع ادبیات را همان زمان نوشتن می‌توان خواند اما بعد فراموش می‌شود. اما ادبیات اصیل در تمام دنیا جنبه تمثیلی داشته است. البته ادبیاتی که در دوران اختناق در ایران نوشته شده گاه کارهای پیچیده شده و زیاده از حد اغراق و جنبه تمثیلی و استعاره و سمبولیسم به خود گرفته است.»

ساعدی، نویسنده و نمایشنامه‌نویسی است که نه تنها به گفته منتقدان و نویسندگان ادبی می‌توان او را مبدع سمبولیسم سیاسی در ادبیات ایران خواند، بلکه به گفته حسن میرعابدینی، نخستین نام بزرگ دهه چهل است.

سنگی که او در بنای ادبیات سیاسی و اجتماعی ایران با تکیه بر عنصر تمثیل و استعاره گذاشت، دیواری به بلندای نام خود ساعدی ساخت.

«میمنت میرصادقی» نویسنده کتاب‌ «واژه نامه هنر داستان‌نویسی» ‌می‌نویسد: «تمثیل روایتی‌ است به شعر یا نثر که مفهوم واقعی آن، از طریق برگرداندن اشخاص و حوادث به صورت‌هایی غیر از آنچه در ظاهر دارند، به دست می‌آید. بدین معنی که نویسنده یا شاعر، قهرمان‌ها، حوادث و صحنه داستان را طوری انتخاب می‌کند که بتواند منظور او را که معمولا عمیق‌تر از روایت ظاهری داستان است به خواننده انتقال دهد.»

نگاه تمثیلی ساعدی نه تنها در آثارش بلکه در رفتار و اعمال زندگی عادی او هم هویداست.

رضا براهنی، نویسنده و منتقد ادبی در یادداشتی درباره او می‌نویسد: «ساعدی چیزی را در جایی مخفی می‌کرد که به عقل جن هم نرسد که در آنجا مخفی شده است. نمونه‌اش موقعی بود که در همان شش هفت ماه پیش از خروج او از ایران رفتم پیش ساعدی که آپارتمانی در بالای پیچ شمیران نرسیده به تخت جمشید داشت. وقتی که بی‌اختیار پس از ساعت‌ها نشستن، بلند شدم رفتم دستشویی، دیدم ساعدی با مشتش به در دستشویی می‌کوبد. من فکر کردم به آپارتمان حمله شده، گفتم چیه؟ گفت از آفتابه استفاده نکن، گفتم چرا؟ گفت پر ودکاست! به عقل جن هم نمی‌رسید که ودکا را در آفتابه بریزند و توی دستشویی بگذارند، به دلیل اینکه امکان نداشت به ذهن پاسدار برسد که ساعدی ودکا را دقیقا توی آفتابه بریزد و توی دستشویی بگذارد.»

توانایی ساعدی دراستفاده از تمثیل در اثر درخشان «‌چوب بدست‌های ورزیل» به اوج می‌رسد، آنچنان که جلال آل‌احمد در سال 1343 به مناسبت انتشار این اثر می‌گوید: «اگر خرقه بخشیدن در عالم قلم رسم بود و اگر لیاقت و حق چنین بخششی را می‌یافتم، خرقه‌ام را به دوش دکتر غلامحسین ساعدی می‌انداختم.»

او در این اثر با روایت یک خانواده و همسایه‌هایش، به طور تمثیلی به بازگویی تاریخ معاصر ایران می‌پردازد.

ساعدی نه تنها در کاربرد تمثیل برای خلق روایت احاطه دارد و به قول رضا سید حسینی مترجم، نوعی تمثیل درخشان و شاعرانه در آثار او موج می‌زند، بلکه برایش بسیار اهمیت دارد که مردم عامی و کم‌سواد هم به عنوان بخشی بزرگ از جامعه آن روز از قصد او در روایتش آگاه شوند.

به گفته محمدرضا شفیعی کدکنی، ساعدی با همه واقع گرابودنش، ابعاد زمان و مکان را طوری جلوه‌گر می‌سازد که اثر او را از یک سو در چارچوب واقعه قوام می‌بخشد و از دیگر سو بر زیبایی قطعه نوشتاری او می‌افزاید.


ساعدی، آینه جامعه استبدادزده

به طور خلاصه، زندگی و آثار ساعدی، حکایت خلاقیت، نبوغ و آفرینش هنری در یک جامعه استبدادزده است. دنیای داستان‌های غلامحسین ساعدی، دنیای غم‌انگیز فقر و خرافه و جهل و وحشت است.

ساعدی تنها کسی بود که نمایش پانتومیم در ایران نوشته و با خلق لال بازی‌ها، یک اثر درخشان تمثیلی برای انتقاد از اختناق حاکم خلق می‌کند.

او چنان به هنر متعهد معتقد است که حتی برای برقراری ارتباط با کودکان و ایجاد راهی برای ارتباط روشنفکران با این گروه سنی، دو اثر «کلاته نان» و «کلاته کار» ‌را می‌نویسد.

ساعدی اهل فرمالیسم، مبهم‌نویسی به شیوه روشنفکران هم عصرش و تقلید از سوررئالیست‌های اروپا نیست و پیوسته در آثارش می‌کوشد با نگاه پزشکی که دردهای بیمار خود را می‌شناسد، فقر و گرسنگی و جهل حاکم بر جامعه را نیز نشان دهد.

شتاب ساعدی در بیان این دردها آنقدر زیاد است که تا آخرین لحظات زندگی و به گفته پدرش وقتی در بیمارستان و چند روز پیش از مرگ خون بالا می‌آورد و استفراغ می‌کند باز هم در حال نوشتن است.

هرچند جامعه استبدادزده که دیکتاتور بر آن حاکم است راه را بر ایجاد هر فضایی برای تنفس و ادامه حیات ادبی او می‌بندد.

ساعدی نه تنها به خاطر انتشار آثارش به زندان رفت و مجبور به فرار از کشور شد و غم غربت، مرگی زودهنگام را برایش رقم زد، بلکه برخی آثار و نمایشنامه‌هایش نه تنها در زمان زندگی او بلکه اکنون که 27 سال از مرگش می‌گذرد هنوز اجازه انتشار یا اجرا روی صحنه را ندارند.

هرچند همین آثار غیر قابل چاپ اکنون به صدای فریاد غلامحسین ساعدی تبدیل شده است. آنچنان که خود در نامه‌ای از اوین در سال 1353 به برادر کوچکترش می‌نویسد: «اکبر عزیزم، اگر مرا خفه کردند، نعره مرا نمی‌توانند خفه کنند، یادت باشد که بعد از مرگ نیز من فریاد خواهم کشید.»

  

منابع:

شناختنامه ساعدی/ جواد مجابی

صد سال داستان‌نویسی ایران/ حسن میرعابدینی

ماهنامه مارال/ سال سوم، اردیبهشت 1390

 

منبع: رادیو فرانسه



:: موضوعات مرتبط: مقاله
:: برچسب‌ها: غلامحسین ساعدی
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در جمعه دهم آذر ۱۳۹۱

.:: ::.





جادو و خوشبختي / نویسنده: جورجو آگامبن/ ترجمه: حسين نمكين
 

جادو و خوشبختي

نویسنده: جورجو آگامبن/ ترجمه: حسين نمكين

 

روزي والتر بنيامين گفته بود که اولين تجربه‌ي کودک از جهان، نه فهمِ اين مساله که بزرگ‌ترها قوي‌تر‌اند، بلکه فهمِ اين است که نمي‌شود جادو کرد. اين جمله، البته، تحتِ تاثير يک دوزِ بيست‌ميلي‌گرمي مسکالين به زبان آمده است، که البته هيچ از اهميت آن کم نمي‌کند. در واقع، خيلي محتمل است که آن بغضِ نا‌شکستني‌اي که گه‌گاه گلوي بچه‌ها را مي‌گيرد دقيقا از اينجا مي‌آيد که آنها مي‌دانند که نمي‌توانند جادو کنند. هر چه که آدمي با تلاش‌ها و لياقت‌هاش بدست مي‌آورد، باز هم نمي‌تواند خوشبخت‌اش کند. فقط جادو مي‌تواند چنين کاري بکند. البته اين مساله هيچ خدشه‌اي به نبوغِ کودکانه‌ي موزارت وارد نکرد، موزارت در نامه‌اي به جوزف بولينگر، به اين همبسته‌گيِ راز‌آلودِ ميانِ خوشبختي و جادو اشاره کرده است: شرافتمندانه زندگي کردن و خوشبخت‌زندگي کردن دو چيز‌ِ كاملا متفاوت‌اند، اين دومي چيزي است که بدونِ يک‌جور امکانِ جادو براي من ممکن نيست؛ به همين دليل، يک چيزِ حقيقتا فراطبيعي بايد اتفاق مي‌افتاد.

درست مثلِ موجوداتِ افسانه‌اي، بچه‌ها خوب مي‌دانند که براي خوشبخت بودن بايد غول را کنارِ دست‌ات توي چراغ نگه داري يا خري داشته باشي که سکه‌ي طلا مي‌ريند و غازي که توي خانه‌ات تخم‌هاي طلايي مي‌گذارد. مهم نيست که توي چه وضعي باشي، مهم‌تر اين است جاي دقيق‌اش را بلد باشي و بلد باشي وردِ درست را بگويي تا بتواني مشکل ات را از سرِ راه برداري و به شيوه‌اي درستکارانه به هدف‌ات برسي. جادو دقيقا به اين معناست که هيچ آدمي ارزشِ خوشبختي را ندارد و اينکه، همانطور که آدم‌هاي باستان مي‌دانستند، هر گونه خوشبختي متناسب با انسان هموراه يک‌جور گستاخي است؛ هميشه نتيجه‌ي يک‌جور گردن‌کشي و زياد‌خواهي است. اما اگر کسي موفق بشود کلکي سوار کند و سرنوشت را يک‌جوري عوض کند، اگر خوشبختي بسته به نه آنچه که يک آدمي هست بلکه به يک گردوي جادويي يا يک‌جور ورد است – آن‌وقت و تنها آن‌وقت است که آدم مي‌تواند خودش را حقيقتا و فلاحا خوشبخت بداند.

 

اين خردِ کودکانه،‌ که خوشبختي چيزي نيست که بايد شايسته‌ي آن باشي، هميشه با اعتراضِ اخلاقياتِ رسمي مواجه بوده است. مثلا گوش کنيم به حرف‌هاي کانت، فيلسوفي که کمترين توانايي براي فهمِ آن تفاوتِ بين شرافت‌مند زيستن و خوشبخت زيستن را داشت: چيزي که در آدمي تشنه‌ي خوشبختي است، يک‌جور تمايل يا شيب (Inclination) است، و چيزي که اين تمايل را به وضعيتِ وجودِ اوليه‌ي آدمي محدود مي‌کند، خرد است. اما ما (يا آن کودکي که در ماست) نخواهد دانست که با آن خوشبختي‌اي که ما لياقت‌اش را داشتيم چه بايد بکند. چه فاجعه‌اي که زني دوستتان دارد چون لايق‌اش هستيد! و چقدر کسالت‌آور است که خوشبختي را مثلِ يک‌جور پاداشِ کاري که درست انجام‌اش داده‌ايد، دريافت کنيد.

نمي‌شود گفت که آن علقه‌اي که جادو را به خوشبختي وصل مي‌کند، به‌سادگي غير‌اخلاقي است، در واقع اين علقه حاکي از يک‌جور اخلاقيات برتر است؛ اين مساله را مي‌شود با يک اصلِ باستاني نشان داد، اصلي که مي‌گويد هرکسي که مي‌داند خوشبخت است، پيشاپيش از خوشبخت‌بودن دست کشيده است. اين به اين معناست که خوشبختي رابطه‌اي پارادوکسيکال با سوژه‌ي خودش دارد. کسي که خوشبخت است نمي‌تواند بداند که خوشبخت است. سوژه‌ي خوشبختي، يک سوژه‌ به‌خوديِ خود per se نيست، او شکلِ يك آگاهي (consciousness) يا وجدان (conscience) را در اختيار ندارد، حتي شکلِ خوب آن را هم ندارد. اينجا ظاهرا جادو يک‌جور استثنا است، تنها چيزي است که اجازه مي‌دهد خوشبخت باشي و بداني که خوشبخت هستي. کسي که بواسطه‌ي يک‌جور سِحر از چيزي برخوردار است، موفق شده است از آن نخوتي تن به‌در برد که به‌‌وضوح در هرگونه آگاه-‌بودن-به-خوشبختي نهفته است، چراکه به يک معناي خاص، آن خوشبختي‌اي که آدم مي‌داند که صاحبِ آن است، ديگر مالِ او نيست. به‌همين‌دليل است كه وقتي زئوس خود را به‌هيئتِ آمقيتريون درمي‌آورد و [با اين ترفند]‌ با آلكمنِ زيبا در مي‌آميزد، ديگر اين يك لذت‌جوئي درمقامِ زئوس نيست، حتي عليرغمِ ظاهرِ قضيه اين لذت درمقامِ آمفيتريون هم انجام نمي‌شود. كامجوئيِ او تماماً در گروِ سِحر است؛ تنها از آنچه با ترفند‌هاي حيله‌گرانه‌ي جادو بدست مي‌آيد مي‌توان با آگاهي و به‌شكلي ناب لذت برد. تنها آنكس كه سِحر شده است مي‌تواند با لبخندي گوشه‌ي لب بگويد "من"؛ تنها خوشبختي‌اي كه حقيقتاً شايسته‌ي آن هستيم، همان خوشبختي‌اي است که ما هيچ‌وقت خوابش را هم نمي‌بينيم که لايق‌اش باشيم.

اين مسأله دليلِ نهاييِ اين تصور است که تنها يک راه براي بدست‌آوردنِ خوشبختي روي اين زمين وجود دارد: باور داشتن به امرِ الهي و بيرون‌کردنِ شوقِ وصال از سر (وقتي که کافکا در يک مصاحبه با گوستاو يانوش مي‌گويد که خروار‌ها اميد هست- اما نه براي ما، يک نوعِ ايرونيکِ همين حرف را تکرار مي‌کند). اين تزِ آشکارا زاهدانه، تنها وقتي فهم مي‌شود که ما معناي اين نه برايِ ما را درک کنيم. نه براي ما به اين معنا نيست که خوشبختي هميشه مالِ ديگران است (خوشبختي دقيقاً براي خودِ ماست)، خوشبختي منتظرِ ماست، اما تنها در آن نقطه‌اي که براي ما مقرر نشده است. يعني خوشبختي تنها مي‌تواند با جادو نصيبِ ما بشود. در آن نقطه، وقتي که ما آن را از چيزي به اسمِ سرنوشت جدا کنيم، خوشبختي تماماً مصادف است با اينکه ما خودمان را قادر به جادو بدانيم، تماماً مصادف است با آن حرکت (ژستي) که ما بکار مي‌گيريم تا آن ملالِ کودکي را يک‌بار و براي هميشه ريشه‌کن کنيم.

اگر اين‌طور باشد، اگر هيچ خوشبختي‌اي در کار نيست مگر همين احساسِ قادر-به-جادو-بودن، آنوقت آن تعريفِ رازآلودِ کافکا از جادو روشن‌تر مي‌شود. او مي‌نويسد که اگر ما زندگي را به نامِ درست‌اش بخوانيم، پيش مي‌آيد، چرا که زندگي خودِ ذاتِ جادو است که خلق نميکند بلکه فرامي‌خواند. اين تعريف با آن سنتِ باستاني‌اي که کاباليست‌ها و غيب‌گوها هم با وسواسِ زيادي دنبالش کرده‌اند، خوانا است؛ بر اساس اين سنت، جادو ضرورتاً يک‌جور علمِ نام‌هاي رمزي است. هر چيزي، هر وجودي، علاوه بر نامِ آشکاري که دارد، نامِ نهفته‌اي هم دارد که نمي‌تواند نسبت به آن بي‌واکنش باشد. جادوگر‌بودن به معناي دانستن و بيدار‌کردن اين سر‌-نام‌ها است. بنابراين، بحثهاي بي‌پاياني در خصوص نام‌ها (شيطاني و فرشته‌اي) درمي‌گيرد تا طالع‌بين از تسلطِ کاملِ خود بر نيروهاي روحاني مطمئن شود. براي او نامِ رمزي تنها يك مُهر است، مُهرِ توانِ [جادوگر] در ميراندن-‌و-‌زنده‌كردنِ مخلوقي که آن نام را بر خود دارد.

اما براساسِ يك سنتِ ديگر، كه سنتِ روشن‌تري هم هست، نامِ رمزي بيش از اينكه كليدِ خلع‌سلاح‌كردنِ چيز در برابرِ كلامِ جادوگر باشد،‌ مونوگرامي[1] است كه مانعِ رهاييِ چيز از زبان است. در باغِ عدن همه‌ي مخلوقات با نام رمزي‌شان ناميده مي‌شدند. به‌محضِ اينكه اين نامِ رمزي تلفظ مي‌شود، همه‌ي نام‌هاي آشكار -‌ يا درواقع كلِ برجِ بابلِ نام‌ها‌ -‌ به‌لزره در مي‌آيد. به‌همين‌دليل است كه برحسبِ آموزه‌ي مذكور، جادو فراخوانِ خوشبختي است. نامِ رمزي ژستي است كه مخلوق را به امرِ بيان‌ناشده برمي‌گرداند. در اين موردِ آخري، جادو نوعي دانشِ نام‌ها نيست، بلكه يك ژست است، درهم‌ريختن و آزاد‌شدن از نام است. به‌همين‌دليل است كه يك كودك هيچ‌گاه به‌اندازه‌ي وقتي كه يك زبانِ رمزي را ابداع مي‌كند، راضي به‌نظر نمي‌رسد. ملالِ كودك بيش از آنكه از سرِ ندانستنِ نام‌هاي جادوئي باشد، به‌خاطرِ ناتواني‌اش در آزاد‌كردنِ خود از خيمه‌ي نامي است كه بر او تحميل شده است. تنها وقتي موفق مي‌شود، تنها وقتي نامِ تازه‌اي ابداع مي‌كند كه پَسوُرد (laissez-passer) خوشبختي را داشته باشد، كلمه‌ي عبوري كه خوشبختي را به او عطا مي‌كند. نام-داشتن، مجرم‌‌بودن است. و عدالت، مثلِ جادو، بي‌نام است. خوشبخت، و بي‌نام، موجوداتي پشتِ دروازه‌هاي سرزمينِ ساحران، بر در مي‌كوبند، موجوداتي كه تنها با ژست‌هايشان سخن مي‌گويند[2].

 

پانويس‌ها:

[1] - حروف اول اسم يا چيز كه بصورت تزئيني روي لباس يا پاكت حك مي‌شود.

2- درقياس با اهريمناني كه پشتِ دربِ اتاقِ كافكا بردر مي‌كوبند (فاشيسم؟!)

 

منبع:

 “Magic and Happiness” in: Profanations, Zone Books: 2007, pp. 19-22     


 
منبع: تز یازدهم



:: موضوعات مرتبط: مقاله
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در جمعه سوم آذر ۱۳۹۱

.:: ::.





بیداری در ادبیات معاصر؛ آیا مفهومی با عنوان ادبیات بیداری داریم؟  

 

بیداری در ادبیات معاصر؛ آیا مفهومی با عنوان ادبیات بیداری داریم؟ 

شهرام گراوندی

 

«نقش ادبیات فارسی در پرتو افکنی بر قرن معاصر ایران چیست؟ آیا ادبیات فارسی آن چنان مدرن بوده که روشنایی بیافریند؟ آیا باور داریم که جهان ایرانی ما منهای هنر و ادبیات، جهانی مبهم و تاریک و تار بوده؟ مخاطرات ادبیات چه بوده و ره آورد سه گانه ی تقابل ادبیات، سنت و حکومت را از کدام زاویه می توان به نظاره نشست و از چه منظری می شود کاوید؟ و پیش از همه ی اینها، ایران در قرن بیستم چگونه وطنی بوده و سیر پیشرفت و رقابت در جهان مدرن را چگونه طی کرده؟»

 

بر آن نیستم که به این سوالات یکی یکی پاسخ دهم. چون اصولن جای طرح سوال در این میانه صرفن گشایش روزنی ست بر آغاز این تعریف ؛ و تمام این سوالات خود آیتم هایی هستند که چون پرهای یک بال بزرگ شکل دهنده ی پارادیم اصلی ما هستند در این گذر. ایران در آغاز قرن بیستم ایرانی پیشرفته و مدرن بوده. این را بپذیریم. نهضت مشروطه هنوز یکی از مدرن ترین نهضت های جهان امروز است. برخی قوانین تعبیه شده در آن هنوز مترقی تر از بسیاری تغییرات اعمال شده در طول یکصد سال اخیر است که بر خلاف تصور بجای گشایش بیشتر شاهد تنگ تر کردن مواد و مفاد قانونی هستیم. ادبیات در این میانه محمل دوراندیشی و بستر بذرپاشی استراتژیکی بوده که با محمدعلی جمالزاده در جهان داستان و با نیما در جهان شعر تمامی سوراخ سمبه هایی را که غول هایی مث فروزانفر و دشتی و نفیسی با انگشت های پترس- وارانه شان می خواستند پر کنند به یک باره با بنیانی دیگرگونه کل آن بساط معظم ولی پوشالی را از جا کندند و طرحی دیگر انداختند و هنوز این کشتی با اینکه گاه کژ می شود و مژ می شود و در نزاع نابرابر حکومت و هنرمند، گاه با پارادوکس های خفیف یا عظیم طرفیم و گاه با گسست های بزرگ که موجب می شود و موجب شده با خلاء و چالش های بزرگ روبرو شویم، ولی راه ادامه دارد و ادبیات به فراخور نگاه هایی که به آن می شود و به قدر بزرگی دست هایی که می خواهد از بستر رود آب بردارد، همواره بر همه ی ارکان هنر تاثیر گذاشته و تاثیر آفریده. سینمای مدرن ما هر چه دارد از ادبیات فارسی ست. نقاشی ، معماری و موسیقی نیز که نیازی به شرح بیشتری ندارد.

بر آنم که در این وادی و در این رابطه و در حد اجمال و توان به نقش کسانی چون صادق هدایت، بزرگ علوی، جلال آل احمد، ابراهیم گلستان، غلامحسین ساعدی و بهرام حیدری بعنوان نمونه هایی شایسته و بایسته اشاره کنم و پیشاپیش از تنگی زمان و محدود بودن موقعیت عذر تقصیر می طلبم.

بعد از مقدمه

چنانکه رنسانس در اروپا تاثیر شگرفش را بر نظام پوسیده و کالبد نیمه جان جهان غرب نهاد و موجب تغییر در بنیادی ترین مسائل و مفاهیم جوامع بشری شد، نهضت مشروطه به مثابه خونی تازه و حیاتی، چنین نقشی را در ایران ایفا نمود.

قصه نویسی اروپا چنین ماجرایی دارد و دقیقن از دل رنسانس سر برآورده است. انقلاب بورژوازی، نظام فئودالیسم استیلا یافته در قرن های هفده و هجده را فتح و به انقلاب پرولتاریا و پیروزی های پیاپی کارگران و طبقات فرودست در قرن بیستم پیوند زد. بر این باورم که ” دن کیشوت ” که ظاهری ساده ولی باطنی عمیق دارد، سرآغاز ادبیات مدرن نه تنها اروپا که منشا ادبیات مدرن جهان است. ما پیش از ” دن کیشوت ” هم قصه نویسی داشته ایم و با جهان قصه های شکسپیر و دیگران آشناییم؛ ولی چنانکه تا پیش از نهضت مشروطه در ایران ، ادبیات مدرن مفهومی نداشت و در قصه نویسی با ” حکایت ” طرف بودیم، جهان قصه نویسی غرب هم جهان حکایت ها و اساطیر جهان قدیم و اسطوره های ذهنی مولفان روزگار ماقبل رنسانس بود.

نهضت مشروطه، فی الواقع نهضت دگرگونی بود. دگرگونی در تمامی ارکان جامعه ی استبداد زده و پوشالی شده ی ایران. گشایش پنجره ای بود به وسعت جهانی نوین که نم و تیره گی و غبار و رسوب بناگهان از چهره ی ادبیات و هنر و فرهنگ و نظام حکومتی و اجتماع رخت بربست و اشکال تازه ای پدید آمد و تا پست ترین طبقات اجتماعی خزید و همه چیز را دستخوش تغییر کرد. اگرچه تاثیر ادبیات اروپا با داستان های الکساندر دوما و ویکتور هوگو و غیره با ترجمه های گاه، پر از اشتباه سرآغاز این گشایش تدریجی روزنه های پیاپی ادبیات و هنر در ایران شد، ولی بلافاصله ” چرند و پرند ” و ” یکی بود یکی نبود ” و ” داش آکل ” و ” بوف کور ” و ” مدیر مدرسه ” و ” سنگ صبور ” نوشته می شوند. قوانین مدرن که بر اساس قوانین کشورهای اروپایی تنظیم و وضع شده بود جاری می شود و جامعه شکل دیگری می یابد . نظام اقتصادی بازتعریف می شود و همه ی این ها وقتی با هم تلفیق می شود می بینیم به یکباره ، امکان بازگشت به دوره ی ” فترت ” و ماقبل مشروطه دیگر عملی نیست. چشم ها گشوده می شود. ادبیات ماقبل مشروطه ، شسته رفته و تمیز بود. جهان قصه های ما ، جهان ” جن پریان ” است. ” سمک عیار ” و ” امیرارسلان نامدار ” و شرح های کشاف بر پهلوانان دوران های گذشته ، ” پوریای ولی ” ها و ” پهلوان مفرد ” ها و ” هزار و یک شب ” ، نمادهای ادبیات رئالیته و متنفذ و مردمی ایران بود که از آن دوره به یادگار مانده است ولی برای همیشه پنجره ی حکایت گویی بسته می شود.

ولی با مشروطه، آدم های واقعی تری که نه پهلوانان بی زوال و نه آدم های یک بعدی سپید و سیاه و فرشته و شیطان هستند ، به قصه ها وارد می شوند. با ماجراهایی مواجه می شویم که واقعی هستند و آدم هایی اطرافمان حضور دارند که آنها را – انگار – می شناسیم و در همسایگی ما زنده گی می کنند و حضور دارند. اعمالی از اشخاص و کاراکترهای قصه سر می زند که با واقعیت های زندگی روزمره همخوانی دارد و تحمیلی و تصنعی و فانتزی نیست.

قصه نویسی در مسیر دیگری می افتد. زبان، دستخوش تحول می شود. زمان، مفهوم دیگری در جهان قصه می یابد. زبان روایتی و حکایت گویی که گاه تفاوتی با نثر و ادبیات دیوانسالاری و فاخر درباری ندارد، به همراه شکل دیگری از زمان، که در جهان حکایت گویی شکل دیگری داشته است و گویا با امری غایب طرف بودیم و زمان وقوع قصه ها فی المثل در هزار و یک شب یا پهلوان نامه ها یا قصص الانبیا – بعنوان یکی از پر مخاطب ترین قصه های آن روزگاران – خیلی محل اعتنا نبود و کاربردی هم نداشت، تنپوش دیگری به تن می کند و زمان و زبان مثل دو همخون ، در قصه نویسی کنار هم هیات می یابند. زبان پیرایش می شود. تاکید می کنم؛ پالایش می شود و وجاهتی دیگرگونه پیدا می کند. زمان، قطعیت می یابد و از قالب های انتزاعی بیرون می زند. جهان کنایات و شکوه واره گی ها و پر از تشبیه و استعاره بناگهان از کتاب ها می گریزد و جمال مان به قصه های دیگر روشن می شود.

نمونه ی یکم از ادبیات کهن :

” … مهران وزیر چون نام سمک شنید، بهراسید و گفت او را گرفته اند؟ گفتند بلی. مهران وزیر گفت او را بعوض شیرافکن نشاید کشتن که چون فرزند مرا کشت او را بعوض فرزند بکشیم. او را بند بر نهید تا پیش فغفور بریم که سمک تنها نیست. تا او را چوب زنیم تا بگوید که دیگران کجا اند. سمک را بر بستند و بسرای شاه فغفور بردند … ”

کتاب سمک عیار- تالیف فرامرزبن خدادادبن عبدالله الکاتب الارجانی – جلد اول – صفحه 113 – تصحیح دکتر خانلری

نمونه ی دوم از ادبیات کهن :

” … چون زن کفشگر باز رسید خواهر خوانده را بینی بریده یافت ، تنگ دل شد و عذرها خواست و او را بگشاد و خود را بر ستون بست ، و او بینی در دست بخانه رفت . و این همه را زاهد می دید و می شنود . زن کفشگر ساعتی بیارامید و دست بدعا برداشت و در مناجات آمد و گفت : ای خداوند ، اگر می دانی که شوی با من ظلم کرده است وتهمت نهاده ست تو بفضل خویش ببخشای و بینی بمن باز ده. کفشگر گفت :ای نابکار جادو این چه سخن است ؟ جواب داد گفت : برخیز ای ظالم و بنگر تا عدل و رحمت آفریدگار عز اسمه بینی در مقابله جور و تهور خویش، که چون برائت ساحت من ظاهر بود ایزد تعالی بینی بمن باز داد و مرا میان خلق مثله و رسوا نگذاشت . مرد برخاست و چراغ بیفروخت زن را بسلامت دید و بینی برقرار …”

کتاب کلیله و دمنه – ابوالمعالی نصرالله منشی

نمونه ی سوم از ادبیات کهن :

” … پیر گفت: ای امیر عفریتان این غزال مرا دختر عم ، و سی سال با من همدم بود. فرزندی نیاورد. کنیزکی گرفتم. آن کنیز پسری بزاد. چون پسر یازده ساله شد مرا سفری پیش آمد. از بهر تجارت به شهر دیگر سفر کردم و دختر عم من که همین غزال است در خردسالی ساحری آموخته بود. پس کنیز و پسر مرا با جادوی گاو و گوساله کرده به شبان سپرده بود. پس از چندی که من از سفر آمدم از کنیز و پسر جویان شدم. گفت کنیز بمرد و پسر بگریخت … “

کتاب هزار و یک شب – عبداللطیف طسوجی تبریزی

جای ذکر تمام این سه قصه در این مجال نیست. به لحاظ یادکرد نثر و زبان و موقعیت مکان و زمان این نمونه ها آورده شده است. در نمونه یکم، قهرمان داستان، سمک را به جرم کشتن شیرافکن دستگیر می کنند و می برند که مجازات کنند. در این ماجرا از حالات روحی سمک موقع قتل و دستگیری اطلاعی داده نمی شود. تنها با ترسیم و تجسم طرفیم. افراد فاقد ابعاد هستند و در شکل حرکت می کنند. با عواطف و درون سر و کار نداریم و قهرمان ها و آدم ها بدون درون هستند. جدال و کنش و کشش، چنانکه در قصه های مدرن متدوال است و حائز اهمیت، در قصه ی سمک عیار بچشم نمی آید.

در نمونه ی دوم، به عینه می بینیم که جهان معجزه و دست به نقد بودن کرامت چقدر سمبولیک است و حضور مستقیم خداوند بعنوان عنصر غایی و مهم ترین رکن قصه بدون واسطه باعث تشخیص نیکی و بدی و عدل و ظلم است که حتا در ساده ترین کنش ها و واکنش ها و مناسبت ها و دعواهای خانگی حضور دارد و خیلی سریع باعث می شود که عنصر بدی، رفع و عنصر نیکی جایگزین شود.

در نمونه ی سوم، با جهان غرایب طرفیم . کنیز و پسر به سهولت تبدیل به گاو و گوساله می شوند. جادوگری که کنیز و پسر را تبدیل به گاو و گوساله کرده خود با جادوی دیگری تبدیل به غزال می شود. خواننده قصه ی هزار و یک شب ، ماجراها را یکی پس از دیگری تعقیب می کند و حتا به ذهن خود زحمت نمی دهد که به مساله ای فراتر از چارچوب محدودی که مولف برای او تدارک دیده بیاندیشد. ماجراها سلسله وار و بدون کنش های فکری و چالش آفرینی رخ می دهد.

عناصر چهارگانه و داستان نویسی مدرن

داستان نویسی مدرن بعد از مشروطه اگر چه هنوز به بازتعریف های دیگری نیاز دارد و هنوز در حال تواتر و تغییر و گاه هم شاهد رکود و درجا زدن آن هستیم، ولی چهار عنصر کلیدی را به صورت آشکارا و فی ذاته در بطن خود نهادینه کرد. چهار عنصری که ” رضا براهنی” در کتاب ” قصه نویسی ” نیز با آوردن نمونه ها و مواردی، از آن ها با عناوین کلی ” زبان ، زمان ، مکان و علت ” یاد کرده است که از قضا یک نمونه از کارهایی را که براهنی از آنها یاد کرده – ” عشق سال های سبز از ابراهیم گلستان – کتاب جوی و دیوار و تشنه ” ، از نمونه هایی است که به عنوان یکی از نمادهای ادبیات دوره ی می توان بیداری می توان بدان پرداخت، ولی به لحاظ ذکر نمونه ی دیگری از گلستان از پردازش آن خودداری می کنم.

این چهار عنصر ، ماهیت داستان نویسی را بعد از نهضت مشروطه تغییر داد و وجه افتراق حکایت و قصه شد. حکایت مربوط به عوالم بی دردی است و واقعیت ندارد و دیگر در دوره ی معاصرهم که نکبت و فقر و استبداد جامه عوض کرده و با شکست نهضت مشروطه که صرفنظر از تبعات و عوارض مثبت خود که روشنفکری و جهان بینی گسترده تری را به ارمغان آورده، ولی با ظهور رضاخان در واقع از غایت خود دور شده و در چنگال استبداد نوین از بین رفته، باز مجال حیات دیگرباره نمی یابد و مزاق خواننده و نویسنده برای همیشه عوض شده و پرونده ی حکایت برای همیشه بسته می ماند.

ما همچنانکه در زندگی معمولی و در اطراف خود با بی نظمی و آشفتگی و مسیرهای مبهم در فراروی مان طرفیم و واقعیت های زندگی نامنظم و بصورت پراکنده رخ می دهد و هیچ الگو و قالب و قاعده ی از پیش تعریف شده ای مانند جهان حکایت و افسانه بر زندگی ما حاکم نیست و این بی نظمی و بی قاعده گی در جهان فکری ما نیز حضور قاطع دارد، و باز چنانکه افکار نیمه شب ما با افکار سپیده دم ما متفاوت است و ممکن است با افکار ظهر روز آینده از اساس متضاد باشد و یادها و خاطره ها و اثرپذیری ما را از زمان و مکان و زبان و علت ها متفاوت می نمایاند، در جهان قصه نویسی مدرن و معاصر نیز تابع همین واقعیتیم و مثل جهان حکایت و افسانه انتزاعی و سمبولیک رفتار نمی کنیم و قصه نویس جدید در قصه های جدید زندگی ها را عادی و بدون آغاز و بدون پایان ترسیم می کند.

در دوره ی معاصر مناسبات جدید اجتماعی شکل می گیرد و حکومت، اگر چه بی اعتقاد به پارلمانتاریسم به سیر دیکتاتوری خود می اندیشد ولی بطور مستقیم باعث پیدایش سازمان های اداری جدید برای اداره ی مملکت می شود. طبقه ی متوسط شکل می گیرد و این بار نویسنده ها بنا به سفارش و با عنایت به ذائقه ی اشراف نمی نویسند و مخاطب خود را میان مردم جستجو می کنند. اگر چه اکثر نویسندگان، خود متعلق به همان رده های بالای اشراف ورشکسته و طبقه ی اداری نوین و یا روحانیونی هستند که جامه عوض کرده اند که در کنار کار اداری قصه می نویسند، شعر می گویند و حزب درست می کنند. همین جا اشاره ای بکنم به حجم بالای قصه های سطحی و پاورقی های سریالی روزنامه ها و نشریاتی که هم عرض قصه نویسی جدی و چه بسا متاخرتر از قصه نویسی جدی و مورد نظر ما پیدا می شود و اگرچه اشاره به معضلات اجتماعی دارد ولی مانند سینمای فیلم فارسی بیشتر حول مسائل تکراری – دختر فقیر، مرد ثروتمند و یا دختر فریب خورده و زنان بدکاره و مردان دیوسیرت نوشته می شود، ولی به علت و یا علت های اصلی اشاره نمی کند و این معضلات را بصورت انحرافی فقط محدود به کج رفتاری های اخلاقی خود کاراکترها می داند و نه به سمبل های بزرگتر و عینی. در حالیکه در آثار فی المثل صادق هدایت، صادق چوبک، جلال آل احمد، بهرام صادقی، غلامحسین ساعدی یا بهرام حیدری و احمد محمود ما بطور مستقیم اگرچه گاه زیر پوستی، ولی علت و علت های اصلی را باز می شناسیم.

پیدایش داستان کوتاه

این غلط نیست اگر بپنداریم که ” یکی بود یکی نبود ” یا ” فارسی شکر است ” سیدمحمدعلی جمالزاده اولین داستان کوتاه های مدرن ادبیات معاصر ایران هستند. ولی چنانکه خود جمالزاده در جایی نقل می کند که ” محض تفریح خاطر از مشاغل و تتبعات جدی تر و به دست دادن نمونه ای از فارسی معمولی و متداوله ی امروزه ” اقدام به نگارش داستان کوتاه کرده، باید اذعان کنیم که با این بی اعتباری و غیرجدی گرفتن داستان کوتاه از طرف خود پیشقراول داستان کوتاه و با توجه به نگاه دقیق تر و عمیق تر و هدفمندتری که صادق هدایت به مقوله ی داستان کوتاه داشته، این هدایت است که بانی داستان کوتاه مدرن و جدی روزگار ماست و با هدایت است که جایگاه داستان کوتاه تثبیت می شود و استحکام و قوام می یابد که بعدها دیگرانی مثل بزرگ علوی و چوبک نیز به وی می پیوندند.

درباره ی خود نویسندگان در تمامی این سالها به دفعات گفته و سخن ساز شده است و در این مجال اندک شاید ضروری نیست که به اقدام کوشیده شود. ولی به صورت اجمالی به چند داستان کوتاه که به باور ما در حوزه ی ادبیات بیداری نوشته شده پرداخته می شود.

” علویه خانم ” و صادق هدایت

درباره ی صادق هدایت، این پیچیده ترین و خوف انگیزترین نویسنده ی ایرانی از بس نوشته اند، چیزی که من بنویسم بطور قطع جفا در حق اوست و بیشتر کمکاری ست تا این که مطلب جدیدی نوشته باشم و یا کاری صورت گرفته باشد. همین بس که هدایت ترس از مردن را برای همیشه در من از بین برده و همیشه در جیب هایم و در ذهنم یک folder ذهنی دارم که نامش خودمرگی و مرگ است. و آرام بخش هم هست. و بقول نیچه در ” فراسوی نیک و بد ” : فکر خودکشی آرام بخشی قوی است؛ با آن چه شبهای بدی را که بخوبی می توان گذراند. صادق هدایت کشیده ترین خراش ها را بر پوست جامعه ی منحط و تباه شده ی ایران هم عصرش وارد کرد. همه ی آدم های داستان های هدایت گرفتار اضطراب و دغدغه های روحی درونی اند. کاراکتر بی خیال و آرامی را نمی توان در میان شخصیت های بسیار و متفاوت قصه ها و ماجراهای هدایت پیدا کرد. حتا جنس سرخوشی و شادمانی های اندک کاراکترهای شاد هدایت ، خیامی و دهری مسلکی ست. در ” علویه خانم ” که لبریز از فحاشی های اغراق آمیز و نفوذ در حیات انگلی اوباش است، عمیق ترین لایه های اجتماع پیرامون کاویده می شود و با مهارت ستودنی هدایت، برای همیشه در دیالوگ ها و کنش ها و واکنش های افراد ترسیم و ضبط و ثبت می شود. نگاه تلخ و ناتورالیستی هدایت به زندگی فرودستان با طنز آشنای او که راوی سرنوشت شوم زن ایرانی در این ماجراست و با شرح زندگی زن دوازده ساله ای که سه بار مطلقه می شود، علویه خانم را تبدیل به مستمسکی همیشگی برای فیمینیست ها و مدافعان حقوق زنان در ایران می کند.

” پیراهن زرشکی ” و صادق چوبک

شاید اگر چوبک هم مثل سلف ش هدایت، خودکشی می کرد، امروزه چوبک در مقام رفیع تری قرار می گرفت! چوبک تلخ اندیش تر، ناتورالیست تر – چرا که با گنداب اجتماع آشناتر بود و مثل هدایت از خانواده ای مرفه و اشرافی نبود – و از منظری دیگر، بسیار احساسی تر، توصیفی تر و خشن تر می نوشت. در پیراهن زرشکی ، فساد موجود و حاکم بر فضای قصه با وسواسی عجیب و بیمارگونه روایت می شود. مرگ حضوری قاطع دارد و حرف اول و آخر و متن قصه است. انگار هیچ چیز جدی دیگری وجود ندارد. زندگی هست چون مرگ هست و مرگ وجود دارد چون زندگی یعنی طی کردن این فاصله ی محتوم و بی تنوع زیستن تا مردن. از لابلای گفتگوی مرده شورها روایت آغاز می شود و قضاوت های ذهنی آنها قضاوت چوبک و مای خواننده هم شکل می پذیرد. پلشت ترین و پوسیده ترین روابط در اعماق این جامعه ی خشن و بی رحم با تکنیک قوی چوبک ثبت می شود، در حالیکه ما، انگار نه با آدم ها که با حیوان گونه های پست طرفیم. فضای متعفنی که عواطف و احساسات و انسانیت در آن مرده و همه تیره روز و ستم دیده اند. هر چه هست ترس است و تنهایی ست و بهره کشی و له کردن همدیگر است زیر دست و پای همدیگر. چوبک اگر درازسال تر عمر نمی کرد و اگر در جوانی می مرد، چه بسا از هدایت هم معروف تر می شد.

” گلدسته ها و فلک ” و جلال آل احمد

اگرچه معتقدم و در این اعتقاد بسیارانی هم بر این باورند که صادق هدایت بدون شک برترین داستان نویس معاصر ایران است ولی به زعم من، این جلال آل احمد است که جامه ی روشنفکری برازنده تری بر تن دارد و جامع الاطراف تر و بسیط تر حضور دارد. جلال ، سارتر ایران است. نگاه فراگیر جلال به تمامی هنرها و حضور بی تابانه ی او در تمامی عرصه های هنر با نگاه موجز و منتقدانه اش را نمی توان در دیگر مولفان قبل و بعد او سراغ کرد. در زمانه ای که تکنولوژی وارداتی و سیر توفنده ی مدرنیته در ایران ، آهنگی شتابناک گرفته بود و دغدغه ی اصلی بسیاری از روشنفکران، سیخونک زدن و انتقاد به این رشد مهارناپذیر بود و هر کسی از منظر چشم خود و یا مرام و مسلک اعتقادی حزبی خود در قصه ها و بیانیه های شخصی – حزبی به این مدرنیته ی وارداتی می پرداخت و خرده می گرفت، تنوع زیست جلال آل احمد و سیر فکری ادبی وی جای شگفتی و تامل دارد. و اگرچه سالها از مرگ جلال می گذرد و ماحصل تلاش جمعی او و یاران متحد و پراکنده و نامتحدش در بهمن پنجاه و هفت با انقلاب اسلامی به بار نشست، ولی هنوز این پرسش ذهنی – و البته بی جواب – باقی مانده که هدف و غایت آرمان و مقصود واقعی کسی چون جلال چه بوده؟ وقتی به مجموعه ی کارها و آثار وی از ” غربزده گی ” و ” در خدمت و خیانت روشنفکران ” و ” مدیر مدرسه ” و اقلیم واره ها و دیگر آثارش نگاه می کنیم و از خلال آن نوشته ها می خواهیم رد فکری و ذهنی جلال و نگرش غایی مولف را کشف کنیم، در می بابیم که جلال مثل ماهی گریز باز هم ماهرانه و تا دم مرگ از کف ما گریخته و سوال ما را بی پاسخ گذارده. نمونه اش همین ” گلدسته ها و فلک ” که به عنوان یکی از برجسته ترین داستان های ادبیات معاصر شناخته شده و به شمار می رود و مربوط به سال های آخر زندگی کوتاه اوست، ما را در طرح این پرسش بیشتر تشویق می کند که این سیر فکری و رشد ادبی فرهنگی جلال به کجا ختم شده و در آخر چه فرجامی یافته و با کدام باور از حیات زنده گان فاصله گرفته. ” گلدسته ها و فلک ” اوج نگارش جلال بعنوان نویسنده است. و چنانکه از شواهد بر می آید او که تمام نحله ها و جریان ها را آزموده و به کناری نهاده ، به کودکی باطنی برگشته که در این قصه به نظاره ی آسمان آبی بر فراز گلدسته ها نشسته است و اگرچه شک غریبی هم در او مانده ولی فرجام راه را برای ما آشناتر از پرده بیرون انداخته است. کودکی که از نظام آموزشی سوغاتی از غرب خسته است. همان باورهای نخستینی که در نخستین آثار جلال طرح شده بود و بشدت هم از آن استقبال شده بود. حرکت ذهنی و فکری و عملی جلال از او، حاضر و آماده ترین روشنفکر و نخبه ترین آنها را در تمام تاریخ ادبیات معاصر و ادبیات دوره ی بیداری شکل بخشیده است. شکل و نقشی که به طرز غریبی به پیراهن روشنفکری جامعه ی ایرانی بخیه شده و زدودنی نیست.

” تدریس در بهار دل انگیز” و بهرام صادقی

فیلسوف ترین نویسنده ی معاصر ما بهرام صادقی ست. آدم مایوسی که هم از مرگ می ترسد و هم آن را به سخره گرفته است. بیاد بیاوریم سخنرانی مشهور هوشنگ گلشیری را که در مراسم بزرگداشت صادقی کرده است. و نه تنها استناد ما آن سخنرانی که در تمام داستان های کوتاه و بلندش، همواره دغدغه ی اصلی او چالش زندگی و مرگ بوده و هست و همیشه، قاهر بودن مرگ و ردپای خوف انگیز مرگ را می توان به صورت مطلق و به سهولت دریافت و پاسخ چرایی محکومیت و مرگ نیز همواره بدون جواب و استجابت مانده و خواننده در پایان قصه در فکری عمیق تر، نویسنده را گم می کند. آدم های صادقی در شک و باور علاقمند بودن و یا بیزاری از زندگی سرگردانند. آدم های شادی که بناگهان پوچی را در اعماق جانشان باز می یابند و همین است که کار را سخت می کند. زندگی در اغلب قصه ها به پوچی منجر می شود و به اتمام می رسد ولی معلوم نیست چرا چنین شده است. آدم ها واقعی نیستند اگر چه واقعی زندگی می کنند و انگار قیافه هاشان را هم می شناسیم! احساس فقدان امنیت و تامین نبودن آرامش روحی و اجتماعی ، بلیه ای ست که در تک تک کاراکترهای صادقی وجود دارد. این نومیدی ها و محکومیت ها و تاوان پس دادن ها، بازتاب فلسفی شرایط حاکم بر جامعه است. در داستان ” تدریس در بهار دل انگیز” فضا رعب آور و غیرواقعی می نماید. همه چیز انگار از پشت پرده ای از مه دیده می شود. هیچ کسی موقعیت خودش را در نمی یابد. هیچ کس حتا نمی داند مخاطبش کیست. در این دنیای سوررئال، همه چیز عادی معرفی می شود تا خواننده حتا در واقعیت های معمولی هم دچار شک شود. همه در مقابل قدرت معلم که در بدو قصه حضوری مادی ندارد و بالاخره رخ می نمایاند مقهور و تسلیم محض هستند. تنها مخاطب واقعی معلم در کلاس پیرمردی است که بخاطر کهولت سن و نزدیکی به مرگ در موقعیتی حقارت آور قرار می گیرد ولی او هم ناتوان از نشان دادن خود است و یارای مقاومت ندارد. معلم هم که نماینده ی قدرت قاهره است بجای تدریس، اول پیرمرد را محاکمه و سپس مجازات می کند. تدریس در بهار دل انگیز نمونه ای ترین قصه ای ست که فضای نومیدی و یاس حاکم بر جامعه و هراس روشنفکر و نویسنده از قدرت را بخوبی باز می نمایاند. لحظه های دردناک و وحشت افزا را در کنار طنز استثنایی صادقی یک جا می توان در این قصه دید و لمس کرد.

” آذر، ماه آخر پاییز” و ابراهیم گلستان

فرزند خلف ادبیات آمریکا در ایران ابراهیم گلستان است. ویلیام فاکنر و ارنست همینگوی را او به ما شناساند اول بار. اگر چه امروز که به ترجمه های او دقیق می شویم می بینیم خیلی هم بد نبوده برای مرتبه ی اول. حتا اگر سهم او از ادبیات ایران ترجمه و معرفی آثار همین دو نویسنده ی بزرگ هم بوده، او نقش خود را خوب بازی کرده. در حالی که گلستان فقط همین نیست. قصه نوشته. فیلم ساخته. سهمش در جریان شعر نو، همین بس که اگر نبود – چه بسا – فروغ هم نبود؛ یا دست کم به این صورتی که قوی و موثر و بزرگ می شناسیمش نبود. فیلم هایش جزو بهترین فیلم های ساخته شده در زمان خودش بوده و اولین رهاوردها را از جشنواره های خارجه به ایران آورده و قصه هایش قرص و محکم ترین قصه هایی هستند که در تاریخچه ی ادبیات معاصر و مدرن ایران بعنوان داستان کوتاه جاپای خود را سفت و محکم کرده است. نکته ای که شاخص و ویژگی منحصر بفرد ابراهیم گلستان هم هست. و هیچ بدش هم نمی آمده که یه روزی گفته بوده: ” برای من نقطه ی اساسی یک کار، ساختمان است … عقیده ای را که برای ساختمان دارم از همان اول داشتم و رعایت کردم … اگر ساختمان قصه محکم باشد و عقایدش کمونیستی یا فاشیستی، یا کاتولیکی، یا امپریالیستی باشد، در حد این تحلیل فرقی نمی کند” – ابراهیم گلستان، روزنامه آیندگان، فروردین 1349 – ؛ که به دلیل تاکید و راسخ بودن بر همین اصل چارچوب و بنیان شکلی در قصه او را در ردیف بزرگترین مدرنیست های ادبیات معاصر معرفی کرده اند که او خود نیز مخالفتی با این قضیه ندارد. ولی سهم گلستان در ادبیات بیداری چیست؟ آیا این پردازش به صورت و ساختمان او را از پیگیری و هدفمند بودن و نشانه گذاری در ادبیات روشنفکری دور کرده است؟ از قضا، آثار گلستان بیشترین حضور و تاثیر را در نزد خود روشنفکران جامعه ایفا کرده است. هواخواهی و ضدیت با کارهای گلستان و با شخصیت با پرنسیب گلستان و با نثر قوی و سعدی وار گلستان و منش و خوی خاص او، منشا مخاف خوانی های بسیار و هواخواهی های بسیار شده بود که به نظر می رسد دست کم تا زمان حیات وی، همواره این تضارب آرا و دعوت به تناقض و ضدیت از سمت او برقرار و بردوام باقی می ماند. در داستان آذر، ماه آخر پاییز بنیان قصه بر شک و تردید و بدبینی به فعالیت های سیاسی و اجتماعی استوار است. دنیای درونی کاراکتر اصلی قصه که در وضعیت روحی و اجتماعی امروزه ی خود به ایستایی و درجا زدن و بی تحرکی محض افتاده و هر چه هست فقط رفتن و پرسه زدن در گذشته و خاطرات رو به فراموشی راوی است، از گذشته ای حکایت می کند که اکنون از دست رفته و از زمان حالی می گوید که فاقد هر شور و جذبه ای ست. صناعت داستان نو در آثار گلستان فقط صورت پرستانه ی صرف نیست و همراه با دگرگونی محتوایی اتفاق افتاده است. شنیدن خبر اعدام دوست قدیمی راوی در رستوران از زبان دیگر دوستان خود، باعث می شود به خیابان برود و در دنیای خاطرات مشترک خود و رفیق تازه اعدام شده اش غرق شود و هر چه هست فقط مرور این خاطرات و ذهنیات آشفته و مشوش او هستیم. بدون اینکه دلیل دستگیری احمد، دوست راوی تا پایان قصه روشن شود. تمام قصه، تاکید بر بیهوده گی و وحشت راوی از حضور در فعالیت های سیاسی و اجتماعی ست. یادآوری آن دسته آدم هایی که منفعل نشسته اند و جباریت را درک نمی کنند و اگر می کنند، می ترسند و به جلال و جبروت گذشته دلخوش کرده اند. شبی دراز و اندوه بار و در نهایت غرق شدن در پیله ی تنهایی و فردگرایی و دلمرده گی.

” گدا” و غلامحسین ساعدی

ساعدی، شارح پوسیده گی و زوال در اعماق جامعه ی ایرانی ست. هیچ کسی به قوت ساعدی نقب نزده است در پایین ترین طبقات فرودست جامعه. اگر چه بی نصیب نگذاشته فی المثل طبقه ی اعیان و اشراف را در ” واهمه های بی نام و نشان ” . نگاه موجز و ریزکاوانه ی ساعدی همچون جراحی که زیرپوستی ترین بیماری ها و عوارض را می شناسد هرگز در تاریخ ادبیات ما تکرار نمی شود. سیاهی و کثافت مالامال و بدبختی و فلاکتی که حاکم بر فضاهای قصه های متعدد و گونه بگون ساعدی ست، آدمی را عاصی می کند و به تنگ می آورد. از بس جنس این آدم ها را دقیق تشریح می کند و فضا را که گاه به شدت سوررالیستی و آغشته به متافیزیک هم هست، واقعی و ملموس می نمایاند، راه گریز را بر خواننده مسدود می کند و خواننده تن به تقدیری می دهد که ساعدی با آگاهی برای او از پیش رقم زده است. جهان غریب و شگفت انگیزی که به عنوان نمونه در ” ترس و لرز” اگر چه گاه با رگه هایی از طنز همراه می شود، ولی موجب خشم و عصیان فکری در خواننده می شود؛ نه ملاحت رفتار و سرخوشی درونی. قصه ی ” گدا” از زاویه دید پیرزنی روایت می شود که نماینده ی اجتماع است و در این اجتماع همه، مانند گرگ در حال لت و پار کردن همدیگرند. دو دستی چسبیدن به حفظ وضع موجود و منافع شخصی حتا روابط عاطفی و مادر و فرزندی را تباه کرده است. تصویری که ساعدی از آشفتگی های ذهنی پیرزن ترسیم می کند، آشفتگی و زوال جامعه است. فضای رعب انگیز و هول آوری که حتا خواننده را دستپاچه و بشدت عصبی و دستخوش افکار وهم انگیز می کند. داستان گدا یکی از شماتیک ترین داستان هایی ست که وضع جامعه ی معاصر نویسنده را تا اعماق لایه های پنهان خود کاویده است. فقر و استیصال و درمانده گی که به شدت عمیق و حسی و دقیق ترسیم شده است.

” پناهگاه” و ناصر تقوایی

ادبیات اقلیمی جنوب که بعنوان شاخصی ممتاز در تاریخ ادبیات معاصر جلوه نمود و بیشتر در حول و حوش دهه ی چهل رخ نمایاند و تاثیرش را بر فضای کلی ادبیات کشور نیز جاری ساخت، با نام های متعددی شناخته می شود. یکی از این نام ها ناصر تقوایی است. فیلمساز، فیلمنامه نویس و نویسنده ی برتری که کم کاری و گزیده کاری اش گاه رنگ تنبلی بخود می گیرد. ولی هر کاری ساخته و یا هر چه نوشته در زمانه ی خودش محل اعتنا بوده و نمی شد آسان و بدون توجه از کنار آن عبور کرد. چه، فیلمی که بر اساس قصه ای از ساعدی ساخته و چه سریالی که که بر اساس رمان طولانی ایرج پزشکزاد ساخته و چه فیلم هایی که بطور عمده فیلمنامه هایشان را خود وی نگاشته و چه تنها مجموعه داستانی که از وی به چاپ رسیده، همه بایسته و آزانگیزند. اگر ابراهیم گلستان فرزند خلف ادبیات امریکاست، ناصر تقوایی ارنست همینگوی ایرانی ست. تمام داستان های تقوایی حول محیط کارگری جنوب اتفاق افتاده. صنعت نفت که با کشف آن توسط انگلیسی ها در مسجدسلیمان و سپس راه اندازی پالایشگاه بزرگ آبادان، دروازه ی نوینی به تمدن اروپا و آمریکا گشوده شده بود، فرهنگی به همراه آورد که سرآغاز بسیاری از منازعات و دسته بندی ها و اختلاف های خرد و کلان در تمامی مناسبات سیاسی روزگار خود شد. داستان ” پناهگاه” چشمداشتی بر این رخداد است. شیوه و سبک نگارش، از بنیاد همینگوی وار است. تمام ماجرا و فضا از طریق دیالوگ درک می شود. گفتگوهایی مربوط به حاشیه ی واقعه و نه خود اصل مطلب. و همین جاست که فن تقوایی را مشاهده می کنیم که چگونه از خلال گفتگوها روایتی را شرح می دهد که افکار آدمهای تنها و سرخورده را که در ماتم مرگ یکی دیگر از کارگران نقل می شود، با استادی تبدیل به یکی از قصه های ماندگار و نمادین اقلیمی جنوب می کند. محیطی خشن و زنده و داغ بر اساس مناسبات دیکته شده ی استثماری که مرگ رفیق قهرمان قصه را رقم می زند و قهرمان ماجرا را از رفتن به دریا باز می دارد و نزاعی که با صاحبکار خارجی اتفاق می افتد، با توجه به فرم نگارش، همینگوی را بیاد می آورد. مثل داستان ” آدم کشها” فی المثل. تقوایی اگر ادامه می داد نوید تولد نویسنده ای استثنایی را در ادبیات معاصر اعلام می کرد. ولی تا همین جا هم او کار خود را کرده است.

” کلاغ ” و بهرام حیدری

وقتی از ادبیات اقلیمی یا بومی سخن به میان می آید، ناخواسته و در ابتدا ادبیات فولکلوریک به ذهن ما راه می یابد. ادبیاتی که ” امثال و حکم” دهخدا و یا ” کتاب کوچه ” ی شاملو و یا ” نیرنگستان” هدایت، بارزترین نمونه های آن هستند. ولی در اواسط دهه ی چهل، گروهی از نویسندگان موفق آن سالها که متوجه شدند تنها اشاره و پرداختن به وضعیت طبقه ی متوسط و اداری جامعه ی شهری ایران نمی تواند بصورت جامع و کامل مبین فضای اصلی حاکم بر اوضاع کشور باشد، گرایش پیدا کردند به کند و کاو در مسائل روستایی و اقلیمی گوشه و کنار مملکت. حقایق حاکم بر زندگی روستایی با همه ی تلخی و سیاهی و نکبتی که بر آن حاکم بود برای طبقه ی شهرنشین، همراه با تعجب و تاثر و شگفتی و جاذبه های بسیار بود. انگار به یکباره آدم های غریب – آشنایی را کشف کرده بودند که از سیاره ای دیگر بر خاک ایران نازل شدند. پیش از همه، نویسندگان جنوبی و سپس نویسندگان دیگری در دنباله ی راه، ادبیات اقلیمی شمال را شکل دادند. فضای پر از ابهام و پر از خرده فرهنگ های عجیب و غریب که با سیل بنیان برانداز صنعت وارداتی جهان غرب هم آغشته شده بود، محیط مستعدی را برای آفرینش ماندگارترین قصه ها و تحقیقات ادبی فرهنگی فراهم آورد. این فضا آنچنان وسوسه انگیز و بکر بود که حتا نویسندگان دیگر نقاط کشور را هم مجذوب خود کرده بود. فی المثل کتاب های ” مد و مه ” ابراهیم گلستان یا ” با شبیرو ” محمود دولت آبادی یا ” شراب خام ” اسماعیل فصیح . بهرام حیدری در این میانه جنوبی ماند و جنوبی زیست و جنوبی از مملکت رفت و اثری هم از وی نیست. سه کتاب چاپ شده از وی در پیش از انقلاب، یادگار قلم توانای اوست که هر سه کتاب جزو شمایل ادبیات اقلیمی و مکتب قصه نویسی خوزستان هستند. پیش از این قصه ی ” رادیون” از بهرام حیدری بیش از بقیه ی داستان های کوتاهش به دفعات مورد نقد و توجه قرار گرفته است. ولی داستان ” کلاغ ” که از مجموعه داستان ” لالی” انتخاب شده، به دلیل فضای بشدت ناتورالیستی و غمزده و اندوهباری که حاکم بر محیط ماجرای قصه است و با غرق شدن و تن سپردن به روند قصه، خواننده بناگهان خود را بعنوان یکی از خود روستاییان حاضر در واقعه در می یابد، اوج هنر بهرام حیدری را بما نشان می دهد که با چه تبحری توانسته کسالت و رخوت موجود و بی هدفی و تباهی زندگی و از سویی میل و اندوه و حسرت زندگی کردن را در وجود تک تک کاراکترها به ما نشان دهد. روزگار یکنواخت و بدون تحرکی که حتا دیگر، گفتگوها تکراری و یاس برانگیز شده، ناگهان با خبر آمدن یک کلاغ به روستا که کارش دزدیدن و خوردن کشک ها و مرغ های آبادی ست، تحرک غریبی به خود می گیرد. گویا روستا و مردمش از خوابی طولانی و رخوتناک بیدار شده اند. این تحرک ماندگار نیست و اگر چه با طنز غریب بهرام حیدری برای مجالی کوتاه فضای نکبت بار را از یاد می بریم، در پایان ماجرا بیادمان می آید که با چه اوضاع مزخرفی درگیر هستیم و آه از نهادمان بر می آید.

