;




سطر اول
گاه‌نگاری‌های مهدی ابراهیم‌پور در اینترنت


نگاهی به کارنامه فرهنگی نوین در شهرداری

 

نگاهی به کارنامه فرهنگی نوین در شهرداری

مهدی ابراهیم پور

نزديك به هشت سال از روزي كه شوراي خبرساز و پرتنش دوم، «عليرضا نوين» را به عنوان شهردار تبريز برگزيد، مي‌گذرد. از آن زمان تاكنون عمري بر ما گذشته است. عمري دراز. جوان‌هايمان به ميانسالي رسيده‌اند و ميانسالان رخت پيري بر تن نموده‌اند.

در ميانه‌ي اين همه روزی كه از آن زمان گذشته، مرور وقايع و قضاوت در مورد آن سخت است. با حافظه‌ي اندكي كه من دارم و معمولاً جايي در ذهنم برای بايگاني مسايل و اتفاقات اختصاص نمي‌دهم، قلمي كردن مقوله‌اي چون عملكرد «عليرضا نوين» در كسوت شهردار در حوزه‌ي فرهنگ و هنر كاري سخت و صعب مي‌نمايد.
به مدد همين حافظه، تبريزي را به ياد مي‌آورم كه شهرداري آن خلاصه مي‌شد در رفت و روب خيابان‌ها و جمع‌آوري زباله. مجموعه‌اي كه بيش‌تر از آن كه متولي امورات شهر باشد، نظافتچي فضاي عمومي تبريز بود. اصلاً وقتي مي‌گفتي طرف در شهرداري كار مي‌كند، تنها شغلي كه به ذهن مي‌رسيد، رفتگري بود. كل فعاليت فرهنگي شهرداري هم خلاصه مي‌شد در آذين‌بندي خيابان‌ها در مناسبت‌ها و اعياد.
بعدها در دوران شهرداري «فریدون درويش‌زاده»، زيرگذرها ساخته و چند فعاليت عمراني صورت گرفت. تبريز در ميانه‌ي غوغاي توسعه‌ي دولت كارگزاران، عقب افتاده بود و حالا با رونق اقتصادي حاصل از دوران سازندگي چرخ شهرداري هم روغن‌كاري شده بود و داشت غير از نظافت شهر، كارهاي عمراني هم مي‌كرد. دانش‌آموز دوره‌ي راهنمايي بودم و چه لذتي داشت وقتي زيرگذر «حكيم نظامي» را زدند. ديگر خبري از ترافيك سنگين «انتهای شریعتی» (آخر شهناز) نبود و رانندگان از حجم فحش‌ها و بوق‌هايشان كاسته بودند. آن زيرگذر محل عبور من با اتوبوس 104 اماميه بود. تا مدت‌ها از روي پل آن گذشتم و شايد سال‌ها گذشت تا از داخل اين زيرگذر عبور كنم. مسير زندگيم مشخص بود. مدرسه‌ی راهنمايي «مصطفي خميني» در ارتش جنوبي و خانه در اماميه. هنوز هم وقتي اتوبوس خط 104 اماميه را مي‌بينم، ياد اتوبوس‌هاي درب و داغان بنزي مي‌افتم كه زماني تنها داشته‌ي شركت واحد تبريز بودند. هميشه‌ي خدا هم كثيف بودند، پر از آدم و احتمال اين كه خراب شوند بيش‌تر از رسيدن‌شان به مقصد بود. 
دوران سازندگي خورد به دوران اصلاحات و سال 78 شورايي انتخاب شد و اين شورا، شهرداري انتخاب كرد و بر اريكه‌ي مديريت شهر نشاند. 
شورای اول، «عباداله فتح‌اللهي» را به عنوان نخستين شهردار منتخب خود برگزيد و دامنه‌ي فعاليت‌هاي عمراني بيش‌تر شد. ديگر زيرگذر و روگذر پديده‌اي عجيب و غريب نبود. حالا شوراي شهر، كميسيون‌هاي مختلفي داشت كه از قضا يكي از آن‌ها، «كميسيون فرهنگي» بود. يعني دو زاري مديريت شهري افتاده بود كه شهرداري غير از رفت و روب و كارهاي عمراني، مي‌تواند فكري هم به حال فرهنگ كند. دوره‌ي اصلاحات بود و توسعه‌ي فرهنگي به موازات توسعه‌ي سياسي مورد توجه. پس به تاسي از تهران، فرهنگسراها شكل گرفتند و شروع به كار نمودند. هر منطقه‌ي شهرداري يك يا چند فرهنگسرا ساخت و روبان‌هايش بريده شد. ولي هنوز فرهنگ چيز مهمي در ميانه‌ي تب توسعه‌ي سياسي و فعاليت‌هاي عمراني نبود. 
چهار سال مثل برق و باد گذشت و نوبت به شوراي دوم رسيد. جدال‌هاي بي‌پايان اين شورا براي انتخاب شهردار، «احتشام حاجي‌پور» را بر مسند شهرداري تبريز نشاند. دوره‌ي يك ساله‌ي شهرداري او آن قدر دعوا و جنجال داشت كه مجالي براي هيچ فعاليتي باقي نگذارد. همه چيز معطل آن بود كه اعضاي شورا دست از دعوا و قندان‌پراكني و فحاشي بردارند و به وظيفه‌ي اصلي خود بپردازند. نشد و «حاجي‌پور» رفت و شهر به دست سرپرستان افتاد. دو سرپرست پشت سر هم براي شهرداري انتخاب شدند تا اين كه در انتهاي سال دوم فعاليت شورا، «عليرضا نوين»، شهردار تبريز شد. 
تا به آن روز ركورددار باقي ماندن بر اريكه‌ي شهرداري تبريز پس از انقلاب، «ميرطاهر موسوي بود» با شش سال. «عليرضا نوين»، منتخب شوراي دوم بود. شورايي كه هر لحظه امكان داشت به دليل تشكيل نشدن جلسات منحل شود. پس حداكثر دو سال را به عنوان شهردار در جيب بغل خود داشت. دو سالي كه چندان باري و چندان ثمري از آن نمي‌توان انتظار داشت. شوراي دوم همان قدر كه محبوب اهل رسانه بود و دعواهاي آن خبرساز مي‌شد، تبريز را به كمايي اساسي برد.
ولي برخلاف پيش‌بيني‌ها «عليرضا نوين»، شهردار شوراي سوم نيز شد. چهره‌هاي تازه‌اي كه به شوراي سوم پاگذاشته بودند، ترجيح دادند، او را همچنان شهردار تبريز نگاه دارند تا او ركوردي تازه به عنوان شهردار در تبريز برجاي بگذارد. زعمات نزديك به هشت سال كه تمديد دو سال و نيمه‌ي زمان فعاليت شوراي سوم نيز يكي از عوامل آن بود.
