;




سطر اول
گاه‌نگاری‌های مهدی ابراهیم‌پور در اینترنت


حکایت گذشتگان (۱) / «شيخ صنعان و دختر ترسا» به روايت منطق الطير عطار
 

گزيده ابيات حكايت «شيخ صنعان و دختر ترسا» از «منطق الطير» عطار نيشابوري

 

شيخ صنعان و دختر ترسا

 

شيخ صنعان پير عهد خويش بود

در كمال از هر چه گويم بيش بود

شيخ بود او در حرم پنجاه سال

با مريد چارصد صاحب كمال

قرب پنجه حج بجاي آورده بود

عمره عمري بود تا مي كرده بود

خود صلوه و صوم بي حد داشت

او هيچ سنت را فرو نگذاشت او

هركه بيماري و سستي يافتي

از دم او تندرستي يافتي

گرچه خود را قدوه ي اصحاب ديد

چند شب بر هم چنان در خواب ديد

كز حرم در رومش افتادي مقام

سجده مي كردي بتي را بر دوام

چون بديد اين خواب بيدار جهان

گفت دردا و دريغا اين زمان

يوسف توفيق در چاه اوفتاد

عقبه اي دشوار در راه اوفتاد

مي ندانم تا ازين غم جان برم

ترك جان گفتم اگر ايمان برم

آخر از ناگاه پير اوستاد

با مريدان گفت كارم اوفتاد

مي ببايد رفت سوي روم زود

تا شود تدبير اين معلوم زود

چار صد مرد مريد معتبر

پس روي كردند با او در سفر

مي شدند از كعبه تا اقصاي روم

طوف مي كردند سر تا پاي روم

از قضا را بود عالي منظري

بر سر منظر نشسته دختري

دختري ترسا و روحاني صفت

در ره روح الله اش صد معرفت

بر سپهر حسن در برج جمال

آفتابي بود اما بي‌زوال

آفتاب از رشك عكس روي او

زردتر از عاشقان در كوي او

هركه دل در زلف آن دلدار بست

از خيال زلف او زنّار بست

هركه جان بر لعل آن دلبر نهاد

پاي در ره نانهاده سرنهاد

لعل سيرابش جهاني تشنه داشت

نرگس مستش هزاران دشنه داشت

دختر ترسا چو برقع بر گرفت

بند بند شيخ آتش درگرفت

چون نمود از زير برقع روي خويش

بست صد زنارش از يك موي خويش

گرچه شيخ آنجا نظر در پيش كرد

عشق آن بت روي كار خويش كرد

عشق دختر كرد غارت جان او

كفر ريخت از زلف بر ايمان او

شيخ ايمان داد و ترسايي خريد

عافيت بفروخت رسوايي خريد

چون مريدانش چنين ديدند زار

جمله دانستند كافتادست كار

سر به سر در كار او حيران شدند

سرنگون گشتند و سرگردان شدند

پند دادندش بسي سودي نبود

بودني چون بود بهبودي نبود

عاشق آشفته فرمان كي برد؟

درد درمان سوز درمان كي برد؟

عشق او آن شب يكي صد بيش شد

لاجرم يك بارگي بي خويش شد

يك دمش نه خواب بود و نه قرار

مي طپيد از عشق و مي ناليد زار

گفت يا رب امشبم را روز نيست؟

يا مگر شمع فلك را سوز نيست؟

در رياضت بوده ام شبها بسي

خود نشان ندهد چنين شبها كسي

روز و شب بسيار در تب بوده ام

من به روز خويش امشب بوده ام

كار من روزي كه مي پرداختند

از براي اين شبم مي ساختند

مي بسوزم امشب از سوداي عشق

مي ندارم طاقت غوغاي عشق

جمله ي ياران به دلداري او

جمع گشتند آن شب از زاري او

همنشيني گفتش اي شيخ كبار

خيز اين وسواس را غسلي برآر

شيخ گفتش امشب از خون جگر

كرده ام صد بار غسل اي بي خبر

آن دگر يك گفت تسبيحت كجاست؟

كي شود كار تو بي تسبيح راست؟

گفت تسبيحم بيفكندم ز دست

تا توانم بر ميان زنار بست

آن دگر يك گفت اي پيركهن!