تکمله

نویسندگان بسیاری بویژه بعد از کودتای 28 مرداد 1332 ، آگاهانه و با تسلط بر شرایط فرهنگی سیاسی کشور و متاثر از فضای اختناق، داستان ها و کارهایی را خلق کردند که در زمانه ی خود باعث و بانی تحرکات بسیار و یا روشنگری و پرتوافکنی بر اعماق تیره ی جامعه ی خود شدند. نمی توان از ادبیات بیداری حرف زد و از نقش دهها نویسنده ی دیگر سخن به میان نیاورد. فضا و مجال این مقاله آنقدر کوتاه بوده که فرصت نگارش و یا تحقیق را به درستی و به روشنی بر من بسته و این نوشته بیشتر کارکردی کوتاه دارد که به مثابه تشویقی است برای نگاه عمیق تر و جامع تر بر آنچه به عنوان ادبیات دوره ی بیداری برای ما به ارث رسیده است. اگر چنین هدفی را به درستی به انجام رسانده باشم که تشویقی و شوقی برانگیخته باشم از حاصل کار خرسندم. … و الخ.

منابع :

هزار و یک شب . کلیله و دمنه . سمک عیار . قصه نویسی رضا براهنی . و صد سال داستان نویسی در ایران.

منبع: رادیو کوچه



:: موضوعات مرتبط: مقاله
:: برچسب‌ها: ادبیات, هزار و یک شب, کلیله و دمنه, سمک عیار
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱

.:: ::.





خاطرات تقی‌زاده از استبدادصغیر/مانع تندروی مشروطه‌طلبان بودم/شرح به توپ بستن مجلس،مقاومت مردم تبریز
 

خاطرات تقی‌زاده از «استبداد صغیر»

مانع تندروی مشروطه‌طلبان بودم

شرح به توپ بستن مجلس، تحصن در سفارت انگلیس و مقاومت مردم تبریز

نفر دوم از سمت چپ تقی زاده

سید حسن تقی‌زاده زمانی که رییس انجمن فرهنگی ایران و هند بود پاسخ به تقاضای محمود ستایش، منشی انجمن برای انجام گفت‌وگو را رد نمی‌کند و نهایتا در سال‌های دهه ۴۰ که بیماری او را از پای انداخته و یکجانشین کرده بود، قبول می‌کند که درباره نقاط تاریک و پر ابهام ماجرای مشروطه خاطرات خود را بر زبان آورد. متن زیر بخشی از خاطرات تقی‌زاده است از ماجرای به توپ بستن مجلس توسط محمدعلی شاه و آغاز استبداد صغیر و حوادث و ماجراهای بعد از آن.

کشمکش بین دربار و ملت و مجلس بیست روز طول کشید و شاه شهر را به حالت نظامی درآورده و دست به اقداماتی زد، درحالیکه ملت و مجلس دور کردن چند نفر را از حوالی دربار می‌خواستند که از آن جمله بود شاپشال و امیر بهادر جنگ که به سفارت روس پناه برده و متحصن شده بود. شاه هم تبعید چند نفر از سران ملت را به اصرار می‌خواست و حتی قصد توقیف آنان را داشت و یکی از آن‌ها میرزا سلیمان‌خان میکده بود که گرفتار و حبس نمود و باقی که ملک‌المتکلمین و آقا سید جمال‌الدین و میرزا جهانگیرخان مدیر صوراسرافیل، دهخدا و میرزا داوودخان علی‌آبادی و مساوات و غیره هم بودند، گمان می‌کنم بهاءالواعظین هم در آن میان بود از بیم گرفتاری در مجلس شورای ملی متحصن شدند و در اتاق مغربی باغ اندرون مجلس که بعد‌ها جزو چاپخانه مجلس شد، مقیم شدند. عاقبت روز ۲۲ جمادی‌الاول قزاق‌ها از صبح زود مجلس را محاصره نموده و چنان که داستان آن معروف است، مجلس را به توپ بستند.

من که وضع را چنین دیدم، برخلاف نوشته‌های دولت‌آبادی و کسروی در روزهای انقلابی هر روز با بسیاری دیگر از وکلا از صبح زود تا پاسی از شب گذشته در فعالیت بودم و در روزهای آخر بدبختانه مبتلا به تب شدیدی شدم به حدی که گاهی در اتاق مجلس می‌خوابیدم. در یکی از روز‌ها مرحوم آقا سید عبدالله بهبهانی که غالبا در مجلس و مراقب کار بود و نیز اندک کسالتی داشت در یکی از خیابان‌های باغ بیرونی از مجلس فرشی گسترده و روی تشکی در آنجا تکیه داده بود و جمعی در اطرافش بودند. کسی نزد من آمد و پیغام داد که فلانی بیا و همین جا بخواب که با هم باشیم. من نیز رفتم، تب گاهی با حمله می‌آمد. روز قبل از توپ بستن تمام روز را تا قریب سه ساعت از شب گذشته در مجلس تقلا داشتم و وقتی همه رفتند و من نیز خواستم به منزل خود برگردم، یادی از دوستان متحصن کردم و خواستم سری به آن‌ها بزنم. به بالاخانه مسکن متحصنین رفتم و حالت افسرده آن‌ها را که روی گلیمی نشسته بودند، دیدم و بسیار متاثر شدم به طوری که عزم کردم که من هم شب را آنجا بمانم و به آدم خود گفتم: «برو به منزل و هرچه برای شام داریم بیاور. بگو که من امشب نمی‌آیم.»

مرحوم آقا سید جمال‌الدین از این حرف متغیر شد و با تشر به من گفت: «شما ابدا این کار‌ها را نکنید. شما وکیل مجلس هستید و به شما این کار بر می‌خورد که با ما که دولت مقصر شمرده اینجا بست بمانید.» و اصرار شدید کرد که من به منزل بروم و دیگران هم همین عقیده را اظهار کردند. ناچار با دو سه نفر از همراهان به منزل که نزدیک و پشت مسجد سپهسالار بود رفتم و از کسانی که با من آمدند، مرحوم دهخدا بود که با برادرش یحیی‌خان آنجا منزل ما ماند. در بین راه از مجلس تا منزل حمله شدیدی از تب و لرز به من دست داد و وقتی که به منزل رسیدم، افتادم و بیخود شدم و شامی هم نخوردم و تا فردا حدود ساعت ۸ یا ۹ صبح در حالت کسالت و خواب سخت بودم که صدای تفنگ مرا بیدار کرد و پرسیدم که چیست. گفتند: «از آن‌هاست که بر بام مسجد سپهسالار مجلس را محاصره کرده‌اند و تصادفی شده.» آن وقت خواستیم که خبر بگیریم که آیا در مجلس اشخاصی هستند یا نه، جواب آوردند که بعضی وکلا و آقایان بهبهانی و طباطبایی آمده‌اند. پس من قصد کردم که به آن‌ها ملحق شوم. وقتی خواستم حرکت کنم، خبر آوردند که حلقه محاصره بسته شده و دیگر کسی را راه نمی‌دهند، پس به منزل برگشته و منتظر شدیم. قدری بعد خبر آوردند که امام جمعه خویی با درشکه آمد رفت توی مجلس، پس من دوباره مصمم شدم ولی همراهان ما باز خبر آوردند که دیگر اصلا کسی را راه نمی‌دهند، پس با کمال اضطراب و مایوسی از ورود به مجلس در خانه ماندیم. قریب ۱۰ نفر بودیم که از آن جمله بودند خلخالی و دهخدا و برادرش، امیر حشمت و برادر او و مرحوم تربیت، در غالب کتب اغلب او را همشیره‌زاده من خوانده‌اند و برادر خودم و یکی دو نفر دیگر. تا ظهر صدای توپ بود و گلوله‌های توپ به خانه ما می‌ریخت و بعدازظهر هم تا غروب در اندیشه پیدا کردن پناهگاهی بودیم و در این اثنا در عقبی خانه که به کوچه باریکی باز می‌شد به خانه مقابل در‌‌ همان کوچه که مال مرحوم علی‌خان روحانی بود، رفتیم. آنجا و در اتاق کوچک و تاریکی ماندیم و درصدد یافتن محلی که آنجا برویم بودیم. بعضی از همراهان صلاح می‌دیدند که به نحوی خود را به حضرت عبدالعظیم برسانیم. در این بین به خاطرم رسید که اگر بتوانیم راهی به یکی از سفارتخانه‌های خارجی پیدا کنیم، ولی چون شخصا کسی را نمی‌شناختم بنا بر آن گذشت که به طور مبهم بنویسم و آن کاغذ را به اردشیر جی زرتشتی برسانیم که او هم به سفارت انگلیس برساند، رساندن این نامه را مرحوم میرزا محمدخان تربیت به عهده گرفت و رفت ولی آنچه منتظر شدیم او برنگشت تا پاسی از غروب گذشت و ما تقریبا مایوس شدیم و دست و پای خود را جمع کردیم.

عازم حضرت عبدالعظیم بودم که به ناگهان در خانه به شدت تمام زده شد. وقتی که در باز شد میرزا علی تربیت بود، از یک درشکه کرایه‌ای با ‌‌نهایت عجله و هول بی‌اندازه مرا صدا کرد و گفت: «هرچه زود‌تر بیایید که قزاق‌ها از طرف دیگر می‌آیند.» من و خلخالی و دهخدا به اصرار او و برادرش سوار شدیم و میرزا علی محمدخان، پهلوی درشکه‌چی نشست و از طرف پشت خیابان عین‌الدوله و خیابان دوشان تپه، به طرف در سفارت انگلیس رفتیم و با درشکه وارد آنجا شدیم و سربازان قراول دم در سفارت مانند سایرین به غارت مجلس و خانه ظل‌السلطان رفته و به سربازان غارتگر دیگر دولتی ملحق شده و مقداری اسباب و دوسیه‌های مجلس را به سفارت آورده بودند. آتاشه نظامی انگلیس متغیر شد و آن‌ها را جواب گفت و بیرون کرد و نامه‌ای دیگر به وزارت جنگ نوشته که یک دسته دیگر سرباز بفرستند. اعضاء سفارت کلا در قلهک بودند، و سفارتخانه شهر به کلی خالی بود و آتاشه نظامی فقط‌‌ همان روز به شهر آمده بود. هرچه سعی کردیم، اردشیر جی را نیافتیم و عاقبت خود جرات کرده و مستقیما به سفارت رفته و تقاضای دیدن یکی از اعضاء را کردیم و چون آتاشه نظامی در حمام بود به تربیت گفتند که کاغذ را بده برسانیم، او گفته بود باید خودم مستقیما بدهم، ناچار او را توی حمام برده و آتاشه مزبور که مشغول استحمام بود، کاغذ را گرفته و خوانده و گفته بود: «حضرات بیایند، مانعی نیست.»

آتاشه مزبور، ژورژ استوکس نام داشت و کمی فارسی می‌دانست، کمی بعد بقیه همراهان، که در منزل مانده بودند و از آن جمله برادرم و امیر حشمت و برادرش و یکی دو نفر دیگر که پیاده آمدند و در سفارت به ما ملحق شدند. بعد از اندکی چند نفر هم که از آن جمله میرزا سید حسن مدیر مجله حبل‌المتین کلکته، میرزا مرتضی قلی‌خان نائینی وکیل اصفهان، معاضدالسلطنه و غیره هم باز به سفارت آمدند. فردا صبح باز به تدریج جمعی آمدند تا تعداد نفرات به هفتاد نفر رسید، بعد به علت اعتراض دولت دیگر کسی را راه ندادند. داستان متحصنین طولانی می‌شود و پس از توقف بیست و پنج روزه از سفارت خارج شدیم و درباره دو نفر حکم تبعید صادر شد که یکی هم من بودم. مرحوم دولت‌آبادی در کتاب خاطرات خود البته اشتبا‌ها به من نسبتی را بدون سوءنیتی داد که من قبلا این پناهگاه را تهیه دیده بودم و حتی ارتباط با انگلیس‌ها داشته و رابط بین آن‌ها و پیشروان تندرو مشروطه بوده‌ام. حاجت به تذکر نیست من در تمام مدت دوره اول مجلس با احدی از خارجیان آشنا نبوده و ارتباط معمولی هم با کسی از آنان نداشتم و همچنین آنچه کسروی نوشته که من خواهان جنگ بودم و آدم در خانه این و آن فرستادم و پیغام دادم که بیایند امروز جنگ خواهد شد، هیچ اساسی ندارد بلکه مطلب عکس آن است و من مانع تندروی مدافعین مشروطیت بودم.

حکایت وقایع تاریخی بعد از توپ بستن و قریب یک سالی که آن را استبداد صغیر نامیدند، بسیار طولانی است و تا حدی در بعضی کتب ثبت شده. از این رو بهتر است مطالبی را شرح دهم که خود شاهد بوده‌ام چون من از آغاز این نهضت در متن حادثه بوده‌ام. اطلاعات من انحصاری است اما فقط به بعضی از آن وقایع اشاره اجمالی می‌کنم.

آنچه معلوم است تبریز بلافاصله بعد از توپ بستن مجلس قیام مسلحانه کرد و با قوای استبداد جنگید. در اواسط ذی‌القعده ۱۳۲۶ و فقط چند روز بعد از ورود من به تبریز که از انگلستان در ماه شوال حرکت کرده و در ۶ ذی‌القعده به آنجا رسیدم، با بسته شدن راه تبریز و جلفا که آخرین راه باز بود، محاصره شهر از طرف قوای شاه کامل گردید و چهار ماه بیشتر این حالت محاصره دوام یافت و به تدریج عرصه بر اهالی شهر تنگ و زندگی خیلی سخت شد و کم‌کم یک دکان نانوایی، بقالی، خواروبار فروشی باز نماند. گرسنگی و قحطی بسیار شدید و هولناکی روی داد که مردم فقیر در کوچه‌ها می‌مردند و شاید اگر دو سه هفته دیگر یعنی مثلا تا آخر ماه ربیع‌الثانی ۱۳۲۷ این حال دوام می‌یافت کشتار عام پیش می‌آمد یا به هر حال نفوس زیادی از قحطی تلف می‌شدند ولی مردم تحمل و مقاومت کردند. در همسایگی ما تاجری مشروطه‌طلب بود، یک روز گفت که در کوچه خودمان دیدم شخص فقیری نشسته و یونجه می‌خورد – در آن اوقات غالب مردم یونجه می‌خوردند و آن هم به آسانی و وفور به دست نمی‌آمد – از وی پرسیدم: «داداش چه می‌کنی؟» گفت: «یونجه می‌خوریم و اگر یونجه هم تمام شد برگ درخت‌ها را می‌خوریم و دمار از روزگار محمدعلی شاه خونخوار، سفاک و آدمکش درمی آوریم.»

در این هنگام نامه‌هایی برای من رسید، انجمن ایالتی مرا دعوت به انجمن کرد و در این امر که اعضاء انجمن را خیلی مشوش کرده بود به مشورت نشست. من عضو رسمی انجمن نبودم ولی نظر به خواهش و تقاضای اعضای انجمن آنجا حاضر می‌شدم. وقتی که مراسله مشترک‌الامضا قونسول‌ها را دیدم، تاثر فوق‌العاده‌ای به من دست داد و فورا بدون تردید اظهار کردم که به خود شاه متوسل شده که راه‌ها را باز کند تا قشون خارجی به ایران نیاید. اعضای انجمن این عقیده را قبول کردند و خواهش کردند تلگراف را من بنویسم و فورا نوشتم از طرف انجمن و به امضاء انجمن، پس از شرح قضیه دست توسل به دامن پدر نامهربان زدن را بر خارجیان ترجیح می‌دهیم و حاضریم از هر چیز صرف نظر کنیم و استدعا داریم امر بدهید که بهانه خارجیان را برطرف نمایند و راه را برای رساندن آذوقه باز کنند. این تلگراف فداکاری خیلی بزرگی بود از طرف مردمی که حاضر شدند برای مبارزه با محمدعلی شاه یک سال با او جنگیده و قربانی داده برای احتراز از مداخله خارجی خود را فدا کنند. چون سیم تلگراف تهران به تبریز وصل نبود، و آن را بریده به مرکز حکومت عین‌الدوله در باسمنج نصب کرده بودند، ناچار بودند آن را با حروف لاتین نوشته و از سیم کمپانی هند و اروپا از تبریز به تهران مخابره کنند. این کار را مرحوم معتمدالتجار از اعضای انجمن کرد که تنها کسی بود آشنا به زبان و خط خارجی.

من برای ملاقات با جنرال قونسول عثمانی که تقاضای دیدن مرا کرده بود بیرون رفتم و ساعتی از شب گذشته به انجمن برگشتم. با این حال که تلگراف مخابره شده، دیدم که اتاق‌ها و حیاط‌های انجمن به قول معروف گوش تا گوش پر است و مجاهدین آنجا ایستاده‌اند و ستارخان و باقرخان نیز بر حسب خواهش انجمن که اطلاع آن‌ها را در کار لازم می‌دانسته آمده‌اند و این موضوع در آنجا مطرح است. یکی از روسای مجاهدین با فرستادن چنین تلگرافی مخالفت کرد و به تندی گفت: «این نوشته قونسول‌ها و همه این چیز‌ها پلتیک (یعنی حیله) است و اقدامی نخواهد کرد.» و این حرف را که به شدت می‌گفت، مانع مخابره تلگراف شد و شخصا عقیده دارم که اگر تلگراف می‌رفت شاید فورا راهی باز می‌شد و از ورود قشون روس جلوگیری می‌شد. فردای آن روز من دیگر از منزل بیرون نرفتم تا بعدازظهر که دیدم از طرف انجمن فرستاده و مرا دعوت می‌کنند. وقتی که رفتم، دیدم انجمنی‌ها خوشحالند و معلوم شد از آن‌ها که صبح به بازار رفته‌اند بعضی از تجار فرنگی و اعضای بانک و غیره را دیده‌اند و آن‌ها با اظهار خوشوقتی و تبریک و خبر خوش به آقایان گفته‌اند که روس‌ها می‌آیند. هرچه زمان می‌گذشت ظن آنان قوی‌تر می‌شد و عاقبت نزدیک به ظهر برای آنان یقین حاصل شد که این حرف‌ها لاف توخالی نیست و واقعا قشون خارجی وارد ایران می‌شود، پس مجددا با من مشورت نموده و از من رای خواستند و بنده‌‌ همان عقیده دیروزی را تکرار کردم. اگرچه گفتم می‌ترسم دیر شده باشد، پس به هر حال تلگراف را فرستادند و مخبرین روزنامه‌های تهران در تهران خبر دادند که با وصول تلگراف به دست شاه اشک از چشمان او جاری شده بود. فورا‌‌ همان غروب اعضای انجمن را برای مخابره حضوری با تلگرافخانه خواستند که من هم میان آن‌ها بودم. در تهران تلگرافخانه دربار سعدالدوله، کامران میرزا، حشمت‌الدوله و حاج امام جمعه خویی بودند که از طرف شاه به حکم او برای مذاکره تلگرافی آمده بودند و پس از قدری مذاکره چون شب دیر شده بود قرار شد صبح هم آن‌ها و هم ما مجددا به تلگرافخانه رفته و تلگرافی از شاه و با امضای او به توسط انجمن جدا خطاب به روسای اردوهای اطراف تبریز از شمال و جنوب رسید.

به رحیم‌خان چلیبانلو که راه جلفا را گرفته و به صمدخان شجاع‌السلطنه که راه مراغه و غیره دست او و همچنین به دیگران و به وسیله این تلگرافات به آن‌ها حکم داده شده بود که فورا راه را باز کنند و از انجمن تبریز تقاضا شد هر یک از آن‌ها تلگراف‌های شاه را توسط سواری به سردار مخاطب برسانند و وقتی که این تلگراف‌ها فرستاده شد یا در حال ارسال بود، تلفنی از جلفا به انجمن و تلگرافخانه رسید که قشون روس از پل گذشته و وارد خاک ایران شدند. برای حاضرین در تلگرافخانه حالتی فوق تصور دست داد و در جواب تلگرافات تهران، انجمن که دست و دلش سرد شده بود، نوشت: «کان الذی خفت ان یکونا اناالیه راجعون» و گفتند این خبر که از جلفا رسید، ما را به قدری دگرگون کرد که حال مخابره پیدا نکردیم. شاه در جواب تلگراف کرد و تسلی داد که این قدر مضطرب نشوید و گفت هشت شب است که نخوابیده‌ام و مشغول اقدامات و مبارزه بودم که از این امر جلوگیری شود ولی قشون روس در ۸ ربیع‌الثانی وارد تبریز شد.

منبع: مشروطیت ایران، دکتر محمود ستایش، نشر ثالث، ۱۳۸۲

منبع: تاریخ ایرانی

 

مطالب مرتبط

تورج اتابکی در گفت‌وگو با تاریخ ایرانی: تقی‌زاده پیرو وفادار تجدد آمرانه‌ بود

سیاست و روشنفکری؛ از افراط تا اعتدال/ گزارشی از زندگی سیاسی و فکری سید حسن تقی‌زاده

تقی‌زاده فراماسون بود / پاسخ‌ همایون کاتوزیان به پرسش‌های تاریخ ایرانی

تقی‌زاده به دنبال مدرن‌سازی روح جامعه ایران بود

گفت وگوی تاریخ ایرانی با علی انصاری، استاد دانشگاه سنت‌اندروز / تقی‌زاده سوسیال دموکرات و جمهوری‌خواه بود

تقی‌زاده؛ منازعه در اندیشه و عمل/ حکایت مرد غریب و دیار غرب 



:: موضوعات مرتبط: مقاله
:: برچسب‌ها: مشروطه, تقی زاده, تبریز
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱

.:: ::.





نقدي بر روشنفكري دهه 40 / روشنفكر به مثابه بيمار و دارو / سياوش جمادي

 

نقدي بر روشنفكري دهه 40 

روشنفكر به مثابه بيمار و دارو

سياوش جمادي

در آن برهه‌يي از تاريخ ايران كه معمولا آن را به دهه‌هاي 40 و 50 محدود مي‌كنند، امواج همه‌گير و ناانديشيده چنان نيرومند بودند كه مجالي براي انديشيدن به بنياد تعيين‌كننده فرهنگ و سياست خود و پيشينه‌هاي تاريخي آن نبود. ايده‌آليسم ايراني كه بر ماركسيست و غيرماركسيست به يكسان غالب بود، به كمتر از تغيير جهان رضايت نمي‌داد در حالي كه از استبداد كهنه و خوپذيرشده فرهنگ خودي غافل بود، چراكه اين استبداد ريشه‌دارتر از آن بود كه حتي خو و منش معترضان به استبداد از آن رها باشد

در دهه‌هاي 40 و 50 كافه نادري محل تجمع روشنفكراني بود كه بر وضعيت انديشه ايراني تاثيرگذار بودند

تو بر اوج فلك چه داني چيست

كه نداني كه در سرايت كيست

سعدي

1- بازانديشي زمينه و زمانه‌يي كه ايده غربزدگي و بازگشت به خويشتن از جمله پديدارهاي افسون‌كننده آن بود، به جهاتي بسي مهم‌تر از كند و كاو در زندگي و خصال اشخاصي است كه ديگر در ميان ما نيستند. يادواره‌ها و چهره‌سازي‌ها را بهتر است به كساني بسپريم كه همواره به دنبال چيزي براي افتخار كردن مي‌گردند. از يادآوري گذشته از افق اكنوني ما چه حرفي براي نسل كنوني داريم جز اعلام اشتباهات‌مان. گذشته‌يي كه بي‌رحمانه نقد نشود، لاجرم تكرار خواهد شد و همه كژروي‌ها، توهم‌ها، جزميات و امراض مسري‌اش را در رنگ و لعاب‌هاي تازه به نسل بعدي منتقل خواهد كرد. گفتن ندارد كه ناگواري حال ما پيامد اشتباهات گذشته ما است. پافشاري خودكامانه در اشتباهات، مقاومت سخت‌سرانه در برابر نقدنيوشي، سنگوار كردن آنچه زماني به غلط مسلمش گرفته بوديم و ابدي‌سازي شيوه بودني كه زماني به آن مي‌باليديم، هر آينه عارضه نماهاي زوال را از ما نهان مي‌سازند. در هر برهه تاريخي چيزهايي وجود دارند كه ديدن آنها براي هيچ كس ميسر نيست جز متفكران. اگر هيچ كس اين چيزها را در زمان خودش نديده باشد، در نهايت درد و تاسف بايد گفت در آن زمان خبري از تفكر نبوده است. مطلب را بازتر كنيم. چه مراد مي‌كنيم ما از تفكر؟

2- مي‌توان اجمالا پاسخ داد كه تفكر توانشي است ويژه انسان در مقام تنها موجودي كه گشوده بر جهان است اما اين گشودگي دقيقا يعني چه و چه ربطي با تفكر دارد؟

همه جانوران ديگر نيز نوعي گشودگي بر جهان پيرامون خود دارند كه مقوم ادراك آنها از خطر، طعمه، مسير و... است. تفاوت آن است كه ادراك جانوران چيزي بر آنچه طبيعت هميشگي آنهاست، اضافه نكرده است. مغلطه‌يي كه در تشبيه شرارت‌هاي انساني به سباع وجود دارد، آن است كه هيچ جانوري جز انسان نه شرور است نه متمدن؛ پرندگاني كه از دانه‌ها و حشرات تغذيه مي‌كنند و گرگاني كه براي ما نماد درنده‌خويي‌اند. هر دو به يكسان تابع نيازهاي طبيعي خود هستند. گرگ براي سير شدن به بيش از يك گوسفند نياز ندارد. نيازش كه رفع شد، به كسي كاري ندارد مگر براي دفاع و صيانت از خود. در اين مورد تفاوتي ميان كبوتر و گرگ نيست.

زيستن چون پرندگان آسمان را اگر به زيستن چون گرگان ترجمه كنيم، چندان خيانتي به متن روا نداشته‌ايم چراكه به هر حال چنين زيستني مادون خير و شر است. همه جانوران جز انسان پيشاپيش تمام شده‌اند. هر قدر نيز كه نظام زيست جمعي موريانه‌ها و مورچگان و زنبورها شگفت‌انگيز و حساب‌شده بنمايد، اين نظام همان است كه از ميليون‌ها سال پيش بوده است. به بياني ديگر اين نظام جزيي از طبيعت است. اين طبيعت، چه قديم باشد و چه حادث، هرگز دست نمي‌خورد اگر آن رخداد انقلابي و عظيم كه همان راست‌قامتانه راه رفتن انسان باشد، رخ نمي‌داد. همين كه انسان روي دو پا راه رفت، واقعه‌يي عظيم آغاز شد. دست به دست‌افزار تبديل شد. طبيعت شكاف برداشت. دست‌افزارها جانور طبيعي را به جانور كارورز دگرديس كردند. كار پديد آمد. بهتر است بگوييم در كار بودن خود به خودي زيست‌طبيعي به فعلي هوشمندانه و خلاق تبديل شد كه عجالتا بنا به قرارداد، آن را كار كردن مي‌ناميم در مقابل «در كار بودن». «بشر راست قامت» در ادامه كارورزي به «بشر انديشمند» دگر گشت؛ هزاره‌ها پيش از آنكه هوراس رفيق ويرژيل به هوموساپينس‌ها فرمود ماني دهد و دو هزار و اندي بعدتر ايمانوئل كانت آن را سرمشق روشنگري كند: جرات كن فكر كني Sapere Aude.

گفتن ندارد كه واژه‌هاي sapiecnce و saperea همريشه‌اند. همان زمان كه انسان براي نخستين بار چوبي يا سنگي را به مثابه ابزار و احتمالا براي زدن و كشتن به كار برده است، جرات انديشيدن نيز در او واشكفته است. هزاره‌ها پيش از آنكه فيلسوف يا فيلسوفاني براي ممتاز كردن انسان از جانوران ديگر به واژه حيوان... مضاف‌هايي چون عاقل، ناطق، انديشه‌ورز، ابزارساز، مدني، اراده‌مند و... اضافه كنند، انسان از مرز حيوانيت صرف به آن سه نقطه بعد از كسره ترافرازيده بوده است. اگر نه چنين بود، سنگ آتش‌زنه به انرژي هسته‌يي، چرخ چوبي به موتور هواپيما و غارهاي اوليه به آسمانخراش‌هاي مدرن تبديل نشده و انسان نيز چون كبوتران و گرگان در همان جهان طبيعي خود بسته مانده بود. ليكن انسان يا از آغاز به قوه‌يي متافيزيكي يا به سبب تكامل زيست‌شناختي يا به هر سبب ديگري توانسته است از هستي از پيش داده خود فراگذرد، بر بوده‌ها و داده‌هاي بروني خود دست يازد و سرانجام جهان دومي بر جهان طبيعي افزايد كه با ارفاق نظر آن را تمدن و فرهنگ مي‌ناميم. در اين مجال تنگ به ناگزير بايد شتابزده قصه را كوتاه كنيم. همه جانوران محاط در جهان پيش داده خويش‌اند جز انسان كه مي‌تواند در ميان آنچه ناخواسته در آن افتاده است، راست بايستد و اعلام حضور كند. تمام فرهنگ‌ها، زبان‌ها، نظام‌هاي سياسي، سنت‌ها و به طور كلي آثار تمدني و فرهنگي در اين اعلام حضور بنياد دارند. فرگشت دست به دست افزار اعلام حضور موجودي است كه به آنچه هست، تن نمي‌زند. اين «آنچه هست» در دوران پليستوسن طبيعت بكر بوده است و پس از آغاز تاريخ جهاني دوم كه انسان به محض زاده شدن در آن مي‌افتد. اين جهان دوم ديگر طبيعت پرمهلكه و تهديدكننده نيست بلكه داده‌ها و فراداده‌هاي زيست‌جهاني است كه موطن مالوف و امنيت‌بخش است. نوزاد به محض تولد آماج هجوم اصوات، تصاوير و اشكالي مي‌شود كه جهان پيشين او را تهديد مي‌كنند. اين جهان تازه گرچه نوراني و بي‌كران مي‌نمايد، جاي زهدان را نمي‌گيرد. زهدان جهاني بوده است به تمامي از آن جنين و متحد با جنين. بند ناف كه بريده مي‌شود تمام جهان از نوزاد جدا مي‌شود، گريه نوزاد هر معنايي كه داشته باشد، معناي خوشامدگويي به جهان تازه را ندارد. نوزاد از مامني كه با آن اينهمان بوده است، دور افتاده و از نيستان وجود بي‌فقدان خود بريده شده است. زين پس بايد كار كند تا از بيرون شير به او برسد، تميز شود و صداي لالايي به او امنيت بخشد. هر بار كه نوزاد گريه مي‌كند، براي پر شدن فقداني كار مي‌كند. مادري كه از او جداست، مامن تازه او مي‌شود. قرب و بُعد نسبت به مادر نوزاد را به كشمكش وامي‌دارد. غيري جهان كودك مي‌شود، كه هويت او را نقش مي‌زند. هم از اين رو اين غير كه تمام جهان كودك است، اگر در تنگناي مشقات زندگي كودك بر زمين كوبد، در آينده تمامي جهان را به چشم فرزندش به منبعي از وحشت و تهديد تبديل كرده است. مي‌توان طوماري از اشعار عارفان و شاعراني را كه در زيست‌جهان زور و استبداد زيسته‌اند، شاهد آورد بر اينكه دنيا را چون زندان سكندر و شام ظلام ديده‌اند. هملت جهان را زنداني مي‌يابد پر از سياهچال‌ها كه دانمارك يكي از بدترين آنهاست. جهان همچون زندان يافتن به طرز پرسش‌برانگيزي حسب حال شاعراني است كه در زيست‌جهان استبدادهاي مطلقه‌ زاده و باليده شده‌اند. وقتي پدر به جهان كودك وارد مي‌شود، واقعه‌يي ديگر رخ مي‌دهد. پدر چيزي دارد كه مي‌تواند مادر را از او بگيرد. يك «او» ناشناخته پيوند من- تو يا نوزاد- مادر را مي‌گسلد. اين «او» يا «هو» قدرتي قائم به خود مي‌شود كه هست اما دست‌نيافتني است. اين «او» يا «هو» ضميري است بلامرجع كه هم‌ پشتيبان است و هم تهديد. لازم نيست كه نوزاد روانشناس باشد يا درك روشن و بيان‌پذيري از اين احوال داشته باشد. انسان‌ها چه بدانند، چه ندانند افتاده در زيست‌جهاني هستند كه خود برنگزيده‌اند. تا كسي به خود بيايد و جهان ناخواسته و فراداده خود را به پرسشي كشد، اين جهان به قدرتي غول‌آسا تبديل شده است همچون كره‌يي ذهني. فرد تنها در درون اين كره مي‌تواند براي تمشيت امور خود فكر كند، برنامه ريزد، از چيزهايي بترسد، به چيزهايي حرمت نهد، به زبان خاصي سخن گويد و در سنت و فرهنگ خاصي حركت كند. اين كره ذهني نقش همان «او» يا ضميري را دارد كه با مراجعي چون فرهنگ و سنت و زبان و مناسبات، قدرت خود را پر شده جلوه مي‌دهد. اين كره ذهني كه فعلا اسمي بهتر از زيست‌جهان براي آن نمي‌يابيم. با همه بارهاي سنگيني كه بر دوش آدمي مي‌نهد، مامني، موطني، پدر و مادري است كه هيچ كس دوست ندارد آن را از دست بدهد، بنابراين گشودگي هستي انسان و توانش ايستادگي در جهان از پيش داده يا آنچه تفكرش مي‌ناميم، ماجرايي طنزآميز مي‌شود. هر انساني اين توانش را دارد اما هيچ كس به آن وقعي نمي‌نهد. طور ديگري بگوييم: طفوليت نوع انسان، حالات نوزاد، تمامي تاريخ مدنيت و شرارت بشري و تحليل هستي‌‌شناختي گواهي مي‌دهند كه انسان در گشودگي بر ماوراي خود، كارورزي و انديشه‌ورزي مي‌كند، اينكه كدام بر كدام مقدم است، پرسشي است كه پاسخ آن را بايد در نزاع دامنه‌دار ايده‌آليسم و رئاليسم جست‌وجو كرد. تفكر قيام و برايستادن در ميان همين كره ذهني يا زيست‌جهان موجود و در معرض پرسش نهادن آن است. طنز ماجرا اينجاست كه همگان از تفكر مي‌رمند. علت چيست؟ ظاهر آن است كه اين كره نگهدارنده هويت آدمي، مامن و خانه مانوس او، موطن و تكيه‌گاه اوست، اين غلط نيست، اما در ژرفاي اين عافيت‌طلبي و تفكرگريزي همان ميل بازگشت به جنين يا اگر جسارت نباشد، بازگشت به حيوانيت نهفته است.

چرا؟ چون حيوان و جنين با جهان خود وحدت دارند. ناتمام نيستند، نيازي به گشودگي ندارند چراكه اين گشودگي چيزي نيست مگر يك كمداشت و فقدان كه هرگز سر پر شدن ندارد. تفكر از رويارويي با اين فقدان آغاز شده است. آن وقت پدران عزيز ما با كار پيگير و نسل اندر نسل چيزهايي براي ما ساخته و پرداخته‌اند كه بر اين فقدان ناآرام مرهم مي‌نهند. هر چه اين چيزها انباشته‌تر شده‌اند، فقدان و كمداشت وجودي ما نيز پوشيده‌تر شده است. پس آن توانشي كه با گشودگي بر جهان هم‌سرچشمه است، به چه كار مي‌آيد وقتي كه فرهنگ آن را بسته و تمام شده مي‌نمايد. تفكر توانشي است ويژه انسان اما انسان‌ها عموما از تفكر مي‌رمند. عابراني كه از روي پل مي‌گذرند، مي‌توانند خود را به پايين پرت كنند اما به رفتن ادامه مي‌دهند. عابري كه ناگهان از روي پل در رودخانه آسفالت شيرجه مي‌رود البته متفكر نيست اما تفكر حركتي است همين قدر ديوانه‌وار و بر خلاف‌آمد عادت. همه مي‌توانند پس پس راه بروند يا در جشن عروسي سرود عزا بخوانند يا در مراسم سوگواري قاه‌قاه بخندند اما به چه دليل بايد چنين كنند؟ تفكر به تعبير نيچه «از آن همه و هيچ كس» است. مردم براي تمشيت امور خود مدام فكر مي‌كنند، نقشه مي‌كشند و برنامه‌ مي‌ريزند. فكرهايي كه قواعد بازي آنها پيشاپيش در همان كره ذهني تعيين شده‌اند و با آهنگ نگه‌داشت داشته‌ها و داده‌هاي ناانديشيده همساز شده‌اند، به تفكر ربطي ندارند. شطرنج‌بازها فكر مي‌كنند اما قواعد فكر آنها پيشاپيش تعيين شده است. همچنين است مربي فوتبال. تفكر به آن معنا كه متفكران بزرگ مصداقش هستند، به پرسش كشيدن نظام كلي ‌بازي و پيوستاري است كه اين نظام را از پرسش و نقد و چون و چرا در امان داشته است. كره ذهني‌اي كه به ما هويت و امنيت مي‌بخشد، به چه دليل بايد شكاف بردارد؟ چنين مي‌نمايد كه تفكر به ويژه از نوع بي‌غرضانه و معرفت‌دوستانه يا فيلوسوفيكش بي‌دليل‌ترين چيز ممكن است. كافكا تمثيل رندانه‌يي دارد با عنوان پل. دو جمله از اين تمثيل ما را از راه ميانبر به مقصود نزديك مي‌كند: «پلي كه برپا شده تا فرو نريزد نمي‌تواند به پل بودن خود پايان دهد... پل و برگشتن! برگشتن همان و فرو ريختن همان، تفكر بيش از ساختن ويران مي‌كند. چرا بايد پل هستي خود را ويران كنيم و با سر در مغاك سقوط كنيم؟ مي‌ماند اين پرسش كه پس چطور مي‌شود كه كسي تفكر مي‌كند؟ چطور مي‌شود كه پرومته براي انسان‌هايي كه با ظلمت خو گرفته‌اند، آتش مي‌آورد؟ چطور مي‌شود كه كسي بر شيوه بودني مي‌شورد كه همايش نسل‌ها آن را ابدي و تغييرناپذير كرده است؟ عشق به معرفت يا همان فيلو- سوفيا ادعايي است كه ديگر ما را مجاب نمي‌كند به اين دليل كه ما در قرن هجدهم زندگي نمي‌كنيم. بعد از نيچه و در پي آن، ظهور روانكاوي اين داستان كه بي‌هيچ انگيزه و رانه‌يي فيلسوفان به جست‌وجوي حقيقت رفته‌اند، ديگر قديمي شده است. تفكر در ساحت بي‌زمان و لامكان رخ نمي‌دهد. متفكر چون همشهريان خود پيشاپيش در كره ذهني‌اي زاده و باليده شده است كه كانون نگهدارنده آن، در عين پرتوافكني بر همه پارسازه‌هاي زيست‌جهان فرهنگي خود غايب و دسترس‌ناپذير مي‌ماند. هم از اين رو تفكر اساسا درآويزي و چالش است، هرچند رياكارانه در پشت حقيقت‌جويي بي‌غرضانه پنهان شود. در عهد عتيق، ايوب هرگز بيداد جاري در جهان را به پرسش نمي‌كشيد اگر خود قرباني شرط‌بندي شيطان و يهوه نمي‌شد. ايوب يك‌راست كانون نگهدارنده وضعيت پرعذاب خود و همه ستمكشان را در معرض پرسش مي‌نهد.

آنچه سرانجام پرسشگري او را خاموش مي‌كند، تنها قدرت‌نمايي يهوه نيست بل ايمان ايوب است به تغييرناپذيري سلطنت او. اين جوري است كه پرسش را پس مي‌زند و گشودگي را مختوم مي‌كند و بر جراحت فقدان مرهم مي‌نهد. اما متفكر پروا ندارد كه در كانون بنيادين شك كند. (محل پرسش قرار دهد)

تفكر دليلي مي‌طلبد كه تفكر را ناگزير سازد. اين دليل به صورت جراحت و زخمي ظاهر مي‌شود؛ زخم و جراحتي برآمده از جهان ايدوني و پيراموني كه اين جهان را براي موجود زخمي پرسش‌انگيز مي‌كند.

3- در آن برهه‌يي از تاريخ ايران كه معمولا آن را به دهه‌هاي 40 و 50 محدود مي‌كنند، امواج همه‌گير و ناانديشيده چنان نيرومند بودند كه مجالي براي انديشيدن به بنياد تعيين‌كننده فرهنگ و سياست خود و پيشينه‌هاي تاريخي آن نبود. ايده‌آليسم ايراني كه بر ماركسيست و غيرماركسيست به يكسان غالب بود، به كمتر از تغيير جهان رضايت نمي‌داد در حالي كه از استبداد كهنه و خوپذيرشده فرهنگ خودي غافل بود، چراكه اين استبداد ريشه‌دارتر از آن بود كه حتي خو و منش معترضان به استبداد از آن رها باشد. آن آسيب ‌رواني و فكري و رفتاري كه سابق بر غربزدگي و اين سان نظرها بود، استبدادزدگي بود. از ايران باستان تا اين زمان دست نهادن اين استبداد را در هر گوشه فرهنگ خود دخيل مي‌يابيم به شرطي كه به جاي جانبداري مالكانه يا ستيزه كوركورانه همه آثار اين فرهنگ را در بوته تفكر انتقادي نهيم؛ از شعر و ادبيات و عرفان گرفته تا مناسبات قدرت و روابط فردي و اجتماعي. استبداد، آن مركز پنهان از نظري است كه آثار آن در دهه‌هاي 40 و 50 در همه چيز نهفته بود اما تفكري كه اين مركز را نشانه رود، وجود نداشت. استبداد را مي‌توان در عبارات و گزاره‌ها، در برخورد حوزه‌هاي فكري و گرايش‌ها، در مواجهه با آثار سنت، در مواجهه با انديشه‌هاي غربي، در شيوه مبارزه و سازماندهي و حتي در عشق‌ها و ستايش‌هاي مبالغه‌آميز جست‌وجو كرد، نه فقط در دهه‌هاي 40 و 50 بل در تمامي تاريخ ايران.

اما در برهه‌يي كه محل بحث ما است، جهان نيز تحت اداره جنگ سرد بود. غرب و همه دستاوردهاي علمي و فرهنگي‌اش در امپرياليسم خلاصه مي‌شد. مستعمراتي كه در پي استقلال بودند عمدتا چشم اميد به بلوك شرق داشتند. دوران جنبش‌هاي ضدامپرياليستي بود. انقلاب كوبا (1952)، انقلاب الجزاير (1961)، نبرد فرسايشي و سرسختانه ويتكنگ‌ها در جنوب شرقي آسيا، كودتاهاي عراقي و سوري و آفريقايي كه انقلاب ناميده مي‌شدند، رهبران كاريزماتيكي چون ناصر، قوام نكرومه، جوليوس نايره‌ره، سوكارنو كاسترو، چه‌گوارا، لومومبا كه بسياري از آنها بعدها به ديكتاتورهاي مخوفي تبديل شدند، مبارزه سياهان امريكا و جنبش دانشجويي 1968 و روشنفكران چپ‌رو يا ستم‌ستيزي چون سارتر، كامو، ماركوزه، فرانتس فانون، امه‌سزر، آلبرت ممي و درام‌نويسان معترضي چون تنسي ويليامز، ادوارد آلبي، آرتور ميلر و فيلمسازان و هنرمندان و نويسندگان انقلابي‌اي چون جيلو پونتوكور، كوستا گاوراس، اليا كازان، جان اشتاين‌بك، جك لندن، همينگوي و مانند اينها روح زمانه را در سطح جهاني اشغال كرده بودند. امواج انقلاب و قهرمان‌ستايي جهان را متلاطم كرده بود. روشنفكران ايراني نيز در معرض رانش و كوبش امواجي بودند كه سرچشمه آنها غالبا رسانه‌هاي برون‌مرزي بود. زمانه انقلاب و شعارپراكني بود. صداهاي نادري كه كمتر دستخوش اين امواج بودند، همچون نواي سازي سلو در جنجال گوشخراش اركستر شنيده نمي‌شدند. گويي بلندي صدا بر حقانيت آن نيز گواهي مي‌داد. زمان، زمان خطابه‌هاي غرا و احساس‌برانگيز در ميدان خالي از تفكر بود. آنچه اهميت داشت، بيش از اعتبار مضمون خطابه‌ها، تاثير آنها بود. خطيباني كه ظرف چند دقيقه همه ايسم‌هاي غربي را كله‌پا مي‌كردند، بحرالعلوم به حساب مي‌آمدند و به سرعت انبوه مخاطبان آنها رو به افزايش مي‌نهاد. بازار كساني رونق داشت كه بادسارانه بر امواج جهل جولان مي‌دادند و جوانان ساده‌انديش را هاج و واج مي‌كردند. دهان اين بحرالعلوم‌ها مرجع صدق و كذب مي‌شد. گفته‌ها از گويندگان اعتبار كسب مي‌كردند نه از مضمون‌شان. جنگ فتواها چيزي بود كه كسوت گفت‌وگو مي‌پوشيد. گزاره‌هاي زباني با ناسزاگويي‌هاي فاخر و صفات توجيه‌ناشده افسون و گيرايي بيشتري پيدا مي‌كردند. امروز كه در يك آي‌پد جيبي ذخاير دانش بشري را مي‌توان حمل كرد، ديگر كسي به سادگي نمي‌تواند توليدات ذهن و خيال خود را به اسم فيلسوفان نامدار جا بزند، اما در آن سال‌ها كژ و مژ كردن فيلسوفان به سادگي فاش نمي‌شد. مي‌شد درويش بود و همزمان ماركسيست- لنينيست. مي‌شد فرنگي‌مآب بود و همزمان قلندر. سانسور و خفقان نيز مزيد بر علت بود. چه‌بسا كساني كه از بركت سانسور اول ماركسيست مي‌شدند و بعدا براي خواندن آثار ماركس همه جا را زير و رو مي‌كردند. چه بسا داشتن يا خواندن يك كتاب به بهاي چند سال زندان تمام مي‌شد. شاه چون تمام ديكتاتورها توهم‌هاي خاص خود را داشت. او نمي‌فهميد كه حتي اگر همه كتاب‌هاي ماركس و لنين را خمير كند، چپ‌ها خودشان ماركسيسم ويژه‌يي را بازسازي مي‌كنند كه در آن موتور كوچك جواز شهادت مي‌دهد به اميد حركت غيرديالكتيكي موتور بزرگ. او نمي‌دانست كه در غياب متون كلاسيك نيز در پاسخ به نفرت، خفقان و سوء‌ظني كه پراكنده بود، راه عمل آرمانخواهانه هموارتر و نياز به نظر با جزوه‌هاي شتابزده برطرف مي‌شود. زيست‌جهان استبداد، زيست‌جهان ستيزه است كه در آن، رابطه شاه و بنده در همه جا بازتوليد مي‌شود. ايران هرگز رسما مستعمره نبود و هويت مردمش را دقيقا آن‌سان كه فرانتس فانون در لعنت‌شدگان زمين مي‌نويسد، اربابان غربي تعيين نكرده بودند. كمابيش تمام تحليل‌هايي كه گروه‌هاي مسلحانه از وضعيت طبقات در ايران زورآور مي‌كردند، نارسا و سرهم‌بندي شده بود. مدرنيزاسيون شاه جسمي بود عاريتي براي روح استبداد شرقي. زخم اين استبداد با همه وخامت و همه‌گيري‌اش در آن سال‌ها آن‌طور كه بايد، محل اعتنا نبود. انگار مساله اول سرزمين‌ ما، همان مساله بوليويايي‌ها بود و همچنين مردم كنگو و كوبا و چين. آنجا كه آنچه دهان به دهان مي‌شود، نقدناپذير مي‌شود، تفكري در ميان نيست. تفكر نه بنده عدد است و نه دنباله‌رو شعارهاي شايع. برعكس، تفكر آهنگ آزادي از عدد انبوه و فرهنگ شايع دارد. از جمله شواهد بي‌فكري يك دوران، آن تلقي‌هاي اپيدميك و همه‌گيري‌ است كه اشتباه بودن‌شان تنها بعدها از فاصله دورتر آشكاره مي‌شود. ترور كه امروز غيرانساني تلقي مي‌شود، در آن سال‌ها عملي قهرمانانه تلقي و اعدام انقلابي ناميده مي‌شد. امروز كمابيش همه سوسياليست‌ها از شيوه‌هاي دموكراتيك دفاع مي‌كنند، اما در آن سال‌ها كسي كه در جماعت چپ‌ها از دموكراسي و مخالفت با ترور سخن مي‌گفت، صدايش در ميان ناسزاها خاموش مي‌شد. غربزدگي آل‌احمد، بازگشت به خويشتن شريعتي، نقد غربزدگي به قلم امير پرويزپويان با عنوان «خشمگين از امپرياليسم، ترسان از انقلاب» و جزوه‌هايي كه اين زنده‌ياد در «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري‌ بقا» مي‌نوشت، نوشته‌هاي خليل ملكي در مجله «علم و زندگي»، تحليل‌هاي بيژن جزني از تاريخ 30‌ساله و حتي پژوهش‌هاي موثق‌تر طبري درباره تمام جنبش‌هاي فكر و عرفاني در ايران و در كل همه آثاري كه در زبان عموم انقلابي ناميده مي‌شوند، هيچ يك مركز آن كره ذهني را كه خود نيز در آن محاط بودند، نشانه نرفته‌اند. غربزدگي گزارشي است نه از انديشه‌هاي مدرن غرب بل از رفتارهاي مقلدانه‌يي كه مدرنيزاسيون قشري تا دورترين روستاها شايع كرده است. غربزدگي دري است كه «بازگشت به خود» لولاي آن است. دومي مي‌خواهد اولي را شفا بدهد، بگذريم. ستيزه شناخت را كور مي‌كند و راه تفكر را مسدود. مدرنيته چه بخواهيم، چه نخواهيم در تمام جهان گسترش پيدا كرده است و ما نيز حتي وقتي از سنت دفاع مي‌كنيم، دفاع ما را مدرنيته شكل مي‌دهد. مدرنيته بسته‌يي نيست كه آن بيرون در برابر ما قرار داشته باشد تا ما بتوانيم برگيريمش يا دورش اندازيم. مدرنيته تقدير عصر ما است. در زيست‌جهان ستيزه هر سازي به قول اخوان بدآهنگ است، چرا كه بوي استبداد مي‌‌دهد. عرب‌ستيزي، غرب‌ستيزي، اسلام‌ستيزي، تجددستيزي، سنت‌ستيزي، خردستيزي و همچنين نيروهاي هم‌ستيزي كه در مقابل آنها قرار مي‌گيرند، دو خاصيت دارند؛ يكي رهزني تفكر و دو ديگر اسباب ايدئولوژيك براي قدرت‌ها. هر اثري كه رهزن تفكر باشد،‌ تاثيرش هر چه گسترده‌تر باشد، مصيبت‌بارتر خواهد بود. غربزدگي و بازگشت به خود در ايده‌آليسم ايراني به ترتيب نقش بيماري و دارو را بازي مي‌كنند، اما هركس كه واقعيات مشهود را انكار نكند، واقف است كه نه آن بيماري به درستي شناخته شده است و نه اين دارو. آل‌احمد تا آنجا كه مي‌دانيم، هر چه بود به شرافت اخلاقي پايبند بود. از شيخ‌فضل‌الله دفاع مي‌كرد چون به راستي، به درستي راه اين عالم مشروطه‌ستيز باور داشت، اما ديري نپاييد كه پس از مرگش سنت‌پرستي با شاه‌پرستي گره خورد. قلم به دستاني كه هيچ بهره‌يي از شرافت و صداقت آل‌‌احمد نبرده بودند، آثار سفارشي در خط سنت‌پرستي نوشتند و بازگشت به خويش را در حزب تمامت‌خواه رستاخيز به بازگشت به شاهنشاهي دوهزار ساله ترجمه كردند. در اين زمان معترضان وسيعا سركوب شده بودند و شاه بر جهل عامه و بر امواج نوميدي روشنفكران با بازتوليد هويتي به نام شاهنشاهي 2500 ساله سرمستانه جولان مي‌داد. شاه و قلم به‌مزدانش درست مي‌گفتند. سنت ما همان استبداد كهنسال بود و مدرنيته ما همان فانتوم‌هاي جنگي و شكنجه‌افزارهاي مدرن. اشتباهي كه صد بار بايد بر آن خستو شويم، آن بود كه ايده‌آليسم ايراني مجال نداد تا تفكر به جاي پرواز به دوردست‌ها قلب جهان پيرامونش را فروكاود و به جاي تقابلي به وهم‌آلوده فرهنگ خودي را از در مواجهه با انديشه مدرن درآورد. نه غربزدگي سائق به فهم وضعيت مدرن شد، نه بازگشت به خويش به انتقاد متفكرانه از فرهنگ خود منجر شد. اگر چنين مي‌شد، همان وقت درمي‌يافتيم كه مصيبت‌بارتر از غربزدگي يا شرق‌زدگي يا باستان‌زدگي يا اشموخ‌زدگي يا هر زدگي ديگري، آن استبدادزدگي‌اي است كه همه كنش‌ها و منش‌هاي ما را اداره مي‌كند.

منبع: اعتماد



:: موضوعات مرتبط: مقاله
:: برچسب‌ها: روشنفکری, دهه چهل, جلال آل احمد, علی شریعتی
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۱

.:: ::.





از رمان‌نویسی تا خودکشی / علیرضا میراسدالله
 

از رمان‌نویسی تا خودکشی

علیرضا میراسدالله

چاک پالانیک، نویسنده رمان باشگاه مشت زنی در جایی گفته: تفاوت کسی که خودکشی می کند با کسی که شهید می شود این است که شهید از پوشش رسانه ای بیشتری برخوردار می شود.

مطمئنا خودکشی یک جوان دلزده از زندگی که سر و جمع ده نفر غمخوار دارد برای رسانه های خبری هیجان انگیز نیست. اما کسانی هم هستند که خودکشی شان برای رسانه ها از شهادت یک گردان سرباز اهمیت بیشتری دارد.

در برخی موارد، مرگ مشکوک چهره های نامدار، توسط بعضی از رسانه ها طوری پوشش داده می شود که مثل خودکشی جلوه کند و بازتاب بیشتری داشته باشد.

جف باکلی، موسیقی دان آمریکایی در سال ۱۹۹۷ و در سن ۲۸ سالگی در رودخانه غرق شد. هیچ مدرکی وجود ندارد که نشان دهد او خودکشی کرده است ولی مرگ او در روزهایی ابتدایی کشف جسدش به شکلی پوشش داده شد که بسیاری از طرفدارانش هنوز هم خیال می کنند که قهرمانشان خودکشی کرده است. شاید تلخی آثار او به این نگرش دامن زده باشد ولی شکی نیست که قصه خودکشی یک ستاره مردمی قصه پرفروشی است. در حالیکه خودکشی جوان گمنام همسایه معمولا یک نارسایی عاطفی است و با یک حیف شد به پایان می رسد.

خودکشی در قالب های مختلفی دسته بندی می شود. خودکشی آیینی، خودکشی ایدئولوژیکی، خودکشی دسته جمعی، خودکشی انتحاری، خودکشی ترحمی و بعضی شکل های دیگر. اما قالبی به عنوان خودکشی فرهنگی یا ادبی وجود ندارد. این جنس از خودکشی نه به اندازه خودکشی پسر همسایه ترحم برانگیز است و نه مثل مرگ خود خواسته راک استارها، قهرمانانه. خودکشی یک نویسنده غالبا شبیه نقطه پایانی است که در جای نادرست رمان قرار گرفته باشد. هر چند که دوران ما عصر پایان های باز است.

روز دهم ماه سپتامبراز سوی سازمان بهداشت جهانی روز پیشگیری از خودکشی نام گرفته است. به همین مناسبت یادی از نویسندگانی می کنیم که منتظر نماندند تا مرگ در خانه شان را بزند.

ارنست همینگوی

یکی از بزرگترین نویسندگان آمریکا و برنده جایزه نوبل، از مشهورترین چهره های فرهنگی و ادبی است که منتظر دستور اخراج از این دنیا نشد و خودش استعفاء داد. او درتاریخ ۲ ژوئیه ۱۹۶۱ میلادی، و در سن ۶۲ سالگی تپانچه‌ای برداشت و به مغزش شلیک کرد.

همسرش ماری ولش مدعی شد که ارنست مشغول تمیز کردن تپانچه‌اش بوده که گلوله‌ای از آن در رفته و باعث مرگ وی شده است ولی بعید است که انسان هنگام تمیز کردن اسلحه آن را با زاویه نود درجه روی شقیقه اش قرار دهد.

ارنست همینگوی ماجراجو بود. از زخمی‌شدن در ایتالیا بر اثر اصابت ۲۰۰ تکه ترکش‌ نیروهای اتریشی -در خلال جنگ جهانی اول- گرفته تا شرکت در خط مقدم جبهه‌های جنگ داخلی اسپانیا یا سفرهای توریستی به حیات ‌وحش آفریقا و ماهی‌گیری و شکار حیوانات وحشی و زندگی در کوبا. او با قواعد تعریف شده زندگی سر سازش نداشت و با شلیک گلوله ای به مغزش نشان داد که با قواعد تعریف شده مرگ هم سر سازگاری ندارد.

ریونوسوکه آکوتاگاوا

آکوتا گاوا، نویسنده قصه معروف راشومون از برجسته ترین نویسندگان ژاپن است. او را پدر قصه کوتاه ژاپن می دانند و تاثیر زیادی بر هنرمندان ژاپنی در شاخه های مختلف هنری داشته است.

آکوتا گاوا فقط ۳۵ سال عمر کرد ولی در سال های آخر زندگی با اختلال و توهم در قوه شنوایی و افکار مالیخولیایی دست و پنجه نرم می کرد.

بزرگترین ترس این نویسنده ژاپنی از دیوانه شدن بود. مادرش در آسایشگاه روانی به سر می برد و ریونوسوکه مطمئن بود که به سرنوشت او دچار می شود. در یکی از یادداشت های او که بعد از مرگش پیدا شد اینطور نوشته است: ادامهٔ زندگی با چنین ادراکاتی، شکنجهٔ توصیف ناپذیری است. آیا کسی پیدا نمی شود که بی سروصدا گلوی مرا در خواب بفشارد.

ریونوسکه در شامگاه ۲۴ ژوئیه سال ۱۹۲۷ با خوردن قرص های سیانور پتاسیم به زندگی اش پایان داد.

هرسال جایزه ای ادبی به نام او به بهترین نویسنده سال ژاپن اهدا می شود.

ویرجینیا وولف

من اطمینان دارم که بیماری جنون دوباره گریبانم را می گیرد و اینبار سالم از کارزارش برنمی گردم.... این کلماتی است که ویرجینیا وولف پیش از مرگ برای همسرش لئوناردو نوشت.

ویرجینیا وولف خالق رمان هایی مثل اورلاندو و به سوی فانوس دریایی، از بیماری افسردگی رنج می برد.

او که طبعی حساس داشت پس از اتمام آخرین رمان خود به‌ نام بین دو پرده نمایش، جیب‌های اورکتی را پر از سنگ کرد، آن را پوشید و به رودخانه اوز در رادمال رفت و خود را غرق کرد.

سه هفته طول کشید تا جسدش را پیدا کردند. وولف در هنگام مرگ ۵۹ ساله بود.

یوکیو میشما

رویکرد مردم مختلف دنیا به خودکشی متفاوت است و ژاپنی ها روش خود را دارند. در ژاپن تا همین اواخر رایج بود که اگر کسی می خواست خودکشی کند همه اعضا فامیل را به خانه اش دعوت می کرد و این موضوع را با آنها در میان می گذاشت. دوستان او سعی می کردند که با برشمردن مزیت های زندگی او را از این کار منع کنند. اگر موفق می شدند که ماجرا ختم به خیر شده بود ولی اگر موفق نمی شدند، نیمه شب با چشم های گریان به خانه می رفتند و صبح روز بعد برای بردن جنازه باز می گشتند.

یوکیو میشما نویسنده، شاعر و نمایشنامه نویس مشهور ژاپنی است که سه بار کاندیدای جایزه نوبل ادبیات شد. نویسنده کتاب اسب های لجام گریخته یکی از مهمترین و تاثیر گذارترین نویسندگان قرن بیستم ژاپن است که در سال ۱۹۷۰ و در سن ۴۵ سالگی به شیوه سنتی هاراگیری، یعنی فروکردن خنجر در بدنش جان باخت.

ریچارد برایتیگان

نویسنده کتاب های در قند هندوانه و صید قزل آلا ۴۹ ساله بود که احساس کرد بس است. او پشت پنجره اتاقش رو به دریا ایستاد و با یک تفنگ کالیبر ۴۴ به شقیقه اش شلیک کرد.

گفته می شود که برایتیگان دوران کودکی و نوجوانی سختی داشت. او در جوانی عاشق جنبش بیت در آمریکا شد و از نویسندگانی مثل جک کرواک و آلن جینزبرگ تاثیر گرفت. ولی در ادامه کارش موفق شد سبک و سیاق متعلق به خودش را پیدا کند و از فرم های رایج ادبی بگریزد.

برایتیگان با چاپ کتاب صید قزل آلا در آمریکا به شهرت رسید و در دهه هشتاد و پیش از مرگ یکی از شناخته شده ترین نویسندگان آمریکایی بود ولی گفته می شود که برایتیگان در تمام عمر از بیماری افسردگی رنج می برد. البته افسردگی هم به مانند مالیخولیا، شیزوفرنی و جنون از جمله بیماری های جانبی شغل نویسندگی است و بسیاری از نویسنده های دنیا سهمی از آن دارند.