چرخ فعاليت‌هاي شهرداري دوباره به راه افتاد. كارهاي عمراني سرعت گرفتند و در نبود شوق براي توسعه‌ي سياسي، نگاه‌ها به سمت فرهنگ برگشت.
سازمان فرهنگي، هنري شهرداري تبريز كه اساسنامه‌ي آن در زمان شهرداري «فتح‌اللهي» نوشته شده بود، تاسيس شد و شهردار در كنار معاونت‌هاي مالي و اداري و عمراني، صاحب معاونت فرهنگي و اجتماعي نيز شد.
اتفاق تازه‌اي افتاده بود. اهالي فرهنگ و هنر تبريز الان جاي ديگري نيز براي فعاليت داشتند. شهرداري مجموعه‌اي داشت كه جشنواره برگزار مي‌نمود و تئاتر روي سن مي‌برد و در تمامي حيطه‌هاي فرهنگي و هنري فعال بود. مطالبات فرهنگي و هنري را مي‌شد از شهردار و مجموعه‌ي شهرداري و شوراي شهر نمود. كم‌كم زمزمه‌ي مديريت يكپارچه‌ي شهري برخاسته بود و شهرداري از مجموعه‌اي خدماتي به مجموعه‌اي اجتماعي ارتقا ياقته بود.
«عليرضا نوين» توانسته بود، جايگاه فرهنگي تبريز را ارتقا دهد. چيزي نگذشت كه عملاً مديريت فرهنگي شهر تبريز كه اسماً و رسماً در اختيار اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي بود، به شهرداري تبريز منتقل شد و شهرداري به شكل كاملاً غيررسمي، اصلي‌ترين متولي فرهنگ تبريز شد. 
مهم‌ترين و بزرگ‌ترين جشنواره‌هاي فرهنگي و هنري توسط شهرداري اجرا شد. جشنواره‌ي شعر خط سوم، جشنواره‌ي عكس فيروزه، جشنواره‌ي تابستاني، هفته‌ي فرهنگي تبريز در طرابوزان، تهران و تاجيكستان، جايزه ادبي تبريز، جشنواره كتاب سال تبريز، جشنواره موسيقي موغام، جشنواره عاشيقلار، يادواره‌ي شهدا، مسابقات قرآن دانشجويان مسلمان، جشنواره تئاتر خياباني تبريزيم و ...
فرهنگسراها كه قفل بزرگي بر درشان زده شده بود و يك نگهبان از آن محافظت مي‌كرد، كم‌كم رونق پيدا كردند. ديگر از تاسيس و اداره‌ي كتابخانه و فرهنگسرا تا انتشار نشريات و برگزاري جشنواره همه در مجموعه‌ي شهرداري قابل اجرا بود. 
كارنامه‌ي «عليرضا نوين» در حوزه‌ی فرهنگ و هنر در دوره‌اي كه شوراي سوم بر سر كار بود، كارنامه‌اي درخشان است. براي اولين بار در تبريز اين حس در ميان اهالي فرهنگ و هنر شكل گرفت كه مي‌شود در تصميم‌سازي‌هاي فرهنگي دخالت داشت. تصميم‌هاي فرهنگي كه معمولاً از پايتخت ديكته مي‌شدند، رنگ باختند و به مدد مجموعه‌ي شهرداري، اهالي فرهنگ و هنر خود متولي امور شدند. در اين بين شايد اولين و مهم‌ترين قدم را «عليرضا نوين» با انتخاب نخستين مديرعامل سازمان فرهنگي، هنري شهرداري تبريز برداشت.
«سيدقاسم ناظمي» فردي از ميان اهالي فرهنگ بود، كه قدم‌هاي نخستين شهرداري در عرصه‌ي فرهنگ را به خوبي برداشت. و شالوده و شاكله‌اي كه پس از خود بر جاي گذاشت، متضمن باقي فعاليت‌ها در حوزه‌هاي مختلف هنري و فرهنگي شهرداري شد.
هر چند مي‌توان خرده‌هاي بسياري بر باقي انتخاب‌هاي شهردار براي پست‌هاي فرهنگي اين مجموعه –مديريت سازمان فرهنگي و معاونت فرهنگي- گرفت ولي نفس متولد شدن ديدگاه فرهنگي در مجموعه‌ي شهرداري اتفاقيست مبارك كه در زمان تصدي او بر مديريت تبريز رخ داده است. 
زماني مجموعه‌ي شهرداري چنان بُعد سازماني و غرابت كاركردي با عرصه‌هاي فرهنگي و هنري داشت كه گاهي انگ ضد فرهنگ بودن را يدك مي‌كشيد. رساندن چنين مجموعه‌ای با چنان نگرشي به جايگاهي كه متولي امورات فرهنگي شهري چون تبريز باشد، كار بزرگي بود كه «عليرضا نوين» و تيم فرهنگي او به خوبي توانستند از عهده‌اش بربيايند.
ولي به زعم من اين تازه اول راه است. خلاءهاي عمده‌اي در مديريت فرهنگي تبريز وجود دارد. فرهنگسراها هنوز نتوانسته‌اند امكانات خود را به طور كامل براي توسعه‌ي فرهنگي تبريز به كار بندند و قطعاً ايجاد سازوكاري براي مديريت متمركز فرهنگسرا مانع از اعمال سليقه‌ي شهرداري‌هاي مناطق خواهد شد. 
كيفيت‌بخشي به برنامه‌هاي فرهنگي موضوع مهم ديگريست كه بايستي من‌بعد مورد توجه جدي باشد. هر قدر بر تعداد برنامه‌ها و اقدامات فرهنگي افزوده مي‌شود، بيم آن مي‌رود كه از اثربخشي آن‌ها كاسته گردد. به همين منظور بايستي در كنار رشد كمّي برنامه‌هاي فرهنگي، به افزايش كيفيت و اثربخشي آن‌ها نيز توجه شود و صرفاً به درج آمار در كتابچه‌هاي گزارش عملكرد اكتفا نشود.
توجه و دقت بيش‌تر در انتخاب مديران و تصميم‌گيران فرهنگي مجموعه‌ی شهرداري مقوله‌ي مهم بعديست. رفتن به سراغ افراد آگاه و همچنين شجاع كه سابقه و نام خوشي در ميان اهالي فرهنگ و هنر دارند، بايستي اولويت اصلي براي انتخاب مديران فرهنگي شهرداري باشد.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی تبریزبیدار