گر خطايي رفت بر تو توبه كن

گفت كردم توبه از ناموس و حال

تايبم از شيخي و قال و مقال

آن دگر گفتش پشيمانيت نيست؟

يك نفس درد مسلمانيت نيست؟

گفت كس نبود پشيمان بيش ازين

تا چرا عاشق نبودم پيش ازين

آن دگر گفتش كه هرك آگاه شد

گويد اين پير اين چنين گمراه شد

گفت من بس فارغم از نام وننگ

شيشه ي سالوس بشكستم به سنگ

آن دگر گفتش كه ياران قديم

از تو رنجورند و مانده دل دو نيم

گفت چون ترسا بچه خوش دل بود

دل ز رنج اين و آن غافل بود

آن دگر گفتش كه دوزخ در ره است

مرد دوزخ نيست هركاو آگه است

گفت اگر دوزخ شود همراه من

هفت دوزخ سوزد از يك آه من

آن دگر گفتش كه از حق شرم دار!

حق تعالي را بحق آزرم دار

گفت اين آتش چو حق درمن فكند

من به خود نتوانم از گردن فكند

چون سخن در وي نيامد كارگر

تن زدند آخر بدان تيمار در

ترك روز، آخر چو با زرين سپر

هندوي شب را به تيغ افكند سر

روز ديگر كين جهان پر غرور

شد چو بحر از چشمه ي خور غرق نور

شيخ خلوت ساز كوي يار شد

با سگان كوي او در كار شد

معتكف بنشست بر خاك رهش

همچو مويي شد ز روي چون مهش

قرب ماهي روز و شب در كوي او

صبر كرد از آفتاب روي او

عاقبت بيمار شد بي دلستان

هيچ برنگرفت سر زان آستان

بود خاك كوي آن بت بسترش

بود بالين آستان آن درش

چون نبود از كوي او بگذشتنش

دختر آگه شد ز عاشق گشتنش

خويشتن را اعجمي ساخت آن نگار

گفت اي شيخ از چه گشتي بي‌قرار

كي كنند، اي از شراب شرك مست

زاهدان در كوي ترسايان نشست

شيخ گفتش چون زبونم ديده اي

لاجرم دزديده دل دزديده اي

يا دلم ده باز يا با من بساز

در نياز من نگر، چندين مناز

از سر ناز و تكبر درگذر

عاشق و پير و غريبم در نگر

دل ز دست ديده در ماتم بماند

ديده رويت ديد، دل در غم بماند

چند نالم بر درت، در باز كن

يك دمم با خويشتن دمساز كن

آفتابي، از تو دوري چون كنم

سايه ام، بي تو صبوري چون كنم

دخترش گفت اي خرف از روزگار

ساز كافور و كفن كن، شرم دار

چون دمت سردست دمسازي مكن

پير گشتي، قصد دل بازي مكن

شيخ گفتش گر بگويي صد هزار

من ندارم جز غم عشق تو كار

عاشقي را چه جوان چه پيرمرد

عشق بر هر دل كه زد تأثير كرد

گفت دختر گر تو هستي مرد كار

چار كارت كرد بايد اختيار

سجده كن پيش بت و قرآن بسوز

خمر نوش و ديده از ايمان بدوز

شيخ گفتا خمر كردم اختيار

با سه ي ديگر ندارم هيچ كار

بر جمالت خمر دانم خورد من

و آن سه ي ديگر ندانم كرد من

گفت دختر گر درين كاري تو چست

دست بايد پاكت از اسلام شست

هرك او همرنگ يار خويش نيست

عشق او جز رنگ و بويي بيش نيست

شيخ گفتش هرچه گويي آن كنم

وانچه فرمايي به جان فرمان كنم

حلقه در گوش توم اي سيم تن

حلقه اي از زلف در حلقم فكن

گفت برخيز و بيا و خمر نوش

چون بنوشي خمر، آيي در خروش

شيخ را بردند تا دير مغان

آمدند آنجا مريدان در فغان

شيخ الحق مجلسي بس تازه ديد

ميزبان را حسن بي اندازه ديد

جام مي بستد ز دست يار خويش

نوش كرد و دل بريد از كار خويش

چون به يك جا شد شراب و عشق يار

عشق آن ماهش يكي شد صد هزار

شيخ چون شد مست، عشقش زور كرد

همچو دريا جان او پرشور كرد

آن صنم را ديد مي در دست و مست

شيخ شد يكبارگي آنجا ز دست

دل بداد و دست از مي خوردنش

خواست تا ناگه كند در گردنش

دخترش گفت اي تو مرد كار نه

مدعي در عشق، معني دار نه

عافيت با عشق نبود سازگار

عاشقي را كفر بايد ياد دار

اقتدا گر تو به كفر من كني

با من اين دم دست در گردن كني

ور نخواهي كرد اينجا اقتدا