رومن گاری

به خاطر همسرم نبود، کار دیگری نداشتم.

این از آخرین جملات رومن گاری است. او زندگی پر پیچ و خمی داشت و به جز رمان نویسی، فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان، خلبان در جنگ جهانی دوم و دیپلمات سیاسی کشور فرانسه هم بود. رومن گاری تنها نویسنده ای است که دوبار موفق به کسب جایزه گنکور شده است. این جایزه در طول حیات یک نویسنده فقط یکبار به او داده می شود ولی رومن گاری کتاب زندگی در پیش رو را با نام مستعار امیلی آجر نوشت و پسر عموی خود را برای دریافت جایزه به جشنواره فرستاد. او بعدها در کتاب زندگی و مرگ امیلی آجر این حقیقت را فاش کرد.

رومن گاری در سال ۱۹۸۰ بعد از مرگ همسرش و در سن ۶۶ سالگی با شلیک گلوله به زندگی خودش خاتمه داد.

چزاره پاوزه

نویسنده ایتالیایی کتاب معروف ماه و آتش که سهم زیادی در شناساندن ادبیات ایتالیا به جهان دارد در سال ۱۹۰۸ به دنیا آمد و در سال ۱۹۵۰ و در سن ۴۲ سالگی در هتلی خودکشی کرد. پاوزه فعالیت های سیاسی ضدفاشیستی هم داشت و به جرم این عمل سه سال را در زندان گذراند و بعد از جنگ از اقبال جهانی بیشتری برخوردار شد. ولی در سن در سن ۴۲ سالگی در حالیکه معتبرترین جایزه ادبی ایتالیا را دریافت کرده بود با خوردن مقدار زیادی فنوباربیتال خودکشی کرد.

صادق هدایت

یک دیوانگی کردم به خیر گذشت.

این جمله ای است که صادق هدایت وقتی که اولین تلاشش برای خودکشی ناکام ماند به برادرش نوشت. او در سال ۱۳۰۷ هجری قصد داشت خودش را در رود مارن غرق کند که موفق نشد. اما در تاریخ ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ و در سن ۴۹ سالگی وقتی که شیر گاز را در هتل محل اقامتش در پاریس باز کرد نیازی به نامه نگاری ندید و همانجا جان سپرد.

 

برای خودکشی هر نویسنده ای می توان دلایل شخصی فراوانی جستجو کرد ولی کثرت این مرگ ها نشان از خطری دارد که در پس فهم هر کلمه نهفته است.

جیم وایت شاعر و آهنگساز آمریکایی در ترانه ای می گه:

احساس می کنم که در تله دانسته هایم گیر افتاده ام و ای کاش که نمی دانستم

 

منبع: بی بی سی فارسی



:: موضوعات مرتبط: مقاله
:: برچسب‌ها: ارنست همینگوی, ریونوسوکه آکوتاگاوا, ویرجینیا وولف, یوکیو میشما
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱

.:: ::.





وسوسه‌ شاعری / تاملی در شعر «نیچه» در سالمرگش


وسوسه‌ شاعری

تاملی در شعر «نیچه» در سالمرگش

علی عبداللهی


«بارگاه ابرها، بس نزدیک است به من / چشم به راهِ نخستین آذرخشم.»

اکنون میان دو هیچ، مجموعه شعرهای نیچه، ص. 128.

نیچه به گواه داوری موشکافانه‌اش در باب شاعران، در «چنین گفت زرتشت» و نیز با نگاهی به رفتارش با شعرهای خودش- در انتشار آثار زمان حیاتش- نسبت به شعر و شاعری، موضعی متناقض دارد. از سویی در آرزوی نشستن بر تختگاه بلند شاعران است و همواره از شاعرانی چون گوته، هاینه، هومر، هولدرلین و... به نیکی توام با رشک یاد می‌کند، می‌کوشد به آنها نزدیک شود و حتی برای حافظ شیراز شعر می‌گوید؛ و از سویی، نه هرگز کتابی جداگانه از شعرهایش گردآوری می‌کند و شعر خود را صرفا در دل کتاب‌هایش، در مقام بخشی از متن می‌آورد یا سپس‌تر، اندیشه‌ای شعری را در آثارش می‌گستراند، می‌پراکند و در دل ایده‌های فلسفی خود می‌گواردش. همه این تلاش‌های متناقض که از سویی به خلق زیباترین شعرهای زبان آلمانی انجامید و از سویی خیال تن زدن از شاعری را داشت، در غایت از نیچه، فیلسوف- شاعر یا شاعر- فیلسوفی تمام‌عیار ساخت. انگاره‌ای درست خلاف آنچه خودش می‌خواست! افلاطون که شاعران را از آرمانشهر خود می‌راند و از قضا نیچه هم از وی دلخوشی نداشت، در غایت آنی می‌شود که همیشه از آن می‌گریخت. آن نکوهشگر شاعران در جای‌جای آثارش ناخواسته، شاعری توانا یا بهتر بگوییم درام‌پردازی فیلسوف است که اگر همین خصلت را نمی‌داشت، چه بسا آثارش چنین خواندنی نمی‌بود. نیچه هم چنین وضعیتی دارد و از قضا این دو فیلسوف شاعرگریز، در تناقضی ناب (به تعبیر ریلکه)، مدیون همان چیزی هستند که از آن می‌گریختند. اگر تمهیدات شاعرانه، سازوکار استعاری بیان و در یک کلام تماشای شاعرانه به وقایع، اشیا و اعیان در آثار نیچه نبود، چه بسا او هم مانند بسیاری از فیلسوفان معقول سامانه‌مند، اکنون فراموش شده بود و این‌همه آثارش را نمی‌خواندند. هستند فیلسوفان بسیاری در تاریخ فکر بشری و همچنین در حوزه‌ زبان فارسی، که جادوی کلام شاعرانه را درک کرده‌اند و توانسته‌اند از آن برای پیشبرد افکارشان بهره ببرند و حتی گاه به تفنن شعر نیز گفته‌اند.
شعر و فلسفه، دست‌کم در نوعی از این هر دو، پیوندی ناگسستنی با هم دارند، چنان عمیق که کم و بیش نمی‌توان مرزهای آن را از یکدیگر بازشناخت. گاهی قاطعیت و بُرَایی یک فکر در متنی چنان است که تمهیدات و آرایه‌های شاعرانه و سرشت شعری را کنار می‌زند و از میان کلمات قد‌می ‌افرازد و گاه چنان آرایه‌های شاعری و سرشت شعر، در متنی نیرومند و جادوآفرین می‌شود که فکر به نهانجایی در ژرفای رودخانه‌متن روان می‌رود و فقط غواص قابلی با گذشتن از هستی عظیم و مواج رویدادهای شاعرانه، می‌تواند صیدش کند. نیچه نیز بر این سازوکار نیک آگاه بود و نمی‌توانست از وسوسه‌ بازی زیبای فکر و شعر بگریزد و در کرانه‌ نوشتار بی‌استعاره، با ماسه‌های علت و معلول، با شنکش استدلال و بیلچه‌ رویدادها و اعیان، خانه و شهر و آدم و حیوان، پرنده و چرنده بسازد و پی کار خود بگیرد و برود. او در این جدیت بازیگوشانه، هرگز فریفته‌ بناهای سست شنی نمی‌شود و می‌داند که همیشه تندآب نامنتظری آماده‌ زدودن دستکارهاست.
باری، وسوسه‌ شاعری، فقط دامن نیچه را در عرصه‌ فکر نگرفت، بلکه بسیاری از فیلسوفان از آن در امان نماندند. در میان آلمانی‌ها، هایدگر و مارکس شاید از برجسته‌ترین این نمونه‌ها باشند، ولی نه در حوزه‌ زبان آلمانی و نه در جهان حتی، کمتر کسی به توانمندی نیچه توانسته است در هر دو ساحت چنین بدرخشد که هم او را فیلسوف بدانند و هم گزینه‌ای از شعرهایش، در گلچین‌های شعر مدام بدرخشد و ادیبان را وادار به تعظیم در برابر توانایی شاعرش کند. هایدگر و مارکس، باوجود تلاش‌های صادقانه‌شان، هرگز در درک شعر و رازآمیزش شعر و تفکر به نیچه نرسیدند و شاید پربیراه نباشد که بگوییم، کمتر کسی توانسته چون نیچه، شعر و فلسفه را بدون کاستن از یکی و افزودن به دیگری، چنین زیبا و جادویی به هم درآمیزد. از این‌رو شعرهای نیچه، نمونه‌ کم‌نظیر شعر اندیشه‌ورز و متفکر در زبانی سخته و نیرومند است.
 

منبع: شرق



:: موضوعات مرتبط: نقد و نظر، مقاله
:: برچسب‌ها: نیچه
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱

.:: ::.





زواياي قصيده قطران در وصف زمين‌لرزه تبريز؛ سند تاريخي يا اثر ادبي
 

زواياي قصيده قطران در وصف زمين‌لرزه تبريز؛

سند تاريخي يا اثر ادبي

فرشاد سنبل دل

«زمين‌لرزه مهم كه بسيار ويرانگر بود، در 434ق/1042م اتفاق افتاد. اين زلزله كه در 14 صفر يا به نوشته ناصرخسرو قبادياني كه خود در 438ق - يعني چهار سال پس از وقوع زلزله- به تبريز آمده بود، در 17 ربيع‌الاول 434 روي‌داد و قسمت بزرگي از شهر را ويران كرد و بر اثر آن 40 هزار تن هلاك شدند. «ابن‌دواداري» در وقايع سال 434ق به اين زمين‌لرزه اشاره كرده، و شمار كشته‌شدگان را 50 هزار تن آورده است. از آنجا كه تبريز تا آن تاريخ شهري آباد شده بود، بنابراين، احتمال آنكه شمار كشته‌شدگان بسيار، و ويراني وسيع باشد، وجود دارد. قطران تبريزي كه خود زلزله را ديده، قصيده‌يي در اين باره سروده است. چنين به نظر مي‌رسد كه گزارش ناصرخسرو از اين زمين‌لرزه به سبب اينكه به زمان اين رويداد بسيار نزديك بوده است، درست‌تر از ديگران باشد.»

با از پيش چشم گذراندن منابع تاريخي زمين‌لرزه‌هاي تبريز- به عنوان منطقه‌يي با زمين‌لرزه‌هاي متعدد و ويرانگر در تاريخ خود- و يادكرد اسناد آن متوجه اين نكته خواهيم شد كه تنها در زمين‌لرزه 434 هجري است كه اطلاعات اساسي، عموما از دو متن مهم در ميان متون ادبي زمان استخراج مي‌شوند. البته كه درباره حوادث تاريخي ديگر نيز همواره متون ادبي از منابع تاريخ‌نگاري محسوب شده‌اند وليكن در اين زمينه دو متن مذكور، كليت اطلاعات تاريخي ما را مي‌سازند و مورد ارجاع عموم متن‌ها در اين رابطه بوده‌اند. اما ملاحظه‌يي درباره منبع اول وجود دارد؛ در «سفرنامه» مولف مدعي است در سال 438 يعني چهار سال پس از حادثه، وارد تبريز شده است و اين نكته مشكوك مي‌نمايد زيرا كه از منبع دوم كه همانا ديوان قطران تبريزي است دريافته مي‌شود شاعر بلافاصله پس از زمين‌لرزه از تبريز مهاجرت كرده و اين هجرت 10 سال به طول انجاميده است، در نتيجه ديدار وي با ناصرخسرو و استطلاع از وي در فهم لغات دواوين «منجيك و عسجدي يا دقيقي» نمي‌تواند صحيح باشد. پس يا بايد در صحت روايت ناصرخسرو شك كرد يا شبهه نافي انتساب سفرنامه به ايشان را پذيرفت.

و اما مورد ديگر قصيده قطران تبريزي؛ كه راجع به واقعه مذكور، سند اصلي تاريخ‌نويسي در اين باره و نيز اساس بحث ما است. ملاحظه در باب شعر قطران اين است كه استناد به اين شعر درباره اينكه تبريز در آن حادثه به كلي نابود شده و قياس آن با سخن ناصرخسرو كه بعضي از شهر را ويران ديده و بعضي را پابرجا - فارغ از صحت يا عدم صحت هر دو سند- كمي سهل‌انگارانه است زيرا كه يك قصيده تاثري و نه سفارشي و آن هم در مرثيه يك مصيبت حكما حاوي مقاديري اغراق و سياه‌نمايي خواهد بود؛ كه البته لازم به تذكر است در صورت رد صحت سند اول ناچار تصاوير اين شعر به عنوان سند تاريخي قوت ارجاع مي‌گيرند.

بود محال مرا داشتن اميد محال/ بعالمي كه نباشد هگرز بر يك حال/ از آن زمان كه جهان بود حال زين سان بود / جهان بگردد ليكن نگرددش احوال/ دگر شوي تو وليكن همان بود شب و روز/ دگر شوي تو وليكن همان بود مه و سال... / نبود شهر در همه آفاق خوش‌تر از تبريز/ به ايمني و به مال و به نيكويي و جمال/ ز ناز و نوش همه خلق بود نوشانوش / ز خلق و مال همه شهر بود مالامال... / بسا سراي كه بامش همي بسود فلك / بسا درخت كه شاخش همي بسود هلال / كز آن درخت نمانده كنون مگر آثار / وز آن سراي نمانده كنون مگر اطلال/ كسي كه رسته شد از مويه گشته بود چو موي/ كسي كه جسته شد از ناله گشته بود چو نال/ يكي نبود كه گويد به ديگري كه مموي/ يكي نبود كه گويد به ديگري كه منال...

«شرف‌الزمان حكيم ابومنصور قطران عضدي تبريزي» نام اطلاق‌شده به شاعر مبحث ما است كه در اكثر ‌تذكره‌ها و تواريخ ادبي به همين صورت آمده است. استاد فروزانفر نيز در كتاب «سخن و سخنوران» با ارجاع به بيتي از شاعر لقب وي را «فخرالشعرا» دانسته و نيز شعرش را نزديك به شعر عنصري و فرخي مي‌بينند. آنچنان كه دكتر شفيعي كدكني نيز شعر او را در راستاي شعر كسايي مي‌شمارد. در تذكره‌ها عموما اين قطران تبريزي را با قطران ترمذي، شاعر قرن ششم اشتباه گرفته‌اند و آن منظومه «قوس‌نامه» به راي دكتر ذبيح‌الله صفا از آن شاعر ترمذي‌ است.

حال پس از مقدمات تاريخي ذكر شده در ابتداي مقال و تشريح هويت و موقعيت شعر و شخصيت قطران در اين ميان از تفصيل اطلاعات درباره سوژه كه در حوصله اين متن نيست مي‌گذريم، قصد مي‌كنيم بر مهم‌ترين ويژگي قطران تمركز كنيم كه همانا عنوان «نخستين شاعر فارسي‌گوي آذربايجان» است و از اين رهگذر شرايط نوشته شدن آن شعر را بررسي كنيم. قطران نيز مانند اخلاف آذربايجاني خود كه اجل ايشان خاقاني و نظامي هستند، به دري سخن نمي‌گفت و زبان ايشان همان آذري ايراني كه در آن مناطق رايج بوده است. اينكه شعر قطران كه در مرثيه شهر و مردم تبريز به زبان فارسي (زبان دوم او) سروده شده است، راه جديدي را براي بررسي آن متن و به طور كلي آثاري باز مي‌كند كه در تاثر از يك حادثه يا به بيان بهتر يك «بلا» نوشته مي‌شوند. نوشته شدن شعري تا اين حد بسته به احساسات شخصي - با وجود تصريح سفرنامه در عدم تسلط قطران به زبان فارسي - در زبان دوم يك شاعر، مدخل ما براي برخورد با آن قصيده بوده است. (گرچه قابل ذكر است با توجه به استدلال ايراد شده اوايل متن در رد صحت ديدار آن دو اديب و نيز انتساب كتابي در لغت فارسي به قطران -كه در نتيجه همان استدلال احتمالا جزوه‌يي براي يادگيري خود شاعر نبوده است- و باز نظر قاطبه تذكره‌نويسان و تاريخ‌نگاران ادبي در جزالت لفظ قصيده مزبور نمي‌توان شاعر را در فارسي‌داني دست‌‌كم گرفت.) وليكن چه عللي باعث مي‌شوند آن مرثيه به فارسي سروده شود؟ علي ‌ايحال شعر قطران به اين علت به فارسي سروده شده كه ايشان و امثاله ورود به زباني جز فارسي دري را براي شعر رسمي منتفي مي‌دانسته‌اند. دليل آشكار دوم كاركرد و خاصيت رسانگي شعر در آن دوره از تاريخ ادبيات فارسي ا‌ست كه بخش بزرگي از شعر آن زمانه را در اصل به تاريخ‌نگاري براي آيندگان و خبررساني به معاصران وامي‌دارد و حتي مدح را نيز در فرع آن قرار مي‌دهد. از اين رو قطران - حتي با تصور وجود حوزه رسمي ادبيات در زبان‌هاي ديگر - نمي‌توانست خبر بروز فاجعه را به معاصرانش در ولايات ديگر و نيز قدرتمندان و حاكمان براي اخذ كمك احتمالي برساند و هم آن فاجعه را در تاريخ ثبت كند. مانند قصيده «به سمرقند اگر بگذري ‌اي باد سحر...» از انوري در شكايت و استمداد پس از حمله غزان براي جلب‌توجه حكام عصر به وضعيت اهل خراسان.

دليل سوم اين است كه شاعر- بدون فرديت تاريخي- براي حفظ اثر خود جبرا در پارادايم موجود ادبيات سرايش مي‌كند و در قواعد آن پارادايم به ارائه اثر خود مي‌پردازد. پس شاعر قرن پنجم هم براي كسب يكي از اولويت‌هاي ادب قديم- ماندگاري اثر - قواعد حاكم بر حوزه رسمي ادبيات را مي‌پذيرد. حال اينكه حكما اهم آن قواعد در ادب قديم استفاده از سنت ادبي براي بيان عواطف شخصي ‌است و آن سنت صرفا در زبان فارسي آن عصر ايجاد شده و مقبول عام بود. پس شاعر براي حضور در آن حوزه با هر زباني كه داشت به زبان فارسي شعر مي‌سرود و براي قطران نيز بيان مصيبت بيرون از آن سنت ادبي غيرممكن مي‌نموده است. البته ممكن است دليل سوم منظري امروزين داشته باشد وليكن در مجموع با توجه به مقدماتي كه ياد شد قصيده قطران در مرثيه زمين‌لرزه نه حاصل تاثر آني مصيبت بلكه بر اثر تامل در حادثه و دروني شدن امكانات آزاد شده آن ضربه به شاعر بوده كه نتيجتا بروز آن با صورت اثري مهندسي شده و محكوم قواعد هنر روز نمودار شده است.

منبع: اعتماد



:: موضوعات مرتبط: شعر، مقاله
:: برچسب‌ها: قطران تبریزی, زلزله تبریز
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱

.:: ::.





كودكان مصيبت ديده / روايت يك مددكار اجتماعي از مشكلات اجتماعي زمين لرزه آذربايجان
 

كودكان مصيبت ديده

روايت يك مددكار اجتماعي از مشكلات اجتماعي زمين لرزه آذربايجان

غزل حضرتي

زلزله بلايي طبيعي است؛ بلايي كه همانند ديگر بلاهاي زميني و آسماني خبر نمي‌كند. كشوري چون ايران كه گسل‌هاي پير و جوان زيادي را در خود دارد، با اين پديده طبيعي ناآشنا نيست. هرازچندگاهي شهري، روستايي مي‌لرزد و مسوولان را به فكر مي‌اندازد كه اگر اين‌بار شهري بزرگ‌تر بلرزد چه بايد كرد. سيل امدادرساني و كمك‌هاي اوليه، آواربرداري و رساندن مجروحان به بيمارستان در چند روز اول و امدادهاي روحي و رواني به مردم مصيبت‌ديده در روزهاي بعدي روال كار هميشگي امدادرساني به زلزله‌زدگان است. مددكاران اجتماعي از هفته گذشته راهي آذربايجان شده‌اند تا پس از رساندن آب و غذا به مردم و برطرف كردن نيازهاي جسماني‌شان به روح و روان‌شان بپردازند و اين‌بار شوك حاصل از فاجعه را از درون‌شان به بيرون بكشند تا شايد قدري آرام گيرند. كودكان، در اين ميان مصيبت‌ديدگان كوچكي‌اند كه ديده نمي‌شوند. غم فاجعه را كسي بر دوش آنها نمي‌بيند و همه گمان مي‌كنند بي‌خيال از دنيا، غم و اندوه در دنياي كودكانه‌شان راهي ندارد. مددكاران اجتماعي راهي آذربايجان شدند تا با اين آسيب‌‌ديدگان كوچك همراه شوند و به غم دل آنها برسند. نازنين عين‌اليقين، مددكار اجتماعي در گفت و گو با «اعتماد» از مشاهداتش، آنچه مردم، مددكاران و امدادگران از هرنوعي، دولتي و غيردولتي براي مردم آذربايجان كرده بودند، از كم و كاستي‌ها و نيازهاي مردم، از آنچه مورد غفلت واقع شده و آنچه درست انجام شده، مي‌گويد: «سه‌شنبه بعدازظهر وارد تبريز شدم و با هماهنگي‌هاي انجام شده چهارشنبه صبح كار شروع شد. ما از ابتدا گروه هدف‌مان را كودكان زلزله‌زده گذاشتيم و به دنبال نيازهاي كودكان بوديم؛ كودكان پس از بحران.كتابي توسط يونيسف و بهزيستي تهيه شده بود به نام كتاب «امداد به كودكان در شرايط بحران براي مددكاران اجتماعي». در اين راستا 150 مددكار را در سراسر كشور آموزش داده بوديم تا هنگام بلاياي طبيعي اين دوستان به منطقه اعزام شوند. من هم آموزش‌ها را ديده بودم و تجربه زلزله بم را داشتم. از روز اول تا روز پنجم امدادفوري و نيازهاي حياتي است و مددكاران در بم دنبال اين بودند كه وسايل را از زير آوار بيرون بياورند و آب و غذا به زلزله‌زدگان برسانند.


متاسفانه كودكان در بحران‌هايي چون زلزله ديده نمي‌شوند. بزرگ‌ترها كه به دنبال نجات اطرافيان از زير آوارند و باقي‌مانده زندگي‌شان. اگر بزرگسالان در حال گذران دوران سوگ هستند اين دوران براي كودكان هم هست. بزرگ‌ترها فكر مي‌كنند كودكان نمي‌فهمند. اين مهم است كه آنها را در اولويت قرار دهيم چون تاثير اين‌گونه بحران‌ها بر روي آنها بسيار بيشتر از بزرگسالان است.


تمركز مددكاران روي كودكان جداشده

بيماري‌هاي ايجادشده بين كودكان در اثر عدم رعايت بهداشت عمومي بيش از بقيه ديده مي‌شود. نداشتن حمام و دستشويي سيار در برخي روستاها، باعث شده مردم از رودخانه‌ها و هرآنچه به دست‌شان مي‌رسد براي تميزي و رعايت بهداشت استفاده كنند. كودكان جدا شده در اين بين آسيب‌پذير‌ترين بخش از بازماندگانند كه توجه خاصي را مي‌طلبند؛ كودكاني كه يك يا هردو والد خود را از دست داده‌اند يا مرگ آنها را جدا كرده يا والدين‌شان به واسطه جراحت آوار راهي بيمارستان شده‌اند يا از قبل از دست داده بودند و حال تنها مانده‌اند.بايد بتوانيم آنها را شناسايي و مستند‌سازي كنيم. از كارهاي پس از ارزيابي سريع، شناسايي مشكلات سريع كودكان است. شناسايي كودكان جدا شده به عهده مددكار سازمان بهزيستي است. در اين ميان كودكان نبايد جدا شوند، بايد يا خانواده‌هايشان پيدا شوند و تحويل آنها شوند يا باز پيوند خانواده انجام شود يا پس از يكي، دو سال فرزندخواندگي انجام شود. موضوع پذيرفتن فرزند به راحتي تحويل به يك خانواده انجام نمي‌شود. اين كودكان در خيابان رها نشده‌اند تا يكي از راه برسد و بزرگشان كند. بايد مراحل شناسايي مستند‌سازي رديابي بازپيوند خانواده صورت گيرد كه حالا مي‌تواند بازپيوند با خانواده خود كودك صورت گيرد يا به خانواده‌يي ديگر تحويل داده شود.

مردم آذربايجان برخلاف مناطق ديگر راضي به تحويل دادن فرزندان فاميل و همسايه خود با وجود از دست دادن والدين كودك نمي‌شوند و حاضر به پذيرش اين كودكان هستند. «اينكه مردم آذربايجان نمي‌پذيرند كه كودكان فاميل و خانواده‌شان از آنها جدا شوند از نقاط مثبت اين مردم است كه در بم ديده نمي‌شد. آماري بين 36 تا 40 نفر از كودكان جداشده داريم. در رديابي‌هاي انجام شده مشخص مي‌شود كه قرار است اين كودك به خانواده خودش بپيوندد يا بايد به خانواده جديدي سپرده شود. بايد كودكان جدامانده را به بهزيستي تحويل داد و پس از آن تعيين شود كه قرار است سرنوشت كودك چه باشد. مشكلي كه در بم به وجود آمد اين بود كه اول خانواده درجه يك و دو به خاطر شوك وارده و احساسات برانگيخته شده كودك خواهر يا برادر از دست رفته‌اش را به فرزندي مي‌پذيرفت و بعد از مدتي كه زندگي‌اش به روال عادي‌تر برمي‌گشت از كار خود پشيمان مي‌شد و اذعان مي‌داشت كه خرج فرزندان خودم را نمي‌توانم بدهم و اين فرزند بار اضافي بر دوش خانواده‌ام است. در اين حالات ضربه وارده به كودكي كه به خانواده خاله يا عمه‌اش تعلق گرفته بيشتر از زماني‌ است كه خانواده‌اش را از دست داده است. حس سربار بودن به دنبال خود خشونت‌هايي عليه كودك به وجود مي‌آورد و در مواردي هم منجر به كودك‌آزاري مي‌شود كه مهم‌ترين نوعش غفلت است. اين نوع از كودك‌آزاري در همه بحران‌ها بر روي كودكان وجود دارد. اينكه كودكان را نمي‌بينند و به دنبال زندگي از دست رفته‌شان هستند بزرگ‌ترين غفلت است. سوءاستفاده‌ها با تحت حمايت بودن كودك در بهزيستي يا خانواده به حداقل مي‌رسد.

 

سوگ كودكانه را دريابيم

مواردي كه باعث ياري رساندن به كودكان مصيبت ديده مي‌شود، حمايت‌هاي رواني، اجتماعي كودك است با ايجاد فضاهاي دوستدار كودك مي‌توان اين فشار را از روي آنها برداشت. مهد سيار نمونه اجرا شده اين حمايت‌هاست كه نخستين شرط لازم براي ايجاد ارتباط با كودكان آشنايي به زبان تركي ا‌ست تا بتوان با كودكان ارتباط برقرار كرد. تا جايي كه من شنيدم سه روستا- مهد در روستاهاي زلزله‌زده ايجادشد و قرار بود روز يكشنبه گذشته 11 روستا - مهد ديگر افتتاح شود. مهد‌ها به راحتي قابل احداث است. مهدي كه من ديدم 10 تا 12 كودك در چادر در حال نقاشي بودند، دو مربي جوان داشتند كه استفاده از تسهيلگرهاي محلي در اين ميان كمك زيادي مي‌كند. افراد زيادي هستند كه قبلا مربي بودند يا معتمد محل بودند يا در نهضت‌ها تدريس مي‌كردند مي‌توانند در اداره مهدها و ارتباط با بچه‌ها به بهزيستي كمك كنند. چون مردم به آنها اعتماد مي‌كنند. ما قرار است حمايت رواني اجتماعي داشته باشيم و فشار را از روي كودكان‌ برداريم و ما فكر مي‌كنيم سوگ فقط مختص بزرگسالان است در حالي كه سوگ در كودكان سختي و فشار خودش را دارد. مراحل مختلفي در آنها طي مي‌شود كه در مرحله نخست انكار است و پس از آن فوران احساسات، اشكال در تمركز روي هر مساله غير از فقدان مساله اصلي، آشفتگي در وضعيت جسماني كه يكسري بيماري‌هاي روان تني مي‌گيرند و پس از آن افسردگي و بيان غم و اندوه و احساس خصومت و بي‌علاقگي به فعاليت‌هاي عادي و در نهايت بازگشت به حالت عادي زندگي‌ است. اين مراحل در همه كودكان رخ مي‌دهد و بسته به عمق حادثه و شرايط كودك متفاوت است. بازي‌هايي كه ما طراحي مي‌كنيم روي تمركز بچه‌هاست. يك بازي به برون‌ريزي بچه‌ها كمك مي‌كرد و بازي ديگري اعتماد به نفس‌شان را. در زلزله بم تا چند ماه پس از حادثه وقتي از كودكان مي‌خواستيم نقاشي بكشند چادر هلال احمر را همراه با آرمش مي‌كشيدند. اين نشان‌دهنده تاثير عميق اين جريان است.

فضاي مشاركتي با كودكان تنها راهي‌ است كه جواب مي‌دهد. مربي بچه‌ها بايد با همراهي آنها بتواند كودكان را با خود همراه كند و تلاش در بهبود اوضاع روحي آنها داشته باشد. امنيت در مهد‌ها و فضاهايي كه كودكان را در آنجا نگه مي‌داريم، نيز اهميت دارد. چادر كودكان نزديك رودخانه، پرتگاه يا جاده نباشد تا بتوان كمي با فضاي داخل خانه شبيه‌سازي كرد. رعايت بهداشت براي كودكان از اوجب واجبات است. شايد والدين هنگام مصيبت‌هاي اينچنيني به فكر بهداشت كودك خود نباشند اما وقتي كسي متولي حمايت از كودكان مي‌شود بايد اين مسائل را هم مد نظر قرار دهد. مربي ارتباط‌گيرنده با كودكان بايد به فرهنگ آنها و زبان‌شان آشنايي داشته باشد. افراد غيرآذري يا كساني كه زبان تركي بلد نيستند به هيچ‌وجه نمي‌توانند معتمد كودك شوند. اينكه فرد سومي بخواهد حرف‌هاي دو طرف را براي هم ترجمه كند باعث بلندتر شدن ديوار بي‌اعتمادي مي‌شود. سطح بازي‌هاي كودكانه و حتي آشنايي با بازي‌هاي محلي كمك زيادي به ارتباط‌گيري با كودكان جدامانده مي‌كند. استفاده از وسايل بازي ساده، كتابخواني با زبان و گويش محلي و بازي‌هايي كه بچه‌ها در كوچه و خيابان با دوستان‌شان انجام مي‌دادند بسيار بيشتر كمك خواهد كرد. مهدكودك سيار با زيرانداز، يك توپ و چند كتاب قابل راه‌اندازي‌ است. همه اينها را مي‌توان در يك كوله‌پشتي با خود همراه داشت. با اين وسايل ساده مي‌توان شادي را درون جمع‌هاي بچه‌ها برد. البته شادي ايجاد شده هم بايد متناسب با غم و مصيبت مردم باشد. اين مهدها حتي خانواده‌ها را هم مي‌تواند درگير خود كند و حس كنند اميدهاي ديگري هم وجود دارد. در زلزله بم وقتي فيلمي براي كودكان به نمايش مي‌گذاشتيم فقط دو رديف اول كودكان و بقيه خانواده‌هايشان بودند.

 

آموزش و توانمندي، نياز مبرم مردم آسيب‌ديده

بازسازي رواني مردم منطقه پس از مدتي كه مددكاران به ياري‌شان شتافتند برعهده خودشان است. نيروهاي امدادي و مددكاران پس از مدتي منطقه را ترك مي‌كنند. ما تا آخر عمرمان در منطقه نيستيم و با آموزش به جوان‌تر‌هاي روستا مي‌توانيم بازسازي اين فضاها را بر عهده خودشان بگذاريم. نيروهاي امدادي بايد نيروهاي محلي را توانمند كنند. كه اگر از محل رفتيم همچنان مهدكودك سرجاي خودش باشد كتابخانه‌ها سر جاي خود باشد. فعاليت‌هاي ما نبايد قائل به فرد يا سازمان باشد. هدف ما توانمند كردن اين افراد است كه بتوانند روي پاي خودشان بايستند و بتوانند خودشان زندگي‌شان را از صفر شروع كنند.

ما مي‌توانيم در مواردي به خود كودكان و نوجوانان آموزش دهيم كه در صورت مواجهه با خطر چگونه از خود دفاع و چگونه با آن مقابله كنند. احداث دستشويي‌ها در مسيرهاي دور باعث مي‌شود مادران نگران دختران نوجوان خود باشند و آنها هم به دليل ناآگاهي نمي‌توانند از خطرات موجود آگاه شوند.

 

روستاهاي محروم، محروم ماندند

در اين سفر نيازهاي اوليه كودكان به غير از آب و غذا رفع نشده بود، توزيع ناعادلانه را من در اين روستاها ديدم. روستاهاي نزديك جاده مملو از كمك‌هاي مردمي بود كنار برخي چادرها بيش از 20 باكس آب معدني زير آفتاب ديده مي‌شد و در برخي روستاهاي دورتر كه در دل كوهستان و راه ورودي آن صعب‌العبور بود چنين وفور نعمتي ديده نمي‌شد.

از 12 روستايي كه من ديدم دو روستا برق داشت و در حال وصل كردن برق روستاها بودند. بسياري از روستاها هم از خانه‌هايشان برق كشيده بودند. اولويت اصلي روستاييان در حال حاضر علاوه بر دوش حمام و دستشويي، فنس است براي دام‌هايشان. مشكل ديگري كه من در اين چند روز ديدم اين بود كه دام‌هاي نجات‌يافته در كنار چادرهاي مردم زندگي مي‌كردند. اين رها بودن دام‌ها باعث بروز بيماري‌هاي متفاوتي خواهد شد. حصاري دور دام‌ها وجود نداشت. كودكان هم در كنار دام‌ها به بازي مشغول بودند. عفونت چشم و اسهال در ميان كودكان شايع شده بود و اين باعث شد تقاضاي فنس از شهرهاي ديگر داشته باشيم. اگر اين مشكلات برطرف نشود نه‌تنها كودكان كه بزرگسالان هم به اين بيماري‌ها مبتلا خواهند شد. در هر روستا مشخص باشد كه دام‌ها در منطقه‌يي دورتر از مردم باشند و اينكه دام‌ها رها نباشند و باعث ايجاد بيماري شوند. مشكل بهداشت در روستاهاي آسيب‌ديده به ميزان زيادي ديده مي‌شود. تنها در يكي از روستاهاي منطقه ورزقان به نام جيغه با جمعيت 350 خانوار و 1500 نفر يك دستشويي راه‌اندازي شده داشت و اين براي زنان و كودكان مشكل ايجاد مي‌كند. در برخي روستاها دستشويي‌هاي سيار آمده بود اما هنوز راه‌اندازي نشده بود و اين كار را براي روستاييان سخت مي‌كند مخصوصا براي زنان و كودكان كه بايد مسافتي را در شب بروند تا به دستشويي‌ها برسند. آمار كودكان زير 2 سال و زنان باردار در ميان زلزله‌زدگان بسيار زيادند. تنها در روستاي جيغه 36 زن باردار وجود دارند. شهرهاي اهر، ورزقان و هريس هم امكانات خوبي براي اين قشر ندارد. با اين حجم تخريب هم امكان رساندن اين زنان به بيمارستان شهري وجود ندارد. ناامني در روستاها به واسطه حضور گرگ‌ها وجود دارد. بوي لاشه دام‌هاي مانده در زير آوار‌ها گرگ‌ها را به سمت روستاها مي‌كشاند و اين براي خانواده‌هايي كه تنها سقف بالاي سرشان چادر هلال احمر است ترسناك است. نگراني حمله گرگ به دام‌هاي زنده هم از نگراني‌هاي ديگر روستايي‌هاست. اين دام‌ها تنها بازماندگان دام‌هايي هستند كه روستاييان زندگي‌شان را با آنها مي‌چرخاندند.

 

آذربايجان، وسيع‌تر از بم

يكي از تفاوت‌هاي زلزله بم با آذربايجان در همين وسعتش است. كل شهر بم و اطرافش را مي‌شد در عرض كمتر از 4 ساعت پياده طي كرد اما دسترسي به روستاهاي ورزقان و اهر مشكل است و برخي روستاها را با ماشين‌هاي معمولي هم نمي‌شود رفت چه رسد به پاي پياده. فاصله برخي روستاها از هم بالاي يك ساعت با ماشين است و اين كار امدادرساني به روستاهاي دورافتاده را سخت مي‌كند. در بررسي‌هايي كه شد دو يا سه روستا محو شده است. اسم روستاها در نقشه وجود دارد اما اثري از روستا ديده نمي‌شود و ظاهرا روستا به زيرزمين رفته است و اين كار امدادرساني را كند مي‌كند. مقصر كسي نيست مقصر وسعت بيش از حد منطقه آسيب ديده است كه كار را سخت كرده است. بنا بر اصول بين‌المللي كار امدادرساني اوليه بايد 5 روز طول بكشد و پس از 5 روز بايد مددكاران وارد شوند و نياز‌هاي ثانويه آسيب‌ديدگان را بررسي كنند. اين پروسه به خاطر شرايط جغرافيايي منطقه كار ما را هم به تعويق انداخت.


نيازهاي مردم منطقه را دريابيم

وقتي زلزله مي‌آيد همه فكر مي‌كنند اين مردم از ابتدا بدبخت بودند و همه با آنها به شكل ترحم‌آميز برخورد مي‌كنند. اگر اين مساله را بدانيم كه اين مردم از اول زلزله‌زده نبودند و از بد روزگار اين اتفاق برايشان افتاده قطعا طور ديگري برخورد مي‌كنيم. كمك‌هاي غيرنقدي در حال حاضر به ما كمكي نمي‌كند. وسايلي در ذهن مردم است كه براي كمك به مردم مي‌خرند و ارسال مي‌كنند، اما اينكه نيازهاي فعلي مردم آذربايجان چيست مهم است. شايد كسي فكر نكند كه براي مردم كرم دست و صورت بفرستد يا مردم به ضد آفتاب نيازمند باشند اما وقتي از خود مردم سوال مي‌كرديم كه الان كه نيازهاي آب و غذايي‌تان برطرف شده چه مي‌خواهيد، نيازهايي از اين دست داشتند كه براي كساني كه در شهرهاي ديگر در حال جمع كردن كمك هستند دور از ذهن است و همچنان به فكر جمع كردن آذوقه و پتو هستند. اما دست‌هاي آنها ترك خورده و پوست‌شان آفتاب سوخته شده چون دايما زير آفتابند. ويتامين «آ-د» و كرم‌هاي مرطوب‌كننده دست و صورت معمولي هم حتي خوشحال‌شان مي‌كند. اين كمك‌ها با ارزيابي سريع و ساماندهي آنها صورت مي‌گيرد. مردم منطقه خود در حال حاضر نياز به آموزش دارند چون خودشان بيش از بقيه به مايحتاج خود آگاهند. اما شوك وارد شده به آنها باعث مي‌شود كه نتوانند متمركز فكر كنند. اينكه پس از 10 روز همچنان منتظر دستشويي سيار هلال احمر باشند و كسي حتي به آنها نگفته باشد كه مي‌توانيد خودتان با حفر زمين در منطقه‌يي دور از چادر و حصاركشي ساده اطرافش دستشويي صحرايي داشته باشيد نشان مي‌دهد كه مردم نجات‌يافته خود بهتر از هركسي مي‌توانند به خود كمك كنند اما فقط كافي ا‌ست كمك فكري داشته باشند. وقتي ما بهشان كمك‌هاي بهداشتي مثل ويتامين آ- د مي‌داديم انگار كه دنيا را بهشان داده بوديم و از خوشحالي روي پا بند نبودند. من كه خود تجربه زلزله بم را داشتم با پيش‌زمينه ذهني به آذربايجان رفتم اما با ورود به منطقه متوجه شدم نيازهاي مردم اين منطقه با بم تفاوت‌هاي زيادي داشت. بافت فرهنگي، زبان مردم و روستايي بودن اين منطقه از تفاوت‌هاي آذربايجان با بم بود. مردم با كمك‌هاي فراواني كه كردند در امدادرساني نقش بسزايي داشتند اما به دليل وسعت بيش از حد روستا‌ها تنها به روستاهاي كنار جاده مي‌رسيدند و روستاهاي دور از جاده و صعب‌العبور از كمك‌هاي مردمي محروم مي‌ماندند. مشكل ديگري هم كه ايجاد مي‌شد عدم شناخت از نيازهاي مردمي بود. شايد باكس‌هاي آب معدني به حدي زياد بود كه به كار مردم نمي‌آمد يا حجم زيادي از نان‌ها را به دليل خشك شدن و بيات شدن دور ريخته مي‌شد و يا خوراك دام مي‌شد. مردم اگر مي‌خواهند كمك‌هايشان مثمر ثمر واقع شود سعي كنند كمك نقدي به سازمان‌هاي دولتي و يا غيردولتي كه معتمدشان هستند ببرند تا آنها با توجه به شناختي كه از منطقه و نيازهاي روز مردم كه دايما در حال تغيير است دارند كمك‌رساني كنند تا آنها هرچه زودتر بسامان برسند.

منبع: اعتماد



:: موضوعات مرتبط: گزارش، مقاله
:: برچسب‌ها: زلزله آذربایجان
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۱

.:: ::.





مشروطه به زبان ساده: راه آزادی / مسعود بُربُر

 

مشروطه به زبان ساده: راه آزادی

مسعود بُربُر

 

«بدون هیچ دلیل تازه ما همه به اشک خونین اعتراف می‌کنیم که امروز در کره زمین هیچ دولتی نیست که به قدر دولت ایران بی‌نظم و پریشان و غرق مذلت باشد.»

چهاردهم مرداد ماه روزی است که سرنوشت ساکنین مرزهای ایران‌زمین و شاید حتی همسایگان آن را برای همیشه دگرگون کرد. روزی که جنبش مشروطه به موفقیت رسید و «شاه» فرمان مشروطه را امضا کرد. اما به زبان ساده جنبش مشروطه چه بود؟ چه اتفاقاتی افتاد؟ سرانجام آن چه شد؟ مخاطب این نوشته خوانندگانی هستند که پاسخ این پرسش‌ها را نمی‌دانند، اما خواندن کتاب‌ها و مقالات مفصل در حوصله یا زمان‌شان نمی‌گنجد.

 

پیش‌قراولان مشروطه

ایرانیان که روزگاری ابرقدرت بی‌رقیب جهان بودند در باب چرایی علل عقب‌ماندگی خود، همواره با یک «چرا»ی ذهنی درگیر بودند. فساد و انحطاط دوران قاجاری درکنار آن‌چه روسیه به سر ایران آورد و بخش‌هایی از خاک ایران را نیز از آنان گرفت، علامت‌های سوال را بزرگ‌تر کرد و دانشجویانی که برای تحصیل مهندسی و فنون نظامی به فرنگ رفته بودند، هنگام بازگشت، از «محدودیت قدرت حاکم»، «حرمت جان و مال مردم» و «حاکمیت قانون» سخن گفتند.

آشنایی تدریجی ایرانیان با تغییرات و تحولات جهانی، اندیشه لزوم حکومت قانون و احقاق حقوق مردم و پایان حکومت استبدادی را نیرو بخشید. نوشته‌های روشنفکرانی مثل حاجی زین‌العابدین مراغه‌ای که در روایتی داستانی همچون آینه‌ای، تمام زشتی‌های زندگی ایرانیان را پیش رویشان نهاده بود و عبدالرحیم طالبوف و میرزا فتحعلی آخوندزاده که در قالب‌های گوناگون از رساله‌ها گرفته تا نمایشنامه‌ها تیره‌بختی ایرانیان را به رخشان می‌کشیدند، همراه شد با روزنامه قانون که میرزا ملکم خان منتشر می‌کرد و علیرغم مخالفت حاکمان دست به دست می‌چرخید و در هر شماره آن از «وضع ملت ایران» گفته می‌شد و از ضرورت تاسیس دستگاه وضع قانون و دستگاه اجرای قانون و دستگاه عدلیه.

ملکم در شماره دوم قانون نوشت: «خدا خلق ایران را از برای زندگی آفریده است. و از برای این که یک طایفه بتواند به آسودگی زندگی بکند باید لامحاله صاحب یک خانه باشد. ایران خانه ماست و تا این خانه نظم نداشته باشد بدیهی است که آسایش اهل خانه خیال محال خواهد بود. بدون هیچ دلیل تازه ما همه به اشک خونین اعتراف می‌کنیم که امروز در کره زمین هیچ دولتی نیست که به قدر دولت ایران بی‌نظم و پریشان و غرق مذلت باشد.»

علاوه بر قانون، روزنامه‌ها و نشریات گوناگونی مانند حبل‌المتین و چهره‌نما و حکمت که همه در خارج از ایران منتشر می‌شدند نیز در گسترش آزادی خواهی و مخالفت با استبداد نقش مهمی داشتند. کمی بعد ملانصرالدین نیز، تلخک‌گونه، در شعرها و یادداشت‌های کوتاه به تمسخر سیاه‌روزی ایرانیان پرداخت و شعرهایش ورد زبان مردم شد.

میرزا آقاخان کرمانی نیز از وضع فاسد و مخرب اندیشه‌ها و خرافات حاکم بر جامعه زمان خویش نوشت و جان در این راه نهاد و سخنرانیهای سیدجمال واعظ و ملک المتکلمین، توده‌های مردم مذهبی را با اندیشه آزادی و مشروطه آشنا کرد.

با تشکیل انجمن‌هایی مانند فراموش‌خانه و جامع آدمیت، آنچه به شکلی کلی در نشریات نوشته شده بود، در جلسات این انجمن‌ها برای مردم توضیح داده می‌شد و مردم درس مشروطه‌خواهی می‌دیدند و مشروطه‌خواه می‌شدند. شاه و دستگاه مستبد حاکم به درستی دشمن شماره یک خود را این انجمن‌ها می‌دیدند و به هر بهانه، تندترین برخوردها با انجمنی‌ها را در دستور کار قرار می‌دادند.

سرانجام، کشته شدن ناصرالدین شاه به دست میرزا رضای کرمانی که آشکارا انگیزه خود را قطع ریشه ظلم و نتیجه تعلیمات سیدجمال الدین دانسته بود، فصلی تازه در روند مشروطه خواهی را آغاز کرد.

 

مردم عدالت‌خانه می‌خواهند، مشروطه راه نجات از بردگی است

علاءالدوله حاکم تهران هفده نفر از بازرگانان و دونفر سید را به جرم گران کردن قند به چوب بست. این کار که با تائید عین الدوله صدراعظم انجام شد، روحانیان و بازاریان را به اعتراضاتی پیوست که تاکنون جنبه روشنفکری داشتند. اینان در مجالس و در مسجدها به سخنرانی ضد استبداد و هواداری از مشروطه و تأسیس عدالتخانه یا دیوان مظالم پرداختند. خواست برکناری عین الدوله و عزل مسیو نوز بلژیکی و حاکم تهران به اعتصاب فراگیر در تهران رسید و مظفرالدین شاه وعده برکناری صدراعظم و تشکیل عدالتخانه را داد. هنگامی که به وعده خود عمل نکرد علما از جمله آقا سید محمد طباطبائی و آقا سیدعبدالله بهبهانی به قم رفتند و تهدید کردند که کشور را ترک می‌کنند و به عتبات عالیات خواهند رفت. بازاریان و عده زیادی از مردم به تحصن در سفارت انگلیس اقدام کرده و خواهان آزادی علما و تشکیل عدالتخانه شدند. عین الدوله با گسترش ناآرامیها در شهرهای دیگر استعفا کرد و میرزا نصرالله خان مشیرالدوله صدراعظم شد.

آزادی و برادری و برابری شعار مشروطه‌خواهان، مورد تایید مردم و بازاریان و روحانیان و افراد مذهبی شد، چنان که محمد حسین نائینی غروی در تنبیه الامه و تنزیه المله نوشت: «آزادی و برابری که در رژیم مشروطه مورد توجه‌است از هدف‌های اصلی پیامبران بشمار می‌رفته، پیامبر ما هرگز فراموش نکرد که همه مردم آزاد و برابر هستند. رهبران مذهب شیعه می‌خواستند مسلمانان را از بردگی نجات داده حقوق از دست رفته شان را باز گردانند.»

سرانجام اعتصاب‌ها و استعفاها بدانجا رسید که مظفرالدین شاه فرمان مشروطیت را در ۱۴ امردادماه ۱۲۸۵ امضا کرد. تحصن در سفارت انگلیس پایان یافت و مردم صدور فرمان مشروطیت را جشن گرفتند.

مجلس اول روز ۱۴ مهر ۱۲۸۵‏ در تهران گشایش یافت. نمایندگان به تدوین قانون اساسی پرداختند و در آخرین روزهای زندگی مظفرالدین شاه روز هشتم دی ماه 1285 این قانون به امضای او رسید و تا سال 1357 نیز قانون اساسی ایران بود.

این قانون ۵۱ ماده داشت که بیشتر به طرز کار مجلس شورای ملی و مجلس سنا مربوط می‌شد، به همین دلیل در آغاز به «نظامنامه» مشهور بود. از آنجایی که این قانون با عجله تهیه شده بود و در آن ذکری از حقوق ملت و سایر ترتیبات مربوط به رابطه اختیارات حکومت و حقوق ملت نبود، کمیسیون تکمیل قانون اساسی (سعدالدوله، تقی‌زاده، مشاورالملک، حاجی‌امین‌الضرب، حاجی سیدنصرالله تقوی و مستشارالدوله) تشکیل شد و ظرف دو ماه «متمم قانون اساسی» را بر مبنای قانون‌اساسی بلژیک و فرانسه تهیه کردند. این متمم روز ۱۴ مهر ۱۲۸۶ خورشیدی به تایید محمدعلی شاه رسید و رسمیت پیدا کرد، اما...

 

آنان که مشروطه را نخواستند

محمدعلی‌شاه از همان ابتدا به مخالفت با مشروطه و مجلس پرداخت و در مراسم تاجگذاری خود نیز نمایندگان مجلس را دعوت نکرد. علاوه بر این روسیه که حامی اصلی محمدعلی شاه بود و وابستگی هرچه تمام‌تر او را به دست آورده بود، از اوضاع ایران راضی نبود. کلنل لیاخوف در راپرت‌های محرمانه‌اش به فعالیت‌هایی برای تهدید و تطمیع شاه جهت تضعیف و تعطیل مشروطه اشاره کرده است. سرانجام روس‌ها دشمنی شاه تازه با مجلس و مشروطه را به جایی رساندند که مشیرالدوله را از صدارت برکنار کرد و امین السلطان (اتابک اعظم) را که سالها صدراعظم دوره استبداد بود از اروپا به ایران فراخواند و او را صدراعظم کرد. به این ترتیب علیرغم دستخط شاه در تایید مشروطه، دشمنی شاه و صدراعظم با مشروطه عیان شد.

روزنامه یا درواقع نشریه هفتگی صوراسرافیل که جهانگیرمیرزا شیرازی آن را در این دوران منتشر می‌کرد نقش مهمی در تشویق مردم به آزادیخواهی و مقابله با شاه و درباریان طرفدارش داشت.

در سوی مقابل حزب اجتماعیون عامیون (سوسیال دموکرات‌های ایران) به رهبری حیدرخان عمواوغلی با تشکیل هیأت مدهشه (کمیته ترور) و فعالیت‌های تروریستی، مشروطه‌خواهی را رادیکالیزه کردند و عملا تنش میان حاکمیت و مشروطه‌خواهان را به سویی کشاندند که به نفع ملت ایران نبود. با بمبی که یاران حیدرخان عمواوغلی به کالسکه حامل محمدعلیشاه انداختند، شاه بهانه لازم را پیدا کرد و به مقابله جدی با مجلس پرداخت و با تحریک لیاخوف (آنچنان که از نامه‌های او پیداست) به باغشاه رفت و بریگاد قزاق را برای مقابله با مجلس آماده کرد.

شاه از لیاخوف خواهش کرد «که هر قدر ممکن است خونریزی کمتر باشد» اما لیاخوف او را تهدید کرد که «اگر شما قبول نکنید دولت روسیه دیگر بهیچوجه از شما حمایت نخواهد کرد». در راپرت محرمانه‌ای که لیاخوف در تاریخ 13 ژوئن 1908 نوشته است آمده: «شاه مانند یک ایرانی بسیار تردید کرد میترسید از اینکه خونریزی خواهد شد بناکرد بعضی تصورات بیجا کردن یعنی صلح و غیره چون اینرا دیدیم مجبور شدیم که وسیله قطعی و آخری خود را بکار ببریم که این ترتیبات از طرف دولت روسیه قبول و بهترین ترتیبات برای حال حاضر ملاحظه شده است.»

کلنل لیاخوف فرمانده بریگاد قزاق روز سه‌شنبه دوم تیرماه 1287حمله به مجلس را آغاز کرد. او «فرمان داد دسته‌های دیگر قزاق که ۲۵۰ سواره و ۲۵ پیاده و ۴ توپ می‌بود، آهنگ مجلس کردند و در ساعت ۷ بود که این‌ها به جلو مجلس رسیدند. از چهار توپ یکی را در خیابان دروازه دولت، دیگری را در خیابان روبروی آن و سوم و چهارم را در خیابان شاه آباد نهادند و دهانه همه توپ‌ها را بسوی مجلس گردانیدند، و گرداگرد هر توپی دسته قزاق، از سواره و  پیاده جادادند.»

آنگونه که در «تاریخ مشروطه ایران» آمده «قزاقان و سربازان نمیگذاردند کسی از مجلس بیرون رود. سپس سختگیری را بیشتر گردانیده کسی را بدرون هم راه نمی‌دادند ولی تا این هنگام کسانیکه آمدن می‌خواستند آمده بودند و ما از آنان نامهای بهبهانی و طباطبایی و حاجی امام جمعه خویی و حاجی میرزا ابراهیم آقا و مستشارالدوله و میرزا محمد صادق طباطبایی حکیم الملک را می‌شناسیم.[…] از آنسوی یکدسته از سران آزادی از جهانگیرخان و ملک المتکلمین و[…] خود درآنجا می‌بودند. در آنجا انبوهی می‌بود در بیرون نیز مردم هواخواهی بمجلس می‌نمودند و دسته‌هایی برای آمدن بمجلس آماده می‌شدند.»

از آن سوی لیاخوف چون چگونگی را دید فرمان داد همه توپها از چپ و راست گلوله افشانی کنند و کسانی را بباغشاه دوانید تا توپهای دیگری نیز بیاورند.

بدین سان جنگ میرفت و در همان هنگام توپهای دیگر همچنان مجلس را بمباران می‌کردند و هرگونه ویرانی پدید می‌آوردند. نیمساعت به نیمروز جنگ بیکباره پایان پذیرفت. در میدان جلو مجلس نزدیک بیست لاشه اسب افتاده بود. دریای خون موج می‌زد و هنوز بزمین فرو نرفته بود. یک مرده پهلوی قراولخانه افتاده، و از گیجگاه شکسته آن خون سرخ و سیاهی روان بود.

خانه‌هایی که نگهداران مجلس از آنها تیرانداخته بودند پرده غم‌انگیزی را نشان می‌داد. پاره‌ای دیوارها افتاده و پاره‌ای شکاف برداشته بود، یک شیشه در پنجره‌ها دیده نمی‌شد. درها از جا کنده شده پشت بامها از تکه‌های گلوله‌های سوزان و افشان سوراخ سوراخ شده بود.

ملک المتکلمین و میرزا جهانگیرخان را که با سخنرانی‌ها و نوشته‌های خود در آگاهی مردم نقشی به سزا داشتند و از اعضای فعال انجمن‌ها نیز بودند، به باغشاه بردند و در برابر محمدعلی شاه «پهلوی فواره نگاه داشتند. دو دژخیم طناب بگردن ایشان انداخته از دو سو کشیدند. خون از دهان ایشان آمد و اینزمان دژخیم سومی خنجر بدلهای ایشان فروکرد.»

لیاخوف چون فیروز درآمده بنیاد مشروطه را برانداخته بود رشته همه کارها در دست او می‌بود. روز چهارشنبه سوم تیرماه در تهران فرمانداری نظامی برپاگردید. آگهی در این باره با دست لیاخوف نوشته شده و بچاپخانه رفته بود و در شهر پراکنده گردید: «مردم نمی‌بایست در خیابانها در یکجایی گرد آیند. اگر کسانی نافرمانی نمودندی سپاهیان بایستی با شلیک تفنگ پراکنده شان گردانند. آنانکه با سپاه ستیزیدندی سپاهیان یارستندی آنانرا بزنند.»

امروز جارکشیدند که بازارها باز شود، و بازاریان از ترس فرمان بردند و بازارها را باز کردند. همه نشانه‌های مشروطه از میان برخاسته، نه روزنامه‌ای، نه انجمنی، نه گفتاری ولی کارها بسامان و آرامش پدیدار می‌بود.

منبع: قانون



:: موضوعات مرتبط: مقاله، مناسبت
:: برچسب‌ها: مشروطه
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱

.:: ::.





نگاهی به وضع موسیقی در دوره قاجار / آمنه یوسف‏زاده

 

نگاهی به وضع موسیقی در دوره قاجار

آمنه یوسف‏زاده

نمايي از فيلم دلشدگان مرحوم علي حاتمي

شرح سرگذشت موسیقی ایرانی در دوره قاجار به یقین در یک مقاله نمی‏گنجد. این دوره را باید چرخشگاهی در تاریخ موسیقی ایران شمرد.زیرا در این دوره‏ است که موسیقی مانند هنرهای دیگر پس از دو قرن رونهان کردن دوباره جلوه‏ می‏کند و در دربار شاهان قاجار مانند فتحعلی شاه و به ویژه در دربار ناصر الدین شاه جایگاهی برای خود می‏یابد.
امّا چون هنوز جامعه ایرانی در این دوره ارج و اعتباری برای موسیقی‏ نمی‏شناسد،کمتر کتاب و رساله‏ای در این زمینه نوشته می‏شود.تنها کتابی که‏ از این دوره در باب موسیقی سراغ داریم،کتاب بحور الالحان‏1(در علم موسیقی و نسبت آن با عروض)نوشته فرصت الدوله شیرازی(1271-1339 هـ ق/1842- 1925 م)است.در این کتاب،نویسنده چندان از وضع موسیقی و موسیقی دانان‏ روزگار خود سخن نگفته است بلکه با بهره جویی از کتاب‏های پیشینیان به شرح‏ رابطه شعر و موسیقی از نظر وزن پرداخته و به‏طور خلاصه اسامی دستگاه‏ها و گوشه‏های آواز ایرانی را معرفی کرده است.سپس با گزینش اشعاری از حدود 40 شاعر از شاعران گذشته به ویژه سعدی و حافظ و جامی و خیام گفته است‏ که هرکدام را در چه دستگاه و با چه آوازی باید خواند.
در نتیجه،برای پی بردن به وضع موسیقی و موسیقی دانان دورهء قاجار منابعی‏ که موضوع شان تنها موسیقی باشد و بس،در دست نداریم و برای چنین کاری‏ ناگزیریم از منابع تاریخی دیگر استفاده کنیم به ویژه از سفرنامه‏های اروپاییان و از خاطرات و یادداشت‏هایی که مؤلفان آن دوره درباره دیده‏ها و نظریات خود نوشته‏اند.در میان این‏گونه نوشته‏های بی‏گمان خاطراتی که نزدیکان دربار نوشته‏ اند از همه مهم‏تر است.زیرا آنان به اندرون نیز راه داشته‏اند و از نزدیک‏ شاهد چگونگی زندگی شاه و درباریان بوده‏اند.یکی از آنها تاریخ عضدی‏2 تألیف‏ شاهزاده عضد الدوله،چهل و نهمین پسر فتحعلی شاه است که دوره سه پادشاه‏ نخستین قاجار یعنی آغا محمّد خان و فتحعلی شاه و محمّد شاه را در بر می‏گیرد و در آن آگاهی‏هایی درباره وضع موسیقی در دربار و اندرونی آن‏ شاهان می‏توان یافت.دیگری خاطرات دوستعلی معیر الممالک‏3است که پسر عصمت الدوله،دختر ناصر الدین شاه بود و از نزدیک به اوضاع و احوال دربار آشنایی داشت.گذشته از این متن‏های تاریخی،در کتاب‏های تاریخ موسیقی نیز که‏ در قرن حاضر نوشته شده‏اند برخی اطلاعات سودمند دربارهء موسیقی دوران‏ قاجار آمده است.4
هنگامی که ضبط موسیقی ایرانی به صورت صفحهء گرامافون در سال 1906 میلادی آغاز شد،برخی از استادان موسیقی دورهء ناصر الدین شاه هنوز در قید حیات بودند مانند میرزا عبد اللّه و آقا حسینقلی(نوازندگان تار)و نایب اسد اللّه‏ اصفهانی(نوازنده نی)و باقر خان(کمانچه کش)و میرزا علی اکبر شاهی و حسن خان(نوازندگان سنتور).5 برخی از این ضبط ها را در سال 1373 خورشیدی در تهران به صورت نوار درآورده‏اند و منتشر کرده‏اند.6 شنیدن این‏ نوارها می‏تواند برای کارشناسان موسیقی در فهم موسیقی دوره قاجار سودمند باشد.
نکته آخر اینکه نوشته حاضر،چنان‏که از عنوان آن نیز پیداست،نگاهی است‏ به وضع موسیقی در دوره و در دربار قاجار،ما در آن تنها به طرح برخی جنبه‏های‏ این موسیقی و ترسیم خطوط کلی آن اکتفا کرده‏ایم.