:: موضوعات مرتبط: نقد و نظر
:: برچسب‌ها: تبریز, فرهنگ تبریز, سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز, علیرضا نوین
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در جمعه یازدهم مرداد ۱۳۹۲

.:: ::.





وسوسه‌ شاعری / تاملی در شعر «نیچه» در سالمرگش


وسوسه‌ شاعری

تاملی در شعر «نیچه» در سالمرگش

علی عبداللهی


«بارگاه ابرها، بس نزدیک است به من / چشم به راهِ نخستین آذرخشم.»

اکنون میان دو هیچ، مجموعه شعرهای نیچه، ص. 128.

نیچه به گواه داوری موشکافانه‌اش در باب شاعران، در «چنین گفت زرتشت» و نیز با نگاهی به رفتارش با شعرهای خودش- در انتشار آثار زمان حیاتش- نسبت به شعر و شاعری، موضعی متناقض دارد. از سویی در آرزوی نشستن بر تختگاه بلند شاعران است و همواره از شاعرانی چون گوته، هاینه، هومر، هولدرلین و... به نیکی توام با رشک یاد می‌کند، می‌کوشد به آنها نزدیک شود و حتی برای حافظ شیراز شعر می‌گوید؛ و از سویی، نه هرگز کتابی جداگانه از شعرهایش گردآوری می‌کند و شعر خود را صرفا در دل کتاب‌هایش، در مقام بخشی از متن می‌آورد یا سپس‌تر، اندیشه‌ای شعری را در آثارش می‌گستراند، می‌پراکند و در دل ایده‌های فلسفی خود می‌گواردش. همه این تلاش‌های متناقض که از سویی به خلق زیباترین شعرهای زبان آلمانی انجامید و از سویی خیال تن زدن از شاعری را داشت، در غایت از نیچه، فیلسوف- شاعر یا شاعر- فیلسوفی تمام‌عیار ساخت. انگاره‌ای درست خلاف آنچه خودش می‌خواست! افلاطون که شاعران را از آرمانشهر خود می‌راند و از قضا نیچه هم از وی دلخوشی نداشت، در غایت آنی می‌شود که همیشه از آن می‌گریخت. آن نکوهشگر شاعران در جای‌جای آثارش ناخواسته، شاعری توانا یا بهتر بگوییم درام‌پردازی فیلسوف است که اگر همین خصلت را نمی‌داشت، چه بسا آثارش چنین خواندنی نمی‌بود. نیچه هم چنین وضعیتی دارد و از قضا این دو فیلسوف شاعرگریز، در تناقضی ناب (به تعبیر ریلکه)، مدیون همان چیزی هستند که از آن می‌گریختند. اگر تمهیدات شاعرانه، سازوکار استعاری بیان و در یک کلام تماشای شاعرانه به وقایع، اشیا و اعیان در آثار نیچه نبود، چه بسا او هم مانند بسیاری از فیلسوفان معقول سامانه‌مند، اکنون فراموش شده بود و این‌همه آثارش را نمی‌خواندند. هستند فیلسوفان بسیاری در تاریخ فکر بشری و همچنین در حوزه‌ زبان فارسی، که جادوی کلام شاعرانه را درک کرده‌اند و توانسته‌اند از آن برای پیشبرد افکارشان بهره ببرند و حتی گاه به تفنن شعر نیز گفته‌اند.
شعر و فلسفه، دست‌کم در نوعی از این هر دو، پیوندی ناگسستنی با هم دارند، چنان عمیق که کم و بیش نمی‌توان مرزهای آن را از یکدیگر بازشناخت. گاهی قاطعیت و بُرَایی یک فکر در متنی چنان است که تمهیدات و آرایه‌های شاعرانه و سرشت شعری را کنار می‌زند و از میان کلمات قد‌می ‌افرازد و گاه چنان آرایه‌های شاعری و سرشت شعر، در متنی نیرومند و جادوآفرین می‌شود که فکر به نهانجایی در ژرفای رودخانه‌متن روان می‌رود و فقط غواص قابلی با گذشتن از هستی عظیم و مواج رویدادهای شاعرانه، می‌تواند صیدش کند. نیچه نیز بر این سازوکار نیک آگاه بود و نمی‌توانست از وسوسه‌ بازی زیبای فکر و شعر بگریزد و در کرانه‌ نوشتار بی‌استعاره، با ماسه‌های علت و معلول، با شنکش استدلال و بیلچه‌ رویدادها و اعیان، خانه و شهر و آدم و حیوان، پرنده و چرنده بسازد و پی کار خود بگیرد و برود. او در این جدیت بازیگوشانه، هرگز فریفته‌ بناهای سست شنی نمی‌شود و می‌داند که همیشه تندآب نامنتظری آماده‌ زدودن دستکارهاست.
باری، وسوسه‌ شاعری، فقط دامن نیچه را در عرصه‌ فکر نگرفت، بلکه بسیاری از فیلسوفان از آن در امان نماندند. در میان آلمانی‌ها، هایدگر و مارکس شاید از برجسته‌ترین این نمونه‌ها باشند، ولی نه در حوزه‌ زبان آلمانی و نه در جهان حتی، کمتر کسی به توانمندی نیچه توانسته است در هر دو ساحت چنین بدرخشد که هم او را فیلسوف بدانند و هم گزینه‌ای از شعرهایش، در گلچین‌های شعر مدام بدرخشد و ادیبان را وادار به تعظیم در برابر توانایی شاعرش کند. هایدگر و مارکس، باوجود تلاش‌های صادقانه‌شان، هرگز در درک شعر و رازآمیزش شعر و تفکر به نیچه نرسیدند و شاید پربیراه نباشد که بگوییم، کمتر کسی توانسته چون نیچه، شعر و فلسفه را بدون کاستن از یکی و افزودن به دیگری، چنین زیبا و جادویی به هم درآمیزد. از این‌رو شعرهای نیچه، نمونه‌ کم‌نظیر شعر اندیشه‌ورز و متفکر در زبانی سخته و نیرومند است.
 

منبع: شرق



:: موضوعات مرتبط: نقد و نظر، مقاله
:: برچسب‌ها: نیچه
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱

.:: ::.





پيكرهاي مدرن و پست‌مدرن رمان/ شاپور بهيان
 

پيكرهاي مدرن و پست‌مدرن رمان

شاپور بهيان

 

شاپور بهيان از معدود جامعه‌شناساني است كه به جد به حوزه ادبيات داستاني خاصه رمان پرداخته است. او را مي‌توان نمونه مطلوبي از جامعه‌شناساني دانست كه اعتبار و ارج روايت را در جهان مدرن و پست‌مدرن داستان دريافته و اين ويژگي را با بصيرت‌ها و حساسيت‌هاي جامعه‌شناختي خود همراه كرده است. از آثار اوست: جامعه‌شناسي پست‌مدرنيسم از اسكات لش، رمان تاريخي از گئورگ لوكاچ، پيش‌درآمدي بر شناخت رمان از جرمي هاوتورن، جامعه‌شناسي معرفت و علم از ديويد گلاور و ديگران (با گروه مترجمان) و...

 

پست‌مدرنيسم زماني پديد آمد كه ايمان به آرمانگرايي جاي خود را به ناباوري داد. ساختارها فرو مي‌ريختند. نسبي‌گرايي جاي هرگونه مطلق‌انديشي را گرفت. فناوري به بمب اتم تبديل شد. ماديگرايي شد فرهنگ مصرفي.

رمان محصول دوران مدرن است. دوران مدرن را مي‌توان با تحولات عظيمي تعريف كرد كه در اقتصاد، فرهنگ، علم، سياست و در بيشتر عرصه‌هاي زندگي انسان اتفاق مي‌افتد. حوزه‌هاي مهم زندگي در اين دوران از هم تفكيك مي‌شوند. كار خانگي از كار توليدي كارخانه‌يي مثلا جدا مي‌شود. سياست، خانواده، اقتصاد و آموزش و پرورش از هم جدا مي‌شوند. نوعي تفكيك بين نهادهاي زندگي اجتماعي اتفاق مي‌افتد. اين تفكيك باعث مي‌شود فرد هم از جامعه جدا شود. فرد تا پيش از اين، جزيي از جامعه بود. فرديتي مشخص و متمايز و جدا از هويت اجتماعي‌اش نداشت. او را با رسته‌اش، طبقه‌اش، خانواده‌اش و با يك چيز نسبتي مي‌شناختند؛ با شهرش مثلا. او خودي مشخص با احساسات و عواطف و سلايقي متمايز كه از آن خودش باشد و او را از ديگران ممتاز كند و او را تا حدي در برابر ديگران قرار دهد نداشت. اين خود متمايز با دوران مدرن شكل مي‌گيرد. بعضي‌ها مي‌گويند اين خود يك توهم است. مفهومي است ساخته و پرداخته دوران مدرن. پست‌مدرن‌ها بيشتر اين ادعا را دارند. فوكو هم انسان را تل شني مي‌داند كه به زودي فرو مي‌ريزد. ماركس هم در همان ابتدا اين موضوع را تذكر داده بود كه فرديت مفهومي جديد است ولي ايدئولوژي بورژوازي مي‌خواهد آن را به كل تاريخ بشر سرايت بدهد. به هر حال رمان هم محصول شكل‌گيري اين فرد خاص بود و هم در شكل‌گيري او مثل ساير حوزه‌ها مثلا فلسفه موثر بود. فرد در برابر جهان قرار مي‌گيرد. در علم و تكنيك و فلسفه شروع دوران بورژوازي، اين فرد حاكم و فرمانرواست. اين همان فرد بورژواست. سعي مي‌كند جهان را تسخير كند. آن را به ابژه ذهن خود تبديل مي‌كند. نمونه مشخص اين نوع را مي‌توان در رابينسون كروزو نوشته دفو ديد كه شرح تسخير يك جزيره، استقرار فرهنگ و تمدن در آن و از اين قبيل است. مي‌شود براي اين دوره كه دوره سرفرازي و پيروزي بورژوازي است نوعي رمان تشخيص داد كه نحوه نگرش آن به واقعيت تابع اصل رئاليسم است. يعني ثبت وفادارانه آنچه بيرون از ذهن وجود دارد. رعايت اصل عليت؛ وجود طرح مشخص. آغاز و انجام معين، شخصيت‌پردازي در جهت پيشبرد طرح يا پيرنگ و كوشش در جهت نشان دادن اينكه جهان داراي كليت و معناي مشخص و قابل حصولي است. اين نوع را مي‌توان رمان دوران گذار خواند. بيشتر در قرن هجدهم و نوزدهم سلطه دارد. بزرگانش هم از همه كشوري هستند. از انگلستان تا روسيه و فرانسه. بعد رمان دوره مدرنيسم پديد مي‌آيد كه يكجور واكنش به اين رئاليسم است. مثلا ويرجينيا وولف در مقاله‌اش به نام رمان مدرن يا در آقاي بنت و خانم براون رئاليست‌ها را كه به وجه ذهني زندگي بي‌اعتنا هستند، ماتريالست مي‌خواند و آنها را مستوجب لعن و نفرين مي‌داند. كساني مثل بنت و گالزورتي و – عجيب كنراد- و ولز كه اين دوتاي آخري از منابع الهام بورخس هستند.