خيز رو، اينك عصا اينك ردا

شيخ عاشق گشته كار افتاده بود

دل ز غفلت بر قضا بنهاده بود

اين زمان چون شيخ عاشق گشت مست

اوفتاد از پاي و كلي شد ز دست

برنيامد با خود و رسوا شد او

مي نترسيد از كسي، ترسا شد او

بود مي بس كهنه در وي كاركرد

شيخ را سرگشته چون پرگار كرد

پير را مي كهنه و عشق جوان

دلبرش حاضر، صبوري كي توان

گفت بي طاقت شدم اي ماه روي

از من بي دل چه مي خواهي بگوي

گر به هشياري نگشتم بت پرست

پيش بت مصحف بسوزم مست مست

دخترش گفت اين زمان مرد مني

خواب خوش بادت كه در خورد مني

پيش ازين در عشق بودي خام خام

خوش بزي چون پخته گشتي والسلام

چون خبر نزديك ترسايان رسيد

كان چنان شيخي ره ايشان گزيد

شيخ را بردند سوي دير، مست

بعد از آن گفتند تا زنار بست

شيخ چون در حلقه ي زنار شد

خرقه آتش در زد و در كار شد

دل ز دين خويشتن آزاد كرد

نه ز كعبه نه ز شيخي ياد كرد

بعد چندين سال ايمان درست

اين چنين نوباوه رويش بازشست

گفت خذلان قصد اين درويش كرد

عشق ترسازاده كار خويش كرد

روز هشياري نبودم بت پرست

بت پرستيدم چو گشتم مست مست

بس كسا كز خمر ترك دين كند

بي شكي ام الخبايث اين كند

شيخ گفت اي دختر دلبر چه ماند

هرچه گفتي كرده شد، ديگر چه ماند

خمر خوردم، بت پرستيدم ز عشق

كس مبيناد آنچه من ديدم ز عشق

كس چو من از عاشقي شيدا شود

وآن چنان شيخي چنين رسوا شود

اين همه خود رفت برگوي اندكي

تا تو كي خواهي شدن با من يكي

وصل خواهم و آشنايي يافتن

چند سوزم در جدايي يافتن

باز دختر گفت اي پير اسير

من گران كابينم و تو بس فقير

سيم و زر بايد مرا اي بي خبر

كي شود بي سيم و زر كارت به سر

شيخ گفت اي سرو قد سيم بر

عهد نيكو مي بري الحق به سر

كس ندارم جز تو اي زيبا نگار

دست ازين شيوه سخن آخر بدار

هر دم از نوع دگر اندازيم

در سراندازي و سر اندازيم

چند داري بي قرارم ز انتظار

تو ندادي اين چنين با من قرار

جمله ي ياران من برگشته اند

دشمن جان من سرگشته اند

تو چنين و ايشان چنان، من چون كنم

نه مرا دل ماند و نه جان، چون كنم

عاقبت چون شيخ آمد مرد او

دل بسوخت آن ماه را از درد او

گفت كابين را كنون اي ناتمام

خوك باني كن مرا سالي مدام

تا چو سالي بگذرد، هر دو بهم

عمر بگذاريم در شادي و غم

رفت پيركعبه و شيخ كبار

خوك باني كرد سالي اختيار

همنشينانش چنان درماندند

كز فرو ماندن به جان درماندند

جمله از شومي او بگريختند

در غم او خاك بر سر ريختند

بود ياري در ميان جمع، چست

پيش شيخ آمد كه اي در كار سست

مي رويم امروز سوي كعبه باز

چيست فرمان، باز بايد گفت راز

يا همه هم چون تو ترسايي كنيم

خويش را محراب رسوايي كنيم

يا چو نتوانيم ديدت هم چنين

زود بگريزيم بي تو زين زمين

شيخ گفتا جان من پر درد بود

هر كجا خواهيد بايد رفت زود

مي ندانيد، ارچه بس آزاده ايد

زانك اينجا جمله كار افتاده ايد

باز گرديد اي رفيقان عزيز

مي ندانم تا چه خواهد بود نيز

اين بگفت و روي از ياران بتافت

خوك باني را سوي خوكان شتافت

عاقبت رفتند سوي كعبه باز

مانده جان در سوختن، تن درگداز

شيخشان در روم تنها مانده

داده دين در راه ترسا مانده

وانگه ايشان از حيا حيران شده

هر يكي در گوشه ي پنهان شده

شيخ را در كعبه ياري چست بود

در ارادت دست از كل شست بود

بود بس بيننده و بس راهبر

زو نبودي شيخ را آگاه تر

شيخ چون از كعبه شد سوي سفر

او نبود آن جايگه حاضر مگر

باز پرسيد از مريدان حال شيخ

باز گفتندش همه احوال شيخ