موسیقی و دربار
در دربارهای پادشاهان ایرانی،از پیش از اسلام تا اوایل قرن بیستم،موسیقی همواره‏ جایگاهی ارجمند داشته است.شاهان و شاهزادگان ایرانی همیشه بهترین نوازندگان‏ و رامشگران را به خدمت می‏گرفتند و آنان را تحت حمایت خویش قرار می‏دادند.7
نظامی عروضی(قرن 12 میلادی)نویسنده چهار مقاله از چهار صنف اجتماعی‏ یاد می‏کند که پادشاهان حضور آنان را در دربار خود ضروری می‏دانستند و از خدمات آنان بهره‏مند می‏شدند و به کار آنان بسیار ارج می‏نهادند:نخست‏ دبیران بودند،دوّم شاعران و خیناگران،سوّم منجّمان و چهارم طبیبان.8 شهرستانی هنگام سخن گفتن از باورهای مزدکیان از چهار شخص برجسته‏ یاد می‏کند که خدمتگزار شاهنشاه بودند:موبد موبدان،هیربد هیربدان،اسپهبد و رامشگر.

جایگاه رامشگران در دربار قاجار
پادشاهان قاجار نیز در ادامه راه و رسم پیشینیان خود موسیقی را به صورت‏ عنصری از زندگانی دربار درآورده بودند و این هنر در دربار آنان ارج و اعتبار خاصی داشت.موسیقی نه تنها در جشن‏ها و میهمانی‏های رسمی نواخته می‏شد بلکه در زندگانی روزمرّه آنان نیز همواره حضور داشت،چنان‏که حتی هنگام‏ خوابیدن و غذا خوردن و سوار کاری نیز از شنیدن آن نمی‏آسودند.برای مثال‏ آغا محمد خان را عادت این بوده که هنگام خوابیدن نقّالی از برای او شاهنامه‏ بخواند.10او خود هرگاه سرخوش و سرحال بود دو تار می‏نواخت.11

ادامه مطلب ...


********

منبع: انسان شناسی و فرهنگ



:: موضوعات مرتبط: مقاله
:: برچسب‌ها: موسیقی, قاجاریه
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۱

.:: ::.





آرزوهای بزرگ/۶۶ سال از اولین کنگره نویسندگان ایران گذشت/ امید ایران‌مهر
 

آرزوهای بزرگ

۶۶ سال از اولین کنگره نویسندگان ایران گذشت

 امید ایران‌مهر

 

نخستين كنگره نويسندگان ايران

پنج سال از اشغال ایران و پایان استبداد رضاخانی می‌گذشت. از آن هرج و مرج و آشفتگی بعد از شهریور ۲۰ کمی کاسته شده بود و آرام آرام روشنفکران و فعالان سیاسی و فرهنگی جایگاه خود را در سپهر سیاسی جدید یافته بودند. فروپاشی نظام استبدادی و حاکمیت آزادی نسبی در فضای کشور باعث شده بود تا نویسندگان و هنرمندان ایرانی با هدف یافتن‌ راهکارهایی برای رهایی از سانسور و دفاع از حقوق صنفی خود، به تبادل‌نظر و رایزنی‌ بپردازند.
 
از دل همین گفت‌وگو‌ها بود که گروهی از نویسندگان به این نتیجه رسیدند، عدم انسجام و تفرقه دلیل اصلی ناکامی‌ها و مشکلاتی است که در سال‌های خفقان بر آنان رفته و همین انگاره آنان را به تلاش برای ایجاد تشکل‌های‌ صنفی ترغیب کرد. گروه‌هایی چون انجمن هواداران هنر و ادبیات‌ امروز، انجمن نویسندگان دموکرات و چند تشکل دیگر از جمله محصولات همین رویکرد بودند که با وجود نیت گردانندگان آن‌ها هیچ‌گاه نتوانستند آینه‌ای تمام‌‌نما از سلایق نویسندگان ایرانی یا حتی اکثر دیدگاه‌های موجود در عرصه فرهنگ باشند.
 
در چنین شرایطی بود که پنج سال پس از سقوط رضاخان، در تیرماه ۱۳۲۵ انجمن روابط فرهنگی ایران و اتحاد جماهیر شوروی‌ سوسیالیستی حدود ۸۰ نفر از نویسندگان، شاعران و ادیبان کشور را در باغ «خانه فرهنگ» گردهم آورد تا نخستین کنگره‌ نویسندگان ایران را تشکیل دهند.
 
در آن زمان معترضان به وضع موجود و از آن جمله روشنفکران، نویسندگان و شعرای تحول‌خواه گروه گروه به اندیشه چپ که حالا همسایه شمالی ایران را نماد آن در جهان می‌دانستند، گرایش پیدا می‌کردند و حزب توده و اندیشه‌های مورد حمایت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی روز به روز قدرت و تفوق بیشتری بر مجامع روشنفکری پیدا می‌کرد. به عقیده علی‌اکبر امینی نویسنده کتاب «گفتمان ادبیات سیاسی ایران در آستانه دو انقلاب»، جذابیت سوسیالیسم برای روشنفکران ایرانی از آن رو بود که «پاره‌ای از آن‌ها از محیط بین‌المللی و عوامل برون مرزی (جنگ جهانی، برآمدن مکاتبی چون سوسیالیسم و فاشیسم و نیهیلیسم) سرچشمه می‌گرفتند و پاره‌ای از فضای داخلی و عوامل درون مرزی (نفت و اصلاحات ارضی). در سال‌هایی که هنوز خاکستر جنگ دوم جهانی گرم بود و فاشیسم از غرب رانده و سوسیالیسم شرقی مباهات و فخرفروشی می‌کرد، روشنفکر ایرانی عامل و بهانه جدیدی پیدا می‌کند تا در سایه آن هم خود را مطرح کند و هم گوشه‌ای از درد‌ها و محنت‌های مردم خویش را. آن عامل «سوسیالیسم» است که سودای مبارزه با فقر و اختلاف شدید طبقاتی را در سر می‌پروراند.»
 
تشکیل نخستین گردهمایی عمومی نویسندگان ایرانی در سایه انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی خود شاهدی بر گسترش عقاید سوسیالیستی و نفوذ افکار چپ در جامعه روشنفکری آن روز ایران است. در این میان حزب توده ایران نیز که تنها ۵ سال از تاسیس آن می‌گذشت از طریق چهره‌هایی که بعد‌ها در رده‌های بالای حزب نقش‌آفرین شدند، نقش سیاسی و فرهنگی‌اش را در برگزاری این کنگره نشان داد.
 
پس از برگزاری کنگره بزرگداشت فردوسی در سال ۱۳۱۳ که گروه کثیری از شرق‌شناسان و پژوهشگران از سراسر جهان در آن شرکت کرده بودند، نخستین کنگره نویسندگان ایران مهم‌ترین رویداد فرهنگی در سه دهه نخست قرن ۱۴ هجری شمسی بود.
 
در این تشکل ادبی- هنری برای اولین بار نویسندگان و شاعران ایران با طرز تفکر و دیدگاه‌های گوناگون و حتی مخالف و متضاد، در کنار هم نشستند و به بحث و تبادل نظر پرداختند. این گفت و شنود انتقادی و صمیمانه هنوز هم در تاریخ ادبیات و هنر ایران یگانه است و پس از ۶۶ سال جامعه فرهنگی ایران نتوانسته چهره‌های موثر خود را در چنین محفلی گردهم آورد. در این کنگره که به ریاست یکی از مفاخر ادبیات ایران، زنده‌یاد ملک‌الشعرا بهار، وزیر فرهنگ وقت اداره می‌شد، چهره‌هایی حضور داشتند که ضمن احترام به یکدیگر دیدگاه‌های خود را عرضه و دیگران را نقد می‌کردند. جالب آنکه در این میان کم نبودند چهره‌های جوانی چون پرویز ناتل خانلری، احسان طبری، نیما یوشیج، بزرگ علوی و دیگران که نظریات پیشکسوتان جلسه که اکثر آنان از حامیان ادبیات کلاسیک بودند، از جمله علی‌اصغر حکمت، ذبیح بهروز، فاطمه سیاح و غیره را جسورانه و در عین حال توام با متدهای علمی و آکادمیک نقد و بررسی و نظریات اصلاح‌گرانه خود را مطرح می‌کردند.
 
 
مدعوین نخستین کنگره نویسندگان ایران چه کسانی بودند؟
 
نخستین کنگره نویسندگان ایران به ابتکار هیات مدیره انجمن روابط فرهنگی ایران و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به ریاست مستشارالدوله و به همت کمیسیون ادبی انجمن تشکیل شد. در جلسات کمیسیونی که به اسم «کمیسیون تهیه مقدمات کنگره» مرکب از اعضای هیات رییسه، کمیسیون ادبی و نمایندگان هیات مدیره تشکیل شد، محل کنگره و عده نمایندگان شهرستان‌ها و نمایندگان تهران و برنامه کنگره و تاریخ تشکیل آن مورد بحث و مطالعه قرار گرفت و تعیین شد. ۷۸ نفر از شاعران و نویسندگان ایران از طرف هیات مدیره انجمن برای شرکت در کنگره دعوت شدند و فقط عده معدودی از آن‌ها به علت کسالت و یا مسافرت و علل دیگر از حضور و شرکت در کنگره خودداری کردند. به علاوه عده زیادی از روزنامه‌نویسان و رجال برجسته و روشنفکران ایران به عنوان مهمان در جلسات کنگره حضور می‌یافتند، آنچنان که کنگره در حضور احمد قوام نخست‌وزیر وقت ایران و سادچیکوف، سفیر کبیر دولت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در ایران افتتاح شد.
 
در این کنگره که با تمامی حواشی آن از ۴ تا ۱۲ تیر ۱۳۲۵ به طول انجامید، افراد زیر به عنوان سخنران و مهمان دعوت شدند: آذراغلی، اعتمادزاده، افراشته، عباس اقبال، جلال آل‌احمد، امینی، دانش بزرگ‌نیا، علی بزرگ‌نیا، ملک‌الشعرا بهار، ذبیح‌الله بهروز، بهمنیار، پژمان بختیاری، ابراهیم پورداوود، تقوی، فریدون توللی، دکتر جرجانی، جلی، جواهری، صادق چوبک، ابوالقاسم حالت، حبیب‌اللهی، مطیع‌الدوله حجازی، حشمت‌زاده، علی‌اصغر حکمت، فروغ حکمت، حمیدی شیرازی، دکتر پرویز ناتل خانلری، زهرا خانلری، دکتر خطیبی، علی‌اکبر دهخدا، رعدی آذرخشی، ژاله، حسین سمیعی ادیب‌السلطنه، فاطمه سیاح، دکتر شایگان، شکوهی، شمس، شهاب فردوسی، شهریار، منوچهر شیبانی، صبحی، صدارت، دکتر صورتگر، طاعتی، طباطبایی، احسان طبری، بزرگ علوی، پرتو علوی، دکتر علی‌آبادی، فرات، فروزانفر، فلسفی، فیاض، میرزا عبدالعظیم‌خان قریب، قهرمان، میرزا محمدخان قزوینی، کریم کشاورز، کمالی، کیا، گرگانی، گلچین، گنابادی، مهکامه محصص، مدرس رضوی، مژده، دکتر محمد معین، معینیان، رهی معیری، موید ثابتی، میلانی، علی ناصحی، سعید نفیسی، نواب ‌صفا، عبدالحسین نوشین، نیما یوشیج، صادق هدایت، جلال‌الدین همایی و حبیب یغمایی.
 
 
افتتاحیه با نطق مستشارالدوله و سخنان بهار
 
کنگره روز سه‌شنبه ۴ تیرماه ۱۳۲۵ راس ساعت شش و نیم عصر با نطق رییس هیات مدیره انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی افتتاح شد. مستشارالدوله در این سخنان ضمن خوشامدگویی به حاضران از قبول دعوت انجمن توسط آنان تشکر کرد. او با بیان اینکه «مدت‌هاست که در دو ملت دوست و هم‌جوار شرط ادامه صفا و صمیمیت در قدم اول تقویت و تزیید روابط است»، ادامه داد: «در سرلوحه انواع روابط که می‌تواند رشته‌های حسن تفاهم و مودت را بین دو ملت هر چه بیشتر محکم سازد، بدون تردید باید روابط فرهنگی را قرار داد، زیرا از فیوضات فرهنگ است که این همه نصایح مشفقانه و تبلیغات و تشویقات برای همدردی و هماهنگی ملل جهان با همدیگر از ساحت فصاحت دانشمندان نوع‌پرور و رهبران بشردوست برخاسته و مخازن علم و ادب را آراسته است.»
 
مستشارالدوله افزود: «حال که معلوم شد بهترین راه وصول به مقصود راه فرهنگ است، باید در توسیع و تصفیه این راه و تشویق و ترغیب سالکان آن از تمهید هیچ وسیله و از اغتنام هیچ فرصت غفلت نورزید. به این منظور است که انجمن مرکزی تصمیم گرفت با تشکیل کنگره‌ای از آثار قلمی، محصول فکری و بیانات سودمند دانشمندان، ادبا، نویسندگان، شعرا و سخنوران دو کشور وسیله استفاده فراهم سازد.»
 
رییس انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی، با معرفی ۹ نفر شامل محمدتقی بهار، حکمت، دهخدا، شایگان، فروزانفر، صادق هدایت، کریم کشاورز، میلانی و بانو محصص به عنوان هیات رییسه پیشنهادی کنگره، تریبون را به ملک‌الشعرا سپرد تا ضمن ایراد نطق افتتاحیه اداره جلسه را عهده‌دار شود.
 
ملک‌الشعرا بهار، در سخنان خود ضمن تجلیل از انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی، آن را یکی از «پرکار‌ترین و پرشور‌ترین» انجمن‌هایی دانست که در مسایل ادبی، فنی و اجتماعی کار کرده است. بهار افزود: «من به این مجلس بزرگ و پر از روح تبریک می‌گویم و بدان روح لطیفی که در این مجمع به وجود آمده و از امتزاج با افکار و آرزوهای وطن‌دوستانه نویسندگان و گویندگانی که یک پیکر زیبای اجتماع ملی به وجود آورده است درود می‌فرستم.»
 
بهار به حضور نخست‌وزیر وقت و سفیر کبیر شوروی در جلسه اشاره کرد و گفت: «نخستین کنگره ادبی جوان ما را پیری وطن‌خواه در حضور پیشوای آزادی‌خواهان، رییس دولت اصلاح‌طلب، آقای قوام افتتاح کرد و جناب آقای علی‌اصغر حکمت، که مظهر ذوق و فعالیت و استاد دانشکده ادبیات هستند، نخستین سخنرانی پر مغز خود را در چگونگی شعر فارسی در پنجاه سال اخیر و کلیات دیگر به سمع حضار خواهند رسانید. اهمیت بزرگی که این مجلس دارد شرکت جناب آقای سادچیکوف، سفیر کبیر دولت اتحاد جماهیر شوروی است که با ‌‌نهایت شادکامی نتایج برجسته همکاری فرهنگیان و فضلای شوروی را با دانشوران ایران از نزدیک مشاهده نموده و می‌بینند که شکوفه‌های این روابط دوستانه چگونه میوه گرفته و چطور روز به روز آبدار‌تر و رسیده‌تر می‌گردد.»
 
بهار با بیان اینکه «حیات عبارت از جنبش و فعالیت است و حیات ادبی نیز همواره در گروه فعالیت‌ها و جنبش‌ها بوده»، افزود: «از این رو حرکت انقلابی خواه اجتماعی و خواه فکری و عقلی موجب ترقی ادبیات و باعث بروز و ظهور ادبا و نویسندگان بزرگ شده و می‌شود. همان‌طور که جنبش مشروطه موجد و پدیدآورنده یک دسته از ادبا و چند مکتب ادبی مهم و چندین استاد و هنرمند نامی گردید، شک ندارم که جنبش امروز، جنبشی در نتیجه جنگ خونین و حرکت آزادی‌خواهانه روشنفکران و تحول بزرگ سیاسی و اجتماعی و ادبی پیدا شده است، بار دیگر دسته تازه و مکتبی بزرگ و استادانی نامدار برای ما تدارک خواهد کرد که پیشتازان آن تحول با موجود نبودن کوچکترین وسایل خوشبختانه امروز در میان ما نشسته‌اند.»
 
او با بیان اینکه «ایران به تصدیق دوست و دشمن، گاهواره هنرمندان و ادبا بوده و هست»، گفت: «هر وقت هنرهای زیبا، خاصه شعر و ادب، در این کشور از طرفی حمایت شده است، بی‌درنگ پهلوان‌ها و هنرمندهایی در این فن به وجود آمده و عالمی را حیران خود ساخته‌اند.»
 
بهار با اشاره به اینکه «یک روز این حمایت از طرف دین و روز دیگر از طرف دولت و دربار به عمل می‌آمد»، تصریح کرد: «ایامی فرا رسیده است که بایستی این فن از طرف خود ملت حمایت شود و مردم دریابند که حیات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی آن‌ها رهین زبان و ادبیات آن‌هاست و برای بقای شخصیت ملی و استقلال سیاسی خود باید از نویسندگان و گویندگان با علاقه و التهاب حمایت نمایند، زیرا دیگر حوزه دینی و استطاعت دربار قادر نخواهد بود از ادبیات وسیع امروزی حمایت کند و اگر مردم خود از ادبا و نویسندگان خویش حمایت نکنند و باز دیوانگانی پیدا شوند که بخواهند این حقیقت بارز و مسلم جهانی را انکار کنند و بگویند ملت شعر و ادب نمی‌خواهد، باید اعتراف کرد که ریشه ادبیات ما از اینکه هست باز هم خشک‌تر خواهد شد و آن ضربت کشنده که در دوره دیکتاتوری با کمال نفرت و خشم به پیکر ادب و صنعت و زبان ما وارد آمد بار دیگر تکرار خواهد شد.»
 
 
حکمت: شاعر با جهان غیب رابطه ناپیدا دارد
 
بعد از سخنان بهار، آقای کالیشیان نماینده انجمن روابط فرهنگی اتحاد جماهیر شوروی با کشورهای خارجه (وکس) در ایران از طرف انجمن متبوعش به حاضران در کنگره درود فرستاد و در نطقی با تجلیل از فرهنگ و هنر ایران ابراز امیدواری کرد که «این کنگره علاوه بر اینکه در ادبیات معاصر ایران مرحله مهمی به شمار می‌رود، در امر تحکیم مناسبات دوستانه بین نویسندگان و شاعران اتحاد جماهیر شوروی و ایران نیز مفید و موثر بیفتد.»
 
بعد از این نطق بود که کنگره وارد دستور کار روز اول خود شد و در ابتدا، دکتر علی‌اصغر حکمت استاد دانشگاه سخنرانی خود را در باب تاریخچه شعر فارسی در عصر معاصر آغاز کرد. او با بیان اینکه «هر کلام موزون که دارای معنایی لطیف باشد شعر نامیده می‌شود»، ادامه داد: «این چنین سخنی محدود به یک عصر و زمان و یا یک جا و مکان نیست. مادام که دماغ بشر دارای احساسات و عواطف رقیق باشد و مادام که چشم او مظاهر جمال را بپسندد و گوش او نغمات و الحان دلاویز را طلب کند، زبان او نیز به سخن نغز و کلام زیبا مترنم است.»
 
حکمت افزود: «هنرمندی و ظرافت بشر در سخنوری و شاعری بر دیگر اقسام فنون ظریفه برتری دارد، زیرا سخن از دل تراوش می‌نماید و دل منبع الهام الهی است. از اینجاست که حکما سخن را بار درخت آفرینش گفته‌اند و شاعر را با علم نهانی و جهان غیب رابطه ناپیدا برقرار و پایدار است که مانند خم به دریا راه دارد و از آن دریا سیراب می‌شود.»
 
حکمت در بخش دیگری از سخنانش با اشاره به تاثیرات تحولات سیاسی و اجتماعی بر زبان شعری اعصار مختلف، به بررسی این تاثیر در دوران پس از مشروطه و سال‌های استبداد رضاخانی پرداخت. او اشعار خلق شده در این دوره پنجاه ساله را از حیث موضوع و موادی که به اقتضای عصر و محیط طبع شعرا را برانگیخته است به ۱۱ دسته شامل اشعار وصفی، اشعار وطنی، اشعار تاریخی، اشعار مترجم، اشعار سوسیالیستی یا ادبیات کارگری، اشعار انتقادی، اشعار اخلاقی، نسائیات، اشعار صنایع عصری، اشعار موسیقی تقسیم کرد و مختصری در توضیح آن و مثال‌هایی از مصادیق خالقان این آثار بیان کرد.
 
بعد از پایان سخنان حکمت، نشان‌های کنگره بین اعضا تقسیم شد. بدین ترتیب که کریم کشاورز اسامی را می‌خواند و بهار، وزیر فرهنگ وقت و رییس کنگره نشان‌ها را به سینه آقایان و خانم‌ها نصب می‌کرد.
 
بعد از این مراسم، جلسه روز اول کنگره پایان یافت تا نویسندگان و ادیبان حاضر، روز چهارشنبه ۵ تیرماه در دومین روز کنگره طرح بحث آقایان احسان طبری، پرویز ناتل خانلری و عبدالحسین نوشین ذیل عنوان «نظم معاصر ایران» را دنبال کنند. طرح بحثی که بیش از هر چیز تعریضی بود به سخنان علی‌اصغر حکمت در روز اول.
 
 
طبری: سخنان آقای حکمت متناقض است
 
احسان طبری، نویسنده و مترجم نخستین سخنران روز دوم کنگره نویسندگان ایران بود. او سخنان خود را بر محور نقد سخنرانی دکتر حکمت آغاز کرد. طبری با بیان اینکه از سه نظر به سخنان حکمت انتقاد دارد، گفت: «از جهت تعریف شعر و ادراک مفهوم واقعی آن من در گفتار سخنران محترم تناقضی دیدم. ایشان در ابتدای سخن خود شعر را رابطه نهانی شاعر با عالم غیب دانستند و قلم شاعر را نماینده جهان نامتناهی خواندند. فرمودند شعر از حضیض خاکدان به اوج آسمان مرتبط است و شعرا از هومر گرفته تا ویرژیب و هراب همه به پیک آن جهان هستند. شعری از شیلر در وصف شاعر خواندند که مضمون آن وارستگی شاعر از کلیه متعلقات این جهان بود.»
 
او با بیان اینکه «این تعریف‌ها به نظر من جز زیبایی ظاهری چیزی در برندارد و حاوی واقعیت و حقیقتی نیست»، افزود: «این تعریف‌ها از نظر ایده‌آلیستی است. مطابق این تعریف‌ها شعر چیزی نیست که به جامعه ما مربوط باشد بلکه شاعر با جهانی ماوراء طبیعی سر و کار دارد و از سرچشمه غیبی فیض می‌گیرد و زبان او کلید در گنج‌های نهانی است.»
 
او ادامه داد: «با اینکه سخنران محترم شعر را تا این اندازه از روی افکار ایده‌آلیستی و خیال‌بافی صرف تعریف می‌کنند با این وجود، در سراسر سخنرانی خود کوشیدند تا برای تحولات شعری، تحولات اقتصادی و اجتماعی را به عنوان موجب و محرک ذکر نمایند. مثلا فرمودند شعر که تار و پود آن از محسوسات شاعر است در اثر تغییر محسوسات یافت. یا در دو مورد پیدایش سبک‌ها فرمودند این مسئله نتیجه عوامل جدید سیاسی و اقتصادی بوده است و حتی به قدری در اتکا به این نظریه اصرار ورزیدند که برای حرکت مسرعه جامعه مطابق روش مکانیستی فرمولی بیان کردند و فرمودند که شتاب حرکت تکاملی جامعه به نسبت ربع بعد از مقصد است و یا حتی با یک بیان دیالکتیکی تذکر دادند که "آثار گذشته محو و آثار تازه اثبات می‌شود تا ام‌الکتاب وجود از این محو و اثبات پایدار باشد." در این قسمت سخنران محترم هنگام ذکر تحول شعر در دوره دیکتاتوری از "بی‌ذوقی مراکز اولیه" و "اراده فردی" به عنوان عوامل تنزل ادبیات صحبت کرده‌اند.»
 
طبری با بیان اینکه «پارادوکس در همین جاست»، تصریح کرد: «اگر درست است که شعر نتیجه محسوسات شاعر و محسوسات شاعر نتیجه زندگی او در جامعه است پس نمی‌توان شعر را به عالم نهانی و غیبی متصل دانست و آن را از حضیض خاکدان به اوج آسمان مرتبط کرد. اگر درست است که تغییر سبک‌ها نتیجه عوامل جدید سیاسی و اقتصادی است و حرکت مسرعه تاریخ و تکامل و رژیم‌های سیاسی و بی‌ذوقی مراکز اولیه در حرکت شعر تاثیر دارد پس زبان شاعر مبین اوضاع محیط است نه کلید در گنجینه غیب. شعر همان طور که ایشان نشان دادند تابع تکامل اجتماعی است زیرا محصول کار بشری است.»
 
طبری دو نکته دیگر نیز در تعریض به سخنان حکمت گفت که بیشتر ناشی از طرز تلقی او از دلایل و اهداف برگزاری کنگره نویسندگان بود. اینکه کنگره قرار است علاوه بر نقد و بررسی تاریخ ادبیات در پنج سال اخیر، برای آینده ادبیات نیز «نسخه‌پیچی» کند؛ موضوعی که در سخنان بزرگ علوی و عبدالحسین نوشین نیز دیده می‌شد.
 
احسان طبری در دومین فراز از نقد خود به سخنان حکمت گفت: «سخنرانی ایشان فقط منظره عامی از تحولات پنجاه ساله اخیر بوده است، حال آنکه ما منتظر بودیم که تتبع ایشان حاوی دقت‌ها و کشف‌های تازه‌ای باشد.»
 
او در بخش سوم انتقاد خود نیز تصریح کرد: «نکته مهم دیگر این است که ایشان از سخنرانی خود استنتاج لازم را نکردند. ما در اینجا گرد نیامدیم تا فقط یک مجلس ادبی ترتیب دهیم. منظور ما از این اجتماع، مباحثه و مشاوره و استنتاج بود. ما می‌خواهیم وقتی این کنگره به پایان رسید هر کس که در آن شرکت کرد مفهوم روشنی از هنر داشته باشد و راه آینده خود را بداند. در شعر فارسی تحولی هست. این تحول چیست؟ از کجا شروع شده؟ به کجا می‌رود؟ چگونه باید باشد؟»
 
 
نقد ناتل خانلری و نوشین، پاسخ حکمت
 
علاوه بر احسان طبری، پرویز ناتل خانلری و عبدالحسین نوشین نیز فرصت خود برای سخنرانی در باب شعر معاصر را با نقد به سخنرانی علی‌اصغر حکمت همراه کردند. پرویز ناتل خانلری بحث خود را با نقد چگونگی «تعریف شعر» از سوی حکمت آغاز کرد. او با رد تعریف حکمت از شعر گفت: «اگر بخواهیم بر حسب شیوه حکمای قدیم که در تعریف، جامعه و مانع بودن را لازم می‌دانستند رفتار کنیم به امثال این عبارت که "شعر گنج خداوند است و کلید آن به دست شعراست" اکتفا نمی‌توان کرد. این گونه عبارات بیشتر تعارف است تا تعریف، مگر اینکه به جای بحث منطقی و تجزیه مطلب خواسته باشیم نکته لطیف شعرمانندی بگوییم و این البته امری دیگر است. چنان که شعرای قدیم ما نیز در نعت شعر، نه در تعریف آن، ابیات بسیار بلند و زیبا گفته‌اند: شعر است لطیفه الهی/ مضمون سپیدی و سیاهی»
 
ناتل خانلری با بیان اینکه «در عرف شعر به کلامی گفته می‌شود که در قالبی مشخص و معین یا لااقل قابل تشخیص و تحدید ریخته شده باشد»، افزود: «اما حکمای ما، شعر را کلام مخیل گفته‌اند و مرادشان از لفظ تخیل تاثیری در نفس است چنان که گشادی یا گرفتگی خاطر یا حالت انفعالی دیگری ایجاد کند و وزن را از عوامل این تاثیر برشمرده‌اند.»
 
او ادامه داد: «برای آنکه شعر را بهتر ادراک کنیم و فرق اصلی و اساسی آن را با نثر بشناسیم اول باید پرسید که خواننده از نویسنده چه توقع دارد. گمان می‌کنم این توقع جز آن نیست که نویسنده او را در ادراک مفهوم یا مفاهیم زندگی کمک کند. پس وظیفه نویسنده دو مرحله دارد؛ اول ادراک مفهومی از زندگی و جلوه‌های گوناگون آن و دوم بیان، یعنی القای آن معنی به ذهن خواننده.»
 
ناتل خانلری با بیان اینکه «شاعر مامور است که به مردمان سرگشته گرفتار، زندگی را که خود جزیی از آن هستیم بشناساند»، به تفاوت‌های شعر قدیم و جدید اشاره کرد و گفت: «یکی از فرق‌های اساسی میان اسلوب شعر قدیم و بعضی از اشعار جدید همین نکته است که شعر قدیم به بیان خصوصیات و دقایق و جزییات حالات نفسانی نمی‌پرداخت، بلکه بیشتر جنبه کلی داشت. و از اینجاست که از آثار غزل‌سرایان قدیم به آسانی نمی‌توان مختصات روحی و ذوقی هر یک از گویندگان را تشخیص داد. شاعر قدیم خود را مجاز نمی‌شمرد که به ذکر جزییات حالات خاص نفسانی خویش بپردازد. و اگرچه نغمه‌های او گاه نتیجه تجربه روحی خود اوست در بیان و تعبیر از حالات خویش‌‌ همان عبارات و معانی و صور ذهنی را که معهود و معمول سخنوران دیگر است به کار می‌برد. در نتیجه این روش تنوع در شعر قدیم از میان رفته و معانی شعری نیز مانند الفاظ و تعبیرات آن محدود و معین شده است.»
 
او با اشاره به سخنان حکمت که از تاثیر فضای سیاسی بر شعر و ادبیات در دوران رضاخانی سخن گفته بود، تصریح کرد: «حقیقت مطلب آن است که در دوره دیکتاتوری فشار پلیس و سانسور به حدی شدید بود که ذوق را در دل‌های نویسندگان و شاعران خاموش می‌کرد. شهربانی دستور می‌داد که اشعار غم‌انگیز ممنوع است و همه باید در شعر خشنودی و رضایت را بیان کنند. حتی در آن زمان شاعری در وصف جنگل شعری سروده بود و پلیس به بهانه آنکه ممکن است این‌‌ همان جنگلی باشد که میرزا کوچک‌خان در آن بوده است انتشار آن شعر را اجازه نداد. در چنین وضعی ادبیات نمی‌توانست رواج یابد و رواج نیافت و نکاتی که سخنران [آقای حکمت] فرمودند هیچ یک در ترویج شعر و ادب موثر واقع نگردید.»
 
عبدالحسین نوشین سومین فردی بود که در باب «نظم معاصر ایران» سخنرانی کرد و از سه منظر به نقد سخنان حکمت پرداخت. اول آنکه نوشین معتقد بود بر خلاف سخن حکمت، در اثر تغییر حکومت استبدادی به حکومت مشروطه تغییر و تحول اساسی در مفهوم و سبک نظم فارسی پیس نیامده است.
 
او در این باره گفت: «انقلاب مشروطیت ایران نتوانست شرایط و آثار فئودالی را از ایران ریشه‌کن کند و به این جهت تغییرات کلی و اساسی در نظم فارسی پیش نیامد. فقط عده معدودی از پیشاهنگان دانش و ادب بودند که تحت تاثیر افکار مترقی مغرب زمین قرار گرفته و آثار علمی، اجتماعی و یا هنری آن‌ها تظاهری از این افکار مترقی بود. نه فقط در آن روز تغییر اساسی در ادبیات ایران پیش نیامد، بلکه امروز، در دوره اتم، نیز غالب شعرا و ادبای ایران قصیده ضد بیتی بدون الف قاآنی را شاهکار هنری می‌دانند و از لفاظی او و امثال او تقلید می‌کنند.»
 
نوشین همچنین از اینکه حکمت «هیچ‌گونه بحثی درباره امکان و یا عدم امکان یک تحول اساسی در ادبیات ایران نفرمودند»، ابراز نارضایتی کرد و گفت: «موضوع این است که به چه شکل می‌توان نظم فارسی را از قیود نظم کلاسیک آزاد ساخت تا بتوان مفهوم‌های جدید را در سبک نوینی قالب‌ریزی کرد و ادبیات ایران را از این جمود و سکون که چندین قرن است دامنگیر آن شده نجات بخشید. مثلاً آیا می‌توان در عین نگهداری بحور فارسی، شعر سیلابیک را نیز در نظم فارسی داخل نمود؟ آیا می‌توان از بعضی از صنایع بدیعی کهنه و فرسوده که امروز هیچ‌یک از احتیاجات هنری ما را برآورده نمی‌کنند چشم پوشید و صنایع بدیعی جدیدی جایگزین آن‌ها کرد؟ آیا می‌توان قافیه را از پاره‌ای از قیود کلاسیک آزاد ساخت و مثلاً باغ و زاغ را با ساق و فراق قافیه کرد؟ همین‌طور روح را با کوه، خط و ربط را با عادت و ملت، رباط را با نجات، سیاه و راه را با صباح و فلاح و غیر این‌ها... این‌ها اصول مطالبی است که ما خواهش و انتظار آن را داشتیم که در این کنگره مورد بحث قرار گیرد و متاسفانه جناب آقای حکمت هیچ‌‌گونه اشاره و اعتنایی به آن نکردند».
 
انتقاد سوم نوشین به نوع تقسیم‌بندی ارائه شده توسط حکمت از نیم قرن ادبیات ایران بود که به گفته وی نتوانسته بود تمایز میان افرادی که «دانش و هنر خود را در خدمت طبقات صاحب امتیاز» قرار دادند و «دسته دیگر که در خدمت طبقات زحمتکش» بودند را نشان دهد.
 
انتقادات طبری، نوشین و ناتل خانلری موجب شد علی‌اصغر حکمت در مقام پاسخگویی برآمده و زمانی را برای پاسخ به انتقادات مطرح شده پشت تریبون قرار بگیرد. حکمت با اظهار خوشوقتی از حاکمیت فضای بحث و انتقاد مبتنی بر اصول و قواعد در کنگره نویسندگان گفت: «اگر انجمن‌های ادبی و محافل شعر که سابقاً تشکیل می‌شد و مذاکرات آن فقط منحصر به طرح غزل و قصیده و بحث در اطراف وزن و قافیه و مضامین ابیات، با مجامع فعلی مقایسه شود که چگونه جوانان دانشمند ما مسائل ادبی را تجزیه و تحلیل و مطابق با اصول علمی بحث می‌کنند و حتی بر استادان و مربیان خود خرده می‌گیرند، معلوم می‌شود که تفاوت از زمین تا آسمان است.»
 
او با «جامع و منظم» خواندن نطق احسان طبری، در پاسخ به انتقاد وی پیرامون تناقض تعریف شعر در مقدمه و متن سخنانش گفت: «این سخن تا آن حد که بنده توضیح داده‌ام تناقضی ندارد. زیرا در عین آنکه به نظر من منبع الهام شاعر عالم غیب است در‌‌ همان حال تار و پود منسوجات کلام خود را از عالم شهود به دست می‌آورد. شعر مانند سایر فنون مستظرفه از یک سرچشمه مافوق محسوسات تراوش می‌نماید و یک قوه نهانی روح شاعر را به جنبش و اهتزاز درمی‌آورد. همان‌طور که قلب موسیقی‌شناس و نقاش و دیگر صاحبان هنرهای زیبا همه به یک نقطه ناپیدا مرتبط است. ولی ماده موضوع کار خود را از محسوسات خود دریافت می‌دارند. اگر این منبع را غیبی و ناپیدا می‌گوییم از آنجاست که علوم طبیعی هنوز به درک کنه آن نرسیده و عمق احساسات شاعر را نتوانسته است اندازه و مقیاس بگیرد.»
 
حکمت درباره انتقاد دوم طبری که به دلیل عدم تجزیه و تحلیل شعر معاصر فارسی معترض بود، گفت: «موضوع مقاله بنده قبلاً معین شده بود و آن عبارت بود از بیان تاریخ شعر فارسی در مدت نصف قرن گذشته و به طوری که ملاحظه فرمودند با ضیق وقتی که جلسه گذشته بدبختانه نصیب من شده بود، همین قسمت هم ناقص ماند و نیمی از عرایض بنده ناگفته ماند تا چه رسد به اینکه تمامت آن مطالب عالیه که در مدنظر ایشان است در این مقاله مختصر بحث شود.»
 
او ادامه داد: «اما [درباره] اینکه اعتراض می‌کنند چرا از این مقال استنتاج نشده است، باید توجه بفرمایند که بنده در این مقال «مورخ» بوده‌ام نه «منتقد» و وظیفه مورخ نیست که اظهارنظر در کیفیت وقایع نماید. مورخ نباید از دایره امور واقع شده خارج شود. اینکه کدام سبک خوب و کدام روش بد، کدام اسلوب صحیح و کدام سقیم است و چه رویه‌ای باید و بعداً متبع و چه روشی متروک گردد، این‌ها همه وظیفه شخص منتقد است. بنده هم وقت نداشتم و هم مامور نبودم و هم خود را کوچکتر از آن می‌دانم که راهی را برای روش شعر و شاعری پیشنهاد نمایم. این سبک و روش را روح و دل شعرا به آن‌ها الهام خواهد نمود و این طریقه را تحول امور اجتماعی و سیاسی مملکت استنتاج خواهد کرد.»
 
 
نیما یوشیج؛ روایت یک زندگی پر جدال
 
نیما یوشیج دیگر سخنران نخستین کنگره نویسندگان ایران بود. او سخنان خود را به روایتی دست اول از زندگی‌اش اختصاص داده بود. نیما خود را «پسر بزرگ ابراهیم نوری، مردی شجاع و عصبانی از افراد یکی از دودمان‌های قدیمی شمال ایران» معرفی کرد. از زندگی در میان شبانان و ایلخی‌بانان سخن گفت و اینکه کودکی‌اش در سایه «زد و خوردهای وحشیانه و چیزهای مربوط به زندگی کوچ‌نشینی» گذشته است. از سوادآموزی «نزد آخوند ده یوش» روایت کرد و شکنجه با درخت‌های ریشه و گزنه‌دار و ترکه‌های بلند.
 
از آغاز شاعری در سبک اصفهانی گفت و از رانده شدن به واسطه اشعارش در سبک نوین و چاپ سروده‌های دست به دست خوانده و رانده شده‌اش در نشریه هفتگی «نوبهار» یاد کرد.
 
نیما گفت: «از سال ۱۳۴۲ هجری قمری بود که اشعار من صفحات زیاد منتخبات آثار شعرای معاصر را پر کرد؛ عجب آنکه نخستین منظومه من «قصه رنگ پریده» هم که از آثار بچگی به شمار می‌آید، در جزو مندرجات این کتاب و در بین نام آن همه ادبای ریش و سبیل‌دار خوانده می‌شد و به طوری قرار گرفته بود که شعرا و ادبا را نسبت به من و مولف دانشمند کتاب، آقای هشترودی‌زاده، خشمناک می‌ساخت. مثل اینکه طبیعت آزاد پرورش ‌یافته من در هر دوره از زندگی من باید با زد و خورد رودررو باشد.»
 
او در توضیح تفاوت اشعارش با اشعار کلاسیک گفت: «در اشعار آزاد من وزن و قافیه به حساب دیگر گرفته می‌شوند. کوتاه و بلند شدن مصرع‌ها در آن‌ها بنا بر هوس و فانتزی نیست. من برای بی‌نظمی هم نظمی اعتقاد دارم. هر کلمه من از روی قاعده دقیق به کلمه دیگر می‌چسبد و شعر آزاد سرودن برای من دشوار‌تر از غیر آن است.»
 
نیما با بیان اینکه «من مخالف بسیار دارم و این را می‌دانم»، ادامه داد: «من به طور روزمره دریافته‌ام مردم هم باید روزمره دریابند. این کیفیت تدریجی و نتیجه کار است. مخصوصاً بعضی اشعار مخصوص‌تر به خود من برای کسانی که حواس جمع در شاعری ندارند مبهم است.»
 
او با بیان اینکه «خوشایند نیست اسم بردن از داستان‌های منظوم خود به سبک‌های مختلف که هنوز به دست مردم نیامده است»، گفت: «باقی شرح حال همین می‌شود؛ در تهران می‌گذرانم، زیادی می‌نویسم، کم انتشار می‌دهم و این وضع مرا از دور تنبل جلوه می‌دهد.»
 
نیما سپس چند شعر تازه خود از جمله «شب قورق» و «آی آدم‌ها» را برای حاضران خواند. در این بخش از کنگره بعد از نیما شاعران دیگری از جمله ابوالقاسم حالت، رهی معیری، فریدون توللی، منوچهر شیبانی، احمد گلچین معانی، سرور محصص، اسماعیل نواب صفا، احمد حشمت‌زاده، عباس فرات، علی محمد مژده، علی معینیان، لطفعلی صورتگر، ذبیح بهروز، غلامعلی آذرخش، جواهری، شکوهی، افراشته و حبیب‌الهی نیز شعرخوانی کردند.
 
قرائت اشعار تا ساعت ده و نیم روز پنجشنبه ششم تیرماه ادامه یافت و چون وقت گذشته بود، قرار بر این شد که باقی گویندگان آثار خود را روز دیگری قرائت کنند. این چنین بود که سخن گفتن از «نثر معاصر فارسی» به هفته بعد موکول شدند.
 
 
ناتل خانلری؛ منتقدی که نقد شد
 
شنبه هشتم تیرماه ۱۳۲۵ بحث درباره نثر معاصر فارسی با سخنرانی دکتر پرویز ناتل خانلری کلید خورد. او که در مبحث شعر معاصر در جایگاه منتقد سخنان سخنران اصلی آن بخش [دکتر حکمت] نقش‌آفرینی کرده بود، بعد از طرح بحث در باب «نثر» خود مورد انتقاد سخنرانان دیگر واقع شد.
 
ناتل خانلری سخنان خود را این چنین آغاز کرد که «تحولاتی که در ادبیات خاصه نثر فارسی در طی یک قرن اخیر حاصل شده نتیجه تحولات عظیم اجتماعی این کشور است. جامعه ایرانی در هیچ‌ یک از ادوار تاریخی به این سرعت چنین تحولی نیافته بود.»
 
او با بیان اینکه «دوره اخیر را در تاریخ ادبیات فارسی دوره نثر باید شمرد»، گفت: «غرض این نیست که در طی این دوران شعر وجود نداشته و نمی‌خواهم قدر استادان شعر را بشکنم و کوشش و هنر ایشان را انکار کنم، اما هیچ یک از ادوار ادبی ایران از حیث نثر این قدر پر محصول و برومند نبوده و تا این درجه از جهت مضمون و مطلب تنوع نداشته و چنانچه که بعد خواهیم دید در بسیاری از رشته‌ها بهترین نمونه‌های ادبیات ایران در این دوره به وجود آمده است.»
 
او در بخشی از سخنانش با انتقاد از آنچه «لفاظی برخی نویسندگان» در دوره‌ای از تاریخ ادبیات فارسی می‌نامید، تصریح کرد: «الفاظ و عبارات وسیله بیان معانی است. اما آنجا که نویسنده معنی و مطلبی ندارد تا بیان کند یا معانی‌ای که در ذهن اوست مبتذل و معروف و معهود اذهان دیگر است ناچار برای هنرنمایی به دامن الفاظ می‌افتد و بیان را به جای آنکه وسیله‌ای باشد، غایت و هدف قرار می‌دهد. از اواخر دوره چنگیزیان وضع ادبیات فارسی چنین شده بود.»
 
ناتل خانلری سپس نثر معاصر را در گروه‌های روزنامه‌نویسی، مجلات، ترجمه، رمان‌های انتقادی و اخلاقی، رمان تاریخی، داستان کوتاه، نمایشنامه، هجو و مزاح و انتقاد طنزآمیز، تحقیقات تاریخی و تبعات ادبی تقسیم کرد و با ذکر مصادیق و مثال‌هایی به تشریح سهم هر یک در تولید ادبی نیم قرن اخیر پرداخت.
 
سخنان ناتل خانلری تقریباً تمامی زمان کنگره در روز شنبه را به خود اختصاص داد و بحث درباره نثر فارسی و این سخنرانی به روز یکشنبه کشید. روزی که دکتر خطیبی، دکتر فاطمه سیاح و بزرگ علوی به بیان سخنان خود پرداختند.
 
در این میان دکتر خطیبی با تقدیر از تلاش ناتل خانلری برای ارائه خطابه‌ای سودمند، جامع و تمام، اجازه خواست چند نکته را برای اینکه «نقطه مبهم و تاریکی» در خطابه خانلری باقی نمانده باشد، بیان کند. او با بیان اینکه «نخستین ایرادی که بنده به سخنرانی ایشان دارم درست‌‌ همان است که ایشان خود هنگام انتقاد از سخنرانی جناب آقای حکمت بیان فرمودند»، ادامه داد: «اگر آقایان به خاطر داشته باشند نخستین ایراد ایشان بر سخنرانی جناب آقای حکمت این بود که مفهوم شعر را چنان که باید مورد بحث و تحلیل قرار نداده و تعریف نکرده‌اند و سپس خود به عنوان توضیح و دلیل به بحث تحلیلی و انتقادی نسبتاً مفصلی در باب شعر و هدف و انواع آن پرداخته‌اند که البته از هر حیث مورد استفاده حاضران قرار گرفت. با این همه گمان می‌رود سخنران محترم فراموش کرده باشند که درباره نثر نیز نظیر چنین بحثی که موضوع و هدف آن را روشن سازد و حدود و اقسام آن را معین کند، داشته باشند.»
 
خطیبی افزود: «ایراد دوم من بر سخنرانی ایشان آن است که در ضمن خطابه خود در چند مورد با عباراتی سخت انتقادآمیز و با استهزا، بعضی از آثار نثر متکلف قدیم را نام برده و در این دسته از آثار دو موضوع را انتقاد کرده‌اند؛ نخست تکلف و تصنع لفظی و استعمال کلمات دشوار عربی، دوم سستی و ضعف معنی و غموض و ابهام آن. بنده با اجازه حضار محترم به این انتقاد ایشان پاسخ می‌گویم.»
 
او ادامه داد: «این نکته درست است که در دنباله مکتب عراقی در نثر فارسی که بیشتر پایه تفنن در آن بر الفاظ متکی بود، آثاری در قرن هشتم و نهم و پس از آن به وجود آمد که در آن مبالغه فراوان در استعمال ترکیبات و تعبیرات و الفاظ دشوار زبان عربی موجب غموض و ابهام معنی گردید و حتی قدرت و تکلف لفظی سبب شده است که در بسیاری از این آثار رشته اصلی معنی در موارد مختلف از هم بگسلد و باز نپیوندد و نیز شک نیست که در قسمتی از این آثار چنان که سخنران محترم اشاره فرمودند، نویسنده خواسته است سستی و ضعف و فقر معنی را با کثرت و ثروت و قدرت لفظ بپوشاند و اندام این پیکر نحیف را با لباس ملون الفاظ چنان آرایش دهد که خواننده از ظاهر به معنی نپردازد، لیکن هیچ یک از این موارد دلیل آن نمی‌تواند بود که ما بدون توجه به ذوق ادبی زمان این آثار را مورد انتقاد قرار دهیم، بلکه به عکس می‌دانیم که کثرت اینگونه آثار و غلبه آن در فاصله چندین قرن در نثر فارسی و دخالت این اسلوب در کلیه اقسام نثر دلیل آن است که این روش مورد پسند و مطابق ذوق مردم عصر بوده است و با این وصف بیرون کشیدن چند اثر متکلف از یک سبک وسیع و بزرگ که بیش از هشت قرن از آن گذشته است و خرده گرفتن بر آثار مزبور از یک جنبه معین بدون توجه به ذوق ادبی آن عصر و مفهومی که زیبایی در نثر آن دوره داشته است و صرفاً با مقایسه آنچه ذوق ادبی این زمان از نثر زیبا انتظار دارد و فراموش کردن آثار فراوانی که در همین مکتب و در‌‌ همان زمان به وجود آمده و هر یک در نوع خود آیتی از آیات نویسندگی شمرده می‌شود، آیا دور از انصاف نیست؟»
 
بعد از خطیبی، دکتر فاطمه سیاح نیز به انتقاد از ناتل خانلری پرداخت با این تفاوت که فارغ از «محتوای» سخنرانی او که به نظر دکتر سیاح «با تتبع زیاد و به حد کمال» توانسته بود تاریخ ادبیات معاصر را روایت کند، به برخی ایرادات «شکلی» در نحوه ارائه و تنظیم متن سخنرانی پرداخت.
 
بزرگ علوی نیز در سخنان خود با بیان اینکه «آقای حکمت اقرار کردند و آقای خانلری عمل کردند»، گفت: «آقای حکمت فرمودند من منتقد ادبی نبودم، فقط یک تاریخچه از شعر فارسی گفتم و آقایان خودشان باید نتیجه بگیرند، ولی این منظور کنگره نبود. کنگره باید برای نظم و نثر آینده نتیجه بگیرد. انتقاد من به آقای خانلری به آنچه ایشان فرمودند نیست، بلکه انتقاد من آنچه است که ایشان نفرمودند.»
 
او که با مرادش از کنگره به آنچه احسان طبری در روز اول بیان کرده بود، قرابت داشت، تصریح کرد: «ما امروز در دنیایی زندگی می‌کنیم که در هر امری باید نقشه داشت. نقشه در اقتصاد تا چند سال پیش غریب به نظر می‌آمد، ولی امروزه می‌بینیم لازم است. به عقیده من باید در ادبیات هم نقشه داشت. چون نویسندگان رهبران قوم‌اند و باید بدانند چطور و چگونه جامعه را رهبری نمایند.»
 
 
دکتر سیاح: هنر تقلید را تحمل نمی‌کند 
در ادامه همین جلسه دکتر پرویز ناتل خانلری بار دیگر پشت تریبون قرار گرفت تا پاسخ انتقادات را داده باشد. او در سخنانش که این بار بسیار کوتاه‌تر از سخنرانی پیشین بود، تمامی انتقادات را رد کرد و با بازخوانی سخنرانی خود به پاسخگویی پرداخت. او ضمن سخنانش با طعنه گفت: «بعضی از قسمت‌هایی که بنده عرض کردم گویا چون از خاطره‌ها رفته آقایان آن را خرده گرفته‌اند.»
 
بعد از سخنان ناتل خانلری که به نوعی ختم بحث «نثر فارسی» بود، شعرخوانی از سر گرفته شد و در این مرحله افرادی چون جلال همایی، شهاب فردوس، شهریار، علی صدارت، عبدالعلی طاعتی، میلانی، حبیب یغمایی، دکتر رعدی، اعتمادزاده و خانم ژاله سلطانی آثار تازه خود را برای حاضران قرائت کردند. در این بین بزرگ علوی، ذبیح بهروز، احمد طباطبایی و جواهری نیز نمونه‌هایی از داستان‌های خود را خواندند.
 
فردای آن روز یعنی سه‌شنبه ۱۱ تیرماه، دکتر فاطمه سیاح بار دیگر پشت تریبون قرار گرفت و نطق خود را ذیل عنوان «وظیفه انتقاد در ادبیات» بیان کرد. او با بیان اینکه «چه در گذشته و چه اکنون انتقاد ادبی در کشور ما ضعیف‌ترین رشته در عالم ادب به شمار رفته و می‌رود»، گفت: «این در حالی است که نقش آن (انتقاد ادبی) در تحول ادبیات جهانی مخصوصاً در ادوار جدید بسیار عظیم است.»
 
او بحث خود را ذیل عناوینی چون ماهیت و انواع انتقاد، ماهیت انتقاد تئوریک، انتقادسنجی و مسئله بی‌طرفی انتقاد ادامه داد و با گریزی به ادبیات شوروی، نقش ویژه منتقدانی چون بلینسکی و چرنیشفسکی را در روند تکامل ادبیات روسی مورد مداقه قرار داد.
 
دکتر سیاح با اتکا به این مباحث، مهم‌ترین وظیفه منتقدان ادبی ایران را در عصر تازه تلاش برای بسط و توسعه رئالیسم واقعی در ادبیات دانست و گفت: «در درجه اول این عمل باید در نثر بدیع اعم از تالیفات بزرگ، یعنی رمان یا آثار کوچک، یعنی داستان و نوول اجرا گردد.»
 
او با اشاره رشد رئالیسم در ادبیات مغرب زمین، در عین حال تقلید را محکوم شمرد و گفت: «هنر، تقلید را تحمل نمی‌کند و معنی تعلیم گرفتن از نوابغ بزرگ هم تقلید صرف از آنان نیست، بلکه مفهوم آن فرا گرفتن این نکته است که چگونه باید در واقعیتی که بیان شده خواص اساسی آن را درک کرد و چگونه باید آن را در اثر خویش به کار برد و در تعیین موضوع انتخابی و در قهرمانان خود حلول داد. نباید فراموش کرد که هر نویسنده‌ای این واقعیت را به نحو مختص به خود درک می‌کند و جلوه می‌دهد، نه به نحو اقتباسی از دیگران.»
 
 
سخنرانی طبری و قرائت قطعنامه کنگره توسط بهار
 
آخرین سخنرانی که مقاله خود را به کنگره ارائه کرد احسان طبری بود. او که سخنانش را ذیل عنوان «درباره انتقاد و ماهیت هنر و زیبایی هنری» مطرح می‌کرد، با بیان نکاتی پیرامون انتقاد و انتقادکننده، ماهیت هنر و زیبایی هنری، عناصر هنر، ایجاد و ادراک هنری، هنرمند را محصولی اجتماعی دانست و گفت: «هنر محصول دماغ کسی است که روحیات او را شرایط زندگی محیط ساخته. پس هنر تحریری و انتزاعی و مجزا از زندگی مادی غیرممکن است.»
 
طبری افزود: «در این کنگره بحث‌هایی شد که همه خام و بی‌سرانجام ماند، یا روزنامه‌نویس از روی بی‌مهری در مقاله خود نوشت که برخی افراد در کنگره نویسندگان پیشنهاد می‌کنند که وزن و قافیه را از شعر بردارند. اگر این قبیل مطالب را از روی اصرار در ایراد تهمت ننوشته باشند، بدون شک مطلب را بد فهمیده‌اند.»
 
او افزود: «من که خود از هواخواهان تحول ادبی هستم از فرصت و تناسب موضوع استفاده می‌کنم، برای آنکه عقیده خود را در این مسئله شرح دهم. اگر در مطالب که عرض می‌کنم دقت فرموده باشند، حتماً متوجه شده‌اند که تا چه اندازه هنر به عنوان یک محصول اجتماعی تابع تحولات اجتماع است. درست است که به قول آقای صورتگر هنوز‌‌ همان خورشید که از پنجره خانقاه سعدی به درون تابیده از پنجره اطاق ما می‌تابد و حتی پیش از سعدی نیز این چشمه درخشان بر آرامگاه عاد و ثمود تابیده بود، ولی انسانی که این خورشید را می‌بیند تفاوت کرده است.»
 
بعد از سخنان احسان طبری، ملک‌الشعرا بهار، رییس کنگره با تشکر از صبر، تحمل و مشارکت حاضران در مباحث کنگره، متنی را به عنوان قطعنامه نخستین کنگره نویسندگان ایران برای تصویب اعضا قرائت کرد.
 
متن این قطعنامه که به تصویب اعضای نخستین کنگره نویسندگان ایران رسید، بدین شرح است: ادبیات ایران در طی قرون متمادیه هماره از جنگ خیر و شر و پیکار یزدان و اهریمن سخن گفته، احساسات عالیه انسان‌دوستی و برابری ابنای بشر را در دل‌ها برانگیخته و از این رهگذر نه تنها در اخلاق و فرهنگ مردم ایران بلکه در ادبیات و مدنیت جهانی تاثیری به سزا و عمیق داشته است.
 
ادبیات معاصر نیز کم و بیش این وظیفه بزرگ، یعنی هدایت و تربیت مردم را انجام داده، در جنبش آزادی ایران سهم بزرگی به عهده گرفته، به خصوص عده‌ای از نویسندگان و شاعران در طی جنگ اخیر با اصولی که حریت و فضیلت و فرهنگ جهانی را مورد تهدید قرار داده بود به مبارزه برخاسته و خلق را آگاه ساختند.
 
مع‌هذا می‌توان گفت که نثر و نظم کنونی ایران چنان که از سخنرانی‌ها و مباحث کنگره برمی‌آید، وظایف دیگری در تقابل مردم ایران و جهانیان به عده دارد که باید در آینده انجام دهد. با در نظر گرفتن مراتب فوق:
 
۱. کنگره آرزومند است که نویسندگان ایران در نظم و نثر، سنت دیرین ادبیات فارسی، یعنی طرفداری از حق و عدالت و مخالفت با ستمگری و زشتی را پیروی نمایند و در آثار خود از آزادی و عدل و دانش و دفع خرافات هواخواهی نموده، پیکار بر ضد اصول و بقایای فاشیزم را موضوع بحث و تراوش فکر خود قرار دهند و به حمایت صلح جهانی و افکار بشردوستی و دموکراسی حقیقی برای ترقی و تعالی ایران کوشش کنند.
 
۲. کنگره آرزومند است که نویسندگان و شاعران به خلق روی آورند و بدون اینکه افراط روا دارند در جست‌وجوی اسلوب‌ها و سبک‌های جدیدی که ملایم و منطبق با زندگی کنونی باشد برآیند و انتقاد ادبی سالم و علمی را که شرط لازم پیدایش ادبیات بزرگ است، ترویج کنند.
 
۳. کنگره آرزومند است که مناسبات فرهنگی و ادبی موجود بین ملت ایران و تمام دموکراسی‌های ترقی‌خواه جهان، بالاخص اتحاد شوروی بیش از پیش استوار گشته، به نفع صلح و بشریت توسعه یابد.
 
۴. کنگره از هیات مدیره انجمن روابط فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی که انعقاد این کنگره از ابتکارات حسنه آن به شمار می‌رود، سپاسگزار است.
 
۵. کنگره تاسیس یک کمیسیون و تشکیلات موقتی که بنیاد اتحادیه گویندگان و نویسندگان ایران را پی‌ریزی کند، ضروری می‌داند و اجرای این منظور را هیات رییسه محول می‌نماید.
 
 
آثار و تبعات کنگره نویسندگان برای ادبیات ایران
 
این چنین بود که بزرگترین گردهمایی نویسندگان ایرانی در تاریخ ادبیات ایران با آرزوهایی خوب به پایان رسید. بسیاری این کنگره را نقطه عطفی برای فرهنگ ایران به شمار آورده‌اند که گفتمانی تازه را در ادبیات آن دوران پدید آورد. گفتمانی که سایه ایدئولوژی بر سر آن سنگینی می‌کرد.
 
دکتر علی‌اکبر امینی در کتاب «گفتمان ادبیات سیاسی اسران در آستانه دو انقلاب»، با اشاره به تبعات این کنگره و تاثیراتی که در تولید آثار ادبی بر جای گذاشت، می‌نویسد: «پس از آن کنگره، نماد‌ها و مجاز‌ها و استعاره‌ها و کنایه‌ها بیشتر جنبه ایدئولوژیک یافت و بار سیاسی و سوسیالیستی به خود گرفت.»
 
به نوشته او از آن پس بود که «شبان تیره»، «صبح روشن»، «زمستان»، «ماهی قرمز»، «ماهی سیاه کوچولو» و «فرشته رحمت» نماد‌ها و سمبل‌های معنی‌داری شدند که در ادبیات آن روزگار کاربرد داشت و این روند تا آنجا پیش رفت که «در دهه پنجاه، داس و چکش و ستاره و پرچم سرخ بی‌هیچ ابهام و ایهامی در گفتمان ادبیات سیاسی جا خوش کرد.»
 
امینی، نیما را آغازگر این روند می‌داند، توللی، نادرپور و اخوان را پیروان اولیه، شاملو (در شعر) و صمد بهرنگی و محمود دولت‌آبادی را (در نثر) ادامه‌دهندگان استوار و ثابت‌قدم آن معرفی می‌کند و افرادی چون آل‌احمد و رضا براهنی را پیروانی، که نثرشان به مرور زمان دچار تغییر و تحول شد.
 
نخستین کنگره نویسندگان ایران هر چه در ادبیات و سبک نگارش موثر افتاد، در وجه صنفی با شکست روبرو شد. بند آخر قطعنامه کنگره تاکیدی بود بر تلاش پیگیر برای به وجود آمدن تشکلی فراگیر برای دفاع از نویسندگان به صفت نویسنده. این اولین بار بود که در یک مجمع رسمی و با حضور جمع کثیری از نویسندگان، شاعران‌ و هنرمندان نامدار، سخن از «اتحادیه گویندگان و نویسندگان ایران» به میان می‌آمد، و طرح همین‌ موضوع شوق بسیاری را در میان نویسندگان و اهالی قلم دامن زد.
 
آرزویی که با وجود تشکیل کانون نویسندگان ایران در سال‌های پس از آن هرگز به طور جامع و مانع جامه عمل‌ نپوشید و به دست فراموشی سپرده شد. شاید مشکل را بتوان در‌‌ همان تفاوت طرز تلقی‌ها از اهداف کنگره جست‌وجو کرد.‌‌ همان که در اختلاف روایت روزنامه‌های آن روز از کنگره و خواست افرادی چون طبری، نوشین و بزرگ علوی آشکار بود.
 