از اوايل دهه 60 ميلادي است كه رمان‌نويسان احساس كردند رمان‌نويسي به همه اهدافش نائل آمده است و لذا نوآوري كاري بيهوده است. جان بارت اين وضعيت را در مقاله خود به نام ادبيات فرسودگي يا ادبيات تهي‌شدگي توضيح مي‌دهد. به عقيده او نوآوري‌هاي مدرن ديگر تاثير مطلوبي برجا نمي‌گذارند. شگردها ديگر به كار نمي‌آيند و نويسندگان فقط مي‌خواهند با هوش و استعداد خود خوانندگان را بهت‌زده كنند. او مي‌پرسد آيا مي‌شود نسلي از نويسندگان پديد آيند كه تلفيقي بين رمان پيش‌مدرن و مدرن ايجاد كنند و رمان‌هايي بنويسند كه ضمن پيشبرد شگردهاي داستان‌نويسي جذاب هم باشند؟ 10 سال بعد او در مقاله‌يي به نام ادبيات غني‌سازي كه در كتاب ادبيات پسامدرن آمده [ترجمه پيام يزدانجو] مژده مي‌دهد كه اين نويسندگان پيدا شدند.

وضعيت فرسودگي يا تهي‌شدگي به چه معناست؟ و رمان پست‌مدرن چگونه مي‌توانست رمان مدرن را غني سازد؟ رمان مدرن واكنشي بود به وضع مدرن. رمان‌نويسان مي‌خواستند شكل‌هاي جديدي را به وجود آورند – آرزوها و لذت‌هاي برآمده از امر مدرن را نشان دهند. مشكلات ناشي از مدرنيته، خطرات مدرنيته. آنها اعتقاد داشتند كه رمان مدرن اثري رستگاري‌بخش دارد و مي‌تواند در مقابل سلطه فناوري، عقلانيت و ماديگري مقاومت كند. اما اين ديدگاه تغيير كرد. جنگ جهاني اول در تغيير آن خيلي موثر بود. پست‌مدرنيسم زماني پديد آمد كه ايمان به آرمانگرايي جاي خود را به ناباوري داد. ساختارها فرو مي‌ريختند. نسبي‌گرايي جاي هرگونه مطلق‌انديشي را گرفت. فناوري به بمب اتم تبديل شد. ماديگرايي شد فرهنگ مصرفي. مفهوم تمدن بعد از جنگ به واژه‌يي دروغين تبديل شد. مدرنيته جذابيت‌هاي خود را از دست داد و ديگر مبنايي براي فهم و احساس راستين فراهم نمي‌كرد. اين فقدان مبنا چيزي است كه مي‌شود به عنوان ناباوري به فراروايت‌ها از آن ياد كرد. حالا انسان‌ها به داستان‌هاي بزرگي كه در گذشته طرز فكر، زندگي، كار، احساس و نگارش آنها را تعيين مي‌كرد هيچ باور نداشتند.

آيا با زوال فراروايت باز مي‌شود داستان مدرن نوشت؟ تهي‌شدگي به اين معنا بود كه امكان نوآوري ديگر وجود ندارد. همه‌چيز ملال‌آور است. نوآوري جهت كسب قدرت است. حتي حقيقت هم تهي به نظر مي‌رسيد. مدرن‌ها مي‌خواستند حقيقت را كشف كنند. معتقد بودند دست يافتن به حقيقت دشوار يا ناممكن است. اما تلاش براي رسيدن به آن را ارج مي‌گذاشتند. امكان رسيدن به حقيقت وقتي بيشتر مي‌شود كه بازنمايي دقيق‌تر و درست‌تر صورت گيرد. پست‌مدرن‌ها اين را رد كردند. مدرن‌ها خواهان آفرينش بلاواسطه بودند. پست‌مدرن ثابت كرد كه آفرينش بي‌واسطه ممكن نيست. كاري كه پست‌مدرن انجام داد به نمايش گذاشتن تفسيرناپذيري جهان هستي بود.

پست‌مدرن‌ها مي‌پرسند اگر دنيا فاقد معناست بهتر نيست كه آن را يكجور بازي تلقي كنيم؟ اگر نمي‌شود بازنمايي كرد، بهتر نيست كه همين ناتواني را به موضوع داستان تبديل كنيم. اگر نوشتن داستان‌هاي نوآورانه ممكن نيست بهتر نيست آثار ادبي قبلي را آيرونيك كنيم؟ اين سه روشي بود كه پست‌مدرن‌ها در پيش گرفتند.

رمان كتاب درون جعبه 1969 از جانسن مي‌خواست امر كتاب‌نويسي را مسخره كند. كتاب را درون جعبه‌يي به صورت فصل‌هاي مجزا قرار دادند و از خواننده اين انتظار را داشتند كه خودش فصل‌ها را به تشخيص خودش مرتب كند و بخواند. نويسنده مي‌خواست عادت‌هاي خواندن را به هم بريزد. «آتش رنگ باخته» از ناباكوف رماني است درباره يك شعر كه مفسري ديوانه مي‌خواهد آن را تفسير كند به اين گمان كه اين اثر چيزي درباره سرنوشت او و كشورش كه او خودش را پادشاه تبعيد شده آن مي‌داند، مي‌گويد. «آتش رنگ باخته» دنبال حقيقتي راستين نيست؛ فقط مي‌خواهد بگويد كه تفسير و نگارش داستان عمل بيهوده‌يي است. ادبيات فقط درباره ساختگي بودن خودش است. اينها رمان‌هاي خوبي‌اند اما همان حالتي را دارند كه بارت آن را ادبيات فرسودگي ناميد. ولي اينها و رمان‌هاي پست‌مدرن از اين دست، به نظر مي‌آمد رمان مدرن را با يك بن‌بست روبه‌رو كرده‌اند. رمان مدرن بر دو فرض اساسي بنا شده است:

1- بازنمايي كاري درست است.

2- تلاش براي بازنمايي تاثيري مطلوب به بار مي‌آورد خواه خلق زيبايي باشد، خواه دستيابي به حقيقت و عدالت و...، خواه دميدن روح به كالبد زبان.

پست‌مدرن بطلان اين هر دو بود. فقط يك چيز را باقي گذاشت؛ صناعت نگارشي فقط براي آنكه نشان دهد بدعت‌گذاري در عمل نوشتن رمان عمل بيهوده‌يي است. اينها باعث نگراني بارت شدند. ولي او بعد اعلام كرد كه شيوه جديدي از نگارش پديد آمده كه تلفيقي است از رمان مدرن و پيش‌مدرن؛ رمان محتوا، رمان شكل، رمان سياسي و رمان غيرسياسي. ادبيات متعهد و غيرمتعهد. رمان‌هاي گابريل گارسيا ماركز و رمان رگتايم از دكتروف را مي‌توان مثال‌هايي براي اين نوع اخير در نظر گرفت.

منبع: روزنامه اعتماد



:: موضوعات مرتبط: نقد و نظر
:: برچسب‌ها: ادبیات مدرن, ادبیات پست مدرن, رمان
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۱

.:: ::.





