«پیرمرد بر سر پل» داستانی است که من خیلی دوست دارم. یکی از داستان کوتاه های باورنکردنی ارنست همینگوی. لذتی که من از خوانش این داستان برده ام آن قدر زیاد است که حیفم آمد کسانی که به وبلاگم سر می زنند این داستان را نخوانده باشند.
این هفته در حلقه چهارشنبه داستان «پیرمرد بر پل» را بررسی کردیم و همین بهانه ای شد تا آن را این جا برایتان بگذارم.
پيرمرد بر سر پُل
ارنست همينگوي (Ernest Hemingway)
مترجم: احمد گلشيرى
پيرمردي با عينکي دوره فلزي و لباس خاکآلود کنار جاده نشسته بود. روي رودخانه، پُلي چوبي کشيده بودند و گاريها، کاميونها، مردها، زنها و بچّهها از روي آن ميگذشتند. گاريها که با قاطر کشيده ميشدند، به سنگيني از شيب ساحل بالا ميرفتند، سربازها پرّهي چرخها را ميگرفتند و آنها را به جلو ميراندند. کاميونها به سختي به بالا ميلغزيدند و دور ميشدند و همهي پُل را پشت سر ميگذاشتند. روستاييها توي خاکي که تا قوزکهايشان ميرسيد به سنگيني قدم برميداشتند. اما همان جا بيحرکت نشسته بود؛ آن قدر خسته بود که نميتوانست قدم از قدم بردارد.
من ماموريّت داشتم که از روي پُل بگذرم. دهانهي آن سوي پُل را وارسي کنم و ببينم که دشمن تا کجا پيشروي کرده است. کارم که تمام شد از روي پُل برگشتم. حالا ديگر گاريها آن قدر زياد نبودند و چندتايي آدم مانده بودند که پياده ميگذشتند. اما پيرمرد هنوز آن جا بود.
پرسيدم: «اهل کجاييد؟»
گفت: «سان کارلوس.» و لبخند زد.
شهر آبا اجداديش بود و از همين رو ياد آن جا شادش کرد و لبش را به لبخند گشود.
و بعد گفت: «از حيوانها نگهداري ميکردم.»
من که درست سر در نياورده بودم، گفتم: «که اين طور.»
گفت: «آره، ميدانيد، من ماندم تا از حيوانها نگهداري کنم. من نفر آخري بودم که از «سان کارلوس» بيرون آمدم.»
ظاهرش به چوپانها و گلهدارها نميرفت. لباس تيره و خاکآلودش را نگاه کردم و چهرهي گرد نشسته و عينک دوره فلزياش را و گفتم: «چه جور حيوانهايي بودند؟»
سرش را با نوميدي تکان داد و گفت: «همه جور حيواني بود. مجبور شدم ترکشان کنم.» من پُل را تماشا ميکردم و فضاي «دلتاي ايبرو» را که آدم را به ياد «آفريقا» ميانداخت و در اين فکر بودم که چه قدر طول ميکشد تا چشم ما به دشمن بيفتد و تمام وقت گوش به زنگ بودم که اوّلين صداهايي را بشنوم که از درگيري، اين واقعهي هميشه مرموز، برميخيزد و پيرمرد هنوز آن جا نشسته بود.
پرسيدم: «گفتيد چه حيوانهايي بودند؟»
گفت: «روي هم رفته سه جور حيوان بود. دو تا بز، يک گربه و چهار جفت هم کبوتر.»
پرسيدم: «مجبور شديد ترکشان کنيد؟»
«آره، از ترس توپها. سروان به من گفت که توي تيررس توپها نمانم.»
پرسيدم: «زن و بچّه که نداريد؟» و انتهاي پُل را تماشا ميکردم که چندتايي گاري با عجله از شيب ساحل پايين ميرفتند.
گفت: «فقط همان حيوانهايي بودند که گفتم. البته گربه بلايي سرش نميآيد. گربهها ميتوانند خودشان را نجات بدهند، اما نميدانم بر سر بقيّه چه ميآيد؟»
پرسيدم: «طرفدار کي هستيد؟»
گفت: «من سياست سرم نميشود. ديگر هفتاد و شش سالم است. دوازده کيلومتر را پاي پياده آمدهام، فکر هم نميکنم ديگر بتوانم از اين جا جلوتر بروم.»
گفتم: «اين جا براي ماندن جاي امني نيست. اگر حالش را داشته باشيد، کاميونها توي آن جادهاند که از «تورتوسا» ميگذرد.»
گفت: «يک مدتي ميمانم. بعد راه ميافتم. کاميونها کجا ميروند؟»
به او گفتم: «بارسلونا.»
گفت: «من آن طرفها کسي را نميشناسم. اما از لطفتان ممنونم. خيلي ممنونم.»
با نگاهي خسته و توخالي به من چشم دوخت و آن وقت مثل کسي که بخواهد غصّهاش را با کسي قسمت کند، گفت: «گربه چيزيش نميشود. مطمئنم. براي چي ناراحتش باشم؟ اما آنهاي ديگر چطور ميشوند؟ شما ميگوييد چي بر سرشان ميآيد؟»
«معلوم است، يک جوري نجات پيدا ميکنند.»
«شما اين طور گمان ميکنيد؟»
گفتم: «البته.» و ساحل دوردست را نگاه ميکردم که حالا ديگر هيچ گاري روي آن به چشم نميخورد.
«اما آنها زير آتش توپها چه کار ميکنند؟ مگر از ترس همين توپها نبود که به من گفتند آن جا نمانم؟»
گفتم: «در قفس کبوترها را باز گذاشتيد؟»
«آره.»
«پس ميپرند.»
گفت: «آره، البته که ميپرند. اما بقيّه چي؟ بهتر است آدم فکرش را نکند.»
گفتم: «اگر خستگي درکردهايد، من راه بيفتم.» بعد به اصرار گفتم: «حالا بلند شويد، سعي کنيد، راه برويد.»
گفت: «ممنون.» و بلند شد. تلوتلو خورد، به عقب متمايل شد و توي خاکها نشست.
سرسري گفت: «من فقط از حيوانها نگهداري ميکردم.» اما ديگر حرفهايش با من نبود. و باز تکرار کرد: «من فقط از حيوانها نگهداري ميکردم.»
ديگر کاري نميشد، کرد. يکشنبه عيد پاک بود و فاشيستها به سوي «ايبرو» ميتاختند. ابرهاي تيره آسمان را انباشته بود و هواپيماهايشان به ناچار پرواز نميکردند. اين موضوع و اين که گربهها ميدانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند، تنها دلخوشي پيرمرد بود.
:: موضوعات مرتبط:
داستان