 
منابع:
 
نخستین کنگره نویسندگان ایران، به اهتمام نورالدین نوری، نشر اسطوره
کانون نویسندگان ایران از ظهور تا سقوط، کیهان فرهنگی، مرداد ۱۳۷۷، شماره ۱۴۴
گفتمان ادبیات سیاسی ایران در آستانه دو انقلاب، دکتر علی‌اکبر امینی، انتشارات اطلاعات
بازیگران عصر پهلوی از فروغی تا فردوست، محمود طلوعی، نشر علم
حزب توده و کانون نویسندگان ایران، مسعود نقره‌کار، بی‌بی‌سی
تاریخ شکل‌گیری کانون نویسندگان ایران، جواد عاطفه

منبع: تاريخ ايراني



:: موضوعات مرتبط: گزارش، مقاله
:: برچسب‌ها: آذراغلی, اعتمادزاده, افراشته, عباس اقبال
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۱

.:: ::.





بحران نثر و فلسفه امروز / روزبه گيلاسيان
 

بحران نثر و فلسفه امروز

روزبه گيلاسيان

يك: اگر انديشيده به واسطه امر مكتوب منكشف مي‌شود؛ بايد پرسيد انديشه مكتوب شده امروز ما شكل كدام كتابت است؟ پس نخستين سوال از شكل نثر انديشيده است. اين نثر در تاريخ نثر فارسي چه تحولاتي را از سر گذرانده و در چه طريقي تقدير خويش را پي مي‌گيرد؟

دو: شعر ماقبل مشروطه، با معيارهاي اغلب غيرسياسي، با نزديك شدن به نثر به ابتكار نيما چگونه خود را به سياست مي‌گشايد؟ مشروطه و نثر روزنامه چه تاثيري در آن داشته است؟ همه مي‌دانيم شعر نيمايي به‌شدت سياسي بوده يا قابليت بيانگري سياسي را داشته است و نيز همه مي‌دانيم شعر نو به واسطه گرايش نثري خويش توانست با تلفيقي از بيانيه و تاريخ‌نويسي و تغزل بتواند قالبي باشد كه همه‌چيز را در خود گنجانده و قابليت روايت هرچيز را داشته باشد. اما اين تمايل نثري شعر، با افراط خويش در جايي به ضد خود بدل شد. چيزي كه شعر امروز را مي‌سازد نه بهره‌بري از اعتبار نثر بلكه بر تخت نشستن و به تخته كشاندن نثر است. اكنون معتقدم شعر گفتن به واسطه شعر گفتن تنها مي‌تواند ايدئولوژي‌اي در جهت غيرسياسي كردن و گرايشي به غيرسياسي كردن متن باشد. فراگير شدن قالب شعر و تنوع تجربيات شعري در اين چند دهه و اينكه هر مكتوبي براي بيانگري خود محتاج است نام اين قالب ادبي را به خود بزند، راهي براي گريز از مواجهه انديشه با سياست از طريق نثر است. به همين دليل هم هست كه بخشي از آنچه من مي‌نويسم، گرچه قابليت اين را دارد كه به شعر و اجزاي شعري فروكاسته شود اما در برابر پذيرفتن اين قالب مقاومت مي‌كند. اين به گمانم نوعي مقاومت سياسي است كه بايد هر كس در برابر فرهنگ از خود بروز دهد. بايد پرسيد چرا ما تعداد شاعرها و شعرهايمان بيش از تعداد نويسنده‌ها و نثرهايمان است؟

سه: درست است كه ما علوم اجتماعي نداشته‌ايم. درست است كه ما فلسفه نداشته يا آن را از دست داده‌ايم. درست است كه ما در خيلي از رشته‌ها داشته‌يي نداشته يا به واسطه‌يي آن را از دست داده‌ايم. اما نمي‌توان فراموش يا حتي انكار كرد كه ما ادبيات داشته‌ايم. ما شعر و تاريخي كه بتوان بر اين سنت ادبي حملش كرد، داشته‌ايم. اگر اين داشته را به عنوان تنها ميراثي كه از گذشتگان فناشده خويش به يادگار داريم، بپذيريم، بايد از خود بپرسيم اين داشته به چه كاري خورده است و سهم انديشه از اين ميراث چه بوده است؟ معتقدم بي‌گمان اگر راهي براي انديشه و فلسفه به معناي عام آن براي پديداري در جامعه وجود داشته باشد، تنها از طريق تكيه بر اين ميراث است. اگر پذيرفته‌ايم انديشيدن از طريق امر مكتوب پديدار مي‌شود، بايد بپذيريم اين كتابت، كه چيزي جز ادبيات نيست، بايد متكي بر ميراث‌ ادبيات باشد. آيا اين به معناي حفظ ميراث و ميراث‌خواري است؟ به هيچ‌وجه. آيا به معناي تسليم شدن بر تجربه آزموده ادبيات است؟ به هيچ رو. تنها كساني كه بخواهند با يك بدفهمي، نتايج خاص خويش را از سخن من بگيرند، چنين برداشتي خواهند داشت.

چهار: آيا انديشه مي‌تواند به نقل قول از انديشه بسنده كند؟ آيا مي‌شود با آوردن اين عبارات: «فلاني در فلان كتابش گفته است كه... و همان‌طور كه فلاني مي‌گويد چه... و در جايي ديگر مي‌گويد كه... نتيجه گرفت كه فلان يا بهمان»؟ و بعد نام اين توليد را انديشه گذاشت؟ بي‌گمان خير. مطلبي كه تمام چارچوب‌ها و لولاهايش بر اساس آنچه ديگري گفت، استوار است تنها مي‌تواند شرحي از ديگري باشد و در آنجا كه سعي مي‌كند از اين ديگري نقبي به شرايط اكنون خود بزند و بگويد: «پس ما چنين...» تنها مي‌تواند تحريف عظيم خود به واسطه ديگري باشد. در برابر مي‌پرسند: آيا اين شرح و تفسير خود نوعي انديشه نيست؟ بله اگر بخواهيم چنان معناي وسيعي به انديشه بدهيم كه هر تفسير و تاويل از ديگري را انديشه بناميم، آنگاه مي‌توانيم به آن انديشه بگوييم. اما اين ناميدن چيز دلخواه ما نيست كه با آن خوش باشيم و فارغ؛ كه ما هم مي‌انديشيم و ما هم انديشه داريم. انديشه چيزي جز پروبلماتيك كردن خود انديشه و وضعيت موجود آن نيست و همين وضعيت موجود است كه انديشه را به‌شدت و حدت به اين «آن» كه در آنيم، پيوند مي‌زند. از اين رو انديشه نمي‌تواند پروبلم‌ها را وارد يا صادر كند مگر آنكه از قبل چاله و حفره‌يي براي دفن آن تدارك ديده باشد. هر چه هست خوب يا بد، به درد بخور يا به‌دردنخور، دقيق يا سطحي، عالمانه يا غيرعالمانه اين توليد نمي‌تواند انديشه باشد يا بتواند به بسط دروني انديشه كمك كند. همان‌طور كه كسي نمي‌تواند چنين شعري بگويد، شعري نظير اينكه چون سهراب سپهري گفته است «آب را گل نكنيم» و فريدون مشيري در جايي مي‌گويد «آب آيينه عشق گذران است، ما به گل كردن اين آينه عشق گذران زنده‌ايم» اين به راستي شعر نيست يا اگر هم باشد شعر خوبي نيست يا هنوز معياري براي نوعي شعر گفتن خوب قلمداد نشده است.

پنج: چه كسي مي‌تواند منكر شود كه ما نيازمند خواندن ادبيات غيرفارسي نبوده‌ايم؟ چه كسي مي‌تواند منكر شود كه ادبيات فارسي بسياري از تحولات خود را مديون آشنايي با ادبيات غيرفارسي به ويژه در سده اخير نبوده است؟ پس آيا مي‌توان منكر شد كه با خواندن فلسفه غيرفارسي بسياري از راه‌ها و مسيرها گشوده مي‌شود؟ پس دعوا بر سر چيست؟ درست است، آشنايي با هر چيز غريبه‌يي تاثيرات خود را خواهد گذاشت اما اين سواي نقل قول كردن از غريبه و قناعت به نقل قول كردن از غريبه و سنگر گرفتن در اوست. آيا غريبه مونث غريب است؟ آيا با غرب نسبتي دارد؟ آيا ما فريفته اين مونث بودن غرب نشده‌ايم؟ آيا وقت آن نرسيده است كه از شبح غرب و شرق درگذريم و با محوريت زبان تكلم خويش از اين به بعد خود را نه در مواجهه با غرب يا شرق بلكه در مواجهه با زبان غيرفارسي درك كنيم؟ و اگر از اين پرانتز بگذريم، چگونه است كه در فضاي ادبيات آشنايي كسي مثل هدايت با كافكا يا هر چيز و هر كس ديگر به توليد بوف كور مي‌انجامد. اما آشنايي ما با فوكو يا هر كس ديگر به نقل قول فراوان به او يا هر چيز و هر اتفاق مربوط به او ختم مي‌شود. آيا سبب اين نيست كه ما مسبب انديشه يعني نثر فارسي را به كنار گذاشته و تحول آن را از صدر مشروطه به اين سو متوقف نگه داشته‌ايم؟

شش: و اما نثر ما، نثري كه به واسطه آن مي‌انديشيم چه تباري دارد؟ ما ميراث‌دار چه نثري هستيم و تاكنون در چه نثري و به واسطه چه نثري انديشيده‌ايم؟ تا به حال فكر كرده‌ايم كه سير تحول اين نثر چه بوده است؟

هفت: اين تنها روزنامه و ترجمه يا روشنفكران و مترجمان نبودند كه نثر را به اين پرتگاه رساندند. جفت ديگر نثر يعني شعر در اين بين شاهزاده جواني در جاي پادشاهي مخلوع بود. شعر با خيانت به خود آغاز كرد، در هر خيانت عنصر رهايي‌بخشي نهفته است اگر خيانت در پي معنا كردن تازه خود رابطه باشد نه گسستن. خيانت شعر به شعر با نيما آغاز شد. عنصر رهايي‌بخش اين خيانت در تعريف رابطه دوباره با شعر بود. شعر نمي‌خواست به واسطه اين خيانت شعر را ترك كند بلكه مي‌خواست معناي شعر بودن يا معناي با شعر بودن را دوباره تفسير كند. شعر توانست با بر هم زدن معناي شعر، خود را به نثر نزديك كند. اين نه تمام تغيير موجود در شعر از ديد شاعران بلكه بازنمايي بيروني اتفاقي بود غيرقابل انكار. شعر با نثر پهلو زد. شعر توانست به اين واسطه خود را سياسي سازد. سياسي شدن نه به واسطه مداخله سياسي بلكه به واسطه مساله‌دار كردن هر نسبتي با سياست. اما اين آغاز انقلابي به مانند تمام انقلاب‌هاي نمادين به ضد خود بدل شد تا خود را و هدف آغازين خود را بپوشاند. شعر كم‌كم نثر را به فراموشي كشاند. شعر تمام قدرت و صنعت نثر را به درون خود كشيد تا نثر را صرفا به عنوان چيزي مرسل و عادي معرفي كند. اين حمله شعر به نثر، حمله‌يي به سياسي شدن خود شعر هم بود. اگر شعر به واسطه همجواري نثري خويش توانسته بود سياسي شود اين بار با به محاق كشاندن نثر، خود و سياست خويش را نيز به عقب كشاند. از اين جهت به صراحت تكرار مي‌كنم مدت‌هاست، شعر چيزي جز ايدئولوژي‌اي جهت غيرسياسي شدن نبوده است و به چيزي جز اين پندار دامن نزده است. واضح است اشاره من به همه شعر‌هاي اين دوره نيست. نسبت يا تهمت من به اسلوب و شيوه شعر گفتن به عنوان روشي براي بازنمايي واقعيت است. اشاره من به اين لشكر عظيمي است كه سعي مي‌كند تنها به نام شعر از مناسبت‌ها و موقعيت‌ها سخن بگويد و به اين واسطه ما را به تهوع دچار سازد چرا ما ديگر نمي‌توانيم از نثر استفاده كنيم و بايد هر كلام و هر واقعيتي را به شعر درآوريم. امروز شعر گفتن تنها مي‌تواند تن سپردن به ايدئولوژي زمانه باشد. اما كوشش نه در ستيز با شعر و حذف آن يا حتي تغيير آن بل در بازگرداندن نثر به موقعيت مساله‌ساز خويش است. تنها به واسطه كوشش مجدانه در نوشتن است كه مي‌توان اميدوار بود در گوشه و كنجي بحران انديشه را به نثر و نثر را به وضعيت موجود پيوند زد و اين جز با خيانت كردن به اين شيوه رايج نگارش ميسر نيست.

منبع: روزنامه اعتماد



:: موضوعات مرتبط: مقاله
:: برچسب‌ها: نثر, ادبیات, فلسفه
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۱

.:: ::.





به مناسبت 29 ژوئن، سالروز تولد اوريانا فالاچي / معترض ستيزه‌جو

 

به مناسبت 29 ژوئن، سالروز تولد اوريانا فالاچي

معترض ستيزه‌جو

مارگارت تالبوت /ترجمه: نائيريكا اميني

 اوريانا فالاچي

اوريانا فالاچي، روزنامه‌نگار ايتاليايي (1929-2006)، تقريبا به اندازه رهبران سياسي جهان ستيزه‌گر بود. فالاچي به دليل لحن معترضش در مصاحبه‌هايش شهرت داشت و اين خصلت او را در حرفه‌اش بسيار توانا و متمايز مي‌كرد.

آوازه فالاچي در دهه‌هاي 1960 و 1970 ميلادي به خاطر مصاحبه‌هاي پرتوان و نافذش با چهره‌هاي سياسي مهم دنياست. او با شجاعت تمام‌نشدني‌اش و غالبا بي‌پروا سران دولت و رهبران انقلابي را در افكار و تاكتيك‌هايشان به چالش مي‌كشيد.

اوريانا فالاچي در 29 ژوئن 1929 در شهر فلورانس ايتاليا متولد شد. او يكي از سه فرزند دختر يك كابينت‌ساز بود. از هر دوطرف در خانواده‌اش فعاليت‌هاي سياسي را به طور عميق دنبال مي‌كردند. پدربزرگش عضوي از جنبش آنارشيستي در ايتاليا بود كه در سال‌هاي بعد از جنگ جهاني اول در حال وقوع بود و اين در صورتي بود كه پدر فالاچي در همان زمان به عنوان يك فعال ضدفاشيستي عليه ديكتاتوري موسوليني مقاومت مي‌كرد. سرنوشت سياسي فالاچي در جنگ جهاني دوم شكل گرفت؛ زماني كه به عنوان يك نوجوان او مبدل به يك فعال در جنبش‌هاي زيرزميني بر ضد نازي‌هاي اشغالگر در ايتاليا شد. سال‌هاي جنگ همچنان از او موجودي بسيار سرسخت ساخت. زادگاه او زماني زير بمباران‌هاي سنگين هوايي بود. به مدت دو دهه از اواسط دهه 60 تا اواسط دهه 80 ميلادي، اوريانا فالاچي يكي از خبره‌ترين مصاحبه‌گران سياسي جهان محسوب مي‌شود. او بيشتر با معروف‌ترين چهره‌هاي سياسي دنيا از جمله ياسر عرفات، اينديــرا گاندي، آيت‌الله ( امام) خميني، مهندس بازرگان، محمدرضاشاه پهلوي مصاحبه مي‌كرد. هنري كسينجر بعد از گفت‌وگويي كه با فالاچي در سال 1972 داشت، ادعا كرد: مصاحبه او با فالاچي در سال 1972 يكي از مهلك‌ترين گفت‌وگوهايي بوده كه با مطبوعات داشته است.

روش مصاحبه فالاچي به طور عمد بسيار مغشوش‌كننده بود. برخوردهاي او در مصاحبه‌هايش به طور تعمدي بسيار پرخاشجويانه بود.

همان‌طور كه فالاچي در پيشگفتار در كتاب (مصاحبه با تاريخ) ذكر كرده، هيچ فرقي نمي‌كند چه يك پادشاه مستبد باشي چه يك رييس‌جمهور منتخب مردم، چه يك ژنرال قاتل، چه يك رهبر مردمي و دوست داشتني، قدرت يك پديده غيرانساني و منزجر‌كننده است. تنها راه استفاده از معجزه تولد، نافرماني در برابر ظلم است.

فالاچي در مصاحبه‌اش با كسينجر خطاب به او گفت كه او به عنوان دايه نيكسون شهرت پيدا كرده است و اين موضوع را به رخ او كشيد كه امريكايي‌ها او را دوست دارند زيرا او هميشه خودش را به تنهايي مي‌زند. اما قابل توجه‌ترين قسمت مصاحبه او با كسينجر لحظه‌يي بود كه او از كسينجر در رابطه با جنگ ويتنام پرسيد: دكتر كسينجر آيا شما فكر نمي‌كنيد اين جنگ بسيار بي‌فايده بود؟ و كسينجر در جواب گفت: بايد اعتراف كنم كه در اين زمينه با شما موافقم.

يكي ديگر از مصاحبه‌هاي مهم اوريانا فالاچي، گفت‌وگوي او با آيت‌الله( امام) خميني در تاريخ 7 اكتبر 1979، دقيقا بعد از به وقوع پيوستن انقلاب اسلامي بود. فالاچي براي اين مصاحبه به قم مسافرت كرد و 10 روز در آنجا براي مصاحبه با آيت‌الله خميني منتظر شد.

كتاب نامه به كودكي كه هرگز ‌زاده نشد (1975) كه در حقيقت شرح حال خودش است، اعتراف نااميد‌كننده يك زن آزاد است به دمدمي‌مزاجي‌اش براي تحمل يك كودك. كتاب يك مرد (1979) داستاني است تخيلي درباره مردي كه او دوستش دارد. يك جنگجوي مقاوم يوناني به نام الكساندروس پاناگوليس كه سه سال بعد از آشنايي‌شان در يك سانحه رانندگي به طور مشكوك در آتن فوت كرد. پاناگوليس زنداني شد و مورد شكنجه قرار گرفت براي اينكه اقدام به كشتن يك رهبر حزبي يوناني به نام پاپادوپاولوس در سال 1968 كرد. او در مصاحبه‌اش به فالاچي گفت: من نمي‌خواستم كسي را بكشم. من قادر به كشتن كسي نيستم. من مي‌خواستم يك حاكم مستبد را بكشم.

در كتاب خشم و غرور، فالاچي داستاني را تعريف مي‌كند درباره متفقين كه فلورانس را در 25 سپتامبر 1953 بمباران كرده بودند.

اوريانا فالاچي

فالاچي و خانواده‌اش گروگان‌ها را در كليسا پناه دادند، در همان زمان بمباران شروع شد و ديوارها شروع به لرزيدن كردند، كشيش فرياد زد: عيسي، مسيح كمك‌مان كن! و اوريانا كه در آن زمان 14 سال داشت شروع به گريه كرد. «در سكوت، بدون هيچ ناله‌يي، بدون هيچ سكسكه‌يي. اما پدر براي كمك به من، براي آرام كردن من، پدر بيچاره، راه اشتباه را انتخاب كرد. او سيلي محكمي به گوشم زد و گفت: يك دختر، نبايد... هرگز نبايد، گريه كنه.» فالاچي گفت بعد از آن او هرگز گريه نكرد حتي زماني كه پاناگوليس فوت كرد.

سال 2005 يك كميته پشتيباني براي اوريانا فالاچي تعدادي نامه از سراسر ايتاليا دريافت كردند. نامه‌هايي كه مانند تقديرنامه بود. يك زوج فلورانسي نوشته بودند: آفرين اوريانا. تو شجاعت و افتخار اين را داشتي كه به جاي ايتاليايي‌ها صحبت كني (كساني كه اكثرا بسيار خاموشند)؛ كسي كه ارزش‌هاي اجتماعي، اخلاقي و مذهبي‌اي را كه به ما تعلق دارد نفروخته است. يك نفر ديگر نوشته بود: در اين لحظه تاريخي تنها يك صدا براي صحبت كردن براي وجدان غربي‌ها بلند شد. اين دليلي است براي اينكه ما شاهدان ناتواني هستيم براي مشاهده سقوط و قبول نكردن تمدن. مردماني كه امروزه ارزش‌هايشان به تمسخر گرفته شده توسط كساني كه آنها را حمايت مي‌كنند.

متشكريم اوريانا...

منبع: بازخواني از نيويوركر

منبع: روزنامه اعتماد



:: موضوعات مرتبط: مقاله، مناسبت
:: برچسب‌ها: اوریانا فالاچی
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۱

.:: ::.





به‌مناسبت سيصدمين سالگرد تولد ژان ژاك روسو: روسو و تجدد ايراني / محمد ايزدي
 

به‌مناسبت سيصدمين سالگرد تولد ژان ژاك روسو

روسو و تجدد ايراني

محمد ايزدي

ژان ژاك روسو

روسو، يكي از مدرن‌ترين متفكران اروپاست، چرا كه او نخستين كسي بود كه با وفاداري به تجدد مشكلات تجدد را تشخيص داد. هنوز هم بينش‌هاي ژرف او قابل مطالعه‌اند. او به ميراث تجدد يعني پرسشگري وفادار بود و همين موجب حضور محكم او در صحنه قرن جديد است
 جديد است.

روسو فيلسوفي است كه هيچ‌گاه در ايران جدي گرفته نشد. عجيب است روح رمانتيك ايراني كه همواره پذيراي متفكران شورشي و نظريه‌پردازان انقلاب‌گرايي چون ماركس و نيچه و ويتگنشتاين بوده، چطور به ژان ژاك روسو كه دست‌كم در آثار دوره جواني و تمام طول عمر زندگي‌اش روحي سركش داشته روي خوش نشان نداده. اغلب ترجمه فارسي آثار او متعلق به سال‌هاي دور هستند و عموما او را نويسنده و متفكري «كهنه» مي‌دانند. البته متاسفانه در ايران، چندان به متفكران دوره رنسانس و آغاز دوره مدرن (آغاز قرن 16 تا پايان قرن 18 ميلادي) توجه نمي‌شود، و اين خود نشاني‌است از عدم درك درست ما از تجدد و زمينه‌هاي ظهور آن در اروپا. علاوه بر اين، روسو فيلسوفي مانند كانت يا راسل نيست، زباني ساده و منحصر به‌ خود دارد و براي ذهن انتزاعي‌پسند ما چندان «فيلسوف» نيست. روسو تنها يك فيلسوف نيست، او بيشتر يك متفكر است. او در يكي از طلايي‌ترين مقاطع تاريخ انديشه‌ يعني دوره روشنگري زيست؛ دوره‌يي كه جدال سنت و تجدد در اوج خود بود. برخي او را پدر معنوي تجدد مي‌دانند، لقبي كه به‌نظر مي‌رسد شايسته آن است.

فارسي‌زبانان روسو (28 ژوئن 1712 - 2 جولاي 1778) را از سه وجه مي‌شناسند: نظريه آموزش و پرورش در كتاب «اميل»، كتاب «قرارداد اجتماعي»، نظريه حكومت و سياست و كتاب «اعترافات». اما از هر وجهي بنگريم، درمي‌يابيم شناخت ما از او سطحي، دانشنامه‌يي و شبه‌آكادميك است. به عنوان مثال، اغلب مقالاتي كه درباره مفهوم قرارداد اجتماعي و نقش دولت و مردم در سياست نوشته شده، منابع يكساني داشته‌اند، و تقريبا همه آنها روسو را با هابز مقايسه كرده‌‌اند. اين نشان مي‌دهد اين پژوهش‌ها عمدتا از كتاب‌هاي «تاريخ فلسفه» يا گزارش‌محور مايه گرفته‌اند، و مشكل اين دست كتاب‌ها اين است كه جنبه توصيفي و گزارشي دارند، در حالي ‌كه ويژگي اصلي انديشه «مساله‌داربودن» آن است.

ادامه مطلب



:: موضوعات مرتبط: مقاله
:: برچسب‌ها: ژان ژاك روسو
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۱

.:: ::.





انديشه‌هاي اجتماعي «طالبوف تبريزي» / قانون مردمان / رويا فتح‌الله‌زاده

 

انديشه‌هاي اجتماعي «طالبوف تبريزي»

قانون مردمان

رويا فتح‌الله‌زاده
 

طالبوف

طالبوف در مورد مشروطيت از بازگرداندن «وديع الهي» به ملت و اعاده اين «رهن طبيعي» به مردم ايران ياد مي‌كند. او در آثارش نشان مي‌دهد كه مخالف نظام است و از معدود انديشمنداني است كه آشكارا استبداد و حكومت فردي را همه جا در آثار خود مورد نكوهش قرار داده و شيوه حكومت در ايران را به شدت به باد انتقاد مي‌گيرد. او حكومت خودراي را دو نوع مي‌داند يكي حكومتي كه اداره مملكت با قانوني است كه پادشاه وضع كرده است، وزيران در برابر او مسوول هستند و دستگاه وضع قانون و اجراي آن در يك جا تمركز يافته است و روسيه را مثال مي‌زند كه در آنجا قانون ثمره اراده فردي است و اگر هم دستگاه قانون از دستگاه اجراي آن جدا باشد باز به دليل اينكه منبع هر دو دستگاه قدرت واحد است معيوب است. و بر اين باور است كه اين نوع قوانين به دليل اينكه واضع آن ملت نيست «تنظيمات است نه قانون.» نوع ديگر و بدتر حكومت در نظر طالبوف، اين است كه اساسا در آن قانوني وضع نگرديده است بلكه اداره كشور بر اصول سنت‌ها و آيين قديمي قرار دارد و اجراي دولت به اراده و دلخواه فرمانروايان است و براي مثال اين نوع حكومت ايران قبل از مشروطيت، عربستان و افغانستان را نام مي‌برد (آدميت، 1363: 39-41).
از حكومت قانون نيز در ادامه بحث‌هايش از ويژگي‌هاي مشروطه سخن مي‌راند و قانون را بر دو گونه مي‌داند: مادي و معنوي؛ قوانين معنوي آن است كه پيامبران به وسيله وحي آن را بياورند و قوانين مادي مثلا قانون مدني و سياسي آن است كه به‌وسيله خردمندان و دانشمندان كشور ساخته شود و حقوق و منافع مردم را در نظر بگيرد. اين دو گونه قانون براي استفاده مردم لازم است. همچنين يادآوري مي‌كند كه قانونگذاري از اختيارات ويژه اكثريت مردم براي سعادت عموم است. به اين ترتيب طالبوف لزوم مذهب و قوانين پيامبران را انكار نمي‌كند، ولي آنها را دور از امور كشور و جنبه‌هاي مادي زندگي نگه مي‌دارد (فراستخواه، 1388: 125-126).
به نظر وي قانون عبارت است از «فصول مرتب احكام مشخص حقوق و حدود مدني و سياسي متعلق به فرد و جماعت نوع»؛ مقصودش از جماعت نوع هيات جامعه است. برپايه ضابطه‌هاي قانوني هر فرد «كاملا از مال و جان خود مطمئن و از حركات خلاف خود مسوول بالسويه مي‌باشد.» به باور اين متفكر«هرجا قانون نيست اساس منافع نيست و هرجا وحشت است سعادت و بركات نيست. پس هرجا قانون نيست سعادت و بركات نيست.» در ادامه وي منبع اقتدار قانونگذاري را اراده ملت مي‌داند و مي‌نويسد بايد مشخص باشد كه «واضع قانون ملت است» و «اكثريت آراي عموم ملت كه قوانين براي سعادت ايشان وضع مي‌شود» و قانوني را كه سعادت گروه معدودي را تامين مي‌كند مطرود مي‌داند (آدميت، 1363: 45-46).
با اعلام مشروطيت و تاسيس مجلس ملي آرزوي زندگي طالبوف برآورده شد. اما استوار شدن حكومت ملي از آرزوهاي ديگر وي بود و در اين‌باره رساله ايضاحات درباره آزادي را نوشت. او در اين رساله از قوت و ضعف نظام‌نامه يا قانون اساسي و كارنامه نخستين مرحله دوره اول مجلس شوراي ملي را نقد نمود (آدميت، 1363: 54).

آموزش‌وپرورش

او خواهان اصلاح يا تغيير بنيادهاي كهن بود. از دغدغه‌هاي او اصلاح الفبا و بسط زبان فارسي براي اصلاح جامعه و حل مساله عقب‌ماندگي ايران بود. او برخلاف نظر برخي كه از تغيير الفبا (به تقليد از كشور تركيه) سخن مي‌گفتند، فقط از اصلاح زبان و الفباي فارسي سخن مي‌گفت و از اينكه با الفاظ عربي تركيب شده است با اين وجود معتقد بود كه نبايد لغات عربي يا خارجي را از زبان فارسي برداشت زيرا دايره لغات كم مي‌شود و پيشنهاد كرده است كه لغات خارجي همان‌طور (تلفن، اتومبيل، پولتيك و...) تلفظ شوند (نك آدميت، 1363: 85-86). همچنين از فقدان نظم و قاعده در كار مدارس و فرهنگ يا به قول آن روزها معارف انتقاد مي‌كرد. او نوشته است«وزارت معارف ساير دول چندين شعبه مي‌باشد. دولتي كه به قدر ايران تبعه دارد اقلا 30‌هزار مكتب و مدرسه دارد. در اين صورت تعيين روسا و معلمين مكاتب و مدارس، وارسي دخل و خرج آنها و تغييرات هر روزه از هر قبيل با وزارت معارف است. در وطن ما كه هنوز 10 مكتب مقدمات نيست، در جزوه دخل و خرج ماليات هنوز جدول مخارج وزارت معارف ايجاد نشده، 10 كتاب مفيد اطفال يا رجال تاليف نشده، وزارت معارف چه مي‌كند؟ ماموريتش چيست؟ دايره رياست او كجاست؟» (سرمد، 1372: 105)
طالبوف در مقدمه كتاب احمد به تمايز ميان انسان و حيوان مي‏پردازد و آن را جست‏وجو در كشف‏ حقايق و چون‏وچرا در ماهيت امور مي‌داند. همچنين در اهميت تعليم و تربيت، عقيده دارد چنانچه كودك كنجكاو، مربي دانايي داشته باشد كه بتواند حقايق را به او نشان دهد، اين امر موجب سعادت و كمال او خواهد شد، ورنه او نيز چون جاهلان و بي‏خبران مي‌شود. همچنين‏ دليل پيشرفت علوم و هنر توسط علماي پيشين‏ را، آزادمنشي آنها در تعليم و تربيت و اجازه و اختيار سوال و جواب، توسط شاگرد مي‌داند و نهايتا با تاسف بسيار، از عصري كه در آن زندگي‏ مي‌كند ياد مي‌كند؛ عصري كه نور معرفت تمام‏ عالم را گرفته و فقط ما«ايرانيان» از آن محروم‏ مانده‏ايم، چندان كه در تعليم نيز، راه سوال و جواب‏ بر كودكان‌مان بسته است. نويسنده قصد و هدف‏ خود را از تاليف كتاب به صورت سوال و جواب‏ ميان كودك و پدرش، كه حاوي مقدمات مسايل‏ علوم، فنون و اخبار است، اين مي‌داند كه به‏ كار متعلمان آيد و بر بصيرت مبتديان بيفزايد. (طالبوف، مقدمه) كتاب احمد وي سراسر نكات آموزنده و ارجحيت دادن او به بحث تعليم و تربيت است. به گفته خودش او اين كتاب را از كتاب اميل اثر «ژان ژاك روسو»، الگوبرداري كرده است. به باور وي گرچه‏ مدت‌هاست اروپايي اساس تعليم و تربيت كودكان‏ خود را به مراتبي بالا رسانده و در علوم و صنايع‏ پيشرفت كرده است اما از آنجا كه هوش و استعداد ذاتي‏ شرقي‏ها بيشتر است، چنانچه آن مساعي در نشر معرفت، در ميان كودكان شرقي مبذول شود، نتيجه مافوق تصور خواهد بود. از اين سخنان‏ چنين برمي‏آيد كه طالبوف، شخصي اميدوار است‏ و يقين به خود ملي را از دست نداده. او آنچه را كه‏ در اجتماع بشري و در شخصيت فرد مي‏بيند، ثمري از ايام مي‌داند و آموخته‌هاي كودكي و از دروغ كه اكثر برادران وطنش مبتلاي بدان‏ هستند به عنوان بلايي ياد مي‌كند كه مي‏بايست‏‌ درصدد چاره آن برآمد. همچنين از ضعف‏ اخلاقيات، خلف وعده، عجله و بي‏ملاحظگي نزد مردم خود ياد مي‌كند. و در جاي ديگر مي‌نويسد: «در حالي‌كه نظام تعليم و تربيت كشورهاي متمدن حتي كورها و لال‌ها و كرها را دانشمند مي‌كند اطفال بصير و مستعد ممالك آسيا را به قدر اطفال كور ساير ملل، مواظب و پرستاري نيست» (طالبوف، 1311، ج1: 81 و 84). او پرسشگري و نقادي را اساس تمدن و ترقي مي‌داند و بر اين باور است كه فرهنگ و انديشه و نظام تعليم‌وتربيت سنتي راه نقادي و پرسشگري را بسته است و به همين دليل از پيشرفت عقب مانده‌ايم. (طالبوف، 1311، ج2: 92).

درباره آزادي

طالبوف از روشنفكراني بود كه در كنار ديگر انديشمندان همچون ابوالحسن ايلچي، ميرزا صالح شيرازي، مصطفي افشار، رضا قلي ميرزا و ملكم خان از تمدن بورژوازي غرب اثر پذيرفته بود. او به درونمايه و مفهوم آزادي مي‏پردازد و مي‏كوشد مفهوم آن را در ميان ايرانيان رواج دهد با اين اميد كه روزي ايرانيان نيز از اين نعمت بهره‏مند شوند زيرا به باور طالبوف «آنچه مايه تاسف است اين است كه ايراني از عوالم بي‏خبر و از نعمت الهي محروم مانده، در حالي‌كه از سايرين نوع خود بي‏شبهه استعداد ايشان كمتر نيست. بالطبع بايست اين آزادي را داشته باشند.» (اكبري نوري، 1385: 208) او آزادي را از حقوق طبيعي مي‌داند، درباره عناصر اصلي آزادي از «آزادي هويت» (آزادي شخصي) و «آزادي عقايد» و «آزادي قول» يا آزادي بيان سخن مي‌گويد و از شقوق آن آزادي انتخابات، آزادي مطبوعات و آزادي اجتماع را بر مي‌شمارد و درباره هر يك توضيح مي‌دهد (آدميت، 1363: 33).
اين متفكر بزرگ مساله حق آزادي ملل را بيان كرده است و در گفت‌وگوي خود برسر حق آزادي ملل و حركت استقلال‌طلبي كشورهاي زيرسلطه بيگانه به منطق بي‌پرواي غالبيت و مغلوبيت توجه مي‌كند. آرمان او تحقق حقوق طبيعي آزادي ملل است و بر افتادن بساط استعمار و استيلاي مغرب‌زمين را محتوم سير تاريخ مي‌شمارد (همان: 95). طالبوف به دست آوردن آزادي در ايران را در گرو پرورش و تربيت رجال ميهن‏پرست و آزاديخواه مي‌داند.

غرب و تجدد

طالبوف در تاريخ تجددخواهي ايران نامي آشناست. او در فراهم آوردن زمينه فكري جنبش مشروطه سهمي بسزا داشته است و از نمايندگان برجسته تجدد سياسي و ادبي در آستانه مشروطه است. در بحث تجددخواهي انديشه‌هاي ديگر نمايندگان انديشه جديد ايران به‌خصوص آخوندزاده، ملكم و مستشارالدوله در جاي جاي آثار طالبوف ديده مي‌شود و وي از آنها تاثير پذيرفته است (رحمانيان، 1386: 103).
به باور وي اخذ دانش و فن و اصول بنيادهاي اجتماعي و جديد براي پيشرفت هر كشوري ضروري مي‌نمايد. اما معتقد به تسليم شدن مطلق در برابر تمدن غربي نيست. و تاكيد مي‌كند كه «مبادا تمدن مصنوعي يا وحشت واقعي آنها (غربي‌ها) تو را پسند افتد» بلكه بايد «در همه جا و هميشه ايراني باشي.» سرمشق او در چنين تفكراتي جامعه ژاپن است زيرا يكي از معدود جوامعي است كه در عين اخذ تمدن جديد هويت ملي خويش را همواره حفظ كرده است. به نظر او آنچه تا آن زمان از تمدن غرب يادگرفته شده است همه تقليد است و پايه و اساسي ندارد. مثلا نامه هيات وزرا از غربي‌ها اخذ شده است اما فقط در حد همين نام مانده است زيرا نه دستگاه وضع قانون ايجاد و نه مدرسه‌اي براي تعليم قانون تاسيس شده است و اداره كشور نيز نه پايه و اساسي دارد، تجارت در ايران نيازمند داشتن وزارت تجارت نيست.» (آدميت، 1363: 26-25)
طالبوف شيفته غرب نيست و قويا از هرگونه‏ وابستگي و اعتماد مطلق به آنها، زينهار مي‌دهد. از مفاد مقاوله‌نامه‌ها و امتيازها مي‌گويد كه دولت‏ و ملت ايران را دستخوش زبوني خواهد كرد. از استعمارگراني مي‌گويد كه متمدن‏نماهايي خوش‌ظاهر هستند كه تنها مترصد ربودن ثروت‏هاي‏ ملل ناآگاه و زودباورند. در شيوه كسب تمدن‏ غرب بسيار تاكيد دارد كه جز علم و صنعت و معلومات مفيد چيزي قبول نكنيم. همان اسلوب‏ نقادانه و سنجيده‏اي را كه خود داشت توصيه‏ مي‌كند و همين معلومات مفيد را نيز در نظامي‏ عادلانه قبول دارد، نه نظام استعماري كه خود شاهد آن بود. به‏درستي بر دو عنصر سازنده‏ قدرت، يعني علم و ثروت تاكيد مي‌كند و قدرت‏ دولت‌ها را ناشي از اين دو مي‌داند. سوداي وطن او را بدانجا مي‏كشاند كه‏ بگويد: اگر علم داشتيم راه مي‏ساختيم تا غله در زنجان نپوسد، در تبريز فقرا از بي‏ناني نخروشند، در اراضي باير چاه مي‏زديم تا رعيت ممر معاش‏ جديد بيابد و از مهاجرت آنها مانع مي‏شديم.
طالبوف معتقد است كه سرمايه بايد‏ در صنعت به كار رود، سرمايه‏داري تجاري را حمال فرنگي‏ها مي‌داند و لزوم احداث شركت‏ استخراج نفت براي بي‏نياز شدن از نفت بادكوبه‏ را توصيه مي‌كند. براي حفظ استقلال و اقتدار ملي، احداث كارخانجات را تنها راه قطعي مي‌داند. به نظر وي «... روزي‏ همان كاغذ فرنگي‏ساز، كتب احاديث و قرآن‏ مجيد را مي‏نويسد و عوض آنكه اهالي را تشويق‏ كنند كه اين‌گونه كارخانجات مفيد در تمام ممالك‏ اسلامي احداث شود و به‌طور موقت براي يكي، دو سال از استادان خارجي استفاده شود و پس از بي‏نياز شدن به آنها، هم كاغذ پاك و هم ثروت‏ جديدي براي ترقي وطن كه حوزه اسلام است‏ داشته باشيم، همين‌قدر دلخوش و قانع هستند كه‏ بگويند ما از مسلمانان مي‏خريم، حال آنكه مي‌دانند فقط حامل كاغذ مسلمان است نه عامل او» (طالبوف، 1311، ج 1: 20).
اما همه روشنفكران هم‌دوره طالبوف مانند او فكر نمي‌كردند. از پرآوازه‌ترين آنها ملكم خان بود. او به تمدن غرب اعتقاد داشت و در اين اعتقاد خود تا جايي پيش رفت كه تنها راه ترقي و نجات همه ملت‌ها را تبعيت بي‌چون و چرا از فرهنگ و تمدن غرب مي‌دانست. به نظر ملكم در همه اركان زندگي سياسي و اقتصادي بايد اصول و ترقي تمدن غربي پذيرفته شود زيرا آيين ترقي همه بالاتفاق حركت مي‌كند. به باور وي در اخذ تمدن جديد و مباني ترقي عقلي و فكري حق نداريم‌ درصدد اختراع باشيم، بلكه بايد از غربي‌ها سرمشق بگيريم و در همه صنايع از باروت گرفته تا كفش‌دوزي به الگوبرداري از آنها نياز داريم. او در توجيه فكر جهان‌بيني خود نسبت به لزوم اخذ تمدن غربي كه ثمره آن را عمران و آباداني دنيا مي‌دانست نوشته است«حالا ديگر وقت آن گذشته است كه يك دولتي بر دور خود سدي بكشد و به سايرين بگويد اين ملك مال من است و من نمي‌خواهم ترقيات اين عهد را اخذ كنم» (آدميت، 1340: 113 و 115).

سخن آخر

طالبوف از جمله روشنفكراني بود كه موافق تجدد و نوخواهي بود و اقتباس از تمدن غرب را ضروري مي‌دانست اما در عين حال بر ايجاد مدارس عالي تاكيد داشت تا امكان تحصيل جوانان ايراني در كشور فراهم باشد و مجبور نباشند براي ادامه تحصيل به اروپا سفر كرده و سرانجام همانجا زندگي كنند و به‌طور كلي بر توجه به هويت ملي پافشاري مي‌كرد. او از انديشمنداني بود كه تقليد بي‌چون و چرا از غرب را نكوهش مي‌كرد. از سويي بر لزوم قانون‌مداري تاكيد داشت و دليل عقب‌ماندگي ايران را بي‌قانوني مي‌دانست و به دفاع از حكومت مشروطه در برابر حكومت مطلقه و استبدادي مي‌پرداخت. همچنين او از مدافعان اصلاح الفبا بود و بسط زبان فارسي را براي اصلاح جامعه ضروري مي‌دانست. اما از تغيير الفباي فارسي مانند كشور تركيه انتقاد مي‌كرد و زبان فارسي را غني مي‌دانست. همچنين از آزادي نوشته است از آزادي بيان، آزادي حقوق فردي و جمعي، آزادي مطبوعات و هر آنچه امروزه از اساسي‌ترين حقوق افراد و كشورها به شمار مي‌رود. طالبوف تجددخواه و اصلاح‌طلب بود، بر حقوق آزادي انسان و حاكميت ملي تاكيد مي‌كند و دخالت مستقيم دولت را در تنظيم ثروت و مالكيت لازم مي‌شمارد. او نخستين كسي بود كه طرح منظمي را در برانداختن نظام ارباب رعيتي و اجراي تقسيم اراضي پيشنهاد كرد.

منبع: شرق



:: موضوعات مرتبط: مقاله
:: برچسب‌ها: طالبوف تبريزي, انديشه سياسي
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱

.:: ::.





علسگرم گؤزه­­ل­لردیر ازبریم

 

علسگرم گؤزه­­ل­لردیر ازبریم*

جعفر پوررضوی

آشيق علسگر

آشیق علسگر شاعر زیبایی­هاست. زیبایی چارچوب شعر او را شکل می­دهد. او عاشق و نغمه­پرداز زیبایی­هاست. علسگر دنیای اطراف خویش را زیباتر و خوبتر از انسان­های عادی هم­عصر خود می­بیند. او گاه زیبایی­های زادگاه خویش را به تصویر می­کشد و گاه پا را فراتر گذاشته و زیبایی­های محل و سرزمین خویش را تصویر کرده و حتی زمانی به رسم و طرح زیبایی­های کاینات می­پردازد. آشیق علسگر در محیطی تربیت یافته است که طبیعت لامتناهی­ترین منبع الهام هنرمندی بوده است. برای همین زیبایی­های طبیعت بیشترین سهم را در اشعار او دارند. او تغییرات محیط را فصل به فصل از نظر خویش گذرانده و برای هر یک از آنها تابلویی زیبا از واژگانی دوست داشتنی می­آفریند و لحظه به لحظه غرق در زیبایی­ها می­شود.

جانیمی قوربان ائیله­رم

بیر بئله ترلان گؤزه­له

حال بیلن، شیرین گولن

دوستا، مهریبان گؤزه­له

علسگر به زیبایی ظاهری اهمیت بسیاری می­دهد و می­داند تناسب در هر زمینه­ای یکی از پیش­نیازهای زیبایی­ست. او نشانه­های زیبایی را خوب شناخته است و معتقد است هیچ دلبری نمی­تواند بدون داشتن چنین نشانه­ها و مشخصاتی لقب «زیبا» را یدک بکشد.

صوراحی گردن­لی، قددی معتدل

سنی خلق ائیله­ییب جبار جلیل

لب­لرین شیره­سی آب سلسبیل

لذذتی دونیادا بالا عوض­دی

آشیق علسگر تنها به زیبایی ظاهری نمی­اندیشد. برای او زیبایی در حد کمال معنی دارد و زیبایی را در وحدت کمال و جمال یافته است. این شناخت و معرفت در علسگر خصوصی و منحصر به فرد است. او در کنار ظاهر به باطن، معنویات و زیبایی درونی نیز می­اندیشد. صداقت، متانت، نکته­سنج بودن، وطن­دوستی و مردانه زیستن از جمله ویژگی­هایی است که علسگر آنها را از شروط زیبایی می­داند. شاید نفوذ اخلاقیات در شعر هیچ یک از آشیق­ها به اندازه­ی شعر آشیق علسگر زیبا و شاعرانه نباشد. چرا که او از اخلاقیات برای توصیف زیبایی استفاده کرده است. از نظر علسگر نبود هر یک از این عناصر منجر به برهم خوردن تناسب زیبایی می­شود و در نوع بدتر آن، داشتن صفات متضاد آنها چون دروغ، خیانت و جهالت نه تنها باعث از بین رفتن زیبایی شده بلکه زیبایی جای خود را به زشتی می­دهد. استفاده از این عناصر شعر آشیق علسگر را در ردیف اشعار بدیعی قرار می­دهد. ایهام، مجاز، استعاره و تشبیه نقش عمده­ای در زیباتر کردن اشعار علسگر ایفا کرده­اند. در ضمن اشعار او از دیگر صنایع بدیعی و آشیقی چون مقایسه و کنایه، دوداق دیمز خالی نیست. اما خصوصیت منحصر به فرد اشعار آشیق علسگر در وحدتی است که او در بین زیبایی­ها رعایت کرده است. او هیچگاه زیبایی­های طبیعت را بدون انسان وانسان را بدون زیبایی­های ظاهری و معنوی تصور نمی­کند و همه­ی اینها را با ابزار بدیعیّات هنرمندانه به تصویر می­کشد.

گؤزه­ل­لر سئیرانگاهی سان

گؤروم سنی وار اول یایلاق

آچیلسین گؤل نرگیزین

تزه مرغزار اول یایلاق

در این بند آشیق ابتدا «یایلاق» را گردشگاه زیبارویان خطاب کرده و بین انسان و طبیعت وحدت می­آفریند. ضمناً با تکرار «گاف» در شعر، نوعی بدیع لفظی آفریده و زیبایی کلامی و موسیقیایی شعر را نیز اعتلا می­دهد. گل نرگس هم که نمودی از تازگی و بکارت است دلیل تازگی مرغزار و لطافت آن گشته و آشیق تناسب را در شعر خویش رعایت کرده که به اعتقاد خود یکی از ارکان زیبایی است.

پنجره­دن قفیل باخدیم

قارشیدان بیر سونا کئچدی

بیر اوخ آتدی، قاش اویناتدی

موژگان­لاری قانا کئچدی

 

آلا گؤزلرینی گؤردوم

تزه­لندی کؤهنه دردیم

یولوندا جان قوربان وئردیم

باخمادی قوربانا کئچدی

 

سرو بویلو ملک زادا

جامالیندان ایچدیم بادا

علسگری سالدی اودا

قویدو یانا یانا کئچدی

شعر «کئچدی» از زیباترین اشعار آشیق علسگر است که در آن استفاده از بدیع لفظی و معنوی بیداد می­کند. او ابتدا در هر سه بند از عناصر زیبایی استفاده می­کند، در بند اول ابرو و مژگان، در بند دوم چشمان شهلا و در بند سوم جمال و قد همچون سرو. اما قضیه به همین جا ختم نمی­شود. ارتباط این سه بند چون ارتباط حلقه­های یک زنجیر بسیار تنگاتنگ است. پنجره و نگاه کردن و راه در بندهای اول و دوم، مژگان و تیر و درد و قربانی و گذشتن، تضاد «تزه­لندی» و کهنه در بند دوم و تناسب بین خون، باده و آتش در رنگ سرخ در بند سوم همه و همه بیانگر احاطه­ی آشیق به صنایع بدیع و علم سخن است.

اما مطلبی که هنرمندانه در بین ابیات پنهان شده است، زیبایی «جمالیندان ایچدیم بادا»ست که در بند آخر ایجاد شده و از مشخصات شعری آشیق علسگر بوده و منحصر به شخص اوست.

آشیق حتی لحظه­ی مرگ هم خواستار چیزی نیست جز زیبایی. گویی زیبایی، درمان درد بی­درمان اوست. او تنها در حضور زیبایی امید به صحت دارد و به امید زیبایی از یار درخواست دیدار دارد. «یار» آشیق مظهر زیبایی­ست، اما آشیق یار را زیباتر می­خواهد. در واقع او یار را آراسته به زیبایی­های ظاهری بیشتر می­پسندد و این نیز از خصوصیاتی­ست که تنها در شعر آشیق علسگر پیدا می­شود.

دریادا چوخ اولار بالیق

مطلبینی وئرسین خالیق

چیت تومان، آطلاز آرخالیق

یار گئیسین یانیما گلسین

همانطور که اشاره شد، آشیق علسگر در توصیف زیبایی برای تناسب اهمیتی بسزا قایل است. از نظر او دلبر زیبا باید تمام شرایط زیبایی را داشته باشد:

گوموش کمر، اینجه بئللی

آغ بیلک­لی، نازیک اللی

آی قاباق­لی، سیاه تئللی

اوره­ییمی اوزه­ن گؤزه­ل

آشیق علسگر در اکثر اشعارش تاکید کرده است که هر زیبایی را تعریف نخواهد گفت. زیبایی در دیوان هیچ یک از شاعران آذربایجان به این حد برجسته و قابل اهمیت نیست. به واقع و در یک کلام آشیق علسگر قبل از هر چیزی نغمه­سرای زیبایی­هاست. باید تصور کرد سوز صدای علسگر را و نوای حزین سازش را که به اشعاری این چنین آراسته می­شود:

سحرـ سحر باغدا گزه­ن نازنین

دستینله غونچه­نی اوز قادان آلیم

سوسن­دن ـ سونبول­دن، لالاـ نرگیزدن

سیاه تئللرینه دوز قادان آلیم

ساللانیب ـ ساللانیب اؤزونو اؤیمه

ائله سوزگون باخیب، قلبیمه ده­یمه

یارالی باغریما گؤزه­ل، داش دؤیمه

قویما سینه­م اوسته کؤز قادان آلیم

گؤیرچین­سن ائیوانیما قونارسان

عرض ائله­ییم درد ـ دیلیم قانارسان

اه­یری تئللی، یاشیل باشلی سوناسان

گل بیزیم گؤل­لرده اوز قادان آلیم

دوروب حسنون کیتابینا باخارام

شیرین جانیم آتشینه یاخارام

شوقه گلیب شیرین ـ شیرین اوخورام

چاتمیر تعریفینه سؤز قادان آلیم

آشیق علسگرین قدرینی بیلسن

آغلادیب گؤزونون یاشینی سیلسن

اگر قدم قویوب بیر بیزه گلسن

یئرین وار گؤز اوسته گل قادان آلیم

 

*منتشر شده در شماره­ی 35 ماهنامه تدبیرفردا/ اسفند1390
 


:: موضوعات مرتبط: مقاله
:: برچسب‌ها: آشیق علعسگر, ادبیات آذربایجان, قوپوز
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در یکشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۰

.:: ::.





تبريزين نيسگيللي قيزي گلمه دي / در احوالات «مدينه گلگون» و اشعارش

 

تبريزين نيسگيللي قيزي گلمه دي*

در احوالات «مدينه گلگون» و اشعارش

جعفر پوررضوی

 

صنعت تاجيم، شعر آجيم، حقيقي وصله محتاجيم

سؤزو آتش، اؤزو عطش، کول اولدو آذريم گئتدي

»بالاش آذر اوغلو«

********

نه ياخشي کي سن واريدين يئر اوزونده

نه ياخشي کي اولدوزوموز قوشا ياندي

»مدينه خانيم«

********

نه ياخشي کي سنين نغمه ن منيم نغمه م

قوشا اوچدو، باغچا - باغچا، چمن - چمن

نه ياخشي کي سنين سينه ن منيم سينه م

گاه کده‌ره گاه سئوينجه اولدو مسکن

مدينه گلگون را بايد به آذربايجان تشبيه کرد. او نيز چون وطنش خود و دلش را دو نيم کرده و نيمي از آنِ اين و نيمي از آنِ ديگري ست.

چالينماميش توي لاريم وار او تايدا

ياشاماميش آي لاريم وار او تايدا

دئييلمه ميش بوي لاريم وار او تايدا

کاش ياريدا قالمايايدي بو يوللار

آذربايجان با تمام گوشه و کنار و اسطوره‌ها و تاريخش براي مدينه خانيم منبع الهامي‌ست لامتناهي.

بابام قورقودون سازي يام

منم »تومروسون« قيزي يام

زامان - زامان ياناسي يام

يورا بيلمز يوللار مني

او هيچگاه از وصف طبيعت زادگاهش سير نمي‌شود. طبيعت آذربايجان براي اين شاعر بي‌نهايت خيال‌انگيز و دوست داشتني است. کمتر شعري از او مي‌توان يافت که اثر و ردپايي از طبيعت آذربايجان در آن نباشد، چنانکه مي‌توان او را يک شاعره‌ي ناتوراليست ناميد.

بيرجه ايچيم ليک سو، بير اوووج توپراق

بير چينار کولگه سي بس ائده ر منه

بير لطيف بنؤوشه، بير ياشيل ياپراق

حزين بير نئي سسي بس ائده ر منه 



:: موضوعات مرتبط: مقاله
:: برچسب‌ها: مدینه گلگون, ادبیات آذربایجان, شعر ترکی
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در جمعه هفتم بهمن ۱۳۹۰

.:: ::.





میانه‌روی بر دار!
 

توضيح سطر اول:

نهم دي يكصدمين سال به دار آويخته شدن شهيد ثقه الاسلام تبريزي بود. مردي بزرگ كه جان بر سر آرمان‌هاي مشروطه و آزاديخواهي گذاشت. بسياري در شرح احوال او قلم‌فرسايي كرده‌اند. ولي تاكنون مطلبي درخور كه به تبيين زندگي اجتماعي و ديدگاه‌هاي او بپردازد، نگاشته نشده است.

آن چه پيش رو داريد مقاله‌ايست به قلم دوست بسيار عزيزم «امير قرباني عظمي» كه نگاهي گذرا به ديدگاه‌ها و منش اجتماعي و سياسي ثقه الاسلام تبريزي دارد.

 

میانه‌روی بر دار!

امیر قربانی عظمی

 

مشروطه خواهی که صاحب عقیده و مسلک بود و در زمانه ای که در اوج افراط و تفریط ها  افراد خود را در منتهی الیه دو جبهه آشتی ناپذیر می بینند میانه روی را سرمشق حرکت خود قرار داد. میانه روی او کوتاه آمدن از اصول نبود بلکه تحول و تطور را در مسیری عقلانی جستجو می کرد و نمی خواست دگرگونی و تغییر وضع چنان ناگهانی و برق آسا  و نیندیشیده باشد که ترمیم و جبرانش ممکن نشود. و از میانه روی بود که پی در خاموش کردن اختلافات مذهبی بود. او میانه رویی که جان بر سر اعتدالش داد و بر دار شد و او کسی نیست جز «ثقه الاسلام تبریزی»

                                                               ***

 

 1)

ثقه الاسلام تبریزی از مشروطه خواهان و آزادی خواهان به نام دوره بحران مشروطیت ایران است. صراحت لهجه، حسن نیت و فداکاری های  او را می توان پاس داشت و بر وطن خواهی اش و تلاش دردناکش برای سربلندی ایران آفرین ها گفت. به شهادت «مجموعه آثار قلمی» اش از معدود کسانی است که در آن دروه بحرانی تاریخ ما که شور ویرانگر جایگزین شعور سازنده می شد، از تعادل بازنایستاد و با شهامت و بردباری حرف هایش را زد. او از جناح روحانیون مشروطه خواهی بود که برداشت هایش از مشروطه و شیوه تبیین اش، همان مفهوم عامی را منعکس می کرد که در فضای جامعه اسلامی آن زمان از معنای مشروطیت وجود داشت، یا می شد به شیوه علنی از سخن گفت.  



:: موضوعات مرتبط: مقاله، مناسبت
:: برچسب‌ها: ثقه الاسلام تبريزي, امير قرباني عظمي, انديشه و منش سياسي, نهم دي 1290
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در یکشنبه هجدهم دی ۱۳۹۰

.:: ::.





شرم‌نوشتن: ادبيات و بيماري، با نگاهي به آثار غلامحسين ساعدي/مريض‌‌خانه‌هاي دلگشا
 

شرم‌نوشتن: ادبيات و بيماري، با نگاهي به آثار غلامحسين ساعدي

مريض‌‌خانه‌هاي دلگشا

علي شروقي

 

 

كتاب‌هاي بيمار... كتاب‌هاي شكل‌گرفته حول محور بيماري، همواره پابه‌پاي درد، تمنا و رويايي را در خود حمل مي‌كنند. بين اين كتاب‌ها و بستر، رابطه‌اي تنگاتنگ برقرار است؛ قراردادي بين بيمار و بيماري و بستر تا در ازاي يك فقدان، در ازاي دادن چيزي و كاهش مقداري از تن، لذتي محقق شود. كل رمان هشت‌جلدي پروست گرد هسته بطالت و بيماري و درد و لذت پرسه مي‌زند؛ بيماري به مثابه يك تعطيلي درازمدت دردناك و در عين حال لذت‌بخش؛ چيزي از جنس خواب... در حوالي خواب و بستر... اين دست آثار با خواب يا فضايي خواب‌گونه قرين‌اند؛ خواب، بستر و بيماري. رمان پروست با بستر آغاز مي‌شود. مسخ گرگور سامسا در بستر رخ مي‌دهد و قصه‌هاي ساعدي اغلب خواب‌گونه‌اند. محمدعلي – قهرمان بيمار قصه آتش - به اصرار برادراني كه از مرخص شدنش اشك شوق مي‌ريزند و با وجود توصيه پزشك كه معتقد است بايد تا بهبودي كامل در بيمارستان بماند، زودتر از موعد از بيمارستان مرخص و به خانه برده مي‌شود.

در خانه، خواهر و برادرها كه معتقدند خودشان بهتر از پرستارهاي بيمارستان مي‌توانند از بيمار مراقبت كنند او را در اتاقي كه ديوار به ديوار يك انبار چوب است، مي‌خوابانند. نيمه‌شب انبار چوب آتش مي‌گيرد و محمدعلي در آتش مي‌سوزد. اين روايت مدرن از حكايت قديمي دوستي خاله‌خرسه و به‌ويژه بزدلي برادران و امتناع‌شان از قدم گذاشتن به اتاق آتش‌گرفته و نجات برادر بيمار كه صبح آن همه سنگش را به سينه زده بودند و در عوض ديگران را به بزدلي متهم كردن، همه عواملي است كه راه را بر انواع تحليل‌هاي جامعه‌شناسانه از اين قصه مي‌گشايد؛ همچون ديگر آثار ساعدي كه اغلب به نمادهايي از اجتماع و اوضاع سياسي زمان خود تعبير شده‌اند.

محمدعلي در بيمارستان راحت‌تر است، چون بيرون بيمارستان وضعيت به مراتب بحراني‌تر است. با اين همه قصه ساعدي واجد هسته سفت و سختي است كه با وجود حضور عناصري كه به تفسيرهاي نمادين از آثار ساعدي ميدان مي‌دهند، شديدا از اين تفسيرها تن مي‌زند و حتي مفهومي عكس آن را توليد مي‌كند و از قضا مقاومت بنيادين در برابر وضع موجود درست در مجاورت همين هسته سفت و سخت در آثار ساعدي است كه به معناي واقعي اتفاق مي‌افتد، يعني در مجاورت «بيماري» به مثابه كانون لذت و سرخوشي و فراغت و تن زدن از قراردادهاي تحميل‌شده از سوي نظم نمادين و نظام مبتني بر مبادله و كار و بهره. بر اين مبنا مي‌توان با كنار زدن پوسته جامعه‌شناسانه قصه «آتش»، هسته سفت و سخت به‌جامانده از آن را در اين جمله خلاصه كرد: محمدعلي به زور از «بهشت بيمارستان» به «جهنم خانه و زندگي روزانه» بازگردانده شد و در قعر اين جهنم سوخت.

مجاورت اتاق محمدعلي با «كارگاه» به‌مثابه كانون «آتش» حاوي كنايه‌اي است پرمعنا؛ فراغت و لذت بهشتي بيماري در معرض هجوم مشقت جهنمي كار. در بسياري از آثار ساعدي، اوج لذت و كامجويي اگر نه هميشه در لحظه بيماري كه دست‌كم در مجاورت بيماري است كه دست مي‌دهد؛ لذتي كه همه ما با قرار دادن دروغين خود در مجاورت بيماري... با خود را به مريضي زدن... از آن برخوردار شده‌ايم، چراكه گاه بيماري تنها عذر پذيرفته براي كارفرمايان سختگيرمان بوده است. با بيماري، بدن از پذيرش نقش و وظيفه هرروزه‌اش تن مي‌زند و در آستانه تعطيلي و ورود به ساحت كارناوال قرار مي‌گيرد و بيماري اگر واقعي باشد، اين كارناوال به قيمت كسر شدن مقداري از تن... به قيمت يك فقدان و خلأ دردناك محقق مي‌شود. در عالم ادبيات شايد هيچ كس به خوبي كافكا در مسخ، اين وضعيت را ترسيم نكرده باشد. گرگور بيدار مي‌شود و مي‌بيند حشره شده است. وضعيت در ابتدا به شدت دردناك است.