مفهوم «کین توزی» و بحران ذهنی روشنفکری ایرانی / سخنراني داريوش آشوري در بخش مطالعات زبان و فرهنگ خاو
 

مفهوم «کین توزی» و بحران ذهنی روشنفکری ایرانی

سخنراني داريوش آشوري در بخش مطالعات زبان و فرهنگ خاورمیانه دانشگاه لس آنجلس، درباره «رهیافتی به بحران ذهنی روشنفکری ایرانی در پرتو مفهوم کین توزی نزد نیچه و ماکس شلر»

داریوش آشوریداريوش آشوري


نام داریوش آشوری بیش از چهار دهه است که به فضای روشنفکری ایران راه یافته است. او که در دهه سی همانند اکثر روشنفکران ایرانی گرایش چپ داشت با تالیف کتاب «فرهنگ سیاسی» در دهه چهل که پس از آن بار‌ها تجدید چاپ و به کتابی مرجع تبدیل شد بر سر زبان‌ها افتاد.

آقای آشوری در ادامه به ترجمه تعدادی از کتابهای فلسفی نیچه همچون «چنین گفت زرتشت» و «شهریار» ماکیاولی پرداخت که از نام آوران اندیشه در غرب بودند.

در این میان داریوش آشوری به مبحث «زبان» هم توجه ویژه‌ای داشت و همچنین با انتشار مجموعه مقالاتش درباره مدرنیته در کتاب «ما و مدرنیت» به بحث رویارویی ایرانیان با مدرنیته هم توجه جدی نشان داد.

این متفکر ایرانی، یکشنبه ۲۸ مه به دعوت بخش مطالعات زبان و فرهنگ خاورمیانه دانشگاه لس آنجلس، درباره «رهیافتی به بحران ذهنی روشنفکری ایرانی در پرتو مفهوم کین توزی نزد نیچه و ماکس شلر» سخنرانی کرد.

داریوش آشوری که معتقد است «ماکس شلر»، فیلسوف آلمانی، فلسفه اخلاق و روان‌شناسی تم کار «نیچه» در حوزه تحلیل روان‌شناسی اخلاق را خیلی خوب درک کرده است، در آغاز این سخنرانی، به تعریف کلمه «روسانتیمان» پرداخت. واژه‌ای که «ماکس شلر» در سال ۱۹۱۲ از آن به عنوان یک ترم تکنیکی وام گرفته از «نیچه» استفاده کرده است.

... (متن کامل در ادامه مطلب)



:: موضوعات مرتبط: گزارش، نقد و نظر
:: برچسب‌ها: روشنفكري, داريوش آشوري, فردريش نيچه, ماكس شيلر
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱

.:: ::.





درباره «نام من سرخ» اثر «اورهان پاموك»: زندگي آن‌گونه كه واقعا بوده و هست
 

درباره «نام من سرخ» اثر «اورهان پاموك»:

زندگي آن‌گونه كه واقعا بوده و هست

بابك زماني


البته كتاب «نام من سرخ» كتابي درباره گذشته نه‏چندان دور تركيه است. آن زمان كه نام پر طمطراق امپراتوري عثماني را به دوش مي‏كشيد، اما كتاب درباره امپراتوري و امپراتور نيست بلكه درباره زندگي مردم آن‌گونه كه واقعا بوده و هست، است. درباره زماني كه اگرچه امپراتور عثماني و پادشاه صفوي يكي در استانبول و ديگري در اصفهان به حكومت مشغولند اما فرهنگ، چنان در هم تنيده است كه كسي در بند آن نيست كه فلان شاعر يا فلان داستان ملك طلق اصفهان بود يا استانبول! شايد در آن زمان كسي به اين موضوع دقيق نمي‏شد كه در رمان نويسنده‏اي كه تنها نوبل ادبي منطقه را ربوده است همان‌گونه كه اسامي شهرهاي تركيه مي‏آيد، اسامي شهرهاي ايران هم برده مي‌شود و شايد اندكي بيشتر! اما چون مني پس از چند قرن به آن دقيق مي‌شود با تمدني روبه‏رو مي‌شويم كه با دقتي بي‏نظير ترسيم شده و يك سوي آن ارزروم است، يك سو هرات، سوي ديگر بغداد و افسانه‌هاي آن شاهنامه است و خسرو و شيرين و ليلي و مجنون.
اما «نام من سرخ» كتابي درباره هنر و به‌خصوص مينياتور هم هست. مي‌توان آن را خواند و اطلاعات زيادي در مورد مينياتور و مكاتب آن، مكتب هرات، مكتب قزوين و... يافت. مينياتور در اين داستان نقشي محوري دارد نه‏تنها از اين رو كه هنر اصيل شرقي است بلكه هم از اين رو كه نوعي بازتاب زندگي در اين تمدن است و از اين ديدگاه «نام من سرخ» حاوي انديشه‌ها و تصورات هنري است. به‌درستي كه در نقد هنري است كه مي‌توان نگرش آدمي به خود و دنياي اطرافش را دريافت نه‏تنها اينكه طرح اصلي كتاب نيز خود نوعي مينياتور است از ده‌ها بلكه صدها داستان جنبي كه چون تذهيب حاشيه تابلو داستان اصلي را فراگرفته است و شخصيت‌هايي كه اگرچه پوست و گوشت و پرسپكتيو دارند اما به نوعي خيال‏انگيز شخصيت‌هاي مينياتورها را به ياد مي‏آورند. استاد مينياتوريستي كه به شيوه مينياتوريست‏هاي افسانه‏اي خود را كور مي‌كند تا ديگر تصويري با شيوه‌هاي جديد ترسيم نكند، تصوير اسب‏هاي سركشي كه راز قتل را در خود پنهان كرده‏اند و... و اين بازسازي نوعي رئاليسم جادويي اما اين بار با ذايقه‏اي شرقي است. اين داستان درباره مينياتوريست‏هاست، درباره آدم‌ها و ارتباطات آنها با هم، مرداني كه هر يك مهارتي خاص در ترسيم جنبه‌هايي از زندگي دارند، هنرمنداني كه چشم‏هاي آنان خود حياتي مستقل از حيات واقعي دارند، حيات مستقلي كه حيات واقعي را تحقير مي‌كند تا آنجا كه نيشتر بر چشم مي‏كشد تا چشم دل بر باغي كه مي‏پسندد گشوده بماند. اما ارتباط بين اين آدم به شيوه‏اي بسيار داستاني در يك داستان جنايي متبلور مي‌شود، شيوه قديمي داستان‏نويسان در انكشاف حقيقت! بنابراين «نام من سرخ» داستاني درباره حقيقت هم هست؛ حقيقتي كه در آينه‌هاي رودرروي رمان‏نويس جلوه‌هايي درخشان اما همچنان مبهم و دوردست دارند. اما تكنيك خاص «پاموك» در اين كتاب كه مي‌توان آن را نوعي آينه رودررو ناميد از طريق راوي مكرر اعمال مي‌شود. تكنيك بديعي كه راوي اول شخص است اما تعداد بي‌شماري راوي وجود دارد كه تنوع آنها هم بي‏شمار است، از آدم‌هاي مختلف زنده و مرده تا حيوانات و اشيا و حتي رنگ‏ها! و يكي از همين رنگ‏هاست كه نام كتاب را يدك مي‏كشد و اشارتي است بر اين نكته كه تمام موضوعات پيش‏گفته درست اما رمان در عالي‏ترين سطح خود، كتاب رنگ‏هاست. رنگ، همان درك اساسي بينايي كه در ذات خود كاملا بسيط و به‌نوعي «درخود» است اما در عميق‏ترين وجوه وجود ما معاني خاصي را تداعي مي‌كنند مربوط به تاريخي‏ترين و به نوعي اجتماعي‏ترين بخش‌هاي روان ما، همان بخشي كه ما را به يكديگر مي‏پيوندد و نوعي هويت اجتناب‏ناپذير به ما مي‏بخشد؛ هويتي ذاتي كه كلمه «ملي» گنجايش و ظرفيت تمام سنگيني آن را ندارد و دقيقا به همين دليل است كه درمي‏يابيم كتاب رنگ‏ها كتابي كه نويسنده ترك نگاشته و در ميان آثارش بيشترين نقش را در دريافت نوبل داشته كتابي درباره ما هم هست.

منبع: شرق



:: موضوعات مرتبط: كتاب، نقد و نظر
:: برچسب‌ها: Benim Adim kirmizi, نام من سرخ, اورهان پاموك
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۰

.:: ::.