كز قضا او را چه بار آمد به بر

وز قدر او را چه كار آمد به سر

شيخ ما گر چه بسي در دين بتاخت

از كهن گبريش م ينتوان شناخت

چون مريد آن قصه بشنود، از شگفت

روي چون زر كرد و زاري درگرفت

با مريدان گفت اي تر دامنان

در وفاداري نه مرد و نه زنان

يار كار افتاده بايد صدهزار يار

نايد جز چنين روزي به كار

شرمتان باد، آخر اين ياري بود

حق گزاري و وفاداري بود

چون نهاد آن شيخ بر زنار دست

جمله را زنار مي بايست بست

اين نه ياري و موافق بودنست

كانچه كرديد از منافق بودنست

هركه يار خويش را ياور شود

يار بايد بود اگر كافر شود

وقت ناكامي توان دانست يار

خود بود در كامراني صد هزار

شيخ چون افتاد در كام نهنگ

جمله زو بگريختيد از نام و ننگ

عشق را بنياد بر بد ناميست

هرك ازين سر سركشد از خاميست

جمله گفتند آنچه گفتي بيش ازين

بارها گفتيم با او پيش ازين

عزم آن كرديم تا با او بهم

هم نفس باشيم در شادي و غم

زهد بفروشيم و رسوايي خريم

دين براندازيم و ترسايي خريم

ليك روي آن ديد شيخ كارساز

كز بر او يك به يك گرديم باز

چون نديد از ياري ما شيخ سود

بازگردانيد ما را شيخ زود

ما همه بر حكم او گشتيم باز

قصه برگفتيم و ننهفتيم راز

بعد از آن اصحاب را گفت آن مريد

گر شما را كار بودي بر مزيد

جز در حق نيستي جاي شما

در حضورستي سرا پاي شما

در تظلم داشتن در پيش حق

هر يكي بردي از آن ديگر سبق

تا چو حق ديدي شما را بي قرار

بازدادي شيخ را بي انتظار

مرد گفت اكنون ازين خجلت چه سود

كار چون افتاد برخيزيم زود

لازم درگاه حق باشيم ما

در تظلم خاك مي پاشيم ما

پيرهن پوشيم از كاغذ همه

در رسيم آخر به شيخ خود همه

جمله سوي روم رفتند از عرب

معتكف گشتند پنهان روز و شب

بر در حق هر يكي را صد هزار

گه شفاعت، گاه زاري بود كار

از تضرع كردن آن قوم پاك

در فلك افتاد جوشي صعب ناك

بعد چل شب آن مريد پاك باز

بود اندر خلوت از خود رفته باز

صبح دم بادي درآمد مشك بار

شد جهان كشف بر دل آشكار

مصطفي را ديد مي آمد چو ماه

در برافكنده دو گيسوي سياه

سايه ي حق آفتاب روي او

صد جهان وقف يك سر موي او

آن مريد آن را چو ديد از جاي جست

كاي نبي الله دستم گير دست

رهنماي خلقي، از بهر خداي

شيخ ما گم راه شد راهش نماي

مصطفي گفت اي به همت بس بلند

رو كه شيخت را برون كردم ز بند

همت عاليت كار خويش كرد

دم نزد تا شيخ را در پيش كرد

در ميان شيخ و حق از ديرگاه

بود گردي و غباري بس سياه

آن غبار از راه او برداشتم

در ميان ظلمتش نگذاشتم

آن غبار اكنون ز ره برخاستست

توبه بنشسته، گنه برخاستست

مرد از شادي آن مدهوش شد

نعره اي زد كآسمان پرجوش شد

جمله ي اصحاب را آگاه كرد

مژدگاني داد و عزم راه كرد

رفت با اصحاب گريان و دوان

تا رسيد آنجا كه شيخ خوك بان

شيخ را مي ديد چون آتش شده

در ميان بي قراري خوش شده

هم فكنده بود ناقوس مغان

هم گسسته بود زنار از ميان

هم كلاه گبركي انداخته

هم ز ترسايي دلي پرداخته

شيخ چون اصحاب را از دور ديد

خويشتن را در ميان بي نور ديد

هم ز خجلت جامه بر تن چاك كرد

هم به دست عجز سر بر خاك كرد

حكمت اسرار قرآن و خبر

شسته بودند از ضميرش سر به سر

جمله با ياد آمدش يكبارگي

باز رست از جهل و از بيچارگي

چون به حال خود فرو نگريستي

در سجود افتادي و بگريستي

شيخ را گفتند اي پي برده راز

ميغ شد از پيش خورشيد تو باز

كفر برخاست از ره و ايمان نشست

بت پرست روم شد يزدان پرست

موج زد ناگاه درياي قبول

شد شفاعت خواه كار تو رسول