او نمي‌تواند به پهلويي كه مي‌خواهد بغلتد. اما اين درد حاصل از اين ناتواني به‌زودي در برابر توصيف دقيق كار سنگين و مشقت‌بار هرروزه گرگور قرار مي‌گيرد. كافكا بعد از چند سطري كه از وضعيت بغرنج گرگورِ حشره‌شده مي‌نويسد به وضعيت شغلي او گريز مي‌زند و جهنمي را ترسيم مي‌كند كه خواننده با خواندن آن به خود مي‌گويد با همه رنجي كه حشره شدن بايد داشته باشد، چه خوب كه گرگور به واسطه اين مسخ ديگر مجبور نيست سر كار برود؛ سبكي حشره در برابر سنگيني كار طاقت‌فرسا و تحمل كارفرما و رييس. اينجاست كه با هربار خواندن همان صفحات نخستين مسخ سوداي حشره شدن به جان آدم مي‌افتد. اين همان كارناوال بيماري و مجاورت بيماري و لذت است كه در آثار ساعدي هم اغلب با آن سر و كار داريم. در قصه دو برادر، برادر بزرگ‌تر كه بيكاره‌اي عاشق تخمه شكستن و سيگار كشيدن و نوشيدن و رمان خواندن است، با خود را به مريضي زدن دست‌كم به طور موقت از تهديد صاحبخانه به تخليه هرچه زودتر خانه مي‌رهد و زير پتو- اين كارناوال كوچك خانگي – ديوانه‌وار رمان مي‌خواند. بيماري يا در مجاورت بيماري قرار گرفتن، امكاني است براي تمرد از قانون و شانه خالي كردن از زير بار وظيفه؛ كامجويي و رسيدني هرچند معيوب و دردناك به مطلوب. مشدحسن تنها با بيماري و جنون دوباره به گاو ازدست‌رفته‌اش دست مي‌يابد و حضور او را كه برايش به مثابه نوعي كامجويي است حتي نزديك‌تر از زماني كه واقعا بود لمس مي‌كند. بيماري تن او و تن گاو را هم‌مرز مي‌كند. خود ساعدي در جوار بيماري مي‌نوشت و مي‌خواند و با دوستان نويسنده و غيرنويسنده‌اش قرار مي‌گذاشت. نطفه ملاقات نويسندگان با هويدا براي اعتراض به سانسور و بعد از آن تشكيل كانون نويسندگان، در مطب ساعدي بسته شد. در مطب ساعدي، ادبيات، سياست و سرخوشي، در جوار بيماري هم‌مرز شده بودند.

«دلگشا» - اسمی كه مطب ساعدي به دليل قرار داشتن مطب در خياباني به همين نام به آن معروف شده بود - عنواني است به تصادف معنادار. «مطب دلگشا»، نقيضه‌اي تصادفي است كه به هسته اصلي اغلب نوشته‌هاي ساعدي يعني بيماري و لذت و كامجويي در جوار بيماري ارجاع مي‌دهد. در قصه «آشغالدوني»، زهرا – مستخدمه بيمارستان - به راوي نوجوان كه در بيمارستان به بلوغ مي‌رسد، مي‌گويد: «بذار برات بگم مريض‌خونه چه‌جور جاييه. مريض‌خونه همينه كه هس، بعضي‌ها خيال مي‌كنن مريض‌خونه جاييه كه مريضا مي‌رن اونجا مي‌ميرن يا خوب ميشن. اما واسه ماها، مريضخونه جاي خوبيه. يعني يه باغه، يه باغ گنده، پردرخت و پرگل و ساختمان بغل ساختمان، اتاق‌ها پرآدم كه همه رو تخت‌ها دراز كشيده‌ن و وول مي‌خورن، حالا چه مرگشونه، به من و تو ربطي نداره. فقط همين جوري نگاشون كني و دلت براشون نسوزه خوبه. اونوقت پر دكتراي خوشگل، پرستارا و آدماي جورواجور. هر ساعت روز، يه‌جور تماشا داره. اول صبح همه سيني صبحانه به دست مي‌دون، نون، چايي، قند، پنير.

بعدش دكترا ميان، دكتراي جوون و خوشگل، دخترا ميان، همه شسته و رفته و بزك‌دوزك كرده عين برگ گل... نزديك ظهر كه كار تموم شد، جمع ميشن دور هم، ميگن و مي‌خندن، شيرقهوه مي‌خورن، متلك مي‌گن، شوخي مي‌كنن... اين جوريه كه همه‌ش خوشحاليه، همه‌ش مي‌خندن، دكترا مي‌خندن، پرستارا مي‌خندن، ماهام مي‌خنديم...» (گور و گهواره/صص 130 و 129) توصيف زهرا از بيمارستان، تجسم همجواري ماهيت كارناوالي و شهر فرنگي بيمارستان‌هاي قصه‌هاي ساعدي و هم‌مرز شدن بيماري و تحقق روياي كامجويي و وصل و تمرد از نظم تثبيت‌شده در آثار اوست. در قصه‌هاي ساعدي، بيماري يا نفس در بيمارستان و در جوار بيماران بودن، گونه‌اي خلاصي از امور شاق تحميل‌شده از سوي نظم مستقر و برخوردار شدن از آن چيزهايي است كه در وضعيت عادي از فرد دريغ شده است. در قصه آرامش در حضور ديگران، منيژه، پاداشي است كه سرهنگ بازنشسته در ازاي بيماري و كهنسالي دريافت مي‌كند. قصه با آب نوشيدن سرهنگ بستري رو به احتضار از دستان منيژه به پايان مي‌رسد. عزاداران بيل، كتابي سراسر بيمار و معيوب است. در هر قصه از اين كتاب، مقداري از تن كتاب كسر مي‌شود، همان‌طور كه يك نفر از روستا. در قصه اول همين كتاب، پسر كدخدا در كنار مادر بيمارش مي‌ماند و اين مجاورت براي او گويا به منزله لذتي خودآزارانه است. در قصه دوم همين كتاب اهالي ده مي‌خواهند پسري نوجوان را به زور به جاي پدر مرده‌اش بنشانند. پسر تكيده و بيمار است و مي‌خواهد هرطور شده از زير بار اين مسووليت شانه خالي كند. او نمي‌خواهد بزرگ ده باشد. ضمن اينكه فكرش پي دخترخاله بيمارش است؛ دخترخاله‌اي كه در بيمارستان شهر بستري است. در تن بيمار او، بيماري و عشق و تمرد يك‌جا گرد آمده‌اند. گرچه اين بار وصل حتي در بيمارستان هم رخ نمي‌دهد و آقا ميرنصير و دخترخاله‌اش در يك بيمارستان اما جدا و بي‌خبر از هم بستري مي‌شوند.

اما به نظر مي‌رسد كه آقا ميرنصير بستري شدن را به پذيرش مسووليتي كه اهالي ده مي‌خواهند به دوشش بيندازند ترجيح مي‌دهد. او از فلاكت مسووليت در نظامي نمادين به فلاكت بيمارستان تن مي‌دهد؛ فلاكتي كه او را به معشوقش نزديك‌تر مي‌كند گرچه آنها را تا پايان قصه به هم نمي‌رساند ولي دست‌كم بودن در بيمارستان براي آقا ميرنصير حكم قرار گرفتن در كانون جاذبه معشوق را دارد. در قصه آخر عزاداران بيل، بيماري و تمنا تنگاتنگ هم قرار مي‌گيرند و ساعدي با مهارت اينها را به هم مي‌آميزد؛ آنجا كه اسلام رفته است تا اسب مشدي رقيه را مداوا كند: «چشم‌هاي اسب بسته بود و از دهان نيمه‌بازش خونابه غليظي مي‌ريخت بيرون. مشدي رقيه گفت: مي‌بينيش؟ اسلام با دست اشك‌هاي اسب را پاك كرد و گفت: حالا يه مشت خاك بردار بيار. مشدي رقيه پا شد و رفت از گوشه ديگر بام يك مشت خاك برداشت و آورد ريخت جلو اسلام.

اسلام چادر مشدي رقيه را گرفت و پيچيد دور دست چپش و دهان اسب را باز كرد و مشتش را چپاند لاي دوتا فك حيوان. مشدي رقيه فانوس را برد بالا، گلوي تاريك اسب روشن شد، اسلام با دست راست خاك‌ها را برداشت و پاشيد به دهان اسب...» در قصه‌هاي ساعدي، گويا خواهش و ميل، جز با قرار گرفتن در جوار بيماري... قرار گرفتن در جوار يك لحظه بيمارگون، فعال نمي‌شود. همان‌طور كه بيماري يا خود را به بيماري زدن و به نحوي در جوار بيماري قرار گرفتن در اين قصه‌ها، فعاليت روزمره را تعطيل مي‌‌كند و فرد بيمار را در معرض بطالتي قرار مي‌دهد كه او را از وظيفه‌اي كه نظم مستقر به او تحميل كرده، مي‌رهاند. اينجاست كه نقش‌هاي تثبيت‌شده، درهم مي‌ريزند و بيماري و درد در قصه‌هاي ساعدي، وجه كارناوالي خود را عيان مي‌كند.


منبع: شرق

 



:: موضوعات مرتبط: مقاله
:: برچسب‌ها: غلامحسین ساعدی
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در یکشنبه چهارم دی ۱۳۹۰

.:: ::.





دی ماه یکصد سال پيش در آذربايجان چه گذشت؟/زمستان سرد و خونريز در تبريز
 

دی ماه یکصد سال پيش در آذربايجان چه گذشت؟

زمستان سرد و خونريز در تبريز

 

تمثال شهيد ثقه الاسلام

 

حكايت جنگ پنج روزه تبريز، حكايت تلخي است؛ حكايتي كه با كشتارهاي قزاقان و سالدات‌هاي روسيه آغاز مي‌شود، با مقاومت مجاهدان مشروطه‌خواه و غلبه آنان بر قواي روسيه ادامه پيدا مي‌كند و با رسيدن نيروهاي تازه‌نفس روس و بدون حمايت ماندن مجاهدان و خروج آنان از تبريز به پايان مي‌رسد. اما تلخ‌ترين بخش اين رويدادها زماني رقم ‌خورد كه تبريز به دست نيروهاي روس افتاد و كشتار در شهر شروع ‌شد. غير از مردم كوچه و بازار كه به خونخواهي قزاقان كشته شده و در جريان جنگ به قتل رسيدند، چند نفر از چهره‌هاي سرشناس مشروطه‌خ

حالا مگر چه مي‌شد شما هم مي‌رفتيد؟ شما هم جمع مي‌كرديد هر چه را داشتيد و نداشتيد و همراه ديگراني كه از تبريز بيرون رفتند، در آن اولين روزهاي زمستان 100 سال پيش، راهتان را مي‌كشيديد و مي‌رفتيد جايي ديگر. اما نه، شايد باز هم فرقي نمي‌كرد. از آن همه آدمي كه پيش از سپيده‌دم پنجم دي 1290 شمسي سوار اسب‌هايشان شدند و دزدانه از شهر بيرون رفتند مگر چند نفر زنده بازگشتند؟ چند نفر خانه و خانواده خود را يكبار ديگر ديدند؟ زمستان سختي بود در تبريز؛ سرد و خونريز.

ثقه‌‌الاسلام از اين خانه به آن خانه مي‌رفت. از خانه حاج سيدالمحققين كه نمايندگان انجمن تبريز در آن جلسه داشتند به كنسولگري روسيه مي‌رفت، از آنجا راهي عالي‌قاپو مي‌شد تا با اميرحشمت و ديگر سردستگان مجاهدان تبريز ديدار كند تا آنان دل به بيرون رفتن از شهر بدهند و ساعتي ديگر به ديدن ضياءالدوله مي‌رفت تا شايد بتواند جلوي كشتارهاي سربازان روس را در شهر بگيرد. در همين حال سه لشكر روسيه از ايروان و تفليس به سوي تبريز در حركت بودند تا كار تبريز را يكسره كنند. تبريز در آستانه سقوط بود اما انگار كسي نمي‌خواست باور كند.

از روز جمعه 30 آذر، جنگ در تبريز شروع شد اما تهران به جاي آنكه به داد تبريزيان برسد، آنقدر گرفتار پاسخ دادن به اولتيماتوم روس‌ بود كه فقط مي‌توانست به تبريزيان تلگراف بزند و از آنان بخواهد دست از جنگ بردارند. از همان روز شروع جنگ تبريز، اوضاع تهران هم تغيير كرد. نمايندگان مجلس دوم مشروطه تا آن زمان در برابر پذيرفتن اولتيماتوم روسيه مقاومت كرده بودند. روس‌ها هم نيروهاي خود را تا قزوين جلو آوردند و رشت و تبريز را عملا تسخير كردند. بالاخره ناظم‌الملك نايب‌السلطنه و هيات وزرا كه از همان ابتدا در فكر مصالحه با دولت روس بودند، روز دوم دي ماه مجلس را منحل كردند. يپرم‌خان ارمني هم با آنان همراهي كرد. او از فرماندهان سپاه مشروطه‌طلبان در زمان فتح تهران و فرار محمدعلي‌شاه بود اما اين بار به جاي حمايت از مجلس مشروطه، سربازان خود را براي خالي كردن مجلس از نمايندگان و تخته كردن درهاي آن فرستاد. در تبريز هم دسته‌هايي از مجاهدان ارمني كه در شهر بودند به دستور او بيرون رفتند و در يكي از روستاهاي اطراف ماندند. تبريز باز هم بدون ‌دفاع مانده بود و تهران هم يكبار ديگر، بدون مجلس مشروطه.

حكايت جنگ پنج روزه تبريز، حكايت تلخي است؛ حكايتي كه با كشتارهاي قزاقان و سالدات‌هاي روسيه آغاز مي‌شود، با مقاومت مجاهدان مشروطه‌خواه و غلبه آنان بر قواي روسيه ادامه پيدا مي‌كند و با رسيدن نيروهاي تازه‌نفس روس و بدون حمايت ماندن مجاهدان و خروج آنان از تبريز به پايان مي‌رسد. اما تلخ‌ترين بخش اين رويدادها زماني رقم ‌خورد كه تبريز به دست نيروهاي روس افتاد و كشتار در شهر شروع ‌شد. غير از مردم كوچه و بازار كه به خونخواهي قزاقان كشته شده و در جريان جنگ به قتل رسيدند، چند نفر از چهره‌هاي سرشناس مشروطه‌خواه شهر، پايان زندگي خود را پاي چوبه‌داري ديدند كه به دست روس‌ها در زادگاهشان برپا شده بود. فقط پنج روز از سقوط تبريز گذشته بود كه چوبه‌هاي دار برپا شد. برپا كردن چوبه‌هاي دار فقط پنج روز طول كشيد اما مدت‌ها وقت لازم بود تا اين بساط قتل‌عام جمع شود و سال‌ها طول كشيد تا قزاقان روس از خاك ايران بيرون بروند. روز عاشوراي سال 1290 شمسي، اولين نفر قدم روي سكوي اعدام گذاشت و گردن به طنابي نهاد كه مرگ را زمزمه مي‌كرد. اول از همه رگ‌هاي گردن «شيخ سليم» با سردي و زبري طناب اعدام آشنا شد و بعد يكي‌يكي نوبت به هشت نفر ديگر رسيد كه روز پيش از آن دستگير شده بودند.

روز نهم دي 1290 همزمان بود با نهم محرم و قزاقان كه كنترل تمام تبريز را در دست داشتند به‌دنبال قربانيان خود كوچه و خيابان‌هاي شهر را جست‌و‌جو مي‌كردند. ثقه‌الاسلام را از مقابل خانه‌اش بردند. يك نفر از كنسولگري روسيه با كالسكه سراغ ثقه‌الاسلام رفت و به او گفت جلسه‌اي در كنسولگري برپا شده كه او هم بايد در آن شركت كند. او مي‌دانست روس‌ها از خون او نمي‌گذرند، با اين حال سوار كالسكه شد و به كنسولگري رفت اما ديگر هيچ وقت به خانه‌اش بازنگشت. ثقه‌الاسلام در تمام دوران استبداد صغير و مقاومت تبريز در برابر نيروهاي محمدعلي‌شاه از جنگ‌ها و درگيري‌هاي بسياري جان سالم به در برده بود و به‌عنوان يكي از مغزهاي متفكر مشروطه‌خواهان در آذربايجان شناخته مي‌شد ولي در آن روز به دست افسران روس به اسارت درآمد.

ضياءالعلما يكي ديگر از اسراي تاسوعاي 1290 شمسي در تبريز بود. هنگام بازداشت ضياءالعلما، دايي او با نام حاج محمد قليخان همراهش بود و براي آنكه از سرنوشت اين جوان خبري براي مادرش ببرد با او همراه ‌شد و به اين ترتيب دايي و خواهرزاده با هم به اسارت گرفته شدند.

ضياءالعلما از مشروطه‌خواهان جوان تبريزي بود و در دوره‌اي به چاپ نشريه «جريده اسلاميه» پرداخت، همين‌گناه‌ها براي ريخته شدن خونش كافي بود.

آقا محمد ابراهيم قفقايچي را قزاقان در كوچه دستگير كردند. او از تاجران بنام شهر بود كه پس از به توپ بسته شدن مجلس و مقاومت تبريز در كنار مجاهدان مي‌جنگيد اما در جنگ عليه روس‌ها شركت نداشت، با اين حال او هم بازداشت و به باغ شمال فرستاده شد.

دو نفر ديگر از بازداشت‌شدگان، فرزندان علي مسيو بودند. در آن زمان علي مسيو كه يكي از چهره‌هاي سرشناس مشروطه‌خواهان و جنگ عليه محمدعليشاه بود ديگر خودش زنده نبود اما پسر بزرگترش حاجي‌خان در جنگ با روس‌ها نقش داشت و به همين دليل همراه گروه مجاهداني كه از تبريز خارج شده بودند از شهر رفته بود. با اين حال قزاقان دست از انتقام برنداشتند و وقتي دست‌شان به خود علي‌مسيو و حاجي خان نرسيد به سراغ دو پسر كوچكش حسن و قدير رفتند و آنان را به اسارت بردند. هر دو فرزند علي مسيو نوجوان بودند و هنوز سن و سالي نداشتند كه بتوانند در جنگ عليه روس شركت كنند. آنان از وحشت افتادن به دست قزاقان به خانه حاج مرتضي كه از دوستان پدرشان بود مي‌گريزند. اما دريغ كه حاج مرتضي خودش آنان را به دست قزاقان مي‌دهد.

شيخ سليم هم در همان روز به باغ شمال برده شد. او از نمايندگان انجمن تبريز بود كه در روز آغاز جنگ وقتي ديدند روس‌ها دست از كشتار مردم كوچه و بازار برنمي‌دارند به همراه ثقه‌الاسلام و چند نفر ديگر از نمايندگان به مجاهدان دستور دادند از مردم و شهر دفاع كنند و به اين ترتيب جنگ شروع شد. يكي ديگر از بازداشت‌شدگان بي‌گناه نهم دي، برادر شيخ سليم بود. او نه مشروطه‌خواه بود و نه مرد سياست،‌ جرم او فقط برادري با شيخ سليم بود. البته فرداي آن روز او سرنوشتي جدا از ديگران پيدا كرد. صادق‌الملك آخرين زنداني آن روز بود كه او هم جرمش عضويت در انجمن ايالتي بود.

«باغ شمال» تبريز در سال 1290 انگار همان «باغ شاه» تهران در سال 1287 بود. بعد از به توپ بستن مجلس، محمدعلي‌شاه زندانيان خود را در باغ شاه به بند كشيد و از آنان عكس گرفت، چند نفرشان را كشت، چند نفر را تبعيد كرد و چند نفر را به زندان انداخت. روس‌ها هم زندانيانشان را به باغ شمال بردند و آنان را به استنطاق كشيدند كه چرا با قزاقان روس به جنگ برخاستند اما روس‌ها خيلي سريع‌تر از محمدعلي‌شاه براي اسراي خود تصميم گرفتند و همه آنان را غير از برادر شيخ‌سليم، به مرگ محكوم كردند. تنها عكسي كه از آن اسرا باقي مانده است، تصويري است كه هشت بدن آويزان از چوبه‌هاي دار را نشان مي‌دهد.

دهم دي‌ماه، اولين چوبه‌هاي دار داخل سربازخانه‌تبريز كه به تصرف روس‌ها درآمده بود برپا شد. اسرا را با ارابه به سربازخانه بردند و آنان را يكي پس از ديگري از طناب انتقام حلق‌آويز كردند. معروف است كه مي‌گويند قدير پسر 16ساله علي مسيو، در آن لحظه‌ها بسيار بي‌تاب بود و ثقه‌الاسلام براي دلداری دادن به او مي‌گفت: «اين بي‌تابي بهر چيست؟ ما را چه بهتر از اينكه در چنين روزي در دست دشمنان دين كشته شويم. رنج ما دو دقيقه بيش نيست پس از آن به يكباره خوش و آسوده خواهيم بود.»

وقتي آن هشت تن جان دادند، درهاي سربازخانه را باز كردند و مردم را براي تماشاي جنازه‌هاي معلق در فضا به درون راه دادند.

آن هشت نفر مردند و پس از آن خوش و آسوده شدند اما مرگ آنان، تازه آغاز دوراني بود كه هر روز چند نفر از آزاديخواهان تبريز را دستگير مي‌كردند و به چوبه دار مي‌سپردند. چند روز پس از قتل عام عاشورا، صمدخان كه از دشمنان نامي آزادي بود به شهر وارد شد و در كنار قزاقان روس، كشتارهاي تازه‌اي را آغاز كرد.

 

منبع: تهران امروز

 



:: موضوعات مرتبط: مقاله، مناسبت
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۰

.:: ::.





حکایت آن سی ماه به روایت من!/نگاهی گذرا به دوران سیادت حسین نجفی بر سازمان فرهنگیُ هنری شهرداری تبری
 

ماجراي استعفاها (۶)

 

توصيح سطر اول:

همان طور که وعد داده بودم، تحليل و برداشت خودم را از دوران تقريباً سي ماهه‌ي سيادت حسين نجفي بر سازمان فرهنگي، هنري شهرداري تبريز در همين جا منتشر مي‌كنم.

مطمئناً بسياري با اين نگاه مخالف و يا موافق خواهند بود. و از آن جا كه من معتقدم بايستي باب گفت‌وگو و تعاطي افكار باز باشد اميدوارم مطالب و نظرات ديگري هم در اين زمينه به دستم برسد.

راستي همچنان مي توانيد از آرشيو موضوعي و بخش "ماجراي استعفاها" به همه‌ي مطالبي كه در اين خصوص در وبلاگ "سطر اول" منتشر شده يكجا دسترسي داشته باشيد.

يا علي مدد!

 

حکایت آن سی ماه به روایت من!

نگاهی گذرا به دوران سیادت حسین نجفی

بر سازمان فرهنگیُ هنری شهرداری تبریز

 

 

يكم

تيتر اول شماره‌ي هفتم ماهنامه‌ي «تدبيرفردا» نقل قولي بود از سيدقاسم ناظمي؛ مديرعامل وقت سازمان فرهنگي، هنري شهرداري تبريز. تيتر يك جمله‌ي ساده و گويا بود: «فرهنگ تبريز مدير ندارد.» همين تيتر ناقابل صداي خيلي‌ها را درآورد و از آن زمان تاكنون هر وقت به يكي از كساني كه مصداق اين جمله بودند، برخورده‌ام به طريقي بدان مصاحبه و آن تيتر اشاره كرده‌اند اين يعني دلخوريم. پدرمانمان راست گفته‌اند: «سؤزو آت يئره، صاحابي گؤتورر.» هر چند اصلاً برايم مهم نيست كه چه كسي دلخور شده است و مي‌دانم كه حقيقت درست عين ته خيار تلخ است. و همين تلخي و گزش است كه هنوز آن تيتر را زنده نگه داشته. و هر كسي «صاحب منصبي» در گوشه‌اي از فرهنگ تبريز شده، تلخي آن را بر كام خويش احساس نموده. از طرف ديگر نمي‌توانم شادي خود را از كاري بودن اين تيتر هر چند در حد تلخامي عزيزان پنهان كنم.
 
 



:: موضوعات مرتبط: يادداشت، مقاله
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰

.:: ::.





مقاله‌اي از اسكات فيتس جرالد درباره تجربه فروپاشي ذهني نويسنده / درهم‌شكستن

 

مقاله‌اي از اسكات فيتس جرالد درباره تجربه فروپاشي ذهني نويسنده

درهم‌شكستن

 


مسلما كل زندگي، عبارت از فرآيند متلاشي‌شدن است، اما ضربه‌هايي كه تكليف كار را يكسره مي‌كند
-ضربه‌هايي بزرگ و ناگهاني كه از بيرون فرود مي‌آيد، يا به نظر مي‌رسد فرود مي‌آيد – آنهايي كه به يادت مي‌ماند و تقصيرها را به گردن‌شان مي‌اندازي و در لحظات ضعف، با دوستان در موردشان حرف مي‌زني، همه تاثيرشان يك دفعه بروز نمي‌كند. نوع ديگري از ضربه هست كه از درون فرو مي‌آيد – كه حسش نمي‌كني، تا آنقدر دير مي‌شود كه نمي‌شود كاري برايش كرد، تا در نهايت درمي‌يابي از جهاتي چند ديگر آن آدم سابق‌بشو نيستي. نوع اول متلاشي‌شدن چنين به‌نظر مي‌رسد كه بلافاصله اتفاق مي‌افتد – نوع دوم كم و بيش بي‌آنكه متوجه‌اش شوي اتفاق مي‌افتد، منتها در واقع به ناگهان به منصه ظهور مي‌رسد.
قبل از اينكه به ادامه اين شرح حال مختصر بپردازم، اجازه مي‌خواهم اظهارنظري كلي كنم – آزمون هوش درجه يك، عبارت از حفظ دو ايده متضاد به طور همزمان در ذهن و در عين حال تداوم كارايي است به عنوان مثال، فرد بايد بتواند دريابد اموري نااميدكننده است و با اين حال از طرف ديگر مصمم به ايجاد آنها باشد. اين فلسفه‌اي بود كه با آغاز جواني من جور درمي‌آيد كه مي‌ديدم اموري نامحتمل، نامعقول، غالبا «ناممكن» به وقوع مي‌پيوست. اگر چيزي در چنته‌ات باشد، زندگي چيزي بود كه بر آن فايق مي‌آمدي. زندگي به سادگي تسليم هوش و تلاش مي‌شد، يا مي‌توانست تا حدي آميزه‌اي از هر دو باشد. ادبياتي موفق بودن، به نظر پيشه رمانتيكي بود – هيچ‌وقت آن‌طورها مثل ستاره‌هاي سينما مشهور نمي‌شوي، منتها آنچه سياه مي‌كني چه‌بسا عمر طولاني‌تري داشته باشد – هيچ‌وقت قدرت حاصل از اعتقادات راسخ رجال سياست و مذهب نصيبت نمي‌شود، منتها مطمئنا مستقل‌تر هستي. مسلما با اشتغال به چنين حرفه‌اي هميشه ناكام مي‌ماني، منتها من يكي كه كار ديگري اختيار نكردم.
همين‌طور كه دهه 20سپري مي‌شد، همراه با 20 سالگي‌هاي خودم كه يك هوا جلوتر پيش مي‌رفت، دو حسرت جواني – كه يعني آن‌قدرها هيكلي نبودن (يا آن‌قدرها خوب نبودن) تا در كالج فوتبال بازي كردن و در مدت جنگ به آن طرف آب‌ها نرفتن – خود را در رويابافي‌هاي كودكانه‌اي از قهرمان بازي خيال‌پرورانه‌اي مستحيل كردند كه هيچ فايده‌اي اگر نداشت آن‌قدرها بود تا شب‌هاي نياسوده را به فردا ملحق كنند. انگار كه مسايل عمده زندگي خودشان خود را حل و فصل مي‌كنند و چنانچه راست و ريس‌كردن‌شان، كار سختي مي‌شد، آدميزاد را خسته‌تر از آن مي‌كرد تا به مسايلي عام بينديشد.
زندگي، 10سال پيش، بيش از اينها مساله‌اي شخصي بود. واجب بود بين حس بطالت تلاش‌ها و حس ضرورت كشمكش‌ها تعادل برقرار كنم؛ پذيرش ناگزيري ناكامي و درعين‌حال ايمان به موفق‌شدن – و از اين هم بيشتر، تناقض ميان سايه سنگين گذشته و نيت‌هاي متعالي آينده چنانچه اين‌طور از پس امراض متعارف – خانوادگي، شغلي، شخصي – برمي‌آمدم در اين صورت مثل تيري رها شده از هيچي به هيچي، خود با چنان قدرتي ادامه مي‌يافتم كه مگر فقط جاذبه مي‌توانست به زمين بازم گرداند.
تا 17سال، به اضافه يك سال علافي خودخواسته و بستري‌شدن در آسايشگاه – اوضاع، به اضافه بيكاري‌هاي تازه محض خاطر چشم‌اندازي چشمگير تا روز از نو و روزي از نو، به همين منوال بود. به چه مشقتي زندگي مي‌كردم، منتها مي‌گفتم: «از 49سالگي به بعد، همه‌چيز رو به راه مي‌شود. مي‌توان به آن اميد بست. از آدمي كه مثل من زندگي كرده، جز اين انتظاري نمي‌رود.»
- و بعد، 10 سال مانده تا 49 سالگي، ناگهان فهميدم كه نابهنگام درهم شكسته‌ام.
همين است ديگر آدمي؛ به هزار شيوه در هم مي‌شكند – چه‌بسا در هم شكستن در مخ باشد – در اين صورت ديگران قدرت تصميم‌گيري را از او سلب مي‌كنند، ‌يا در متن، كه آن وقت جز تن دادن به جهان سفيد بيمارستان چاره‌اي نمي‌ماند، يا در عصب‌ها، ويليام سيبروك در كتابي بي‌رحم ضمن ابراز غرور و همراه با پايان‌بندي سينمايي، شرح مي‌دهد كه چطور سربار جامعه شد. چيزي كه به الكليسم او منجر يا مسبب آن شد، فروپاشي سيستم عصبي‌اش بود. نگارنده با آنكه ديگر آن‌طورها گرفتار نبود – در آن زمان شش ماهي مي‌شد كه به چيزي لب نزده بود – بازتاب‌هاي عصبي‌اش همچنان تحليل مي‌رفت – يكسره عصبانيت و يكريز گريه.
از اينها كه بگذريم، با ارجاع به نظريه خودم مبني بر اينكه زندگي به هزار شيوه دست به حمله مي‌زند، ‌وقوف به درهم‌شكستگي نه با ضربه كه با وقفه توام است.
همين چند وقت پيش بود كه در مطب پزشكي حاذق نشسته بودم و به جمله‌اي جدي گوش مي‌كردم. با آنچه در بازنگري، خونسردي به‌نظر مي‌آيد، به كار و بارم در شهري ادامه داده بودم كه بعدها ساكن آنجا مي‌شدم، نه آن‌طورها دلشوره‌اي، نه آن‌طورها فكر و خيال براي كارهاي نيمه‌كاره رها شده، يا اينكه براي فلان يا بهمان مسووليت چه پيش مي‌آيد، عين همان كارهايي كه آدم‌ها در كتاب‌ها مي‌كنند؛ خيالم تخت‌تخت بود و هر چه بود من فقط سرايدار ميانمايه‌اي بودم كه خيلي چيزها، حتي استعدادم روي دستم باد كرده بود.
منتها من غريزه‌اي قدرتمند و نابهنگامي داشتم كه چنين حكم مي‌كرد تا تنها باشم. اصلا دلم نمي‌خواست چشمم توي چشم بني‌بشري بيفتد. در سرتاسر زندگي‌ام آدم‌هاي زيادي را ديده بودم- در خونگرمي حد متوسط را داشتم، منتها در گرايش به يكي دانستن خودم، ايده‌هايم و تقديرم با همه آنهايي كه در حشرونشر بودم، بيشتر از حد متوسط را داشتم. هميشه يا نجات مي‌دادم يا نجاتم مي‌دادند- در يك صبح بي‌نظير با احساس‌هايي دست‌وپنجه نرم مي‌كردم كه به ولينگتون در واترلو منتسب مي‌شد. در جهاني برساخته از دشمنان ناشناخته و رفيقان به بيگانگي نباخته و حاميان زندگي مي‌كردم.
ولي حالا دلم مي‌خواست مطلقا تنها باشم و بر اين منوال از مشكلاتي معمولي، عايقي مطمئن سرهم كردم. روزگار نامرادي نبود. آفتابي نمي‌شدم و آدم‌ها كم‌وكم‌تر بودند. فهميدم كه خوش و خسته‌ام. دراز مي‌كشيدم و كيفم كوك بود، خوابيدن و گاهي 20 ساعت در روز چرت زدن و در وقفه‌ها جانانه سعي مي‌كردم به چيزي فكر نكنم- به جايش ليست‌هايي را درست مي‌كردم- ليست‌هايي را درست مي‌كردم و پاره‌شان مي‌كردم، صدها ليست: فرماندهان سواره‌نظام، بازيكنان فوتبال و شهرها، سازها و سبوهاي محلي و خوش‌گذراني‌ها و سرگرمي‌ها و خانه‌هاي محل سكونت و كت‌وشلوارهاي از زمان ترك خدمت و كفش‌ها (كت‌وشلوارهاي آب‌رفته‌اي را كه در سورنتو خريدم به حساب نمي‌آوردم، همين‌طور كتاني و پيراهن يخه‌داري را كه سال‌ها دنبال خودم كشيدم و هيچ‌وقت نپوشيدم چرا كه كتاني وارفته و خط افتاده بود و پيراهن يخه‌دار زرد و آهار رفته بود) و ليست‌هايي از کسانی كه دوست‌شان داشتم و از دفعاتي كه خودم اجازه دادم تا آدم‌هايي كم محلم كنند كه شخصيت يا استعدادشان سرتر از من نبود.
-و بعد به ناگهان، به طور شگفت‌آوري حالم بهتر شد.
-و به محض اينكه خبر را شنيدم مثل بشقاب كهنه‌اي شكستم.
پايان واقعي داستان همين است. آنچه پيش آمده بود لاجرم كارش به همان جايي مي‌كشيد كه از آن به «زهدان زمان» مراد مي‌كنند. گفتنش در همين حد كفايت مي‌كند كه بعد از حوالي يك ساعتي در تنهايي بالش بغل كردن، شستم خبر شد كه به مدت دو سال زندگي‌ام از قبل منابعي تامين‌شده كه من مالك آنها نبودم كه تا خرخره روحا و جسما زير بار قرض رفته‌ام. بازپس گرفتن هديه ناچيز زندگي در قياس با آن، چه مي‌توانست باشد؟
فهميدم كه در آن دو سال به خاطر محفوظ نگه داشتن چيزي- شايد سكوتي دروني و شايد هم نه- خودم را از همه چيزهايي كه دوست داشتم، دور نگه داشته بودم- همه كارهاي زندگي از مسواك زدن صبح‌ها گرفته تا شام خوردن با يك دوست به جان كندن تبديل شده بود. متوجه شدم كه ديرزماني به آدم‌ها و اشيا هيچ علاقه‌اي نداشته بودم، بلكه فقط به تظاهري زهوار در رفته و قديمي از «علاقه» ادامه داده بودم. فهميدم كه حتي عشقم به آنهايي كه نزديك‌تر از همه بودند، صرفا در حكم تلاش براي عشق بوده، كه روابط ناگهاني‌ام- با ويراستار، تنباكوفروش، بچه يكي از رفقا- در روزهايي ديگر به منزله يادآوري كاري بود كه ملزم به انجام آن بودم، در همان ماه، چيزهايي از قبيل صداي راديو، آگهي‌هاي مجلات، ترمز كاميون‌ها، سكوت مرده روستا اوقاتم را تلخ مي‌كرد- بيزار از لطافت انساني، ناگهاني (ولو اينكه پنهاني) با زمختي از در جنگ وارد شدن- نفرت از شب وقتي خواب به چشمم نمي‌آيد و نفرت از روز زيرا كه به شب منجر مي‌شود. سيردل مي‌خوابيدم آخر مي‌دانستم كه ديري نمي‌پايد كه از آن هم زده مي‌شوم كه از اين هم كمتر، ديري نمي‌پايد كه ساعت متبرك كابوسي فرامي‌رسد كه مثل تهذيب نفس، براي ديدار با روز تازه مهياترم مي‌كند.
محل‌هايي به‌خصوص، چهره‌هايي به‌خصوص را مي‌توانستم نگاه كنم. مثل اكثر ساكنان غرب ميانه هيچ وقت، مگر به طور مبهم تعصب نژادي نداشتم- به موبورهاي دوست‌داشتني اسكانديناوي كه روي نيمكت‌هاي سنت‌پل مي‌نشستند، ولي آنقدرها جلو چشم نبودند تا بخشي از آن چيزي باشند كه بعدتر جامعه مي‌شود، هميشه ميلي پنهاني داشتم. زيباتر از آن بودند كه «جوجه» باشند و تروفرز راهي مزرعه‌ها مي‌شدند تا جايي در آفتاب را از آن خود كنند، و گپ و گفتي شهري، غيرعاميانه و پرسه‌زني در مزرعه از اين واقعيت ناشي مي‌شد كه ظرف روزهاي آتي چشم ديدن هيچ كدام را نداشتم: سلتي‌ها، انگليسي‌ها، سياستمدارها، غريبه‌ها، ويرجينيايي‌ها، سياه‌ها (اعم از اينكه پوست‌شان تيره يا روشن باشد)، شكارچي‌ها، همه خرده‌فروشي‌ها و به طور كلي واسطه‌ها و همه نويسنده‌ها (با احتياط كامل از نويسنده جماعت دوري مي‌كردم آخر آنها مشكل را جوري ابدي مي‌كنند كه از عهده هيچ‌كس ديگري برنمي‌آيد) - و همه طبقه‌هايي كه طبقه‌اند و اكثرشان اعضاي طبقه‌ خودشان هستند. سعي مي‌كردم به چيزي تكيه كنم، از دكترها و دختربچه‌هاي تا زير 13ساله و پسربچه‌هاي مودب هشت‌سال به بالا خوشم مي‌آمد. آرامش و نشاطم منوط به همين طيف آدم‌ها بود. يادم رفت اضافه كنم كه از پيرمردها – مردهاي 70سال به بالا، گاهي هم 60 سال به بالا مشروط بر اينكه چهره‌اي جاافتاده داشته باشند هم خوشم مي‌آمد. از چهره كاترين هپبورن هم بر پرده سينما خوشم مي‌آمد، مهم نبود كه درباره فخرفروشي‌اش چه حرف‌ها مي‌زنند و همين‌طور از چهره ميريام هاپكينز و رفقاي قديمي، مشروط بر اينكه فقط سالي يك‌بار ببينم‌شان و نشاني از آنها در خاطرم احضار بشود.
همه‌اش غيرانساني و ناپخته به نظر مي‌آيد، مگرنه؟ خب، در مورد بچه‌ها كه مي‌توان گفت آنها نشانه‌هاي حقيقي درهم شكستن‌اند.
تصوير جالبي نيست. از سر ناچاري است كه در قاب خود اين‌ور و آن‌ور كشيده مي‌شود و جلو چشم منتقدهاي طاق و جفت قرار مي‌گيرد. در وصف يكي‌شان همين بس كه خانمي بود كه زندگي‌اش را از قبل عين مرگ جلوه دادن زندگي ديگران تامين مي‌كرد. حتي وقتي كه مثل اين بار هرازگاهي در لباس ناخوشايند سنگ صبور ايوب ظاهر مي‌شد. به‌رغم اين واقعيت كه اين قصه خاتمه يافته، اجازه مي‌خواهم مكالمات‌مان را به صورت نوعي بعدالتحرير در ضميمه بياورم:
مي‌گفت: «به جاي اينكه براي خودت متاسف باشي، گوش كن-» (هميشه مي‌گفت «گوش كن»، آخر فكر مي‌كرد وقتي حرف مي‌زند جدي‌جدي فكر هم مي‌كند) اين شد كه مي‌گفت: «گوش كن. خيال كن. اين ترك‌خوردگي در تو نبوده- خيال كن گراندكانيون ترك برداشته.»
قهرمانانه مي‌گفتم: «ترك‌خوردگي در من است.»
«گوش كن! جهان فقط در نظر تو، در تصور تو از آن وجود دارد. مي‌تواني هرطور كه دلت بخواهد آن را بزرگ يا كوچك جلوه بدهي، تو سعي مي‌كني آدم ذليل و زبوني باشي. به خدا من اگر يك وقتي بشكنم سعي مي‌كنم همه جهان را با خودم بشكنم. گوش كن! جهان فقط در برداشت تو از آن وجود دارد و در اين صورت چه بهتر اينكه بگوييم اين تو نيستي كه ترك خورده‌اي- گراندكانيون است.»
«همه‌اش را بيندازيم گردن اسپينوزا؟»
«از اسپينوزا چيز زيادي نمي‌دانم- همين را مي‌دانم كه «بعد از مصايب قديمي خودش نقل مي‌كرد كه در حين صحبت چنين به نظر مي‌رسيد كه به مراتب از مال من محنت‌‌بارتر بوده‌اند و اينكه چطور با آنها مواجه شده، چطور از پس‌شان برآمده، چطور فايق آمده.»
خود را در تضاد آشكار با آنچه مي‌گفت، حس مي‌كردم، ولي من آدم كندذهني هستم و همزمان به اين فكر مي‌كردم كه از بين همه نيروهاي طبيعي، نيروي حيات يكي از آنهايي است كه ارتباط‌ناپذير است. در ايامي كه صمغ بي‌هيچ اجباري در نوشته‌ جاري مي‌شود، آدم سعي مي‌كند تا آن را پخش كند- ولي هيچ وقت توفيقي دست نمي‌دهد، براي جلوتر رفتن از آميختن استعاره با هم، نيروي حيات هيچ وقت «راه نمي‌آيد.» يا از آن برخورداري يا نه، چيزي مثل برخورداري از سلامتي، چشم‌هاي قهوه‌اي، شرافت يا صداي بم است. در اين‌باره از زن سوال مي‌كنم، شسته و رفته و آماده براي طبخ و هضم، ولي هيچ وقت چيزي عايدم نمي‌شود- نه اگر هزار ساعت با فنجان حلبي دلسوزي براي خود منتظر باشم. فقط مي‌توانم از در بزنم بيرون خيلي محتاط مثل سفالي ترك‌خورده، خويشتنداري مي‌كنم و به جهان تلخكامي پا مي‌نهم، آنجا با مصالحي كه‌ گير مي‌آيد، خانه‌اي سرهم مي‌كنم و بعد از اينكه از در خانه‌اش بيرون مي‌آيم براي خودم جمله‌اي نقل مي‌كنم:
«شما نمك زمين هستيد. پس اگر نمك طعمش را از دست داده باشد، از كجا مي‌توان بدان نمك زد.» - انجيل متي (5:13)

منبع: شرق

 



:: موضوعات مرتبط: مقاله
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰

.:: ::.





نقبي بر انديشه سياسي فروغي / مرتضي كاخي
 

نقبي بر انديشه سياسي فروغي

مرتضي كاخي

 

 

اواخر قرن 19 و اوايل قرن بيستم ميلادي جهان سياست و ديپلماسي بين‌المللي شاهد سه جريان دگرگون در ميان ممالك جهان بود:
1 – دوران اول كه از ابتداي تاريخ نوشته سياست خارجي كشورها و مناطق گوناگون جهان وجود و حضور قاطع داشت، دوران استعمار (DEPENDANCE) بود كه به‌تدريج مبارزات ملت‌هاي جهان، با استعمار، شروع شد. در ابتدا بدون موفقيت ولي به‌تدريج و پس از جنگ جهاني اول (1918-1914) كمابيش مبارزات ضداستعمار جان‌گرفت و اثر آن بر كشورهاي تحت‌الحمايه و بعضا كشورهاي مستقل ولي زيرنفوذ قدرت‌هاي بزرگ خارجي از قبيل انگلستان، فرانسه، هلند، اسپانيا، پرتغال، ايتاليا و روسيه سايه افكند، اين مبارزات در ايران هم به انقلاب مشروطيت گراييد. البته ايران مستعمره نبود اما نفوذ روس و انگليس در كشورمان بيداد مي‌كرد.
2 – دوران استقلال‌طلبي و تحقق آن (INDEPENDANCE) بود كه به‌تدريج و تا سال‌هاي پس از جنگ دوم جهاني و حتي تا چندي پيش ادامه يافت. مستعمره‌هاي آفريقايي، آسيايي و آمريكاي جنوبي در همين دوران به استقلال رسيدند. اما استعمارگران سايه‌هاي شوم خود را بر مستعمرات به گونه‌اي ديگر حاكم داشتند كه اگرچه هم‌اكنون تا حد زيادي اين حالات، رنگ‌باخته است اما آثار آن به صورت كشورهاي مشترك‌المنافع انگلستان كه هنوز هم رييس كشورشان ملكه اليزابت انگلستان و گوشه پرچم‌شان پرچم انگلستان است، وجود دارند و تعدادشان به 30 كشور هم مي‌رسد. از مهم‌ترين آنها مي‌توان كانادا و استراليا را نام برد. فرانسه هم نفوذ استعماري خود را در ابتداي استقلال سوريه و لبنان و كشورهاي آفريقا همچنان حفظ مي‌كرد.
3 – دوران زندگاني سياسي خانوادگي ملت‌ها و كشورهاست كه هم‌اكنون بر جهان ما حاكم است (INTERDEPENDANCE). در اين نظام ديپلماتيك بين‌المللي، اصل بر اين است كه كشورهاي جهان و ملل گوناگون اعضاي يك خانواده هستند كه نيازمندي‌ها و امكانات گوناگون دارند و بايد با كمك يكديگر و بده‌‌و‌بستان‌هاي سياسي و اقتصادي، مانند افراد يك خاندان با هم حل و فصل كنند. بنابراين، بايد درنظر بگيريم كه در جهان امروز ما نه استعمار قابل دفاع و طرح‌كردن آن در مجامع بين‌المللي است و نه استقلال به گونه‌اي كه تا چندي پيش كشور چين كمونيست كه در آن مائوتسه تونگ حاكم بود وجود دارد و دروازه‌هاي يك كشور را مانند در ورودي يك خانه قفل مي‌كنند و مردم داخل آن زندگاني از توليد به مصرف را ادامه مي‌دهند. چين در‌حال‌حاضر مثل روسيه فعلي و نه شوروي پيشين به جريان «اينتروپندنس» پيوسته است. كشورهايي از اين نوع از طرفي به تمامي احساس استقلال و عدم وابستگي به كشوري مي‌كنند و در كنار آن توجه به منافع عاليه خود دارند و اگر ايجاب كند كه جلو تجاوز را به مرز و بوم خود بگيرند، البته مي‌گيرند و در كنار ‌آن با مبادلات سياسي و اقتصادي و تجارت با ساير كشورها به صلح جهاني كمك مي‌كنند.
با اين مقدمه كه باتوجه به آن و تاريخ ايران در زمان حضور ذكاءالملك فروغي (1254-1321 شمسي) در كار سياست داخلي و خارجي كشور تحقيقات علمي و فلسفي نامبرده، البته بهتر و روشن‌تر معلوم مي‌شود كه محمدعلي فروغي در دوران انتقال جريان استقلال‌طلبي و ظهور INTERDEPENDANCE در روابط داخلي و بين‌المللي در چه دنيايی از سياست و مدرنيت انديشه‌هاي سياسي داخلي و جهاني قرار گرفته بوده و براي انجام‌دادن وظايف خود بايد از چه مسيري مي‌گذشته است كه قادر باشد منافع عاليه ايران و روابط سياسي داخلي و خارجي كشور را با رجال داخلي و عوامل بين‌المللي به وجه احسن رعايت كند.
محمدعلي فروغي فرزند محمدحسين ذكاءالملك – از رجال اديب و مترجم و شاعر ايران در عهد قاجاريه بود – كه با فوت او لقب ذكاءالملك به فرزندش محمدعلي فروغي تفويض شد. محمدحسين ذكاءالملك پسر ديگري با نام ابوالحسن فروغي داشت كه او نيز از رجال فرهنگي ايران بود و از بدو تاسيس دارالمعلمين مركزي (1297 شمسي) مديريت آن را برعهده داشت و در كنار آن در مدرسه حقوق و علوم سياسي كه بعدها به دانشكده حقوق و علوم سياسي و اقتصادي دانشگاه تهران تبديل شد به تدريس مشغول بود. به اين ترتيب، معلوم مي‌شود كه همه قبيله ذكاءالملك اول از رجال علم و ادب و سياست بودند اما ستاره درخشان اين خاندان محمدعلي فروغي ذكاءالملك بود.
كارنامه علمي، تحقيقي، فلسفي و ادبي فروغي به اختصار از اين قرار بود. پيش از اين لازم به يادآوري مي‌دانم كه بگويم همين استقرار اينتردي‌پندنس در جهان موجب استقرار مفاهيم آن در ذهن پژوهندگان و متفكران جهان نيز شد و فروغي از كساني بود كه ضمن اعتقاد عميق و صميمانه به استقلال ايران عقيده داشت بايد از نتايج انديشه‌هاي فلسفي و علمي دانشمندان ساير كشورها براي جبران عقب‌افتادگي‌هاي ايران در حوزه علوم و انديشه‌هاي مدرن استفاده كرد؛ اعتقادي كه از نظر برخي از عوامل سياست داخلي ايران و رقيبان او موجب شد كه فروغي بعضا تا حد نوكر اجنبي و عامل سياست انگليس در ايران معرفي شود.
فرانسيس بيكن، فيلسوف انگليسي در مبحث عقيدتي خود در EGALITED EMARIAGE (برابري در مزاوجت) اظهار مي‌دارد: زنان يا مرداني كه از مردان يا زنان خود در جهات گوناگون و مهم‌تر از همه در پايه‌ها و مايه‌هاي علمي و تحصيلي عقب‌تر هستند، تمام سعي خود را از طرق گوناگون به كار مي‌برند تا طرف مقابل را تا سطح خود پايين بياورند تا به اين مساوات و برابري برسند، اين امر بيشتر در ميان زوجيني اتفاق مي‌افتد كه نمي‌توانند خود را تا سطح طرف مقابل بالا ببرند. با استفاده از وحدت ملاك اين انديشه درست و محكم مي‌توان گفت: رقيبان سياسي يا هنري يا... نيز اگر نتوانند با همتايان خود به مساوات برسند او را تا حد خود حقير و كوچك جلوه مي‌دهند. با تاسف بايد گفت كه اين صفت زشت و مذموم در ميان اغلب مردم جهان به صورت يكي از صفات ثبوتيه آنها درآمده است و در كشوري چون ايران عزيز ما هم طرفداران پروپاقرصي دارد.
همين و بس و چه بهتر كه بيش از اين به آن پرداخته نشود.
تلك آثارنا تدل علينا
فانظروا بعدنا الي‌الاثار
1 – چهره فرهنگي، فروغي. او يكي از برجسته‌ترين رجال فكري و پژوهشي تاريخ كشور ما و در ميان سياست‌پيشه‌گان و رجال سياسي ستاره قدر اول علمي است. آثار او در حوزه فلسفه كتاب معتبر «سير حكمت در اروپا» و در نتيجه و تاليف، بعضي از كتاب‌هاي درسي مثل تاريخ مختصر ايران، تاريخ روم قديم، دوره علم فيزيك و در اقتصاد اصول علم ثروت ملل، حقوق اساسي، تاريخ ملل قديم شرق، حكمت سقراط، پيام به فرهنگستان، آيين سخنوري و... و درباره متون ادب فارسي: زبده ديوان حافظ، رباعيات خيام، كليات سعدي، خلاصه شاهنامه، مواعظ سعدي و... است كه در دوران فراغت از كارهاي ديواني و سياسي به اين امور پرداخته است.
2 – در زمينه مشاغل سياسي داخلي و خارجي (ديپلماتيك) يادگارهايي از عضويت در كنفرانس صلح پاريس، دوره‌هاي سفيركبيري او در خارج (تركيه) و عضويت در جامعه ملل سابق در ژنو و كسب سمت رياست جامعه ملل. در همان زمان بود كه بر سردر ورودي كاخ جامعه ملل به دستور او دو بيت از اشعار سعدي را نگاشتند: بني‌آدم اعضاي يكديگرند...
سمت‌هايي چون وزارت ماليه، وزارت خارجه و نخست‌وزيري، گزارش‌هاي سياسي او از محل ماموريت، كه خوانندگان عزيز را به كتاب معتبر سياست نامه ذكاءالملك که حاوي مقالات و سخنراني‌هاي سياسي و نامه‌هاي اوست و به همت استاد عزيز و بزرگ و شادروان ايرج افشار با همكاري هرمز همايون‌پور توسط انتشارات روشن به طبع رسيده است، دعوت مي‌كنم.
خاطره‌اي را كه در سال 1342 زماني كه تازه وارد رسته سياسي وزارت امورخارجه شده بودم و مربوط به شادروان محمدعلي فروغي مي‌شود به عنوان ختم كلام مي‌نويسم:
در آن زمان من كارمند اداره سوم سياسي بودم كه متصدي رسيدگي به گزارش‌هاي سياسي كشورهاي اروپاي غربي بود. دوست و همكاري داشتم به نام بهمن «ر». چند سالي از من بزرگ‌تر بود و عضو رسته سياسي و به علت سوابق بيشتر مقامي هم بالاتر از من داشت. احتمالا دبير اول بود. روزي به دنبال انجام دادن كاري و گرفتن پرونده‌اي از بايگاني وزارت خارجه در كريدور طبقه دوم حركت مي‌كردم كه بهمن با حالتي برافروخته، بدون كراوات و با يقه باز و صورت نتراشيده از طرف مقابل من مي‌آمد. چندروزي شده بود كه بر سر كار خود در اداره سوم حاضر نمي‌شد. تعجب كردم.
مردي بود لاغر اندام، خوش لباس، هميشه پاپيون مي‌زد. با صداي بلند و حالت جنگ و نزاع معمولا حرف مي‌زد ولي آن روز از لباس و اصلاح صورت و اين حرف‌ها خبري نبود. سلامي كردم و از او پرسيدم با اين سرعت كجا مي‌روي. گفت: مي‌روم كه كاسه بلورين وزارت را بر سر وزير خارجه خرد كنم. اين جمله تند آن هم با صداي بلند در فضاي ساكت كريدور مرا تا حدي دستپاچه كرد. خلاصه پس از قدري چانه زدن و قربان و صدقه رفتن از او خواستم پيش از اينكه كاسه بلورين را بر سر وزير بكوبد با من بياييد برويم محل كارمن و چايي يا قهوه‌اي بخورد. سپس برود. به زحمت قبول كرد.
در راه از او پرسيدم: بهمن جان! همه مي‌دانند و من هم شنيده‌ام پس از شهريور 20 و زماني كه در آبان‌ماه همان سال 1320 فروغي در شغل نخست‌وزيري كابينه‌اش را به مجلس شوراي ملي معرفي مي‌كرده، مردي كه پدر بهمن «ر» بوده است از لژ مخصوص تماشاچيان جلسه علني مجلس آجري را بر سر فروغي كه در طبقه پايين بوده است مي‌كوبد و سر فروغي مي‌شكند و او را براي معالجه به خارج از جلسه علني مي‌برند و مجلس به هم مي‌ريزد. درست است؟ بهمن گفت، بله درست است و من هم به پدرم رفته‌ام. پرسيدم بعد چه شد؛ گفت پس از يك ساعت فروغي با سر باندپيچي‌شده و حالتي تقريبا نزار به مجلس بازمي‌گردد و كار خود را در معرفي اعضاي كابينه دنبال مي‌كند. يكي از نمايندگان مي‌پرسد: آقاي نخست‌وزير! چه شد و چه اتفاقي افتاد و... فروغي با تبسمي تلخ و صدايي متين مي‌گويد: چيزي نبود. جمله معترضه‌اي بود! و سپس حرف‌هاي خود و كار معرفي وزرايش را دنبال مي‌كند.
از صبر و متانت و تسلط بر اعصاب و افكار و حركات اين مرد به عنوان يك ديپلمات مجرب و عالي‌رتبه تعجب توام با تحسيني كردم كه هنوز هم همين تحسين را درباره او دارم. در نظر بياوريد كه در آن ايام رضاشاه تازه تبعيد شده بود. محمدرضاي جوان جانشين او شده بود و از مملكت‌داري هيچ نمي‌دانست، قواي متفقين خاك ايران را اشغال كرده بودند و سپاهيان آنها از جنوب به آذربايجان و از آنجا به جبهه شوروي مي‌رفتند. ايران در زير چكمه‌هاي قواي اشغالگر و تا دندان‌مسلح خارجي مي‌لرزيد. فروغي سخت مريض‌احوال و ناتوان بوده و يك سال بعد از آن در آذرماه 1321 درگذشت. اما كشوري روي دست او مانده بود كه در حال تجزيه كامل بود تقريبا و به‌تدريج و بر اثر خردمندي فروغي مريض احوال، به آرامش رسيد. 
  
 منبع: شرق



:: موضوعات مرتبط: مقاله
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰

.:: ::.





ادبیات بومی چیست؟ / عبد العلی دستغیب
 

ادبیات بومی چیست؟

عبد العلی دستغیب

ادبیات بومی (اقلیمی) ، هم دارای معنایی وسیع و هم‎ دارای معنایی محدود است. کلمه‎ی بومی Nativeدر زبان‎ انگلیسی با کلمه‎ی ملت و مردم Nativeهم ریشه است و به معانی زیر است: در حال خالص، دست خورده، طبیعی، اصیل، قومی که در محلی واحد ساکن است. به اعتباری ادبیات ایران‎ را در مثل می‎توان ادبیات بومی (خاص اقلیمی ویژه) دانست‎ و همبن‎طور است ادبیات چین یا هند یا اسپانیا اما ادبیات اقلیمی‎ (بومی) در معنای خاص ادبیات است که در منطقه‎ای خاص‎ بوجود آمده و دارای شرایط زیر است:

الف-وحدّت اوضاع جغرافیایی از قبیل کوه‎ها، رودها، درختان، آب و هوا، میزان بارندگی فاصله کم یا زیاد بخش‎ها. در ایران، مازندران، گیلان، و گرگان و مناطق ساحلی دریای خزر از این لحاظ وحدت دارد. میزان بارندگی در آن زیاد است، جنگل‎های فراوان دارد، آبادی‎ها بهم نزدیک است ولی در مناطق جنوبی و نزدیک به کویر هوا گرم یا بارندگی کم، جمعیت‎ اندک و فاصله روستاها و شهرها زیاد است.

ب-مشابهت وضع زراعی و معیشتی. وجود شالیزارها، مزارع چای، حرفه‎های مخصوص از قبیل حصیربافی و چوب‎بری و ماهی‎گیری (در شمال) و وجود نخلستان‎ها، مزارع‎ گندم و جو و کشت و زرع با آب باران در جنوب و جنوب شرقی‎ ایران.

ج-وحدّت گویش محلی و وجود گفت‎ها و اصطلاح‎ها و ترانه‎های مشترک.

د-مشابهت آئین و مراسم جشن‎ها، اعیاد ملی و مذهبی، رقص‎ها، آئین ازدواج و خاکسپاری، تولد و نامگذاری فرزند، طرز کوچ و مراسم همراه با آن (در عشایر) .

ه-مشابهت مناسبات اقتصادی، روابط مالک و زارع، منابع‎ تغذیه و خرید و فروش محصول، کاشت و برداشت، مناسبات‎ زارع با پیشه‎ور و سلف‎خر، نحوه‎ی مشارکت زنان و کودکان در کارهای تولیدی. اجاره‎بهای خانه‎ها، باغ‎ها، نیروی خرید، نحوه‎ی برخورد با فن و صنعت جدید، بهره‎گیری از طرز تولید قدیمی‎ (شخم، گاوآهن) یا تراکتور و کمباین و خرمن کوب ابزار جدید.

و-طرز گذراندن ایام فراغت، انواع ورزش آبی بومی، کشتی‎گیری، زیارت اماکن متبرکه، تعزیه، ییلاق و قشلاق، مشاعره، شرطبندی، معرکه‎گیری.

ز-وحدت زبان و تاریخ. مذهب، اقلیّت‎های مذهبی، نهادهای آموزشی، مدرسه‎های جدید و قدیم. میزان سوادآموزی‎ و بهره بردن از خواندن و نوشتن کتاب‎ها. وجود قهرمانان‎ مشترک و محبوب عامه، نحوه‎ی ارتباط با تمدن جدید، میزان‎ حضور رادیو و تلویزیون، ماهواره، عکاس، فیلمبرداری و. . . در ده و روستا و مناطق دورافتاده، طرز مشارکت عامه‎ی مردم در قیام‎ها، مبارزه‎ها، تعاون‎ها، رأی دادن، شرکت در انجمن‎های‎ دور شهر.