برگزيدگي «قاراجيق چوبان» / يادداشتي بر رمان «قاراچوبان» نوشته‌ي مرتضا كربلايي‌لو
 

 برگزيدگي «قاراجيق چوبان»

يادداشتي بر رمان «قاراچوبان» نوشته‌ي مرتضا كربلايي‌لو

 

 

سطر اول: چند وقت پيش كه رمان «قاراچوبان» را خواندم وسوسه مي‌شدم تا يادداشتي بنويسم براي اين نوشته‌ي آخرين مرتضا كربلايي‌لو. ولي ماند تا به امروز كه موقعيتش فراهم آمد.

 

ريشه‌هاي «قاراچوبان»

«قاراچوبان» اصطلاحي‌ست قديمي در افسانه‌هاي تركان. در افسانه‌ي «دده قورقود» و در داستان دوم؛ «يغماي خانمان سالورغازان»، وقتي «غازان خان» به دنبال نجات همسر و فرزندش به سمت كفار روانه است، با «قاراچوبان» يا «قاراجيق چوبان» ديدار مي‌كند. «قاراجيق چوبان» شبان گوسفندان و احشام خان است و تنها كسي كه حرف «غازان خان» را مي‌شنود و او را در جنگ با كفار همراهي مي‌كند. (خان به دنبال نجات خانمان خود است و چوپان به دنبال انتقام مرگ دو برادر.) در اين داستان «قاراجيق چوبان» چهره‌اي پهلواني دارد. دلير و رشيد است و به تنهايي هشتصد نفر از كفار را مي‌كشد.

واژه‌ي «قارا» در زبان تركي غير از معناي «سياه» معاني ديگري هم دارد. مثل «بديمن و نحس» مثل «قارادابان» و همچنين «بزرگ» مثل «قاراداغ» (كوه بزرگ)، «قاراباغ» (باغ بزرگ و وسيع)، «قراملك» (پادشاه بزرگ و باشوكت؛ نام يكي از محلات تبريز و يا «قره آغاج» (درخت بلند و تناور و نام يكي از محلات قديمي تبريز)

«قاراچوبان» در معنا به «چوپان بزرگ» تعبير مي‌شود و منظور بزرگ و سركرده‌ي چوپانان و شبانان ايل است. در ميان ايلات ترك، شباني بود كه وظيفه‌ي رهبري ديگر شبانان و چوپانان را برعهده داشت. در اساطير باستان ترك‌ها به اين شخص «قاراچوبان» يا «قاراجيق چوبان» مي‌گفتند. كسي كه علاوه بر درايت در محافظت از بزرگ‌ترين دارايي ايل يعني احشام بايستي فردي دلير و پهلوان نيز مي‌بود. بعدها اين عنوان تغيير كرد و «خان چوبان» شد يعني «بزرگ شبانان». قهرمان قصه‌ي زيباي «ساراي»، «خان چوبان» است. از همان جاست كه در زبان مردم آذربايجان هميشه خوانده مي‌شود:

«گئدين دئيين «خان چوبانا»

گلمه سين بو ايل موغانا

گلسه باتار ناحاقّ قانا

آپاردي سئللر ساراني...»

در كل از اوصافي كه اساطير و افسانه‌ها و همچنين ماجراها و قصه‌هاي ترك از «قاراچوبان» يا «خان چوبان» به دست داده‌اند، برگزيده بودن، نشانه‌ي اصلي صاحب آن است. همان كه در تصاوير و تلميحات ديني نيز شبانيْ پيشه‌ي پيامبران خوانده شده. پيشه‌ي كساني كه برگزيده خواهند شد.

 

«قاراچوبان» به روايت كربلايي‌لو

همان برگزيدگي را در رمان «قاراچوبان» شاهديم. شخصيت اصلي رمان از بهم‌ريختگي و آشفتگي آغاز مي‌كند تا به سكون و آرامش برسد و در نهايت به كسوت «قاراچوباني» برگزيده مي‌شود. «عيار» به دنبال آن چيزي‌ست كه در تبريز وجود ندارد. در هيچ جاي آن. نه در مجموعه‌ي فرهنگي تربيت، نه در بازار و پيش «گرانمايه» و نه در خانه و نه حتي در كنار دايي و سيد كه آرامشي نسبي به او مي‌دهند.

ولي با «مارال» قضايا فرق مي‌كند. «مارال» آن هاتفي‌ست كه ندايي ماورايي دارد و «عيار» را به نهايتي نو فرامي‌خواند.

«قاراچوبان» ماجراي جست‌وجوست. جست‌وجويي نه از پي ادراك و فهم عالمانه بلكه از سر سردرگمي. جست‌وجويي كه از نهاد و غريزه‌ي انسان برمي‌آيد. جست‌وجويي كه منشايي ناپيدا دارد و رو به ناپيدايي بزرگ‌تر در جريان است. «عيار» آن جست‌وجوگري‌ست كه تنها به دليل در راه بودند، راه به او نمايانده مي‌شود. انگار كن همه چيز در اين رمان تدارك ديده شده تا «عيار» نه به خواست و همت خود كه به دليل آن كه «عيار» است، برگزيده گردد.

اين نوع برگزيدگي هر چند نسبتي با وضعيت انسان عادي و معقول امروزين ندارد، شكل و صبغه‌اي اساطيري دارد. برآمده از نگاهي دور و دراز در انديشه و حيات انسان‌هايي كه پيش‌تر از ما مي‌زيسته‌اند و بدين باور داشتند كه براي برگزيدگي تنها شرط، انتخاب از جايي ديگر است. بحث «فيض روح‌القدس» و «ديگران هم بكنند آن چه مسيحا مي‌كرد». و توصيف چنين وضعيتي است كه «عيار» را مي‌سازد و پيش مي‌برد.

«عيار» چيز قابل عرضي ندارد. شخصيتي‌ست بي‌اختيار و ناآرام. سكون و وزن انساني‌اش آن چنان نيست كه بتوان بر شخصيتش تكيه كرد. چيزي‌ست مابين دايي و سيد. دايي بادي‌ست دايم در حال وزيدن و سيد وقاري‌ست دوست‌داشتني. و در اين بين انگار كن كه سيد نزديكي بيش‌تري به برگزيدگي دارد. يعني اگر دقيق باشي حتي مرگش هم جوري‌ست كه دلت نمي‌آيد از او بگذری ولي در نهايت اين «عيار» است كه برگزيده مي‌شود.

نمي‌دانم ولي اين انتخاب هر گونه كه باشد و در انديشه‌ي كربلايي‌لو چه توجيهي داشته باشد، صرفاً هيجاني از آن ايجاد مي‌شود. هيجاني از اين كه اين جوانك خودسر و كم طاقت بالاخره در جايي سكون گرفت و به جايي وصل شد. انگار كن مادري پسرش را داماد كند و قد رعناي او را در حال رفتن به سمت حجله به تماشا بايستد. چنين لذتي را شايد خود كربلايي‌لو هم برده باشد از پايان رمان «قاراچوبان».

 

روايت كربلايي‌لو در «قاراچوبان»

كربلايي‌لو در «قاراچوبان» يك راوي تمام عيار است. براي من كه معتقدم روايت بخش اصلي و مهم هر داستاني‌ست و تا نويسنده نتواند روايتي درست از ماجراي داستان بدهد، نمي‌توانم نسبتي بين خود و اثر برقرار كنم، «قاراچوبان» نمونه‌ي خوبي از روايت در چند سال اخير است. چند سالي كه انگار نويسندگان ما فراموش كرده‌اند، راوي بودن‌‌شان را. ولي حالا كه «قاراچوبان» را مي‌خوانم، مي‌بينم اين رمان رواي دارد و اين راوي قرار نيست بايستد طرفي و مثل راديوهاي قديمي و زهوار دررفته كه فقط روي يك كانال گير كرده‌اند، هي وراجي كند و هيچ نقشي در هدايت اثر نداشته باشد.