قصه كوته مي كنم، آن جايگاه

بودشان القصه حالي عزم راه

شيخ غسلي كرد و شد در خرقه باز

رفت با اصحاب خود سوي حجاز

ديد از آن پس دختر ترسا به خواب

كاوفتادي در كنارش آفتاب

آفتاب آنگاه بگشادي زبان

كز پي شيخت روان شو اين زمان

مذهب او گير و خاك او بباش

اي پليدش كرده، پاك او بباش

او چو آمد در ره تو بي مجاز

در حقيقت تو ره او گير باز

از رهش بردي، به راه او درآي

چون به راه آمد تو هم راهي نماي

ره زنش بودي بسي همره بباش

چند ازين بي آگهي آگه بباش

چون درآمد دختر ترسا ز خواب

نور مي داد از دلش چون آفتاب

در دلش دردي پديد آمد عجب

بي قرارش كرد آن درد از طلب

آتشي در جان سرمستش فتاد

دست در دل زد،دل از دستش فتاد

مي ندانست او كه جان بي قرار

در درون او چه تخم آورد بار

در زمان آن جملگي ناز و طرب

هم چو باران زو فرو ريخت اي عجب

نعره زد جامه دران بيرون دويد

خاك بر سر در ميان خون دويد

با دل پر درد و جان ناتوان

از پي شيخ و مريدان شد دوان

مي ندانست او كه در صحرا و دشت

از كدامين سوي مي بايد گذشت

عاجز و سرگشته م يناليد خوش

روي خود در خاك مي ماليد خوش

زار ميگفت اي خداي كارساز

عورتي ام مانده از هر كار باز

مرد راه چون تويي را ره زدم

تو مزن بر من كه بي آگه زدم

بحر قهاريت را بنشان ز جوش

مي ندانستم، خطاكردم، بپوش

هرچه كردم بر من مسكين مگير

دين پذيرفتم، مرا تو دست گير

شيخ را اعلام دادند از درون

كامد آن دختر ز ترسايي برون

آشنايي يافت با درگاه ما

كارش افتاد اين زمان در راه ما

بازگرد و پيش آن بت بازشو

با بت خود همدم و همساز شو

شيخ حالي بازگشت از ره چو باد

 باز شوري در مريدانش فتاد

جمله گفتندش ز سر بازت چه بود

توبه و چندين تك و تازت چه بود

بار ديگر عشق بازي مي كني

توبه اي بس نانمازي مي كني

حال دختر شيخ با ايشان بگفت

هركه آن بشنود ترك جان بگفت

شيخ و اصحابش ز پس رفتند باز

تا شدند آنجا كه بود آن دل نواز

زرد مي ديدند چون زر روي او

گم شده در گرد ره گيسوي او

سر برهنه پابرهنه جامه چاك

بر مثال مرده اي بر روي خاك

چون نظر افكند بر شيخ آن نگار

اشك م يباريد چون ابر بهار

ديده بر عهد وفاي او فكند

خويشتن در دست و پاي او فكند

گفت از تشوير تو جانم بسوخت

بيش ازين در پرده نتوانم بسوخت

برفكن اين پرده تا آگه شوم

عرضه كن اسلام تا با ره شوم

شيخ بر وي عرضه ي اسلام داد

غلغلي در جمله ي ياران فتاد

چون شد آن بت روي از اهل عيان

اشك باران، موج زن شد در ميان

آخر الامر آن صنم چون راه يافت

ذوق ايمان در دل آگاه يافت

شد دلش از ذوق ايمان بي قرار

غم درآمد گرد او بي غمگسار

گفت شيخا طاقت من گشت طاق

من ندارم هيچ طاقت در فراق

مي روم زين خاندان پر صداع

الوداع اي شيخ عالم الوداع

اين بگفت آن ماه و دست از جان فشاند

نيم جاني داشت بر جانان فشاند

قطره اي بود او درين بحر مجاز

سوي درياي حقيقت رفت باز

زين چنين افتد بسي در راه عشق

اين كسي داند كه هست آگاه عشق

 

 



:: موضوعات مرتبط: يادداشت، مقاله
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در یکشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۰

.:: ::.





Powered By سطر اول Copyright © 2009 by mehdieb
This Template By سطر اول

منوی اصلی (Menu)
درباره (About)

مطالب خواندنی و مواد خام ادبی

همسایه های پیوندی (Links)

آرشیو زمانی (Archive)

آرشیو متنی (Previous)

موضوعات (Categories)

و چیزهای دیگر (Others)