ح-خصائص جغرافیای انسانی. مردمی که در مناطق‎ گرمسیر و حواشی کویر زندگانی می‎کنند با مردمی که در مناطق سردسیر یا در مکان‎های پرآب و درخت زندگانی‎ می‎کنند، تفاوت دارند. خلق و خوی و طرز رفتار و باورها و ادبیات و هنر این دو با هم یکی نیست. در مثل مردم بلوچ که‎ با شتر و بیابان سر و کار دارند با مردم مازندران که بیشتر گاو و گوسفند دارند و از اسب به عنوان وسیله‎ی نقلیه بهره‎گیری‎ می‎کنند، طرز زیست یکسانی ندارند.

ادبیات بومی در سیر تحول خود از همه‎ی این عوامل بهره‎ می‎برد و اگر خوب نوشته شده باشد، آئینه‎ی تمام نمای طرز زیست و عمل قوی ویژه در مکانی خاص است به همین دلیل‎ آثار ادبی روس با آثار ادبی آمریکا در مثل، تفاوت دارد. از این‎ گذشته نحوه‎ی آثار ادبی خود یک سرزمین نیز همیشه یکسان‎ نیست. آثار فاکتر که جنبه‎ی محلی و بومی دارد، در جنوب آمریکا ساخته شده و این با آثار درایزر که نویسنده‎ی شهر است، تفاوت دارد.

در ایران آثار دولت آبادی، شفیانی، امین فقیری، درویشیان‎ . . . غالبا در روستا و در عشایر روی می‎دهد اما بیشتر آثار اسماعیل فصیح آثار شهری است. در کلیدر و جای خالی سلوچ، دهکده‎ی پرملال، سال‎های ابری، از این ولایت، نفرین زمین، دختر رعیت و. . . عوامل زیر به چشم می‎خورد:

۱-زندگانی روستائیان، عشایر و پیشه‎وران ده. مناسبات‎ زارع و با یک، قیام‎های عشایری و دهستانی، مهاجرت، ورود ابزار جدید به روستا، ظلم و ستم خوانین، طرز سیستم زمین‎ و آب.

۲-توصیف جانوران، گیاهان، کوه‎ها، راه‎ها که همه خاص‎ منطقه‎ی خاص هستند. در مثل جمازه و شتر در جای خالی‎ سلوچ اهمیت کلیدی دارد یا در “رقصندگان” امین فقیر وجود گوسفند و بز و سپس بزمرگی جزء عوامل اصلی قصه است.

۳-به ضرورت اوضاع و احوال جغرافیایی، سبک این‎ نویسندگان نیز در کل مشترک است: رئالیسم، رئالیسم اجتماعی، قصه‎ی گزارش مانند و مستند. داستان خمره‎ی مرادی کرمانی‎ نمونه‎ی خوبی در این زمینه است.

جزو آثاری که برشمردیم آثار زیر را نیز باید نام برد: توپچنار (انسیه شاه حسینی) گاواره‎بان، اوسانه‎ی بابا سبحان (دولت آبادی) ، پسرک بومی، داستان یک شهر (احمد محمود) ، ریشه در اعماق (ابراهیم حسن بیگی) ، تنگسیر (صادق چوبک) ، نفرین‎ زمین (جلال آل احمد) ، گیله مرد (بزرگ علوی) ، سووشون‎ (سیمین دانشور) مرداب گاو خونی (جعفر مدرس صادقی) ، وقتی سموم بر تن یک ساق می‎وزند (خسرو حمزوی) گاو، عزاداران بیل (غلامحسین ساعدی) ، شوهر آهو خانم، شادکامان‎ دره‎ی قره سو (علی محمد افغان) ، کولی کج کلاخان (ابراهیم‎ یونسی) زن شیشه‎ای (راضیه‎ی تجار) ، نخل‎های بی‎سر (قاسمعلی‎ فراست) ، داستان فتاح (جلالی زنوزی) .

۴-میزان ادبی بودن (ادبیات) ، آثار بومی: آثار ادبی بومی‎ (اقلیمی) ، محض، مانند اشعار محلی امیر پازواری (مازندران) ، فایز دشتستانی (استان بوشهر) جنبه‎ی فراگیر ندارد. دلیل آن، این است که: اولا به گویش محلی سروده شده و برای صاحبان‎ گویش‎های دیگر مفهوم نیست. دوم این آثار معمولا احساسات‎ ضعیفی را بیان می‎کند. به‎طوری که حتی ترانه‎های بابا طاهر همدانی از شاعران قدیم رواج اشعار سعدی و حافظ را نیافته‎ است. اشعار محلی سعدی و حافظ نیز زیاد گسترش نیافت و نیافته است.

افزوده بر شعر، قصه‎ها، مثل‎ها و افسانه‎های عامیانه‎ی نیز به رغم این که گاه جنبه‎ی داستانی قویی دارند، باز عمومیت ندارند و اگر عمومیت هم داشته باشند، جز آثار مهم ادبی بشمار نمی‎آیند و البته بیشتر خاص ذوق و سلیقه‎ی کودکان‎اند، مگر این که نویسنده یا شاعری بزرگ مایه‎های اصلی آن‎ها را بگیرد و به رمان یا درام بزرگی تبدیل کند. یکی از نمونه‎های موفق‎ در این زمینه درام فاوست گوته و دکتر فاوستوس کریستوفر مارلوست. نمایش فاوست در زمان کودکی گوته در شهرهای‎ آلمان به صورت خیمه‎شب‎بازی اجراء می‎شد و او آن را در همان‎ زمان دید واثر ماندگار بر روان او گذاشت. دکتر فاوست، ساحر و جادوگری بود که کارهای عجیبی انجام می‎داد، در هوا پرواز می‎کرد و رعد و برق و طوفان بوجود می‎آورد. استاد جادوی‎ سیاه بود و در قرون وسطی قصه‎اش مشهور بود. او در برابر آفریدگار عصیان کرد و به روایتی به جرم جادوگری به قتل‎ رسید و شیاطین روحش را به دوزخ بردند. این درونمایه در دست مارلو و گوته به درام عظیم و جهانی بدل شد.

برخی از داستان‎های شاهنامه و منظومه‎های نظام گنجوی‎ نیز از ادب عامیانه و محلی گرفته شده و از این جمله است‎ داستان زاده شدن زال و پرورش یافتن او به وسیله‎ی سیمرغ و لیلی و مجنون نظامی گنجوی که از ادبیات شفاهی قبائل‎ عرب گرفته شده و به صورت منظومه‎ای دلپذیر درآمده است. در ادبیات معاصر ایران نیز از قصه‎های عامیانه بهره‎گیری‎ شده: حدیث ماهیگیر و دیو هوشنگ گلشیری، آب زندگی‎ صادق هدایت، ره‎آورد (قصه کوتاه و موزون) صادق چوبک‎ به‎طور کلی در قصه‎ها و اشعار عامیانه و بومی سه حال و شکل‎ پیش می‎آید:

۱-نویسنده و شاعر خود اهل محل است و با گویش محلی‎ سخن می‎گوید و قصه می‎نویسد. در این حال هم شکل اثر و هم زبان و درونمایه‎ی آن اقلیمی است: از این جمله است‎ آثاری که به زبان کردی نوشته شده و نمونه‎اش زیاد است، منظومه‎ی حیدر بابا اثر شهریار که به زبان ترکی آذربایجان ایران‎ است. اشعار محلی بیژن سمندر که به گویش خالص شیرازی‎ است و برخی از اشعار مازندرانی نیما یوشیج.

۲-نویسنده و شاعر اهل محل است یا اهل جای دیگری‎ است (و مدتی در محل ساکن بوده) اما به زبان معیار و رسمی‎ می‎نویسد اما در بین قصه یا شعر ضمن توصیف و حالات‎ اشخاص داستانی از گویش محلی استفاده می‎کند. در مثل‎ هدایت در قصه “زنی که مردش را گم کرد” زنی مازندرانی‎ را وصف می‎کند که زن گل ببو می‎شود. این دو در آغاز در شالیکار یا در تاکستان کار می‎کنند و به هم علاقه‎مند می‎شوند و در این جا کلماتی را که بکار می‎برند یا ترانه‎هایی را که‎ می‎خوانند به گویش محلی است. در برخی از قصه‎های چوبک‎ گویش شیرازی و بوشهری بکار رفته. در برخی داستان‎های‎ احمد محمود گویش خوزی مشاهده می‎شود. و داستان‎های‎ دیگر که به وصف اقلیم خاص می‎پردازد و در آن گویش و مراسم محلی بازتاب یافته زیاد است و از این جمله است: تنگسیر (چوبک) دل دلدادگی (شهریار مندنی پور) گنجشگ‎ها بهشت را می‎فهمند (حسن بنی عامری) گیله مرد (بزرگ‎ علوی) ، دختر رعیت (م. ا. به آذین) ریشه در اعماق (حسن‎ بیگی) ، گورستان غریبان، دلداده‎ها، کولی، کج کلاه‎خان، دعایی‎ برای آرمن (ابراهیم یونسی) ، سایه‎های گذشته (رحیم نامور) ، رازهای سرزمین من (رضا براهنی) .

۳-نویسنده و شاعر نه اهل محل است و نه با جغرافیای‎ انسانی محل آشنایی دارد، این قبیل آثار طبعا ساختگی است‎ و چیزی درباره‎ی زبان، گوش، آداب و رسوم منطقه‎ای خاص‎ نمی‎گوید و آنچه می‎گوید از کسی شنیده یا جایی خوانده است. نمونه‎ی بارز این قبیل آثار، داستانی است به نام “شور آباد” که‎ جمال زاده درباره‎ی یکی از روستاهای کرمان نوشته و پیداست‎ که نه محل را دیده و نه از وضع روستائیان کرمان چیزی‎ می‎داند. محتوای قصه‎ی او مأخوذ از خاطرات چند دهه پیش‎ اوست که در حال سفر از برخی از روستاهای غرب ایران داشته. محمد حجازی نیز داستان‎هایی نوشته که ماجرای آن در روستا می‎گذرد اما این قصه‎ها نیز بومی و اقلیمی نیست.

۴-بعضی از نویسندگان ما به تک نگاری پرداخته‎اند و محیط، آداب، جشن‎ها و گویش‎های مناطق متفاوت ایران را جمع‎آوری و تألیف کرده‎اند. اورازان، تات‎نشین‎های بلوک زهرا، خارک، (جلال آل احمد، ) اهل هوا (غلامحسین ساعدی) ، داستان‎های امثال (امینی) ، دژهوش ربا (صبحی مهتدی) ، شاهنامه در قصه‎های عامیانه (انجوی شیرازی) .

با توجه به شرایط خاص جغرافیای انسانی و فرهنگ و تمدن سرزمین ما و با در نظر آوردن دگرگونی‎های تمدنی جدید در جهان و ایران در سده‎ی اخیر به نظر می‎رسد که تغییر در مناسبات اجتماعی شهر و روستا و بروز و پیدایش شرایط و مناسبات جدید، قهری است. امروز برخلاف چند دهه پیش، سرعت دگرگونی‎ها حیرت‎آور است، صنعت جدید با ابزار خود (رادیو، تلویزیون، اتومبیل، هواپیما، کمباین، تراکتور، آسفالت، جاده‎ها، سدسازی، دستگاه‎های آبیاری مدرن، جراحی با اشعه‎ی شیمیایی، تولید صنایع، غذایی از مواد آلی، تأسیس بانک‎ها و پیدایش روابط داد و ستد تازه، از بین رفتن مساعدت پایاپای‎ (از بین رفتن مبادله‎ی جنس به جنس) ، از بین رفتن روابط خان‎ مالکی و پیدایش شهرهای بزرگ. . . هم در مناسبات اجتماعی‎ تغییر داده است و هم در افکار و عقاید و عواطف مردم. به عنوان‎ مثال تا چند دهه پیش در ایران، یکی از مسائل مهم سیاسی‎ و ادبی خودسری و ستمگری خوانین نسبت به مردم عشایر

و روستا بود، این قوانین با حمایت دولت در عشیره یا روستا، قوانین خاص خود را که از پدر به ارث برده بودند، به اجرا می‎گذاشتند. “مقصر” را خود بازخواست می‎کردند و خود به‎ مجازات می‎رساندند، حتی در مواردی افراد “نافرمان” را پنهانی‎ یا در حضور دیگران می‎کشتند یا ماه‎ها زندانی می‎کردند. احزاب‎ روزنامه‎ها و آثار ادبی دوره‎ی مشروطیت و دوره‎ی پس از شهریور ۲۰ پر است از شرح بیدادگری خوانین و مالکان (دو نمونه‎ی طرفه ادبی در این زمینه دختر رعیت به آذین و سال‎های ابری‎ درویشیان است) اما امروز نه روستایی به آن صورت داریم نه‎ مالک و خانی به آن شکل. طبعا آثار ادبی جدید متوجه فضای‎ شهری شده است. (نیمه‎ی غائب) سناپور، شراب خام (اسماعیل فصیح) .

در چند دهه پیش یکی از تفریحات وسیع مردم شهر و روستا گوش کردن به نقالی، حضور در مراسم معرکه‎گیری و مارگیری بود (ر. ک به چراغ آخر صادق چوبک) امروز این‎ تفریحات از رونق افتاد. و جز در مناطق دور افتاده جای دیگری‎ موجود نیست.

در گذشته مراسم متفاوتی به نام ختنه سوران، حنابندان، جشن نامزدان و تمهیداتی برای میوه درختان، رونق و ازدیاد محصول زراعی، آیین‎های ویژه‎ی برگزاری کشتی‎ها و ورزش‎های‎ محلی و. . . برگزار می‎شد که به تقریب، عموم مردم در آن‎ها شرکت می‎کردند اما این آداب و مراسم به تدریج کمرنگ شده‎ و احتمال بسیار دارد که در آینده از بین برود.

با توجه به این واقعیت باید چاره‎ای اندیشید که گویش‎ها و فرهنگ بومی از بین نرود و اگر ممکن باشد به نحوی بازسازی‎ شود و در فرهنگ جدید ادامه پیدا کند. تمهید مقدمات برای‎ حفظ این ارثیه‎ها آسان نیست و مستلزمسرمایه گذاری کلان‎ و همکاری دولت و مردم است. در آغاز کار چند کار می‎تواند مقدمه‎ی کارهای مهمتر و اساسی‎تر بعدی در این زمینه باشد.

۱-جمع آوری فرهنگ عامه و گویش‎های محلی به سرعت‎ و با وسائل مجهّز جدید.

۲-آشنا کردن نویسندگان جدید با این فرهنگ و ادب.

۳-حمایت و تقویت نویسندگان و شاعران یو گردآورندگان‎ آثار فرهنگی و ادبی بومی و چاپ آثار آنها.

۴-پخش برنامه‎های علمی و فرهنگ و هنری آثار بومی‎ و محلی از رادیو، تلویزیون، روزنامه‎ها، تهیه‎ی فیلم‎های سینمایی‎ داستانی یا مستند این آثار.

کارهای دیگری نیز می‎توان برای حفظ آثار بومی و ترویج‎ آن‎ها پیشنهاد کرد که البته به موقع خود از سوی صاحبنظران‎ ارائه خواهد شد. اما یک اصل مهم را از نظر دور نباید داشت‎ و آن این است که دستگاه‎ها یا افراد مسؤول و مجری چنین‎ طرح‎هایی باید منحصرا به روش علمی بکار بپردازند و قصد آن‎ها ضبط و گردآوری ارثیه فرهنگی و ترویج آن‎ها باشد نه‎ تبلیغات رایج و کارهای بی‎رویه الی که مانع تحقق و اجرای‎ برنامه‎های مثبت فرهنگی است.

منبع: مد و مه

 



:: موضوعات مرتبط: مقاله
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۰

.:: ::.





به بهانه 25 آبان ، سالروز درگذشت ستارخان سردار ملی ایران؛ ستارخان که بود؟
 

به بهانه 25 آبان ، سالروز درگذشت ستارخان سردار ملی ایران؛ 
  
ستارخان که بود؟

   

اگر کلمه ستارخان را به زبان فارسی یا انگلیسی در اینترنت جستجو کنیم نتایج متفاوت و فراوانی بدست می آوریم.بطور مثال در مطلبی که اخیرا در برخی سایت ها منتشر شده بود ستارخان را اهل مهاباد! ومهاباد که در غرب کشور می باشد را در قره داغ معرفی کرده اند!    

 


            
  ستار قره داغی سومین پسر حاج حسن قره داغی در سال ۱۲۸۵ق به دنیا آمد. او از اهالی ارسباران تبریز بود  که در مقابل قشون عظیم محمد علی شاه پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن كه برای طرد و دستگیر كردن مشروطه خواهان تبریز به آذربایجان گسیل شده بود ایستادگی كرد و بنای مقاومت گذارد. وی مردم را بر ضد اردوی دولتی فرا خواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدین و باقرخان سالار ملی مدت یك سال در برابر قوای دولتی ایستادگی كرد و نگذاشت شهر تبریز به دست طرفداران محمد علی شاه بیفتد. اختلاف او با شاهان قاجار و اعتراض به ظلم و ستم آنان، به زمان كودكی اش بر می گشت. او و دو برادر بزرگترش اسماعیل و غفار از كودكی علاقه وافری به تیراندازی و اسب سواری
داشتند، اما اسماعیل فرزند ارشد خانواده در این امر پیشی گرفته بود و شب و روزش به اسب تازی، تیراندازی و نشست و برخاست با خوانین و بزرگان سپری می شد، سرانجام او در پی اعتراض به حاكم وقت دستگیر و محكوم به اعدام شد. این امر كینه ای در دل ستار ایجاد كرد و نسبت به ظلم درباریان و حكام قاجاری خشمگین شد.
ستار در جوانی به جرگه لوطیان (جوانمردان، یا اهل فتوت) محله امیرخیز تبریز درآمد و در همین باب در حالی كه به دفاع از حقوق طبقات زحمتكش بر می خاست با مأمورین محمدعلی شاه درافتاد و به ناچار از شهر گریخت و مدتی به راهزنی مشغول شد، اما از ثروتمندان می گرفت و به فقرا می داد. سپس با میانجیگری پاره ای از بزرگان به شهر آمد و چون در جوانی به درستی و امانتداری در تبریز شهرت داشت به همین دلیل مالكان حفاظت از املاك خود را به او می سپردند. او هیچ گاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما هوش آمیخته به شجاعتش و مهارت در فنون جنگی و اعتقادات مذهبی و وطن دوستی اش، او را در صف فرهیختگان عصر قرار می داد.
او در مدت یازده ماه از ۲۰ جمادی الاول ۱۳۲۶ق تا هشتم ربیع الثانی ۱۳۲۷ق رهبری  مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازی ها را بر عهده داشت و مقاومت شدید و طاقت فرسای اهالی تبریز در مقابل سی و پنج الی چهل هزار نفر قشون دولتی، با راهنمایی و رهبریت او انجام گرفت، به طوری كه شهرت او به خارج از مرزهای كشور رسید و در غالب جراید اروپایی و امریكایی هر روز نام او با خط درشت ذكر می شد و درباره مقاومت های سرسختانه وی مطالبی انتشار می یافت.
در اواخر كارِ محاصره تبریز قوای روس با موافقت دولت انگلیس به سوی تبریز آمد و راه جلفا را باز كرد. قوای دولتی با دیدن قوای روس به تهران بازگشت و محاصره تبریز پایان گرفت، اما ستارخان حاضر به اطاعت از دولت روس نشد و در اواخر جمادی الثانی ۱۳۲۷ق (اواخر ماه مه ۱۹۰۹م) به ناچار با همراهانش به قنسول خانه عثمانی در تبریز پناهنده شد. در منابع ذكر شده است كه ستارخان به كنسول روس (پاختیانوف) كه می خواست بیرقی از كنسول خانه خود به سر در خانه ستارخان زند و او را در زینهار دولت روس قرار دهد گفت: "ژنرال كنسول، من می خواهم كه هفت دولت به زیر بیرق امیرالمومنین علی (ع) بیایند من زیر بیرق بیگانه نمی روم."
پس از عقب نشینی قوای روس مردم شهر به رهبری ستارخان در برابر حاكم مستبد تبریز رحیم خان قد علم كردند و او را از شهر بیرون راندند، اما اندكی بعد ستارخان در زیر فشار دولت روس، دعوت تلگرافی ِ آخوند ملا محمدكاظم خراسانی و جمعی از ملیون را پذیرفت و با لقب سردار ملی به سوی تهران حركت كرد. در این سفر باقرخان سالار ملی نیز همراه او بود.
هدف دولت مشروطه از این اقدام كه به بهانه تجلیل از ستارخان و باقرخان صورت گرفته بود در واقع كنترل آذربایجان و خلع سلاح مجاهدین تبریز بود. روز شنبه ۷ ربیع الاول سال ۱۳۲۸ق در شب عید نوروز، جمعیت زیادی از مردم و رجال شهر از جمله یپرم خان ارمنی برای وداع با ستارخان و باقرخان جمع شدند و آنان درمیان هلهله جمعیت از منزل خود بیرون آمدند و به سوی تهران حركت كردند. در بین راه نیز در شهرهای میانه، زنجان، قزوین و كرج استقبال باشكوهی از این دو مجاهد راستین آزادی به عمل آمد و هنگام ورود به تهران نیمی از شهر برای استقبال به مهرآباد شتافتند و در طول مسیر چادرهای پذیرایی آراسته با انواع تزیینات، و طاق نصرت های زیبا و قالی های گران قیمت و چلچراغ های رنگارنگ گستردند. در
سرتاسر خیابان های ورودی شهر، تابلوهای زنده باد ستارخان و زنده باد باقرخان مشاهده می شد. تهران آن روز سرتاسر جشن و سرور بود. ستارخان پس از صرف ناهار مفصلی كه در چادر آذربایجانی های مقیم تهران تدارك دیده شده بود به سوی محلی كه برای اقامتش در منزل صاحب اختیار (محلی در خیابان سعدی كنونی) در نظر گرفته بودند رفت. او مدت یك ماه مهمان دولت بود، اما به دلیل وجود سربازان و كمی جا
دولت، محل باغ اتابك (محل فعلی سفارت روسیه) را به اسكان ستارخان و یارانش و محل عشرت آباد را به باقرخان و یارانش اختصاص داد. پس از چند روزی كه نیروهای هر دو طرف در محل های تعیین شده اسكان یافتند مجلس طرحی را تصویب نمود كه به موجب آن تمامی مجاهدین و مبارزین غیرنظامی از جمله افراد ستارخان و خود او می بایست سلاح های خود را تحویل دهند. این تصمیم به دلیل بروز حوادث ناگوار و
ترور مرحوم سید عبدالله بهبهانی و میرزاعلی محمدخان تربیت از سران مشروطه گرفته شده بود.، اما یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری كردند. به تدریج مجاهدین دیگری كه با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت مركزی شد. سردار اسعد به ستارخان پیغام داد كه "به سوگندی كه در مجلس خوردید وفادار باشید و از عواقب وخیم عدم خلع سلاح عمومی بپرهیزید."، اما باز یاران ستارخان راضی به تحویل سلاح نشدند.

 

بعدازظهر اول شعبان ۱۳۲۸ق قوای دولتی به فرماندهی یپرم خان، یار قدیمی ستارخان در تبریز و رئیس نظمیه فعلی كه جمعا سه هزار نفر می شدند باغ اتابك را محاصره كردند و پس از چندبار پیغام، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدین آغاز گشت. در این جنگ قوای دولتی از چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده كردند و به فاصله ۴ ساعت ۳۰۰ نفر از افراد حاضر در باغ كشته شدند. ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پله ها در یكی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت كرد و مجروح شد و قادر به حركت نبود. اندكی بعد قوای دولتی او را دستگیر كردند و به منزل صحصام السلطنه بردند و خود و اتباعش ناچار به خلع سلاح شدند (۳۰ رجب ۱۳۲۸ق).
بعد از این وقایع، ستارخان خانه نشین شد و پزشكان حاذق برای مداوای پای او تمام تلاش خود را كردند، اما معالجات به جایی نرسید و در تاریخ ۲۸ ذی الحجه ۱۳۳۲هـ. ق (۲۵ آبان ۱۲۹۳ش/ ۱۶ نوامبر ۱۹۱۴م) در تهران دار فانی را وداع گفت و در باغ طوطی در جوار بقعه حضرت عبدالعظیم حسنی در شهرری درحالی كه هزاران هزار تهرانی با چشمانی گریان جنازه او را تشییع می كردند به خاك سپرده شد. او هنگام
فوت حدود ۵۳ سال داشت.
سامی سردارملی - نواده ستارخان

............................................................................
منابع
تاریخ انقلاب مشروطه: مهدی ملك زاده
قیام آذربایجان و ستارخان: اسماعیل امیرخیزی
حماسه ستارخان: عباس پناهی ماكویی
دو مبارز انقلاب مشروطه، ستارخان و شیخ محمد خیابانی: رحیم رئیس نیا
تاریخ مشروطیت ایران: احمد كسروی
دیدار همرزم ستارخان: نصرت الله فتحی
سالنامه دنیا سال هشتم مقاله ستارخان قهرمان نامی مشروطیت ایران: مرحوم دكتر
عبدالحسین نوایی

 منبع نصر نیوز


 



:: موضوعات مرتبط: يادداشت، مقاله، مناسبت
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰

.:: ::.





«اورمو» آپ‌ديت مي‌شود!
 

«اورمو» آپ‌ديت مي‌شود!

منتشر شده به عنوان سرمقاله در شماره ی سی و یکم ماهنامه تدبیرفردا

 

 

همين جا بود. دم دست‌مان. ما با «رحمانلو» و «جزيره‌ي اسلامي» مي‌شناختيمش. دو عمه و دو عمو هم توي شهر هم نامش «اروميه» مزيد بر علت كه حتماً اين درياچه بايد برايم مهم مي‌بود. توي آذربايجان هر كس بگردد مي‌تواند يك نسبتي شخصي بين خودش و «اورمو» پيدا كند و بفهمد كه اين درياچه يكي از فاميل‌هاي اوست.

شايد فاميل دور و شايد هم خيلي نزديك.

اين فاميل از قضا خيلي بزرگ است. بزرگ‌تر از هر چيزي كه در آذربايجان ما وجود دارد. فقط مي‌توان بزرگيش را با «سهند» و «سبلان» و جنگل‌هاي «قاراداغ» مقايسه كرد. بله بزرگ است ولي اين بزرگي باعث نشد ما در طول ساليان ببينيمش. حداكثر به آب تني در آن اكتفا كرديم و شايد «لجن‌درماني» ولي ديگر هيچ. همان قدر كه «سهند» براي‌مان بلنداي بركت و زندگي بود اين درياچه‌ي آرام و آسوده هم وسعت آسايش و حيات بود. ولي زير پاهاي‌مان ديده نمي‌شد.

ديده نشد تا گذشت آن چه مي‌بايست و شد آن چه مقرر بود.

سدها پشت سر هم در حوزه‌ي آب‌ريز «اورمو» سربرآوردند. افتتاح شدند و عكس‌ها و فيلم‌ها و فيگورها و مصاحبه‌ها همه از پي اين بهره‌برداري‌ها جاري شدند در رسانه‌هاي ديداري و شنيداري و مطبوعات كاغذي و آن‌لاين.

ولي ديگر آبي براي جاري شدن نبود.

شهرها هي بزرگ شدند. غول «تبريز» سربرآورده و آب مي‌خواهد. شيشه‌ي عمرش آب است و ما راه «جيغاتي» را بستيم و تبريز را سيراب كرديم. مراغه از «صوفي‌چاي» متنعم است. تبريز باز از سد «نهند» و «شهيد مدني» بهره‌مند.

همه‌ي اين‌ها سهم اين فاميل عزيز ما بود.

 خشكسالي از راه مي‌رسد. چه مي‌شود كرد. اثر گناهان كرده و ناكرده‌مان باشد يا تغييرات جوي و گازهاي گلخانه‌اي و يا هر چيز ديگر آب «اورمو» تبخير مي‌شود ولي نمي‌بارد. راه گم مي‌كند در آسمان و نمي‌دانم از كدام كشور اجنبي سردرمي‌آورد و بر سر كدام ملتي غير از ما مي‌بارد. شايد آنان گناه نمي‌كنند كه سهم بركت ما نصيب آنان مي‌شود.

باران كه نبارد چاره‌ي آبياري مزارع و باغ‌ها چاه است. امسال كه در پنجاه متري به آب رسيدي، سال بعد 100 متري هم آب به دست نمي‌آيد. چاه‌ها عميق‌تر مي‌شود تا اين كه مي‌شود «چاه عميق». انگار كن «چاه نفت» است. در سرزمين بابركت آذربايجان آب از اعماق زمين بيرون مي‌آيد. سفره‌هاي زيرزميني خالي مي‌شود و نفس «اورمو» به شماره مي‌افتد.

تازه اين اول كار است.

بعد چاره‌انديشي‌ها شروع مي‌شود. يك عده دوستدار طبيعت صداي‌شان درآمده. چاره چيست؟ يك مصاحبه‌اي، چيزي بكنيد و بگوييد طرح احياي درياچه در دستور كار است. چند صباحي كه بگذرد و از بار گناهان‌مان كه كاسته شود، باران مي‌بارد و همه چيز عادي مي‌شود.

و همين طور هر روز حال «اورمو» بدتر شد و تعداد طرح‌ها و چاره‌جويي‌ها متنوع. و هيچ كدام راه‌حل كه نه، حتي به اقدامي اورژانسي هم شبيه نبود.

حالا ديگر به لطف خشكيدن «اورمو» بيش‌تر از اين فاميل مي‌دانيم. مي‌دانيم «آرتيما» چيست و يا لااقل اسمش را شنيده‌ايم. مي‌دانيم اگر درياچه‌ي «اروميه» خشك شود، همان بلايي سر ما خواهد آمد وقتي درياچه‌ي «آرال» در زمان«اتحاد جماهير شوروي» خشكيد. تصوير «اورمو» در ذهن‌مان آپ‌ديت شده است. حالا اين درياچه‌اي كه از «رحمانلو» هر چه قدر مي‌روي پيدايش نمي‌كني وضوح بيش‌تري براي‌مان پيدا كرده.

حالا مي‌دانيم كه سهم‌الارث اين فاميل بهايي‌ست سنگين اگر بميرد. پس مي‌دانيم بايستي زنده بماند. زنده بماند و تضمين كند كه به ما نيز زندگي خواهد بخشيد.

ولي چگونه؟

قرن‌ها بي‌منت زندگي را ارزاني‌مان داشته ولي حالا زندگي از او دريغ شده. به دست ما. لازم هم نيست  قضيه را دولتي و ملتي كنيم و براي هر كس سهمي تعيين كنيم و دنبال اين بگرديم كه چه كسي مقصر است يا مقصرتر. وقتي مي‌گويم ما يعني همه. همه‌ي آن‌هايي كه فاميل «اورمو» هستند. كساني كه به او وابسته‌اند.

هيچ طرحي نبايد فقط محض خواباند نگراني‌ها و اعتراضات باشد. چيزي كه تاكنون اتفاق افتاده و شايد در سياست دولتي در دستور كار باشد. گرد و غبار نمك‌زار «اورمو» به چشم همه خواهد رفت. چشم‌هاي درشت‌تر زودتر كور خواهند شد. خودمان را به تمام كوچه‌هاي علي چپ زده‌ايم ولي كاري از پيش نبرده‌ايم.

هيچ كس بي‌ريشه و فاميل نخواهد بود. «اورمو» ريشه وفاميل همه‌ي ماست. به نسبت او با خودمان بيانديشيم.

 



:: موضوعات مرتبط: يادداشت، مقاله
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰

.:: ::.





مقاله‌ای از اورهان پاموك/يوسا و ادبيات جهان سوم
 

مقاله‌ای از اورهان پاموك

يوسا و ادبيات جهان سوم

ترجمه: پويا رفويي

منتشر شده در روزنامه شرق

 

 

 


آيا چيزي به اسم ادبيات جهان سوم وجود دارد؟ آيا امكانش هست – بي‌آنكه به دامچاله ابتذال يا تنگ‌نظري بيفتيم – خصايصي بنيادين براي ادبيات كشورهايي وضع كرد كه از آنها با نام جهان سوم ياد مي‌كنيم؟ در رايج‌ترين برداشت – مثلا در نظر ادوارد سعيد- انگاره ادبيات جهان سوم غنا و تنوع ادبي مناطق حاشيه‌اي و نسبت آنها را با هويت غيرغربي و ملي‌گرايي مورد تاكيد قرار مي‌دهد. اما وقتي كسي مثل فردريك جيمسون چنين اظهار مي‌كند كه «ادبيات جهان سوم در خدمت تمثيل‌هاي ملي است»، به سادگي بي‌اعتنايي محترمانه‌اي را در قبال برخورداري‌ها و پيچيدگي‌ ادبيات جهان به حاشيه رفته مدنظر قرار مي‌دهد. بورخس داستان‌كوتاه‌ها و مقاله‌هايش را در آرژانتين دهه 1930 مي‌نوشت – در كشوري جهان سومي به تعبير كلاسيك – منتها جايگاه او در مركز ادبيات جهان محل هيچ مناقشه‌اي نيست.
با همه اينها وجود نوعي رمان روايي كه مختص كشورهاي جهان سومي باشد، بديهي به نظر مي‌آيد. اصالت اين نوع رمان، بيشتر از موقعيت نويسنده، ناشي از اين واقعيت است كه او مي‌داند نوشتارش در فاصله زيادي با مراكز ادبي جهان قرار دارد و او اين فاصله را در وجود خودش حس مي‌كند. اگر يك چيز ادبيات جهان سوم را متمايز كند، آن نه فقر، خشونت، سياست يا نابساماني اجتماعي كشور مورد بحث، بلكه آگاهي نويسنده از فاصله نسبي اثرش با مراكزي است كه تاريخ هنر مربوط به او – هنر رمان – را تعريف مي‌كنند و او اين فاصله را در اثرش بازتاب مي‌دهد. آنچه در اينجا ضرورت دارد، حس تبعيدي بودن نويسنده جهان سومي از مراكز ادبي جهان است. چه‌بسا نويسنده جهان سومي كشورش را به خواست خود ترك كند و - مثل بارگاس يوسا – به يكي از مراكز فرهنگي اروپا كوچ كند. ولي حس او از خودش تغييري نمي‌كند، «تبعيد» براي نويسنده جهان سومي اين قدر كه وضعيتي روحي، درك طرد شدن، غريبگي ابدي است، مساله‌اي مربوط به جغرافيا نيست.
در عين حال، همين حس بيگانگي او را از دغدغه اصالت خلاص مي‌كند. او براي اينكه صداي خودش را پيدا كند به رقابت دلهره‌آور با پدران و پيشكسوتان نيازي ندارد. عرصه‌هاي تازه‌اي را براي خودش كشف مي‌كند، سراغ موضوعاتي مي‌رود كه هيچ‌وقت در فرهنگ خودش مورد بحث قرار نگرفته‌اند و خطابش غالبا با خوانندگان نوظهور و متمايزي است كه قبلا در كشور خودش سروكاري با آنها نداشته همين به نوشته‌اش اصالت و خلاقيتي خاص خود اعطا مي‌كند.
در مطلبي همچنان خواندني درباره تصاوير زيباي سيمون دوبووار، بارگاس يوسا اصول راهنمايي را پيشنهاد مي‌دهد كه لازمه چنين كاري است. او دوبووار را نه به خاطر نگارش رماني درخشان، كه به دليل پرهيز از مقتضيات رمان نو كه در آن زمان مد بود مورد ستايش قرار مي‌دهد. بنابر نظر بارگاس يوسا، بزرگ‌ترين دستاورد دوبووار وام‌گيري از فرم‌هاي رمان‌نويسي و استراتژي‌هاي نوشتاري نويسندگاني مثل آلن‌رب گريه، ناتالي ساروت، ميشل بوتور و ساموئل بكت و استفاده از آنها در جهت اهدافي كاملا متفاوت است.
بارگاس يوسا ايده‌هايش را درباره استراتژي‌ها و فرم‌هاي نويسندگان ديگر در مقاله‌اي در مورد سارتر تعميم‌ مي‌دهد. طي سال‌هاي اخير، بارگاس يوسا اين ايراد را وارد مي‌داند كه رمان‌هاي سارتر فاقد نكته‌سنجي و راز‌آلودگي‌ هستند، كه مقالاتش را سرراست نوشته اما از نظر سياسي سردرگم (يا سردرگم كننده) است و اينكه هنرش كهنه و نخ‌نماست، او نارضايتي‌اش را اين‌طور ابراز مي‌كند كه در ايام ماركسيست بودن خودش، عميقا متاثر، حتي مقهور سارتر بوده است. بارگاس يوسا زمان دقيق سرخوردگي‌اش از ژان پل سارتر را به مقاله‌اي نسبت مي‌دهد كه در لوموند 1964 خوانده. در اين مقاله ننگ‌آور (كه حتي در تركيه هم سروصدا به‌پا كرد) سارتر ادبيات را با كودك سياهپوست دم مرگ از فرط گرسنگي در كشوري جهان سومي مثل بيافرا كنار هم مي‌گذارد، چنين اظهار مي‌كند تا مادامي كه چنين مصيبتي ادامه دارد، دغدغه ادبيات براي كشورهاي گرسنه «تجملي» بيش نيست. او حتي تا جايي پيش مي‌رود كه مي‌گويد نويسندگان جهان سومي هيچ‌گاه نمي‌توانند با وجداني آسوده از تجملات شناخته‌شده ادبيات لذت ببرند و به اين نتيجه مي‌رسد كه ادبيات مشغله كشورهاي ثروتمند است. بارگاس يوسا اذعان مي‌كند كه جنبه‌هاي شخصي تفكر سارتر، منطق مسنجم و اصرار او مبني بر اينكه ادبيات مهم‌تر از آن است كه بازي شمرده شود، «كارآمدي» خود را اثبات كرد – بايد از سارتر ممنون بود كه به بارگاس يوسا راه را از دل هزارتوي ادبيات و سياست نشان داده – از اين‌رو در پايان مي‌توان گفت كه سارتر دليل راه‌‌كاربلدي بوده.
هميشه بر فاصله خود از مركز اشراف داشتن، بحث و جدل بر سر سازوكار منبع الهام و همچنين شيوه‌هايي كه كشفيات نويسندگان ديگر را مفيد فايده مي‌كند، مستلزم آن است كه فرد از معصوميتي شاداب برخوردار باشد (و به زعم بارگاس يوسا، هيچ معصومانه يا ساده‌لوحانه‌اي در سارتر وجود ندارد). معصوميت شاداب خود بارگاس نه‌فقط در رمان‌هايش كه در نقد، مقالات و ديگر آثارش بروز كرده.
خواه او درباره درگيري پسرش با راستا فاريان‌ها بنويسد، يا تصويري از صحنه سياسي ساندنيست‌هاي نيكاراگوئه عرضه كند، يا توصيفي از جام جهاني 1992 به دست دهد، هيچ وقت از مداخله سرباز نمي‌زند، هيچ‌وقت خودش را كنار نمي‌كشد، به‌خصوص ميانه خوبي با كامو دارد، تا جايي كه يادش مي‌آيد جوان كه بوده پراكنده آثار او را خوانده – و در آن زمان به همان اندازه سارتر تاثيرش شگفت بوده. سال‌ها بعد، که پس از جان به در بردن از حمله‌اي تروريستي در ليما، عصيانگر را مي‌خواند، كه مقاله‌اي مفصل از كامو درباره تاريخ و خشونت است، مصمم مي‌شود كامو را بر سارتر ترجيح بدهد. با اين همه، مقالات سارتر را مي‌ستايد، دليلش هم اينكه به جان كلام رخنه مي‌كند و همين مطلب را در مورد مقالات بارگاس يوسا نيز مي‌توان گفت.
سارتر براي بارگاس يوسا آيينه‌دق، يا شايد حتي چهره پدر باشد. جان دوس پاسوس، كه او هم متاثر از سارتر است، براي بارگاس اهميت زيادي دارد؛ او را به دليل پرهيز از احساساتي‌گري ساده‌انگارانه و تجربه‌ورزي با فرم‌هاي تازه روايت ستايش مي‌كند. مثل سارتر، بارگاس يوسا هم از كولاژ، بر هم‌نمايي، مونتاژ، جابه‌جايي و استراتژي‌هاي روايي مشابهي در تنظيم رمان‌هايش استفاده مي‌كند. در مقاله‌اي ديگر، بارگاس يوسا، از دورس لسينگ به اين دليل ستايش مي‌كند كه او به معناي سارتري كلمه، نويسنده‌اي «متعهد» است، براي بارگاس يوسا، رمان متعهد، آن رماني است كه در جدال‌ها، افسانه‌ها و خشونت زمانه‌اش غوطه‌ور باشد و دوره نخست داستان‌نويسي چپ‌گرايانه بارگاس يوسا نمونه خوبي از همين ژانر است. منتها در رمان‌هاي اوايل كارش نوعي چپ‌گرايي تخيلي و بازيگوشانه را شاهد هستيم. در بين همه نويسندگاني كه بارگاس يوسا در مقاله‌هايش مورد بررسي قرار مي‌دهد – كه جويس، همينگوي و باتاي نيز در ميان‌شان هست – كسي كه بيش از همه به او اداي دين مي‌كند، فاكنر است. آنچه يوسا را به ستايش از حريم وامي‌دارد – چينش صحنه‌ها و پرش زمان – در مورد رمان‌هاي خود بارگاس بروز بيشتري دارد. او از اين استراتژي – يعني برش متقاطع صداها، داستان‌ها و ديالوگ‌ها در مرگ درآند- به طرز ماهرانه‌اي استفاده مي‌كند.
اين رمان در شهرهاي پرت و پراكنده‌اي در مناطق دور افتاده آند – در دره‌هاي خالي از سكنه، صخره‌ها، راه‌هاي كوهستاني و قطعه زميني كه همه چيز هست به جز برهوت – اتفاق مي‌افتد و در مورد ناپايد شدن‌هايي كه احتمالا جنايت هستند تحقيقاتي را پيگيري مي‌كند. بازرس گروهبان ليتوما و مامور گارد شهري، توماس كارنيو هر دو براي مخاطبان ديگر رمان‌هاي بارگاس يوسا چهره‌هايي آشنا هستند. همين‌‌طور كه هر دو مرد براي بازپرسي از مظنونين در كوهستان پرسه مي‌زنند، با يكديگر درباره روابط خصوصي‌شان گپ و گفت مي‌كنند، در عين حال حواس‌شان به كمين چريك‌هاي مائوئيست راه درخشان نيز هست. آدم‌هايي كه در طول مسير مي‌بينند و داستان‌هايي كه آنها بازگو مي‌كنند، با ماجراهاي خصوصي‌شان در هم مي‌آميزد تا تابلويي بزرگ از پروي معاصر با همه فقر و فلاكتش خلق شود.
البته، مظنونين به قتل به چريك‌هاي راه درخشان مبدل مي‌شوند و زوجي كه در همان حوالي ارابه دارند و نمايش‌هايي عجيب اجرا مي‌كنند، يادآور سنت‌هاي اينكايي مي‌شوند. همين‌طور كه جنايات سبعانه راه درخشان وصف مي‌شود و آثار و علايمي از مناسك قرباني به شيوه اينكاهاي باستاني آشكار مي‌شود، فضا به تدريج تيره‌تر مي‌شود. ضربه حاصل از چشم‌انداز‌هاي وحشي آند از تندبادهاي عقل‌ستيزي برمي‌خيزد. مرگ در همه جاي اين كتاب هست، در فقر پرو، در واقعيت‌هاي اندوه‌بار نبرد چريكي و همين‌طور در نااميدي فراگير.
اما مخاطب درمي‌ماند كه آيا بارگاس يوساي مدرنيست خودش را باخته، كم و بيش چنين به نظر مي‌رسد كه او به مردم‌شناسي پست‌مدرن قلب ماهيت يافته، به زادبوم خود رجعت كرده تا عناصر غيرعقلاني، خشونت، ارزش‌هاي ماقبل روشنگري و مناسك آنها را مورد مطالعه قرار دهد. اين كتاب از افسانه‌ها، خدايان كهن، ارواح كوهستان، شياطين، اشباح و جادوگران سرشار است، خيلي بيشتر از آن چيزي كه داستان اقتضا مي‌كند. يكي از شخصيت‌ها چنين مي‌گويد: «البته ما سخت در اشتباهيم كه سعي مي‌كنيم اين قتل‌ها را با عقل‌مان بفهميم، آنها هيچ توضيح معقولي ندارند.»
شگفت اينكه هيچ ردي از عقل‌گريزي در هيچ‌جاي بافت اين رمان وجود ندارد. مرگ در آند دو انگيزه را دنبال مي‌كند: رماني پليسي كه نمايان‌گر عقل و منطق دكارتي است و ديگري خلق فضايي عقل‌گريز كه به ريشه‌هاي پنهان خشونت و سبعيت اشاره دارد. اما به دليل اهداف جانبي براي بروز بصيرتي تازه هيچ فضايي باقي نمانده. در نهايت مرگ در آند مصداق يكي از رمان‌هاي تيپيك بارگاس يوساست. به‌رغم لحظه‌هاي آشوب، روايت كنترل‌شده است. صداي شخصيت‌ها با دقت تنظيم شده‌اند. زيبايي و قدرت رمان مرهون انسجام در شيوه نوشتار آن است.
مرگ در آند از فرضيه‌هاي فرسوده مدرنيستي درباره جهان سوم پرهيز مي‌كند، با اين حال، رماني پست‌مدرن، چيزي شبيه به گرانيگاه رنگين‌كمان توماس پيچون، از آب درنيامده. «ديگري»، موجودي عقل‌گريز فرض مي‌شود كه در جست‌وجوها و زمينه‌سازي‌هايي از اين دست تعبيه شده: جادوگري، مناسك اعجاب‌آور، چشم‌اندازهاي وحشي و قساوت. ولي خطاست اگر آن را گزاره‌اي شق و رق در باب فرهنگ‌هاي ناشناخته بدانيم، زيرا با متني رئاليستي سر و كار داريم كه سرخوشانه و نكته‌سنج به زندگي روزمره در پرو نيز مي‌پردازد: مخلص كلام اينكه مرگ در آند تاريخي قابل اعتماد است. فعاليت‌هاي چريك‌ها در شهري كوچك و محاكمات قريب‌الوقوع آنها و همين‌طور رابطه عاشقانه آن سرباز از اعتبار يك گزارش چيزي كم ندارد. اگر پروي مرگ در آند جايي است كه «هيچ‌كس» از عهده فهميدنش برنمي‌آيد»، در عين حال كشوري است كه همه به خوبي از حقوق پايين و حماقت به خطر انداختن جان خود به بهاي چندرغاز درآمد باخبرند. بارگاس يوسا، با آنكه همواره دست به تجربه‌ورزي زده، در شمار يكي از رئاليست‌ترين رمان‌نويسان آمريكاي لاتين محسوب مي‌شود.
آيا قهرمان او، گروهبان ليتوما، همان شخصيت مركزي چه كسي پالومينو مولرو را كشت، نيست؟ اين كتاب هم رماني كارآگاهي است. در «خانه سبز» هم ليتوما از زندگي دوگانه‌اش لذت مي‌برد و در «خاله خوليا» و قصه‌گو نيز حرفش به ميان مي‌آيد. بارگاس يوسا، در شخصيت ليتوما پرتره خوش‌ساخت و همدلانه‌اي از يك سرباز خلق مي‌كند كه تا خرخره عملگراست و حس آهسته و پيوسته وظيفه‌شناس بودن او را از افتادن به دام افراط‌گرايي مصون مي‌دارد، از دورانديشي صادقانه‌اي برخوردار است، از غريزه‌اي براي بقا و طنزي گزنده نيز بي‌بهره نيست. تعليمات شخصي بارگاس يوسا در مدرسه نظامي ليسه در پرو به او بينشي بخشيده كه او نهايت استفاده را از آن مي‌برد، نمونه‌اش را در توصيف رقابت‌ها و دعواهاي ميان دانشجوي افسري در «سال‌هاي سگي» و «سروان پانتوخا» و «ماموريت ويژه» و در به طنز درآوردن بوروكراسي و جنسيت در ارتش شاهد هستيم. او به ويژه در رفاقت‌هاي مردانه دستي قوي دارد، نقاط ‌شكننده را در موقعيت‌هاي مذكر تشخيص مي‌دهد، تصاويري از مرداني سرسخت عرضه مي‌كند كه نااميدانه عاشقند. جديت او در نكته‌سنجي هميشه در خور توجه است و هيچ‌گاه بي‌هدف نيست. اگر همه رمان‌هاي بارگاس يوسا را- از همان اولين رمان‌ها در آغاز- خوانده باشيم، درمي‌يابيم كه او رئاليست‌هاي شاخص را هميشه ترجيح داده و اتوپياها و متعصب‌ها را به سخره گرفته است. سربازها، قهرمان‌هاي «مرگ درآند» هستند. سهم اندكي به چريك‌هاي راه درخشان اختصاص داده شده. آنها نمايندگان عقل‌گريزي نابالغ و شرارتي هستند كه با بيهودگي پهلو به پهلو مي‌شود. اين قضيه با تغييرات سياسي نويسنده در سال‌هاي پختگي‌اش مرتبط است. بارگاس يوساي ماركسيست و مدرنيست، جوان كه بود، از انقلاب كوبا مسحور مي‌شد، اما همين كه به بلوغ رسيد ليبرال شد و در دهه 80، آنهايي را كه مثل گونترگراس بر اين نظر بودند كه «آمريكاي لاتين چاره‌اي جز اين ندارد كه كوبا را الگوي خود قرار بدهد»، به باد انتقاد مي‌گرفت. با نيش و كنايه، بارگاس يوسا خود را يكي از دو نويسنده جهان معرفي مي‌كند كه مارگات تاچر را مي‌ستايد و از فيدل كاسترو بيزار است. در ادامه مي‌گويد: «آن نويسنده ديگر، كه درست‌ترش آنكه بگوييم شاعر است، كسي نيست به جز فيليپ لاركين.»پس از خواندن گزارش بارگاس يوسا از چريك‌هاي راه درخشان در «مرگ درآند» آنچه خواندنش مايه شگفتي است، خواندن يكي از مقالات دوران جواني او در ستايش از چريك‌هاي ماركسيست است، اين مقاله درباره دوستي است كه در خلال درگيري با ارتش پرو كشته شده. سوالي كه براي مخاطب ايجاد مي‌شود، اين است كه آيا عبور از جواني، درك انسانيت چريك‌ها را ناممكن مي‌سازد يا اينكه ما بعد از پا به سن گذاشتن ديگر هيچ رفيق چريكي براي خود نداريم؟ بارگاس يوسا از آن نويسنده‌هاي فوق‌العاده است و حتي در موضع‌گيري‌هايي كه سياست ما را از هم جدا مي‌كند، عقايدش در خور تامل‌اند. صداي او صداي صميمانه كودكي خردسال است كه هيچ كمكي از دستش برنمي‌آيد، با اين حال در همدلي چيزي كم نمي‌گذارد. در مقاله‌اي درباره «سباستين سالازار باندي» يكي از نويسندگان طراز اول پرو، كه در سنين جواني از پا افتاد، بارگاس يوساي جوان اين سوال را طرح مي‌كند: «نويسنده بودن در پرو يعني چي؟» اين پرسشي است كه همه را به تاسف وامي‌دارد و دليلش هم صرفا قلت مخاطبان ادبيات و فقدان فرهنگ نشر نيست. بارگاس يوسا وقتي از فقر، بي‌اعتنايي، ناديده انگاشتن و خصوصيت‌هايي مي‌نويسد كه نويسندگان پروي با آن دست و پنجه نرم مي‌كنند، همراهي با او كار چندان دشواري نيست، حتي اگر از عهده همه اينها بربيایند، تازه آن‌وقت زيستن در جايي بيرون از جهان واقعي براي آنها مقدر است، همين است كه بارگاس يوسا را به گفتن اين حرف وامي‌دارد: «در نهايت همه نويسندگان پرويي محكوم به شكست‌اند.» وقتي نوشته‌هاي دوران جواني بارگاس يوسا و شرح نفرتش از بورژواهاي پرويي را مي‌خوانيم (كه او آنها را احمق‌تر از ساير بورژواها توصيف مي‌كند)، وقتي براي بي‌علاقگي تمام و كمال به كتاب‌خواني و دون‌مايگي در انتخاب ادبيات جهان مويه سر مي‌دهد، وقتي اشتهاي سيري‌ناپذيرش را براي ادبيات غيربومي وصف مي‌كند، اندوه پنهان در صدايش، بي‌ترديد، چيزي به جز دورافتادگي از مركز نيست، وضعيتي ذهني كه آدم‌هايي مثل ما به خوبي آن را مي‌فهمند.

 

برای دیدن متن اصلی این جا کلیک کنید

 

 



:: موضوعات مرتبط: مقاله
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰

.:: ::.





ناشري كه كلاه نويسندگان جوان را برداشت
 

 

ناشري كه كلاه نويسندگان جوان را برداشت


براساس گفته هاي چند تن از اهالي قلم، يكي از ناشران بخش خصوصي كه در دو سال گذشته با جلب اعتماد نويسندگان جوان كشور، اصل آثار و مبالغي براي انتشار آن از اين افراد گرفته بود، با وعده چاپ كارهايشان متواري شده است.


خبرگزاري مهر ـ گروه فرهنگ و ادب: «دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد» اين تنها پيغامي است كه جمع كثيري از شاعران و نويسندگان عمدتا كتاب اولي، اين روزها از تلفن همراه يك مدير نشر مي شنوند؛ تلفن همراهي كه تا همين ماه هاي نخست ابتداي سال جاري، صاحبش با مهرباني از شاعران و نويسندگان جوان مي خواست كه اثر خود را براي انتشار در اختيار او قرار دهند و پس از آن و معمولا در كمتر از دو هفته خبر دريافت مجوز انتشار كتابشان را به آنها مي داد و سپس از آنها مي خواست طبق توافق به عمل آمده وجه مورد نياز را براي انتشار اثر آنها به حساب مسئول نشر واريز كنند.

حالا تنها از آن همه جنب و جوش، نويسندگان و ناشراني مانده اند با آثاري كه مفقود و بلاتكليف است، مبالغي كه از جيب آنها رفته و يك صداي زنانه كه دائما تكرار مي شود؛ «دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد».


كتاب هايي كه سرانجام خمير مي شوند

قوانين صدور مجوز نشر در كشور ما قوانين سختگيرانه اي است. آنچه در اين رابطه پايگاه اطلا ع رساني وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي گزارش مي دهد، حُسن شهرت و نداشتن سوء سابقه بخشي از مواردي است كه بايد براي كسب مجوز نشر آن را لحاظ كرد. همچنين مهجور نبودن و عدم ورشكستگي، مشهور نبودن به تقلب و تقصير در كنار آن از جمله مواردي است كه قانون صدور پروانه نشر را منوط به آن كرده است.

اين قوانين در سال 1387 در فرآيندي اقدام به صدور مجوز نشري به نام نوح نبي(ع) به نام مريم كريمي منجر مي شود؛ انتشاراتي كه با نام وي و با مسئوليت اجرايي فردي به نام شريفي فعاليت خود را آغاز مي كند.

مدير اين نشر در فرصت كوتاهي با توجه به سابقه فعاليت مطبوعاتي خود با جمع زيادي از نويسندگان و شاعران به ويژه شاعران و نويسندگان شهرستاني و نوقلم تماس برقرار كرده و با ايجاد ارتباط با برخي از چهره هاي نام آشناي ادبيات و شعر آنها را به ارائه اثر براي انتشار ـ البته با هزينه صاحب اثر ـ تشويق مي كند كه حاصل آن، انتشار نزديك به بيش از 35 اثر در مدت يك سال مي شود، اما پس از نمايشگاه كتاب امسال رفته رفته نويسندگاني كه اثر آنها در اين موسسه در دست انتشار بود با عدم پاسخگويي صاحب نشر و سرانجام غيبت ناگهاني وي روبرو مي شوند و اينك آنها مانده اند و پول واريز شده به حساب يك ناشر كه تا چندي پيش نام آشنا بود و آثارشان كه مشخص نيست الان در كدام كشوي ميز در گوشه اي از اين شهر و يا انبار در دست خاك خوردن هستند.

مينو نصرت، از جمله شاعراني است كه از اقدامات نشر به شدت متضرر شده است. وي درباره اثر خود به مهر مي گويد: من به واسطه يكي از دوستانم به نام محسن بوالحسني كه آن روزها ارتباطي با موسسه داشت به مسئول نشر معرفي شدم. پس از اين آشنايي قرار شد مجموعه اي از اشعارم را در قالب كتابي به نام «طلاق خاطرات درخت را سياه مي كند» از سوي اين نشر منتشر كنم. من هم كتاب را ارائه كردم و نزديك به سه هفته بعد از صدور مجوز آن به من به شرط اصلاح برخي از اشعار خبر داده شد.

نصرت ادامه مي دهد: ناشر از من خواست كه براي انتشار كتاب 850هزار تومان پول به او بدهم و من هم به حسابش واريز كردم و اصلاحات مورد نظر وي را نيز پذيرفتم. بعد از چند هفته به من خبر دادند كه براي انتشار اثر باز هم بايد در آن دست برد و وقتي علت را پرسيدم، گفتند برخي واژگان و اشعار نيازمند تغيير است و اين تقريبا آخرين تماس هاي من با ناشر بود.

نصرت درباره سرنوشت كتاب خود مي گويد: آخرين پيگيري من حاكي از اين بود كه كتاب نه در 130 صفحه اي كه من به او ارائه داده بودم كه در 80 صفحه منتشر شده و به دليل وصول نشدن بدهي 4 ميليون و 800 هزار توماني ناشر در چاپخانه وزارت ارشاد در خال خاك خوردن است و در نهايت نيز اگر بدهي وصول نشود، اثر خمير خواهد شد.


ضربه هاي عاطفي سنگين تر از مالي است

هرمز عليپور شاعراني است كه در ارتباط با اين موسسه زخم كلاه برداري را بر تن خود ديده است. او به خبرنگار مهر مي گويد: كتابم را صرفا بر اساس يك رابطه دوستانه به ناشر دادم، ولي با من برخوردي شد كه بيشتر از جنبه مالي از حيث عاطفي صدمه ديدم.

عليپورهمچنين ادامه داد: سه ماه پيش بود كه آقاي شريفي كه خود را مدير داخلي نشر معرفي كرد به واسطه ارتباط من با آقاي محسن بوالحسني به اهواز آمد و اين سفر يك رابطه دوستانه را ميان ما ايجاد كرد. در پي همين رابطه من مجموعه شعر خودم با عنوان «كانكس 64» را به ناشر دادم. بعد از مدتي با من تماس گرفتند كه مجوز كتاب شما آمده و 10 وز ديگر منتشر مي شود والبته هنوز هم منتشر نشده است.

عليپور همچنين گفت: رابطه من و ناشر رابطه اي عاطفي بود و از اين حيث صدمه خورده ام؛ وگرنه نه مي دانم به كجا شكايت كنم و نه توان شكايت دارم.


مجوز نشر آني؛ انتشار غيرممكن

محسن بوالحسني از مطلع ترين افرادي است كه درباره اين ناشر حرف هاي جالبي براي گفتن دارد. فردي كه بسياري از اثرباختگان و مال باختگان اين ماجرا اين روزها با او در تماس هستند. شاعر، مترجم و روزنامه نگاري كه به گفته خود، اعتبار شخصي اش را در اين ماجرا هزينه كرده است.

بوالحسني آشنايي خود را با مدير اين نشر را به واسطه ارتباطات مطبوعاتي عنوان كرده و مي گويد: من به واسطه آشنايي ام با مدير اين موسسه دعوت به همكاري شدم و بعد از انتشار كتاب اولم با عنوان «شمس با قطار از قونيه برگشت» كه كسب مجوز و انتشار سريعش از همان ابتدا نيز باعث تعجب من شد، از من خواسته شد كه مدير روابط عمومي نشر شوم.

وي ادامه مي دهد: بسياري از دوستان به واسطه اعتبار من و بها الدين مرشدي به ناشر معرفي شدند. اين موضوع هنوز براي من سنگين است؛ چون من بايد پاسخگوي اين افراد باشم.

بوالحسني در ادامه روايت عجيبي از كار ناشر ارائه مي دهد و مي گويد: آثاري كه به اين ناشر ارائه مي شد، همگي به شكلي عجيب سريعا مجوز نشر مي گرفت. حتي كتابي از جواد مجابي هم به اين ناشر ارائه شده بود كه علي رغم اينكه تمامي آثار اين نويسنده معطل دريافت مجوز هستند، موفق به كسب صدور شد. از طرف ديگر، ناشر و شخص آقاي شريفي رفته رفته دندان گردي نشان دادند و از صاحبان اثر مبالغ كلاني را براي انتشار اثر درخواست كردند. اين موضوع در كنار عدم پرداخت حق التاليف و حقوق خود من باعث شد كه يك سال قبل از ادامه كار با اين ناشر سر باز بزنم.

وي ادامه مي دهد: اصرار و رابطه دوستانه من با برخي صاحبان اثر در يك سال گذشته مرا چند بار به دنبال ناشر روانه كرد. من ناشر را براي آخرين بار تابستان امسال ديدم. در زير زمين يك پيلوت كه ساختمان اصلي آن متعلق به يك مهد كودك بود، به اصطلاح دفتري دايركرده بود. متاسفم كه بگويم سئوال ها و درخواست هاي مرا نيز با ادبيات بسيار غيرفرهنگي و بي ادبانه پاسخ داد و در نهايت مبلغي بسيار كمتر از حقم خودم را به عنوان حق التاليف داد و تهديد كرد كه ديگر از او سراغي نگيرم.