روايت «قاراچوبان» روايتي ساكن نيست. كربلايي‌لو زيركانه روايتي انگيخته در رمان خود ايجاد كرده و باعث شده، راوي زنده و پويا باشد. روايتي كه نزديك است به واگويه‌هاي دل مخاطب و اين چنين است كه تا انتهاي رمان همراه اين راوي پيش مي‌روي و «عيار» را با چموشي‌هايش دوست داري و براي عاقبت بخيري‌اش خوشحالي. «مارال» را مي‌بيني و نقشه‌ي «سئل آپاران» را باور مي‌كني. تردستي روايت كربلايي‌لو در رمان «قاراچوبان» آن چيزي‌ست كه باعث شد، بعد از سال‌ها پيگيري آثارش، بخواهم بر اين اثرش يادداشتي بنويسم.

من بازگشت روايت به داستان ايراني بسيار فرخنده مي‌دانم. چيزي كه زماني در بازي‌هاي فرماليستي و مدرن‌سازي‌هاي پايتختي كم‌رنگ شده بود.

 

روايت من از اين ماجرا

دوست ندارم به قضاوت بنشينم. چيزي كه در اين يادداشت آوردم شايد همه‌ي آن چيزي كه از «قاراچوبان» دريافته‌ام، نبود ولي مهم‌ترين‌شان بود. «قاراچوبان» رمان خوب و يك‌دستي‌ست. خوب نوشته شده هر چند شخصيت‌هايش در حد يك رمان پرداخت نشده‌اند. شخصيت‌هاي «قاراچوبان» نياز به تراشيدن و خوش فرم شدن دارند. چيزي كه شايد در اثر ديگري از كربلايي‌لو شاهدش باشيم.

  



:: موضوعات مرتبط: كتاب، نقد و نظر
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در جمعه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۰

.:: ::.





لباس برازنده‌ي «ميركريمي» / يادداشتي بر فيلم «يه حبه قند»
 

 لباس برازنده‌ي «ميركريمي»

يادداشتي بر فيلم «يه حبه قند»

 

من «رضا ميركريمي» را با «زير نور ماه» شناختم. فيلمي كه آغازگر راهي شد براي سرك كشيدن در زندگي عالمان دين. پس از «زير نور ماه» بود كه «مارمولك» پديد آمد و حالا هم «طلا و مس» ساخته شده. اگر بگويند كه در طي ده، دوازده سال گذشته پنج فيلم محبوبت را نام ببر! حتماً يكي‌شان همين «زير نور ماه» «ميركريمي» است. بعد هم «اين جا چراغي روشن است» همين كارگردان را نام مي‌برم در كنار «يك تكه نان» «كمال تبريزي» و «ميم مثل مادر» مرحوم «رسول ملاقلي‌پور» و «گيلانه» «رخشان بني‌اعتماد».

مي‌بينيد كه سهم «ميركريمي» از اين گزينش سختگيرانه دو فيلم است.

من با «زير نور ماه» «ميركريمي» را فيلم‌سازي دغدغه‌مند ديدم و شناختم. هنرمندي كه پرسش‌هاي دقيق اجتماعي دارد و اين پرسش‌ها آن قدر امروزي و ملموسند كه به راحتيْ پرسش من و اكثر مخاطبانش هم مي‌شود. اگر منصف باشم «ميركريمي» در «زير نور ماه» چنان پرسشي دقيق و بي‌آلايش به ميان آورده است كه هيچ كس را گريزي از آن نيست. پاسخش را هم به همان شكل زيبا در چنته داشت و گفت.

«اين جا چراغي روشن است» ادامه‌ي همان كارگردان بود. انگار «ميركريمي» قصد نو شدن داشت در لباسي كه به اندامش برازنده بود. اين فيلمساز هنوز سوال داشت. از همان جنس. از همان سوال‌هاي اجتماعي كه مي‌خواست تنه‌ي درخت حيات اجتماعي ما يعني مذهب را تكاني بدهد و برگ و بارهاي بي‌خودش را بريزد. «اين جا چراغي روشن است» زيبا بود. تاثيرگذاري‌اش به اندازه‌ي «زير نور ماه» نبود ولي باور دارم كه زيباتر و هنري‌تر بود. از آن دسته فيلم‌ها كه اگر با آن هم‌قدم شوي ديگر هيچ گاه از تو جدا نمي‌شود. مي‌ماند در درونت. سهمي از دوست داشتن‌هايت مي‌شود.

بعد «خيلي دور، خيلي نزديك» آمد. جنس پرسش «ميركريمي» عوض شده بود. حالا ديگر او سوداي پرسش‌هايي بنيادين را داشت. سوال از جنس رابطه‌ي انسان با خدا؛ رابطه‌ي تنها مخلوق ذي‌شعور عالم با خالق هستي. بحث سرگيجه‌آور صراط‌ها و سُبُل‌ها. «ميركريمي» در اين فيلم نمي‌خواست لباس برازنده‌ي خود را نو كند. جامه‌اي ديگر مي‌خواست، پس پرسشي ديگرگونه آفريده بود. همان قدر كه اين پرسش عميق بود و لايتناهي پاسخ «ميركريمي» كوچك بود و دم دستي. پاسخي كه به شكلي ديگر «مجيد مجيدي» در «رنگ خدا» داده بود. نمي‌دانيد وقتي از اكران اختصاصي «خيلي دور، خيلي نزديك» بيرون آمدم چه قدر دلم مي‌خواست «ميركريمي» همان جا ظاهر مي‌شد تا بگويم كه اين يك دفعه را بدجور بُز آوردي. بگذريم.

اثر مايوس‌كننده‌ي تماشاي «خيلي دور، خيلي نزديك» بود و يا مشغله‌هاي كاري و فكري نمي‌دانم ولي «به همين سادگي» را نديدم. موقعيتش هم جور شد ولي باز در آخرين لحظه نرفتم و ماند. شايد چون فكر مي‌كردم چيز زيادي را از دست نخواهم داد.

روزها گذشت تا اين كه «يه حبه قند» با تبليغات وسيع حوزه هنري پيشاني سينما 29بهمن تبريز را مزين كرد. در اين فاصله سبك، سنگين كرده بودم و به اين نتيجه رسيده بودم كه با يك فيلم نمي‌شود «ميركريمي» را بوسيد و مثل خيلي از فيلمسازهاي ديگر كه كنار گذاشته‌ام، كنار گذاشت. فيلمسازهايي مثل «مسعود كيميايي»، «ابراهيم حاتمي‌كيا»، «رسول صدرعاملي» و چند تاي ديگر. پس شال و كلاه كردم و به همراه دوستان به تماشاي «يه حبه قند» نشستم.

لباسي بر تن «ميركريمي» نديدم. هيچ چيز نپوشيده بود و اين عرياني نه از جنس «باباطاهر» و مناعت طبعش كه از جنس نداري بود. «ميركريمي» پرسش‌هايش را به كناري گذاشته. طرفي نبسته از سوداي پرسش و پاسخي كه ذات همه‌ي هنرهاست.

«يه حبه قند» فيلم رنگيني‌ست. هم به خاطر خوش‌ساخت بودنش به لحاظ تكنيكي و هم بازيگران متنوع و جورواجورش. از دل همين شخصيت‌هاي جورواجور هم ماجراهاي بسياري زاده شده كه شايد هر كدام مي‌توانست فيلمي شود در قواره‌ي پيراهن برازنده‌ي «ميركريمي». ولي همه عقيم مانده و رها شده‌اند در رنگي تصنعي كه همه جاي فيلم هست. آن هم خيلي هست. آن قدر كه به كج سليقگي تنه مي‌زند.

نمي‌دانم ولي «ميركريمي» بعد از «خيلي دور، خيلي نزديك» حتماً فهميده كه كار او پرسش از بنيادها نيست. و به دنبال آن نخواسته برگردد سراغ پرسش‌هايي كه خوب مي‌تواند مطرح كند و خوب‌تر پاسخش را بدهد. نمي‌دانم دنبال چيست ولي مي‌دانم هنوز هم عاشق «اين جا چراغي روشن است» هستم و ممنون «ميركريمي» كه چنين فيلمي ساخته. كاش برگردد و لباس برازنده‌ي خود را بپوشد. بي‌لباسي براي يك هنرمند عار است.