ناشران به چه اعتباري مجوز نشر مي گيرند

جان اين اتفاق را اما مي توان در آخرين جملات بوالحسني جست كه داستان زخم اين ناشر بر تن نويسندگان و شاعران گمنام ايراني را كامل مي كند؛ شاعران و نويسندگاني مانند مينو نصرت، هرمز عليپور، مهري مهرمنش، مژگان قانعي، محمد بياني و... وي مي گويد: دوستاني كه از اين ناشر متضرر شده اند از وزارت ارشاد به عنوان متولي ساماندهي ناشران مي خواهند كه ابتدا راهكاري در رابطه با روشن شدن وضعيت مالي ما با ناشر به ما نشان دهد و از طرف ديگر به ما جواب بدهند كه به چه اعتباري به اين افراد مجوز نشر داده شده است و اين افراد به چه اعتباري به اين شيوه اجازه دارند كه به فعاليت نشر ادامه دهند. بايد كسي بگويد كه وقتي با چنين سختگيري هايي مجوز نشر صادر مي شود، بايد با سختگيري نيز پيگير صدور نوع فعاليت اين ناشران بود.

تلفن را بر مي داريم و زنگ مي زنيم به شماره اي كه روي كارت ويزيت دفتر درج شده است. مرد جواني آن سوي سيم ها خود را مسئول يك دفتر بازاريابي كتاب معرفي مي كند كه صاحب نشر مرود نظر ما مدتي براي آنها بازاريابي مي كرده است.

از او مي پرسم كه كجا مي توان پيدايش كنم؟ مي گويد: يك ماهي است از او خبري ندارم. از اينجا رفته. اگه بازاريابي بيا و براي من كار كن. من نيرو نياز دارم!


گزارش از: حميد نورشمسي

منبع : خبرگزاري مهر

 



:: موضوعات مرتبط: مقاله، خبر
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰

.:: ::.





حکایت گذشتگان (۳) / «قصه موش و گربه» به روايت عبید زاکانی
 

 از این پس هراز چند گاهی حکایتی از گذشتگان که جایگاهی خاص در ادبیات ما دارد را خواهم آورد. هدفم این است که اولاْ خودم در سایه ی این کار بیش تر با ادبیات کهن آشنا شوم و از طرف دیگر اگر کسی خواست و علاقه داشت از این حکایت ها استفاده کند.

 

حکایت گذشتگان (۳)

 

«قصه موش و گربه» به روايت عبید زاکانی 

 

 

اگر داری تو عقل و دانش و هوش

بیا بشنو حدیث گربه و موش

بخوانم از برایت داستانی

که در معنای آن حیران بمانی

 

ای خردمند عاقل و دانا

قصه‌ي موش و گربه برخوانا

قصه‌ي موش و گربه‌ي منظوم

گوش کن همچو دُرّ غلطانا

از قضای فلک یکی گربه

بود چون اژدها به کرمانا

شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر

شیر دم و پلنگ چنگانا

از غریوش به وقت غریدن

شیر درنده شد هراسانا

سر هر سفره چون نهادی پای

شیر از وی شدی گریزانا

روزی اندر شرابخانه شدی

از برای شکار موشانا

در پس خم می‌نمود کمین

همچو دزدی که در بیابانا

ناگهان موشکی ز دیواری

جست بر خمِّ می خروشانا

سر به خم برنهاد و می‌نوشید

مست شد همچو شیر غرّانا

گفت: «کو گربه تا سرش بکنم

پوستش پر کنم ز کاهانا

گربه در پیش من چو سگ باشد

که شود روبه‌رو به میدانا»

گربه این را شنید و دم نزدی ...

 



:: موضوعات مرتبط: يادداشت، مقاله
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در یکشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰

.:: ::.





حکایت گذشتگان (۲) / «قصه بازرگان و طوطی» به روايت مثنوی مولانا
 

 

از این پس هراز چند گاهی حکایتی از گذشتگان که جایگاهی خاص در ادبیات ما دارد را خواهم آورد. هدفم این است که اولاْ خودم در سایه ی این کار بیش تر با ادبیات کهن آشنا شوم و از طرف دیگر اگر کسی خواست و علاقه داشت از این حکایت ها استفاده کند.

 

حکایت گذشتگان (۲)

 

«قصه بازرگان و طوطی» به روايت مثنوی مولانا 

  

بازرگانی طوطی قشنگی در قفس داشت و عازم سفر هندوستان بود. در موقع رفتن به غلامان و کنیزان خود گفت: «هر کدام از شما هر چه می‌خواهید، بگویید تا از سفر برای شما بیاورم.» هرکس چیزی خواست. بعد به طوطی گفت: «تو چه می‌خواهی تا از هندوستان برایت بیاورم.» طوطی گفت: «در آن جا وقتی طوطیان هند را دیدی، حال مرا به آن‌ها بگو. بگو طوطی من اشتیاق دیدن شما را دارد از قفس به شما سلام رساند و از شما چاره‌جویی کرده و راهنمایی خواست. گفت، آیا سزاوار است که من در حال اشتیاق در دیار غربت با درد فراق هم آغوشْ جان بدهم و شما با سبزه و درخت و گل و چمن‌زار خوش باشيد؟ آیا وفای دوستان چنین است که من در حبس و شما در بوستان باشید؟ لااقل یک روز هنگام صبح که در مرغزار مشغول تفریح هستید، از این مرغ زار یاد کنید.»

بازرگان عازم هندوستان شد و رفت تا خواسته‌ي طوطي را برآورده كند. او در اقصاي هند در جنگلي آباد و زيبا طوطی چندی بدید و اسب خود را به طرف طوطیان راند و  به آواز بلند سلام و پیغام طوطی محبوس را به دوستانش رساند. همین که بازرگان سخن خود را به پایان رسانید و از آن میان طوطیی لرزیده، تمام بدنش مرتعش گردید. پرزنان بر زمین افتاد و جان داد. بازرگان از کردهي خود پشیمان شده و گفت: «مرغ بیچاره را هلاک کردم. این طوطی چرا به این حال افتاد؟ مگر با آن طوطی خویشی داشته یا دو جسم بودند در یک روح؟ چرا من این کار را کردم و پیام طوطی را رساندم و بیچاره مرغ را از گفتار خام خود هلاك كردم؟

بازرگان تجارت خود را خاتمه داد و با موفقیت و شادکامی به شهر خود بازگشت. به غلامان و کنیزان خود بر طبق وعده‌ای که بهر كدام داده بود، ارمغانی داد. طوطی گفت: «پس ارمغان من چه شد؟ آیا دوستان مرا دیدی و پیغام مرا رساندی؟ اگر دیدی بگو چه گفتی و چه دیدی؟ بازرگان گفت: «من اکنون از پشیمانی انگشت خود را می‌گزم که چرا پیغام خامی را از روی نادانی و دیوانگی برده‌ام.» طوطی گفت: «پشیمانی تو از روی چیست؟ چه اتفاقی افتاده که باعث غم و اندوه تو گردیده؟» گفت: «من به چند طوطی شکایت‌هایت را گفتم. یکی از آن‌ها همین که قصه‌ي گرفتاری تو را شنید، بدنش لرزید و بر زمین افتاد و جان داد.»

طوطی همین که سخنان خواجه را شنید، لرزید و بر زمین افتاد و بی‌حرکت گردید. خواجه چون چنین دید کلاه بر زمین زد و گریبان چاک کرد و گفت: «ای طوطی زیبای من! چه شد؟ چرا این طور شدی؟ ای افسوس، مرغ خوش‌آواز و انیس و همدم و همراز من از دستم رفت. افسوس بر این مرغ خوش‌الحان که راحت روح و باغ بهشت من بود. اگر سلیمان چنین مرغی داشت دیگر به سایر مرغان توجهی نمی‌کرد. دریغ که او را ارزان به دست آورده و زود از دست دادم.

بالاخره مرد تاجر طوطی را از قفس بیرون آورده، به گوشه‌اي انداخت. در این وقت طوطی پرواز کرد و بر شاخ بلندی از درخت قرار گرفت. خواجه كه به حیله‌ي مرغ پی برد بود، به بالا نگریست و گفت: «ای مرغ راز این کار را به من هم بگو. آن طوطی هندی در آن جا چه کرد که تو یاد گرفتی و با حیله‌ي خود ما را فريفتی و با مکری که کردی مرا سوزاندی و زندگی خود را روشن نمودی؟» طوطی گفت: «او با کار خود به من پند داده و گفت نطق و آواز را رها کن! برای این که نطق و آواز است که تو را در قفس انداخته. او خود را برای دادن این همه پند و اندرز مرده جلوه داد. معنی کار او این بود که ای آن که با آواز و سخنان خوش مردمان را شاد می‌کنی، مرده گرد تا خلاصی یابی. اگر دانه باشی مرغان تو را بر می‌چینند، و اگر غنچه باشی بچه‌ها تو را می‌چینند. دانه را پنهان کن و دام بشو و غنچه را پنهان کن! به شکل گیاه بی‌ثمر جلوه نما. هر کس که محسنات خود را در معرض نمایش عموم قرار داد، هزاران قضای بد به طرف او حمله می‌کنند. صدها چشم طمع و خشم و رشک به سرش می‌بارد. دشمنانش بر او رشک برده برای دریدنش به کار می‌افتند و دوستان هم وقت گرانبهای او را می‌گیرند. کسی كه از قیمت کشت فصل بهار غافل است، قیمت این روزگار را نمی‌داند. باید گریخت و در پناه الطاف خداوندی جای گرفت. اوست که ارواح را مشمول الطاف بی‌پایان خود می‌سازد.»

طوطی پندهایی به خواجه داد و پس از آن گفت: «خداحافظ! دیگر میانه‌ي ما جدایی افتاد. ای خواجه! خدا حافظ! من به وطن خود می‌روم و امیدوارم که تو نیز روزی چون من آزاد شوی.» خواجه گفت: «برو در امان خدا باشی که مرا اندرز سودمندی دادي و راه نويی در پیش پای من نهادی.»

خواجه به خود آمد و گفت: «این واقعه برای من پند بزرگی بود، باید از راهی رفت که او رفته و این راه روشنی است. جان من کم‌تر از جان طوطی نیست و جان وقتی خوب است که عاقبت بخیر گردد و جان آنست که نیکو پی بُود. پس از اين پس در كار خود دقيق گردم كه مبادا تظاهر و فخرفروشي‌ام مرا در چنگال بي‌خردان و ديوصفتان گرفتار كند.»

 

ابیات قصه بازرگان و طوطی از مثنوی معنوی مولانا جلال الدین رومی در ادامه مطلب بخوانید 

 

حکایت گذشتگان (1) / شیخ صنعان و دختر ترسا


 



:: موضوعات مرتبط: يادداشت، مقاله
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در چهارشنبه یکم تیر ۱۳۹۰

.:: ::.





حکایت گذشتگان (۱) / «شيخ صنعان و دختر ترسا» به روايت منطق الطير عطار
 

 

از این پس هراز چند گاهی حکایتی از گذشتگان که جایگاهی خاص در ادبیات ما دارد را خواهم آورد. هدفم این است که اولاْ خودم در سایه ی این کار بیش تر با ادبیات کهن آشنا شوم و از طرف دیگر اگر کسی خواست و علاقه داشت از این حکایت ها استفاده کند.

 

حکایت گذشتگان (۱)

 

«شيخ صنعان و دختر ترسا» به روايت منطق الطير عطار

 

شيخ صنعان و دختر ترسا

 

داستان شيخ صنعان و دختر ترسا، حكايت عاشق شدن پيري زاهد و متشرّع و صوفي مسلك است كه در جوار بيت‌الحرام، صاحب مريدان بسيار بوده و تمام واجبات ديني و شرعي را انجام داده و صاحب كرامات معنوي بوده است.

زاهدِ پير (شيخ صنعان يا سمعان)، چند شب پياپي در خواب مي‌بيند كه از مكه به روم رفته و بر بتي، مدام سجده مي‌كند. پس از تكرار اين خواب در شب‌هاي متوالي، او پي مي‌برد كه مانعي در سر راه سلوكش پيش آمده و زمان سختي و دشواري فرارسيده است. و لذا تصميم مي‌گيرد تا به نداي درون گوش داده و به ديار روم سفر كند. جمع كثيري از مريدان وي (به روايت عطار، 400 مريد)، نيز همراه وي راهي ديار روم مي‌شوند.

در آن ديار، شيخ روزها بر گرد شهر مي‌گشته تا سرانجام روزي نظرش بر دختري ترسا، و بسيار زيبا افتاده و عاشق او مي‌شود. عشق دختر ترسا، عقل شيخ را مي‌برد؛ شيخ، ايمان مي‌دهد و ترسايي مي‌خرد.

شيخ مقيم كوي يار مي‌شود و همنشين سگان كوي؛ و پند و نصيحت ياران را نيز به هيچ مي‌گيرد.

دختر ترسا از عشق شيخ آگاه مي‌شود و پس از آن كه در مقام معشوق، ناز كرده و شيخ را به سبب عشقش سرزنش و تحقير مي‌كند، سرانجام در برابر نياز شيخ، چهار شرط براي وصال قرار مي‌دهد: سجده بر بت، خمر نوشي، ترك مسلماني و سوزاندن قرآن.

شيخِ عاشق، نوشيدن خمر را مي‌پذيرد و آن سه ديگر را، نه. اما پس از نوشيدن خمر و در حال مستي، سه شرط ديگر را نيز اجابت مي‌كند و زنار مي‌بندد.

كابين دختر گران است و شيخ مفلس از پس آن برنمي‌آيد؛ ولي دل دختر به حالش سوخته و به جاي سيم و زر، يك سال خوكباني را بر شيخ وظيفه مي‌كند و شيخ به مدت يكسال خوكباني دختر را اختيار مي‌كند.

ياران كه تحمل اين خفت و رسوايي را نداشتند، سرانجام شيخ خود را رها مي‌كنند و به حجاز برمي‌گردند و گزارش اعمال او را به مريدي (از ياران خاص شيخ) كه هنگام سفر روم غايب بود، مي‌دهند. او آن‌ها را سرزنش مي‌كند كه چرا شيخ خود را در چنان حالي رها كرده‌اند و به همراه ساير مريدان به روم باز مي‌گردند و معتكف مي‌شوند و 40 شب به دعا پرداخته و با تضرع و زاري از خدا طلب نجات شيخ را مي‌كنند. در شب چهلم، سرانجام مريد باوفاي شيخ، پيامبر اسلام (ص) را در خواب مي‌بيند كه به او بشارت رهايي شيخ را مي‌دهد.

او همراه با مريدان عازم ديدار شيخ مي‌شوند و شيخ را مي‌بينند كه زنّار بريده و از نو مسلمان شده و توبه كرده است. و همراه با شيخ به سوي حجاز بازمي‌گردند.

اما دختر ترسا كه زماني ايمان شيخ را زائل كرده بود، شب هنگام در خواب مي‌بيند كه او را به سوي شيخ مي‌خوانند كه دين او اختيار كند. احوالش دگرگون مي‌شود و دلداده و سرگشته، ديوانه‌وار، سر به بيابان، در پي شيخ مي‌گذارد. و بر شيخ نيز الهام مي‌شود كه دختر ترسا:

آشنايي يافت با درگاه ما

كارش افتاد اين زمان در راه ما

بازگرد و پيش آن بت باز شو

با بت خود همدم و همساز شو

شيخ باز مي‌گردد و دختر را آشفته و مشتاق مي‌يابد؛ دختر به دست او اسلام مي‌آورد و چون طاقت فراق از حق را نداشته، در دامان شيخ، جان بر سر ايمان خود مي‌نهد.

 

گزيده ابيات حكايت «شيخ صنعان و دختر ترسا» از «منطق الطير» عطار نيشابوري در ادامه مطلب



:: موضوعات مرتبط: يادداشت، مقاله
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در یکشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۰

.:: ::.





بازي انسان‌هايي كه درجا مي‌زنند! (بهاريّه‌اي براي بهاري كه در پيش روست، شايد)

بازي انسان‌هايي كه درجا مي‌زنند!

 

بهاريّه‌اي براي بهاري كه در پيش روست، شايد

 

من هميشه از بهاريّه نوشتن فرار كرده‌ام. كار سختي است چشم دوختن به افق‌هايي كه قرار است، پيش بيايند. گفتن از آن چه در درون‌ات مي‌گذرد و آن چه دوست داري، قبول كنيد كه كار سختي است. خصوصاً اگر قرار باشد صادق باشي و ملاحظه كاري نكني و چرتكه نيندازي كه اين حرف را بزنم يا نزنم. اين حرفم به آن جناب برمي‌خورد و اين حرفم به آن عاليجناب.

الغرض اين كه از آن جايي كه سال هشتاد و هشت عجيب و غريب‌ترين سالي است كه من در زندگي سي ساله‌ام ديده‌ام، پس چه بهتر كه من هم دست به كاري عجيب و غريب بزنم و سرمقاله‌ي آخرين شماره‌ي اين سال را بهاريّه‌نگاري كنم.

آدم كه اسم بهار را مي‌شنود ياد »ننه سرما« و كوچ غريبانه‌اش مي‌افتد. همه خوشحال‌اند از رفتن اين پيرزن بابركت ولي سخت‌گير. همه كف و سوت مي‌زنند تا »خانم بهار« بيايد و دامن پر از لاله، سنبل‌اش را پهن كند توي دشت و دمن و برقصد به وزش نسيم و پيچ و تاب بدهد كم باريكش را و جويبارها و رودها را پر آب نمايد. هلهله و شادي است كه مي‌بارد از دل انسان‌ها و دشت و طبيعت و صحرا و گلستان.

چه تصوير زيبايي!

خودم هم مجذوب آن چيزي شدم كه نوشته‌ام و از قضا هيچ اعتقادي به آن ندارم. چه »نوروز« بيايد و چه نيايد، سرما ميهمان ماست. حقيقت همين است و چيزي ديگر نيست.

گفتم بهاريّه نوشتن، كار من نيست. من قرار باشد سفره‌ي دلم را باز كنم هميني مي‌شود كه ديديد. ولي چون شروع كرده‌ام، پس بايد تمامش هم بكنم.

هر چه باداباد!

حتماً يك جاي كار ايراد دارد كه نمي‌تواني به راحتي از كنار دست‌فروش پيري كه نشسته نه گوشه‌اي كز كرده و نگاهت مي‌كند، بگذري. حتماً آن پسر بچّه را مي‌بيني كه زير دست و پاي عابرها مي‌لولد و دستمال كاغذي مي‌فروشد. عيد است ديگر. همه دست به كارند. پابرهنه‌گان قرار است جمع شوند. تا سه سال ديگر هيچ كس حق ندارد توي اين مملكت پابرهنه باشد. هر كس بود گناهش گردن خودش.

بهار است. يعني قرار است هر طور شده حس كنيم تازگي را و تغيير را و تحوّل را. زورچپان مي‌كنند، شادي را. هر كس سهميّه‌اي دارد و خوشه‌اي. هر كه دردش بيش‌تر سهمش از خنده و ريسه و قاه‌قاه كردن بيش‌تر. هيچ كس حق ندارد، نخندد.

خبرهاي خوشي در راه است!

به قول محمد علي بهمني:

»گل‌هاي كاغذي به وجدم نمي‌كشند

رقصي در اين ميانه بماناد تا بهار!«

شايد كلّ حرفي كه من مي‌خواهم به هزاران لطايف الحيل بگويم در همين بيت گفته شده باشد. حرف همين است. هيمن. همين كه نمي‌شود همين طور دلخوشكونك درست كرد براي مردم و براي خود و غافل بود از واقعيّت‌ها. انسان كه كبك نيست سرش را زير برف قايم كند و از دُمش خبر نداشته باشد.

حالا اين خوب است!

بدتر اين كه بخواهند به زور سرت را بكنند زير برف و بگويند: »كبك باش.« هر چه قدر هم بگويي من حالي مي‌شود چه خبر است، انكار كنند و وقتي صدايت آن قدر بالا رفت كه شايد به گوش كس ديگري برسد، خفه‌ات كنند و بعد بگويند آنفلونزاي پرندگان داشته بدبخت و مرده.

اين قصّه سر دراز دارد.

سقراط گفت: »اي مردم آتن! من از شما داناترم. نه بدان خاطر كه بيش‌تر مي‌دانم. نه! بدان خاطر كه آگاهم كه هيچ نمي‌دانم و شما نادانيد، چون بر ناداني خود آگاه نيستيد.«

شوكران!

(سيركان = شيكران) گياهي است علفي و دو ساله از تيره‌ي چتريان به ارتفاع 0/8 تا 1/5 متر كه به حد وفور در اماكن سايه‌دار و در كنار رودخانه‌هاي نقط مي‌رويد.

ساقه‌اش راست و بدون كرك است و بر روي ساقه و دمبرگ لكّه‌هايي به رنگ قهوه‌اي قرمز ديده مي‌شود.

برگ‌هايش متناوب و بزرگ و شفاف و داراي بريدگي‌هايي بسيار است ولي وضع متناوب برگ‌ها به تدريج كه به انتهاي ساقه مي‌رسد، بهم خورده، به صورت متقابل درمي‌آيد. رنگ برگ‌ها در قسمت فوقاني پهنك سبز شفاف و در سطح تحتاني سبز كم‌رنگ است.

گل‌هايش كوچك و سفيدرنگ‌اند.

در شوكران پنج آلكالوييد يافت مي‌شود. ميوه‌ي شوكران در استعمال داخلي داراي اثر آرام كننده و ضد تشنّج است.

اين گياه در اكثر نقاط آسيا و اروپا و آفريقا به فراواني مي‌رويد و در تمام نقاط ايران نيز (خصوصاً خراسان و فارس) به وفور ديده مي‌شود. (فرهنگ فارسي معين)

بازي تمام است!

من از اوّل داخل بازي نبودم. اين بازي را هم بلد نيستم. هر چند هر كه اين بازي را بلد نباشد بدجوري از مرحله پرت است. چون همه دارند بازي مي‌كنند پس تو هم چه بلد باشي و چه نباشي، بازي. اين بازي بي‌انتها و بي‌سرانجام سال‌هاست كه در اين كشور آغاز شده. از سال‌هايي كه من نبودم. پدرم هم نبود. حتّي پدربزرگم و پدرِ پدربزرگم. اصلاً معلوم نيست كِي و كي اين بازي احمقانه را شروع كرد.... بازي انسان‌هايي كه درجا مي‌زنند و فكر مي‌كنند تا خطّ پايان تنها دو قدم مانده است.



:: موضوعات مرتبط: يادداشت، مقاله، مناسبت
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۸

.:: ::.





من یک ورزیلی اصیل هستم! (کوتاه نوشتی درباره ی نمایشنامه ی چوب به دست های ورزیل اثر دکتر غلامحسین ساع

من یک ورزیلی اصیل هستم!

 

کوتاه نوشتی درباره ی نمایشنامه ی چوب به دست های ورزیل اثر دکتر غلامحسین ساعدی

 

اوّلين باري كه »چوب به‌دست‌هاي وَرَزيل« را خواندم تازه پشت لبم سبز شده بود و فكر مي‌كردم شاعري بزرگ خواهم شد. شب‌ها و روزهايم به خوشي مي‌گذشت و نمي‌دانستم روزگار چگونه مي‌گذرد. آن موقع‌ها دنيا در برابرم شبيه دشتي بود وسيع و آباد و همه‌ي دانسته‌هايم از زندگي به خواندن »سهراب« و »شهريار« و »حافظ« ختم مي‌شد.

آن روزها توي كتابخانه‌ي »تربيت« دنبال چيزهاي تازه‌اي مي‌گشتم. چيزهايي از جنس انديشه. افتاده بودم به جان »شايگان« و »روسو« و هر از چندگاهي سري به »نيچه« مي زدم و به خيال خودم آخر »كانت« و »هايدگر« شده بودم. حرف‌هاي گنده‌تر از دهنم مي‌زدم و تصوّر مي‌كردم، پاسخ همه‌ي سوالات را مي‌دانم.

دشت‌هاي فراخ و سرسبز زندگي‌ام آن قَدَر جذّاب و رويايي بودند كه گاهي فكر مي‌كنم كاش در همان منظر مي‌ماندم و تكان نمي‌خوردم. ولي بيش‌تر مواقع از سادگي و خامي افكارم در آن دوران مي‌رنجم. پنداشتن زندگي به مثابه‌ي واژه‌هاي كتاب‌ها و مقاله‌ها و تفلسف‌ها همه‌ي آن چيزي بود كه تا آن روزْ زندگي مرا پر كرده بود. عقلم بيش‌تر از كتاب‌هايي كه خوانده بودم، قد نمي‌داد و اين قد ندادن بيش‌تر از همه چيز اذيتم مي‌كرد.

مي‌دانستم و يا شايد درست‌تر باشد بگويم حس مي‌كردم كه يك جاي كار مي‌لنگد و نمي‌شود به همين چيزها دل خوش كرد. نمي‌شود باور كرد كه مي‌توان دنيا را از پس سبيل‌هاي كلفت نيچه‌اي ديد كه بيش‌تر عمرش را مريض بود و كمي هم ماليخوليا داشت. نمي‌شود نشست به تماشاي »اميل« تا بزرگ شود و از اين گذشت كه »روسو«ي بزرگ بنابه »اعترافات« خودش بچه‌هايش را سر راه مي‌گذاشته تا وبال گردنش نشوند و تربيت‌شان را متكفّل نشود. وضعيّت »هايدگر« هم كه بدتر از آن است كه بشود به او به ديده‌ي بي‌ترديد نگريست. چون خيلي زود آدم را ياد »هيتلر« و »فاشيسم« مي‌اندازد.

ولي نمي‌دانم كدام شير پاك خورده‌اي »چوب به‌دست‌هاي وَرَزيل« را گذاشت كف دستم و گفت:

»بخوانش«

و خواندم. يك شب نخوابيدم و همه‌ي نمايشنامه را از سر تا ته خواندم. به غُرغُرهاي برادران هم‌اتاقم گوش ندادم و زير چراغ روشنْ يك شب را بر آن‌ها حرام كردم تا بدانم چه بر سر گرازهاي وَرَزيل مي‌آيد.

آن شب به يادماندني گذشت و من كم‌كم از پس سال‌ها فهميدم كه هيچ چيز بارم نيست و هيچ وقت شاعري بزرگ نخواهم شد. البته خيلي چيزهاي مهمّ‌تر از اين را هم فهميدم. چيزهايي مثل اين كه فلسفه چيزي مثل بشقاب‌ها، استكان‌ها و وسايل اصل فرانسه‌ي مادرم است كه به هيچ دردي نمي‌خورند الّا پز دادن و بعد هم دِمُدِ شدن و از چشم افتادن.

ولي در اين سال‌ها »وَرَزيل« براي من كهنه نشد و از مُد نيفتاد. گرازهايش زنده و پرجان توي مزارع مي‌گرديدند و محصولات را از بين مي‌بردند و آسياب به نوبت يكي را به خاك سياه مي‌نشاندند. شكارچي‌ها پرتوقّع‌تر و سيري‌ناپذيرتر مي‌شدند و همين طور دهان‌شان مي‌جنبيد و مي‌لمباند. وَرَزيلي‌ها هم همان طور سرگردان و ويلان مي‌گشتند و چاره‌اي جز بدبختي نداشتند.

دشت‌هاي فراخ زندگي‌ام به يك باره جمع شدند و بالا آمدند و هيبت »كوه زينب« به خود گرفتند. همه‌ي خرّمي خيالي زندگي‌ام بوي باروت داد و پر شد از خرناسه‌ي گرازها. وَرَزيل داشت در مقابل چشمانم شكل مي‌گرفت. خانه‌هاي اربابي، مسجد، ميدانگاه، خرابه، فانوس، دُهُل و خيلي چيزهاي ديگر.

مانده بودم كه دارد چه اتّفاقي در اطرافم مي‌افتد. چه چيزي داشت شكل مي‌گرفت و مي‌خواست چه پيش‌آمدي برايم رُخ دهد. سرگردان بودم. گرازهاي وحشي به مزرعه‌ي وجودم يورش آورده بودند. نوبت آسياب خرابي من شده بود. داشتم بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شدم. بي‌اغراق داشتم قد مي‌كشيد ولي هر چه قدر بلندتر مي‌شدم، نمي‌توانستم پشت »كوه زينب« را ببينم. عقلم به هيچ چيز قد نمي‌داد. دنبال »اسدالله« مي‌گشتم. او باز عاقل‌تر بود ولي چه فايده »گوهرمراد« گفته بود كه عقل او هم چاره‌ساز نيست. باز محرّم يك چيزي. او شايد از همه‌شان عاقل‌تر بود ولي او هم كه نتوانست به لودگي‌هايش ادامه دهد. مي‌ترسيدم از »مسيو«هايي كه قطار شده‌اند و انتظار مرا مي‌كشند تا چاره‌ي نگراني‌ام را به دست با كفايت آن‌ها بسپارم. از شكارچي‌هايي كه آن قدر مي‌خورند تا مثل گراز مي‌شوند. تاريك بود و سرد دنياي پس از »چوب به‌دست‌هاي وَرَزيل«.

آن همه نماد و نشانه براي چه جمع شده بودند توي تاريكي وَرَزيل. »گوهرمراد« چگونه از زير آن سنگ قبر گورستان روبه‌روي خانه‌ي »ساعدي« بلند شده بود و يكراست رفته بود آن جا و ولوله‌اي اين چنين برپا كرده بود.

مدّت‌ها بعد فهميدم كه وَرَزيل در اطراف من زنده است و هيچ وقت هم قصد ندارد سرنوشتي ديگرگونه داشته باشد. وَرَزيل شهر و ديارم شده بود و من به دنبال خرابه‌اي مي‌گشتم تا به ريش همه‌ي كساني كه بيهوده در تلاش بودند آن را نجات دهند، بخندم. حسّ »محرّم« و »نعمت« بودن حتماً خيلي لذّت‌بخش بود. رفتم ولي همه‌ي خرابه‌ها پُر بود. همه نشسته بودند و با فلاكت تمام به يكديگر مي‌خنديدند. حتّي »اسدالله« و »كدخدا« هم آن جا بودند. حالا ديگر شكارچي‌ها هم توي خرابه‌اي نشسته‌اند و خواب »كباب دمبه« مي‌بينند. تنها كسي كه هنوز نمي‌دانم كجاست، »مسيو«ست. نمي‌دانم اين روزها در كدام روستا لاشه‌ي گراز بار مي‌زند.

حالا ديگر مدّت‌هاست كه خود را يك وَرَزيلي اصيل مي‌دانم. يك وَرَزيلي مثل »نعمت«، »محرّم«، »مشدستّار«، »اسدالله«، »كدخدا« و خيلي‌هاي ديگر. شايد اين فقط يك خواب باشد. يا يك توهّم. نمي‌دانم. شايد اگر براي يك لحظه بتوانم از اين دنيا بيرون بيايم، روزگار را جور ديگر ببينم. ولي بدا كه »در اگر نتوان نشست!« اگري وجود ندارد. همين است كه هست. ولاغير!

الان ديگر عقل حسابگر من چرتكه مي‌اندازد و حكم مي‌كند كه »چوب به‌دست‌هاي وَرَزيل« كار شاقّ و بي‌نظيري نيست. هر چند خوانش دوباره‌ي »چوب به‌دست‌هاي وَرَزيل« ديگر آن حسّ ناب را نمي‌دهد و ديگر نمي‌توانم به جرات بگويم كه »گوهرمراد« چيزي نوشته است در حدّ شاهكار ولي باور دارم كه هيچ وقت ديگر با هيچ اثر ديگري اين چنين همآغوشي نخواهم كرد.



:: موضوعات مرتبط: يادداشت، مقاله
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۸

.:: ::.





و اینک هشتاد و هشت!

 

و اینک هشتاد وهشت!

آن چه من درباره­ی سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت می­اندیشم

 

سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت رسید. سالی که با نشان «گاو» آمد و جای «موشی» را تنگ کرد که هزاران اتفاق و حادثه را پشت سر گذاشته بود.

سال هشتاد و هشت چگونه سالی خواهد بود؟ جواب دادن به این سوال خیلی سخت است. اصلاً هر روز که می­گذرد کارها سخت­تر می­شود چه برسد به سال. آن قدر مسایل و اتفاقات هردمبیلی است که نمی­شود حساب و کتاب کرد.

وضعیت ما بیش­تر شبیه جوک است که این روزها به مدد مخابرات و ایرانسل بسیار در دسترس است و همین طور با اس­ام­اس­های جورواجور می­ریزد روی سرمان. اصلاً همان بهتر که ماجرا را را از همین جا شروع کنیم.

 



:: موضوعات مرتبط: يادداشت، مقاله، مناسبت
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۸

.:: ::.





به ياد نهضت ملي شدن صنعت نفت و دكتر مصدق
 

تاريخ ايران بسيار ماجرا دارد . ماجراهايي از دوران‌هاي طلايي و يا تاریک. هيچ ملتي نيست كه طعم شكست را نچشيده باشد و يا نچشانده باشد. دور گردون همه وقت بر مدار استيلا و مستولي گذشته است. چه بزرگي‌ها كه به طرفه‌العيني به باد رفته و چه آشنايي‌ها كه به دشمني بدل گشته است. تاريخ بازيگر زيركي است كه خود را در گردش اين مدار بيگناه جلوه مي‌دهد. بازيگري هولناك در انتظار ثبت شدن با نقابي از مظلوميت. ميل ذاتي تاريخ براي ثبت شدن و ماندن از نياز ما به جاودانگي سيراب مي‌شود. ما انسان‌ها بي‌نهايت مشتاق آنيم كه باقي بمانيم و ادامه بيابيم. تلاش براي ادامه‌ي نسل و به قولي ابتر نمادن. چيزي كه گفتن آن در مورد پيامبر نيز جرمي سنگين را مي‌ماند. جرمي كه جزاي آن ابتر ماندن ناقل آن است به همراه لعني دائمي. و يا تمثل به اين نوع از اشعار كه:

« سعديا مرد نكو نام نميرد هرگز

مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند»

راستي چه منفعتي اين نام براي ما دارد. آيا در يك بازي بچه‌گانه براي تصاحب چيزي موهوم كه بودن و نبودن آن دردي را از ما دوا نمي‌كند، گرفتار نيامده‌ايم؟ آيا به نفعي كه تاريخ از ماندن نام ما و نسل ما مي‌برد، آگاهيم؟

در اين ميان خنده‌دارتر كار آن كساني است كه سعي مي‌كنند تاريخ را بتراشند و به نفع نام خود نيك گردانند. ابلهاني كه مانند كبك سر خود را در زير خاك كرده‌اند به هواي آن‌كه ديده نمي‌شوند. باور كنيد انسان مي‌تواند سر هر چيز را كلاه بگذارد – حتي خودش – ولي نمي‌توان تقدير تاريخ را باژگونه كرد. تاريخ هر آن‌چه خود بخواهد و به صلاح روند ثبت شدنش باشد ( ادامه‌ي حياتش ) در درونش حفظ خواهد كرد. نمي‌توان از مكر او در امان بود.

با اين مقدمه مي‌رسيم به تارخ خودمان كه بيشتر شبيه جگر زليخاست تا تاريخ. هر كسي آمده به فراخور خواست مستبدانه‌اش چيزي بر آن افزوده و يا كاسته است. و در اين ميان تلاشي ريشه‌دار براي كمرنگ كردن چهره‌هاي صالح و مبارز صورت گرفته است. چهره‌هايي كه اكثر بزرگي‌ها و شادي‌هاي اين ملت را همت آنان رقم زده است.

يكي از اين چهره‌هاي بزرگ بي‌شك مرحوم دكتر مصدق است. چهره‌اي ملي كه رهبري نهضت بزرگ ملي شدن صنعت نفت را عهده‌دار شد و به سر‌منزل مقصود رساند. ارزش حقيقي مصدق نه در پيروزي او بر استعمار و جلوگيري از تاراج سرمايه‌ي ملي اين كشور كه به زعم من در آن است كه او تنها فرد انقلابي قرن بيستم است كه در راه مبارزه هيچ‌گاه از اصول دموكراتيك عدول نكرد. آن هم در زماني كه بسياري از انقلاب‌ها با حركت‌هاي خشونت‌آميز به اهداف خود مي‌رسيدند. توجه دلسوزانه‌ي مصدق به حفظ شئون دموكراسي از او مزدي بزرگ ساخت تا يكي از بزرگ‌ترين تجارب دموكراسي را در خاورميانه‌ي دهه‌ي بيست شمسي رهبري كند .  



:: موضوعات مرتبط: يادداشت، مقاله، مناسبت
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۸۷

.:: ::.





در حسرت اسطوره
 

نگاهی به عنصر روایت در برخی از آثار منتخب جشنواره شعر خطّ سوم

(این مطلب در شماره دوم ویژه نامه نخستین جشنواره خط سوم چاپ گردیده است)







شعر امروز بيش‌تر از آن‌که به دنبال تغزل باشد، روايت‌گر است. روايت ساده‌ي زندگي. روايتي آسان و در عين‌حال عميق از زندگي‌هايي که مي‌تواند در گوشه و کنار اين جهان پهناور و کوچک وجود داشته باشد. شعر امروز مصداق صفت «سهل و ممتنع» است. همانند زندگي امروزي که دچار بي‌شمار، تناقضاتِ ناهمجنس و ناهمگون است. در شعر امروز نه «قيسي»، «مجنون» مي‌شود و نه «فرهادي»، «کوه‌کن».
نسبت شعر امروز با جهان بيش‌تر «شهرزادي» است تا «افلاطوني». قصه‌گويي شاعر امروز نسبتي متفاوت با قصه‌گويي اسلافش دارد. زندگي امروز نه اسطوره‌اي و به تَبعِ آن حماسه‌اي دارد که براي پرورشش نياز به «فردوسي» و «دَده‌قورقود» و «هومر» باشد و نه عشق ازلي را مي‌شناسد تا محتاج «ليلي و مجنون» و «خسرو و شيرين» و «رومئو و ژوليت» باشد. شعر به دنبال يافتن رابطه‌هاي ساده‌اي است تا با به نمايش گذاشتن آن‌ها فکر و ذهن مخاطبش را به مصاف بي‌شمار انساني ببرد که مي‌توانستند «رستمي» باشند و يا «آشيلي». زناني که مي‌توانستند «ژوليت»، «کلوپاترا»، «شيرين»، «اصلي» و «نگار» باشند. مرداني که مي‌توانستند؛ با يک نگاه سرگشته و بيابانگرد شوند و به فريادي بر سر قبر دوست، جان بسپرند، ولي زندگي، آن‌ها را جور ديگري خواسته است. شعر امروز درست از همين لحظه آغاز مي‌شود. درست از جايي که زندگي عادي و روزمره‌ي انسان‌ها پررنگ مي‌شود و همه‌چيز را در خود حلّ مي‌کند.
براي روايت اين لحظه است که شاعر بايد قصه‌گو باشد. بايد داستان‌سرايي کند نه به آن شکل که نظامي سروده. شاعر امروز نقّال نيست و خود زندگي‌هايي را که روايت مي‌کند، مي‌آفريند و در اين مسير به رقابت با داستان نو برخاسته است. شعر امروز شخصيت‌هايي را مي‌آفريند که اگر وجود داشته باشند مي‌توانند يک دوست، يک همسايه، يک مدير و در نهايت يک انسان باشند، نه يک اسطوره. شاعر امروز نگاه تلخي به انسان‌ها دارد. نگاه تلخي برخاسته از درون حساس شاعراني که در حسرت پيدا کردنِ اسطورهايشان تخيل مي‌کنند و جز سرابي دور و دراز فراچنگ نمي‌آورند.
شمسي در ميانه نيست. پير مغان شايد کارمندي دون‌پايه باشد که سه ماه است اقساط خانه‌اش عقب افتاده. شيرين به دنبال گرفتن گواهينامه‌ي پايه يک است تا اولين زني باشد که از ايران ترانزيت کالا مي‌کند به ترکيه و اروپا. چادر حسام‌الدين را يکي از موشک‌هاي آمريکايي در افغانستان با ستاد فرماندهي بن‌لادن عوضي گرفته‌اند و فرستاده‌اند هوا. همه‌ي قله‌هاي دنيا فتح شده است. همه مي‌دانند کوه قافي وجود ندارد تا سيمرغي هم بر قله‌ي آن منتظر و چشم به راه سرگشته‌اي باشد تا به مدد درک ماورائيش او را هدايت کند. رستم خيلي وقت است که گرز گرانش را به گوشه‌اي از انبار تبعيد کرده و گوشش بدهکار نصايح حکيمانه‌ي رودابه و زال نيست. زندگي تقسيم و در ميان انسان‌ها پخش شده است. هيچ‌کس صاحب آن‌چنان سهمي نيست که او را در جايگاه اسطوره قرار دهد. اسفنديار ديگر وجود نخواهد داشت و اين درد شعر امروز است. شعرِ بدون «هملت»، «آرش»، «اوديسه» و «دلي دمرول» شعري حسرت‌بار خواهد بود.

براي آن‌که بتوان در مورد اشعار رسيده به نخستين جشنواره‌ي سراسري خطّ سوم قضاوت کرد بايد همه‌ي 2400 شعري را که رسيده‌اند و يا لااقل اشعار راه يافته به بخش پاياني را بررسي کرد. ولي چون هيچکدام از اين‌ها ميسر نيست، به بررسي سه قطعه شعر از ميان اشعار برگزيده اکتفا مي‌کنم.

اوچوموز

شعر کلاسيک «اوچوموز» که با موضوع تبريز سروده شده است، آغازي زيبا دارد. چنين آغازي مخاطب را ترغيب مي‌کند به جست‌وجوي باقي کلمات شعر را همراهي کند:
شنبه، آخشامي، تبريز، اوچوموز
رباعي، مثنوي، غزل، چارپارا
عزرائيل ساقي‌دي، اولوم مزه‌دير
ووردوق اوچ استکان شعر ساغليغينا
«محمد قضايي» به فراخور شناختي که از اشعارش دارم، شعرهايي گذرا و گيرا مي‌آفريند. در اشعار او، مخاطب با اتفاقي خاص روبه‌رو نيست. در شعر به همه چيز نيم‌نگاهي مي‌شود و شاعر به همين نيم‌نگاه قانع است ودرست در همين نيم‌نگاه است که شعرش را به اوج مي‌رساند:
ناغيلين سونوندا دوشن اوچ آلما
آغزيندا جهنم اولدوق يئيه‌نين
بيريميز يئيليديک، بيرميز يئديک
بيريميز سه اولدوق ناغيل دئيه‌نين
در شعر «اوچوموز» روايت سيالي وجود دارد که تمام تلاشش را معطوف به اين کرده است که مخاطب را به هماوردي مفاهيم بطلبد. گنگ و نامفهوم‌گويي درد شعر امروز ماست. شعر «اوچوموز» درست در مرز ميان مفهوم و نامفهوم ايستاده است و شايد هم بهترين جا براي يک شعر ايستادن در همين مرز باشد.
بيز اوچ حادثه‌يديک، اوچ سس، اوچ آيه
سوزولدوک گئجه‌نين يالقيزليغيندان
تلاوت اولوندوق شعير ديلي‌له
نم هانسي تانري‌نين گؤزياشلاريندان

اسب تو تارانده

شعر «اسب تو تارانده» نمونه‌ي يک شهرِ روايي است. روايتي از اتفاقي خيالي که مخاطب را به همراهي با شخصيت ماجرا مي‌خواند. شعر با توصيفي از جاده‌اي شرقي آغاز مي‌شود:
راهي -گذار حادثه‌ها- از شرق تنها مرا، به خويش فراخوانده
يعني زياد گرد و غبار از تاخت با آن به پاشده‌ست که خوابانده
 شعر در همين جاده‌ي شرقي ادامه مي‌يابد با نعش‌هايي که روي هم و بر پشت اسب شخصيت ماجرا تلنبار مي‌شوند. شعر روايتي ساده دارد. شايد اگر تماميت شعر به همين روايت متکي بود، چيز زيادي براي گفتن نداشت. آن‌چه باعث شده است اين شعر از قالب يک روايت صرف خارج شود، بيت آخر آن است. سعيد حيدري به زيبايي و زيرکي تمام پاياني شرقي و دل‌انگيز براي شعرس ترسيم کرده است. آن‌جا که مي‌گويد:
ديدم ز شش گلوله‌ي خود خالي‌ست کُلتم، که در ميانه‌اي از اين راه
افتادم و ... دگر چه تواند گفت افتاده‌اي که اسب تو تارانده

اوزرليک


«اوزرليک» شعري است «سورئال». با چرخ و واچرخ‌هايي که نيازمند ذهني سيال است. اين تنها شعري است که من از «محمود مهدوي»؛ خوانده و شنيده‌ام. ولي همين يک قطعه شعر براي من دليلي است بر توان مفهوم‌آفريني اين شاعر.
گلاب دنه جيک‌لري اوينايير هاوادا  
آنام اوزرليک سپير کؤزه
توستوله‌ين قابي دولانديرير باشيميزا، اوزوموزه
بير گيردکان آغاجينين آلتينداييق
من، آتام و قارداشيم
منين بؤيرومدن قان آخير
قارداشيمين دَليک- دَليک سينه‌سيندن
آتامين قولاغيندان.
روايت همچنان در شعر «اوزرليک» وجود دارد. رابطه‌ي طولي در شعر سربست به مراتب بيش‌تر از شعر کلاسيک اهميت دارد و به‌همين دليل هم قوت و استحکام اين رابطه يکي از معيارهاي اصلي در سنجش قدرت شعر سربست است. شعر «اوزرليک» روايتي يکپارچه دارد. روايتي يکدست که از شروع آن تا انتها ادامه مي‌يابد. اين شعر از آن دست شعرهايي است که براي شناخت و بررسي آن بايد تمام بندهاي آن‌را يک‌جا در نظر آوري. اکتفا کردن به قسمتي يا بخشي از اين شعر باعث خواهد شد، به ميزان زيادي از درک خواننده از مفاهيم آن کاسته شود. به همين دليل در پايان اين مقال، شما را به خواندن ادامه‌‌ي شعر «اوزرليک» دعوت مي‌کنم:
یاسین والقران الحکیم، آنام دوداغیندا
قارداشیمین؛ گؤزونده بنؤوشه‌یی ایشیق،
بئینینده کلاشینکف سسی.
اوغول داغی آتامین اوره‌یینده
قولاغیمدا کوچه باشیندا سپه‌له‌نن یامان
ساغ-سولا چیرپیر بیر به بیر یاغیش
صیفتی بوزوشور آتامین
«چال اویناسین اژدر عمی» هاواسی سوموکلریمه دوشور
آنام چکینیر آتامی اؤپمکدن
دئییب: الله سنه رحمت ائله‌سین!
باشینی قالدیریر گؤیه
هارادانسا بیر آلما فیرلانا، فیرلانا دَییر آلنینا
آتام بارماقلاری آراسیندا فیندیقچا هاواسی سولنیر
قارداشیمین آغزی دولور: «آلما بهشت مئیوه‌سیدیر»، آمما دئمیر
آنام منی گؤزون بؤیرومه زیلله‌ییر،کؤوره‌لیر.
اونلارین یاخسیندان یاپیشیرام
رنگله‌ییردیلر جنازه‌سی گلمه‌دن،
        قارداشیمین آدینا ووردغوموز تابلونو.
دوعا پرده‌سینی یایر بئش بارماق
    پیچاق‌دا بؤیرومو
ییخیلیرام صلواه مخملینده
آتام ائوده یورغان دؤشه‌یه دوشور، من مریض‌خانادا
یاغیش دایانیر، آنام آغلاییر
بیز گیردکان آغاجینا قالخیریق
قونشولار حیه‌طه دولوشور
قارغالار هله قار آختاریر

 



:: موضوعات مرتبط: مقاله
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۸۷

.:: ::.





کدام دوست‌داشتنی‌تر است؛ چِه یا مهاتما؟


نقش آرمان‌‌ها و مبارزات آرمان‌خواهی در زندگی امروز ما

آوینی پنج روز مانده به روزی که آن مین مشهور در فکه جلوی پایش سبز شود، به یکی از دوستانش در مورد آرمان‌خواهی چنین نوشته است:
»آرمان‌خواهی انسان مستلزم صبر بر رنج‌هاست.«
آرمان‌خواهان بسیاری در طول حیات بشر زندگی کرده‌اند ولی هیچ برهه‌ای به اندازه‌ی تاریخ معاصر این‌قدر آرمان مختلف و آرمان‌خواهان متفاوت به خود ندیده است. بی‌شک قرن بیستم با گستره‌ی وسیعی از آرمان‌ها و آرمان‌خواهان و توجه و اقبال انسان‌ها به آن‌ها آغاز شد و با افول محبوبیت و جذابیت‌شان پایان پذیرفت. قرن حاضر قرن فروریختن آرزوهای دور و دراز ایده‌آلیست‌هایی است که به فکر دنیایی‌نو بودند.

 

چه گوارا

چه گوارا

 

دنیای بدون طبقه
ایده‌آل‌های مارکسیستی بزرگ‌ترین چالش اندیشه‌ای و سیاسی قرن گذشته را رقم زد. آرمان‌های مارکسیستی برای رسیدن به کمون یا همان جامعه‌ی بی‌طبقه و حمایت از پرولتاریا (کارگران ساده‌ی بدون تخصص) چنان جاذبه‌ای را در بین روشنفکران و اهالی اندیشه و هنر برانگیخت که کم‌تر فردی از بزرگان این عرصه را بعد از جنگ جهانی دوم می‌شناسیم که گرایشات مارکسیستی نداشته باشند. جرج اورول و ارنست همینگوی به‌همراه مدافعان کمونیست، از مادرید در برابر ارتش فرانکو دفاع کردند و ناظم حکمت که اجازه خروج از ترکیه را نیافت تا به دوستانش در مادرید بپیوندد، در چکامه‌ای مقاومت آنان را ستود. نرودا و لورکا شاعران اسطوره‌ای آرمان مارکسیستی شدند و در نهایت اسطوره‌ای زاده شد. چِه‌گوارا.
چِه‌‌گوارا؛ اسطوره‌ی مبارزه برای آرمان مارکسیستی است. اسطوره‌ای که علی‌رغم مرگ تفکری که او را به‌وجود آورده بود، هنوز در بین بسیاری از مردم و طیف روشنفکر زنده است. او که ملغمه‌ای از اندیشه‌های انگلس و مارکس بود و نیم‌نگاهی به اندیشه‌های لنین داشت، گرفتار تفکر مائو نیز بود. به این امر اضافه کنید زندگی در سرزمین جادوزده‌ی آمریکای لاتین را. اتفاق افتاده بود و انتخاب تاریخی در مورد او صورت گرفته بود. چِه به‌همراه فیدل از کوه‌ها سرازیر شده بودند و حکومت بابتسیتا (دیکتاتور مورد حمایت آمریکا) را ساقط کرده بودند. سودای جهانی مارکسیستی در وجود چِه ریشه دوانده بود. این پزشک آرژانتینی به این باور نزدیک شده بود که اگر در کوبا می‌شود پس چرا در جاهای دیگر و کشورهای دیگر آمریکای لاتین نشود. او که در مقام وزیر کشاورزی دولت کمونیستی کوبا هیچ توفیقی به دست نیاورده بود و نتوانسته بود، خواسته‌های درونیش را ارضا کند، نامه‌ای نوشت و از فیدل و مردم کوبا تشکر کرد و زن و بچه‌اش را به آنان سپرد و راهی مبارزه‌ی مسلحانه‌ی دیگری شد. چِه زودتر از آن‌چه باید، فهمید که قرار نیست همه‌ی کشورها مانند کوبا کمونیستی شوند. درست روزی که خبر کشته‌شدندش در بولیوی به گوش جهان رسید. همراه با همین خبر بود که اسطوره زاده شد. چِه‌گوارا.

 

مهاتما گاندی

مهاتما گاندی

 

نابودی استعمار با چرخ ریسندگی
مبارزه برای استقلال و زدودن رنج استعمار از تن نحیف مردمان کشورهای مستعمره بزرگ‌ترین بخش مبارزات تاریخ معاصر جهان را دربرمی‌گیرد. خصوصاً پس از جنگ جهانی دوم، ملت‌ها تلاش خود را برای استقلال از قدرت‌های استعمارگر آغاز کردند. بیش‌تر کشورهایی که هم‌اکنون وجود دارند، زاده‌ی همین دوران مبارزه با استعمار بوده‌اند. تنها از مستعمرات بریتانیای کبیر بیش از پنجاه کشور متولد شده است. بی‌شک پیشگام مبارزه با استعمارگری در دنیای معاصر، ایالت‌های آمریکای شمالی بودند که به رهبری جورج واشنگتن برعلیه کشور مادر (بریتانیا) قیام کردند و در دهه‌ی هفتاد قرن هیجدهم مستعمره‌ی نیواینگلند را به کشور مستقل ایالات متحده تبدیل نمودند. مبارزه‌ای سخت و خونین بین بریتانیا و آمریکایی‌ها. همه‌ی مبارزه‌های استقلال‌طلبانه خونین بوده‌اند.
آرمان استقلال‌گرایی جذابیتی به مراتب بیش‌تر از مارکسیسم در بین توده‌ی مردم داشت و به‌همین دلیل برخی از مارکسیست‌ها برای بسیج مردم به این آرمان متوسل شدند. پاتریس لومومبا در کنگو (زئیر سابق) و سالوادور آلنده در شیلی از رهبران مارکسیستی بودند که جان‌شان را در راه استقلال‌طلبی از دست دادند. ولی هیچ‌کدام اسطوره‌ی این مبارزات نشدند بلکه راهبی آرام و نحیف با چرخ ریسندگی‌اش به اسطوره‌ی آرمان‌خواهی استقلال‌طلبان در مقابل استعمار تبدیل شد.
مهاتما گاندی. این پیرمرد تکیده با شعار مبارزه‌ی آرام خود توانست شبه‌قاره را از استعمار بریتانیا خارج کند و کشورهای هندوستان، پاکستان و بنگلادش (پاکستان شرقی) در سایه‌ی مبارزات آرمان‌خواهانه‌ی او به‌وجود آمدند. گاندی به صورت نمادین روزه گرفت تا مانع جنگ میان مسلمانان و هندوها بعد از استقلال هند و پاکستان شود و زمانی که برای دیدار با محمدعلی جناح (رهبر مسلمانان شبه‌قاره) راهی بود، ترور شد. گلوله‌ای که گاندی را هدف قرار داد اسطوره‌ی جاودان رهبری پارسا، ساده‌زیست و آرمان‌خواه را رقم زد. آرمان عدالت و برابری انسان‌ها.

 

مارتین لوترکینگ

مارتین لوتر کینگ

 

همه انسان ها برابرند
یکی از بزرگ‌ترین آرمان‌های به‌وجود آمده در قرن بیستم، آرمان مبارزه با نژادپرستی بود. تلاش برای ایجاد حقوق برابر بین نژادها و اقلیت‌های مختلف در جوامع بشری، آرمانی بلاشک انسانی‌تر از بقیه‌ی آرمان‌ها محسوب می‌شود. این مبارزه هنوز هم یکی از تاثیرگذارترین حرکت‌های بشری است. بعد از جنگ جهانی دوم و شکست تفکر نژادپرستانه‌ی نازی‌ها، اندیشه‌ی برابری نژادی تلاش خود را برای ایجاد نظامی عدالت‌محور و قانونی آغاز کرد. مبارزات مارتین لوتر کینگ در آمریکای دهه‌ی هفتاد که با تظاهرات میلیونی همراه شد، بزرگ‌ترین اقدام یک آرمان‌خواه برای برابری نژادی محسوب می‌شود. ولی شاید تاثیرگذارترین حرکت برای آرمان برابری نژادی مربوط به مبارزات مردم سیاه آفریقای‌جنوبی به رهبری نلسون ماندلا در برابر نظام آپارتاید باشد. نلسون اسطوره‌ی خندان با چهره‌ای دوست‌داشتنی است. او هنوز زنده است و یادگار تلاش‌های او برچیده شدند آخرین حکومت مبتنی بر تبعیض نژادی جهان در آفریقای‌جنوبی بود.

 

نلسون ماندلا

نلسون ماندلا

 

و در آخر ...
این روزها به سبب همین آرمان‌ها و تلاش آرمان‌خواهانی که در راه تحقق آن رنج کشیده‌اند دنیا جای راحت‌تر و امن‌تری برای زندگی است. مبارزات کارگری مبتنی بر تفکرات مارکسیستی باعث شد تا نظام سرمایه برای بقا به دنبال چاره‌جویی بیفتد و بعد از سال‌ها خیره‌سری و ایستادگی در مقابل خواسته‌های کارگری، قوانین کار در سراسر دنیا به اجرا درآمد و اتحادیه‌های کارگری به گروه‌های قدرت‌مند جامعه تبدیل شدند تا از حقوق کارگران در مقابل کارفرمایان حفاظت کنند. از ساعات کار کاسته شد و به‌دنبال فناوری‌های نو مفهومی به نام پرولتاریا (کارگر ساده‌ی بدون تخصص) جای خود را به تکنسین‌ها و کارگران آموزش‌دیده و متخصص داد. اکنون دیگر نیروی انسانی کار، نه به‌عنوان هزینه بلکه به‌عنوان سرمایه پذیرفته شده است و در برخی کشورها زندگی کارگری از حد زندگی قشر فقیر به زندگی قشر متوسط جامعه ارتقا یافته است.
مبارزه با استعمار و استقلال‌طلبی باعث شده است که از تعداد کشورهای فقیر و گرسنه‌ی جهان کاسته شود و اکثر کشورها با داشتن اختیار منابع و مواهب‌شان و صرف آن‌ها برای رفاه مردم خود و تلاش برای آبادانی کشور خویش، میانگین نسبی رفاه در جهان را بالا ببرند و دیگر کم‌تر شاهد این جمله‌ی مهاتما باشیم که هنگام دیدار از لندن گفته بود: من همیشه فکر می‌کردم چرا دهلی ویران است. با دیدن لندن متوجه شدم که دهلی ویران است، چون لندن آباد شده است.
تلاش برای تحقق آرمان برابری نژادی باعث شده است که تبعیض نژادی و تفکرات نژادپرستانه به یکی از منفورترین جریان‌های موجود تبدیل شود. هر چند هنوز هستند تفکراتی که به دنبال نژاد برترند ولی بی‌شک حاصل تلاش‌های مبارزان برابری نژادی ایجاد زمینه برای رشد، تحصیل و پیشرفت تقریباً برابر برای همه‌ی نژادهاست. این تلاش همچنان ادامه دارد و امید می‌رود که منجر به ایجاد برابری در سراسر دنیا گردد.
قبل از پایان این مقال لازم می‌دانم به جنبش برابری حقوق زنان نیز اشاره‌ای کنم که در طی حرکت سه قرنی‌اش از درخواست حق رای برای زنان تا ایجاد هویت مستقل زنانه پیش‌رفته است و تاثیر به‌سزایی در ایجاد امنیت، آزادی و عدالت در مورد زنان داشته است.
اکنون بزرگ‌ترین چالش آرمانی بشر که صبغه‌ای جهانی به خود گرفته است ایجاد رفاه، عدالت‌اجتماعی و دموکراسی برای همه است. هرچند بسیاری از سیاست‌مداران دنیا بنابه خصلت فرصت‌طلبی‌شان مزورانه بر طبل دموکراسی و عدالت می‌کوبند ولی تحقق این آرمان‌ها نیز نیازمند تلاش جمعی اندیشمندان و روشنفکران جهان است تا اولین اسطوره‌ی جمعی آرمان بشری در کسوت آن‌ها چهره بنماید.

 



:: موضوعات مرتبط: مقاله
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۸۷

.:: ::.





Powered By سطر اول Copyright © 2009 by mehdieb
This Template By سطر اول

منوی اصلی (Menu)
درباره (About)

مطالب خواندنی و مواد خام ادبی

همسایه های پیوندی (Links)

آرشیو زمانی (Archive)

آرشیو متنی (Previous)

موضوعات (Categories)

برچسب (Tag)
تبریز , زلزله آذربایجان , نمایشگاه کتاب , تدبیرفردا , تهران , تدبیر فردا , شعر , داستان , یادداشت سفر , دبیرستان طالقانی , ادبیات آذربایجان , يادنامه , ادبیات , سفر , کتاب , جلال آل احمد , غلامحسین ساعدی , تبريز , اصغر نوری , حسین منزوی , موسیقی , تاريخ آذربايجان , تدبيرفردا , موسیقی آذربایجان , داستان تبریز , مهدی ابراهیم پور , فرهنگ تبریز , نشست كتاب , همه افق , فرهنگ و هنر تبریز , فريبا وفي , فاطمه قنادی , دبيرستان طالقاني , موسي هريسي نژاد , رمان , حافظ , قصه , زلزله تبریز , زبان فارسي , مشروطه , شیراز , شعر ترکی , آیریلیق , هريس , تقی زاده , ادبيات آذربايجان , روز خبرنگار , قطران تبریزی , قاجاریه , قوپوز , ابراهیم یونسی , هنر داستان نویسی , ادبیات روسیه , افراشته , خانه داستان تبريز , دهه چهل , موغام , زبان مادري , بهاریه , صادق زیباکلام , مدینه گلگون , ویرجینیا وولف , اورمو گولو , ترانه برف , پرویز خطیبی , شرح زندگانی من , باغ شهر , مهدی سحابی , شهریار عباسی , کلیله و دمنه , موریس بلانشو , نفرین زمین , ولادیمیر ناباکوف , ورزقان , آگوتا كريستوف , اصغر نوري , احسان نراقی , صمد بهرنگی , نشر , مرد تنهای شب , ارک علیشاه , فریبا وفی , دم را دریاب , سال بلو , بابک تبرایی , ادبیات آمریکا , عرفاني , ماهنامه , عباس پژمان , استان آذربایجان شرقی , اورمو گؤلو , گوهرمراد , چوب به دستهای ورزیل , عزاداران بیل , خشايار ديهيمي , ساموئل بکت , اسفندیار قره باغی , نشر افراز , كتاب سال تبريز ,

و چیزهای دیگر (Others)