 



:: موضوعات مرتبط: يادداشت، نقد و نظر
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰

.:: ::.





نگاهی به مجموعه داستان «ایاز مرد و تورا ندید» / شهرام رستمی راد/ امیر مولایی
 

 

نگاهی به مجموعه داستان «ایاز مرد و تورا ندید»

نوشته‎‎‎‎‎‎‎ی مهدی ابراهیم‎‎‎‎‎‎‎پور

 

شهرام رستمی راد/ امیر مولایی

 

  

” ایاز مرد و تورا ندید” نوشته‎‎‎‎‎‎‎ی مهدی ابراهیم‎‎‎‎‎‎‎پور شامل شش داستان کوتاه است که توسط نشر افراز به چاپ رسیده. ابتدا هر داستان را به طور جداگانه  بررسی می‎‎‎‎‎‎‎کنیم تا در نهایت بتوانیم به یک جمع‎‎‎‎‎‎‎بندی  برسیم.

اولین داستان این مجموعه” عمویی که زود تمام شد “  نام دارد. راوی داستان دختر نوجوانی است که‎   می‎‎‎‎‎‎‎خواهد وارد حصاری که عمویش به دور خود کشیده شده و اورا کشف کند. اطلاعاتی که او راجع به عمویش دارد این است که او زمانی عاشق زنی می‎‎‎‎‎‎‎شود ولی‎‎‎‎‎‎‎ به دلایلی نامعلوم در رابطه‎‎‎‎‎‎‎اش شکست می-خورد و از آن موقع به بعد عمو تبدیل به آدمی گوشه‎‎‎‎‎‎‎گیر می‎‎‎‎‎‎‎شود که آرام آرام اطرافیانش نیز به نبودن او عادت می‎‎‎‎‎‎‎کنند. اولین تلاش‎‎‎‎‎‎‎های او این است تا به نوعی حضور خود را به عمویش اعلام کند بنابراین سعی می‎‎‎‎‎‎‎کند تا در روند منظم زندگی عمو ایجاد اختلال کند. این تلاش‎‎‎‎‎‎‎های اولیه به نظر بی‎‎‎‎‎‎‎نتیجه می-رسند. او تصمیم می‎‎‎‎‎‎‎گیرد حرکت جدی‎‎‎‎‎‎‎تری انجام دهد بنابراین عمو را به جشن تولدش دعوت می‎‎‎‎‎‎‎کند. همان‎‎‎‎‎‎‎طور که دیگران انتظار دارند عمو به میهمانی نمی‎‎‎‎‎‎‎آید. راوی نیز تصمیم می‎‎‎‎‎‎‎گیرد مانند دیگران به نبودن او عادت کند اما وقتی دوباره به محل زندگی عمو برمی‎‎‎‎‎‎‎گردد می‎‎‎‎‎‎‎بیند که تلاش‎‎‎‎‎‎‎های او خیلی هم بی‎‎‎‎‎‎‎نتیجه نبوده چرا که عمو دو عادت همیشگی‎‎‎‎‎‎‎اش (شستن ظرف غذایش و قفل نکردن در اتاقش) را کنار گذاشته. او توانسته بالاخره حضورش را به عمو اعلام کرده و او را وادار به واکنش کند. این اتفاق از نظر راوی می‎‎‎‎‎‎‎تواند شروعی کوچک برای تغییراتی بزرگ باشد.

داستان دارای فرمی دایره‎‎‎‎‎‎‎ای است. روایت از یک صحنه و موقعیت شروع و به همان موقعیت و صحنه ختم می‎‎‎‎‎‎‎شود که در پایان، رهاورد این حرکت دایره‎‎‎‎‎‎‎ای، افزوده شدن میزان آگاهی خواننده نسبت به ماجرا و در نتیجه، درک بهتر موقعیت مورد نظر است. از این نظر شروع داستان مهم‎‎‎‎‎‎‎ترین ویژگی لازمه‎‎‎‎‎‎‎ی این فرم که همان شروعی توام با رازآلودگی و ابهام است را دارست و نکته‎‎‎‎‎‎‎ی خوب پایان بندی نیز رفع این ابهام است. شخصیت عمو، بر پایه‎‎‎‎‎‎‎ واکنش‎‎‎‎‎‎‎های راوی در مقابل او و نیز اظهار نظر‎‎‎‎‎‎‎های دیگران (و البته خود راوی) راجع به عمو ساخته می‎‎‎‎‎‎‎شود. در واقع عمو در بازتاب و انعکاس رفتارهای دیگران است که شناخته می‎‎‎‎‎‎‎شود. به نظر می‎‎‎‎‎‎‎رسد این شیوه‎‎‎‎‎‎‎ی پرداخت شخصیت با توجه به زاویه دید انتخابی داستان منجر به خلق شخصیتی جذاب شده که خواننده را دعوت به اکتشاف می‎‎‎‎‎‎‎کند. شخصیتی که احساس می‎‎‎‎‎‎‎کنیم، می-شناسیم و نمی‎‎‎‎‎‎‎شناسیم.

“چراگاه” داستان سربازی است که چوپان یک گله‎‎‎‎‎‎‎ی هزارتایی گوسفند است. این گله متعلق به پادگانی است که سرباز باید دوران خدمتش را آن‎‎‎‎‎‎‎جا بگذراند. فرمانده‎‎‎‎‎‎‎ی او گروهبان میثمی است مردی که مدام سر سربازانش فریاد می‎‎‎‎‎‎‎کشد و مدام فحش می‎‎‎‎‎‎‎دهد به عالم و آدم.  در این میان سرباز با آیدا دختر گروهبان رابطه‎‎‎‎‎‎‎ برقرار کرده و گاهی که  به مرخصی می‎‎‎‎‎‎‎رود در شهر یکدیگر را ملاقات می‎‎‎‎‎‎‎کنند. نگهداری از گله برای سرباز سختی‎‎‎‎‎‎‎های خودش را دارد اما مهم‎‎‎‎‎‎‎ترین شان این است که آن‎‎‎‎‎‎‎ها گاهی خودشان را پرت می‎‎‎‎‎‎‎کنند ته دره. بعد از مدتی این پرت شدن‎‎‎‎‎‎‎های ته دره زیادتر می‎‎‎‎‎‎‎شود طوری که انگار گوسفند‎‎‎‎‎‎‎ها برای پرت شدن از یکدیگر سبقت می‎‎‎‎‎‎‎گیرند. ماموران بهداری و دامپزشک‎‎‎‎‎‎‎ها قادر به تشخیص بیماری آن‎‎‎‎‎‎‎ها نمی-شوند و تصمیم گرفته می‎‎‎‎‎‎‎شود که سر همه‎‎‎‎‎‎‎ی گوسفندان را ببرند و گوشت‎‎‎‎‎‎‎شان را بفرستند سردخانه. این اتفاق مصادف است با آخرین روز خدمت گروهبان. گروهبان تصمیم گرفته دوران بازنشستگی‎‎‎‎‎‎‎اش را به شهر خودشان برگردد و به این ترتیب سرباز و آیدا دیگر نمی‎‎‎‎‎‎‎توانند یکدیگر را ببینند. سرباز می‎‎‎‎‎‎‎خواهد گروهبان را از رفتن منصرف کند اما  باز هم از گروهبان می‎‎‎‎‎‎‎ترسد و نمی‎‎‎‎‎‎‎تواند حرفش را بزند.

برای پی بردن به جان یک اثر و شناخت بهتر آن باید به دنبال یافتن تشابه و تضاد میان عناصر آن بود. اگر بخواهیم با چنین رویکردی به این داستان نگاه کنیم می‎‎‎‎‎‎‎بینیم که وجود تشابه میان برخی عناصر به خوبی قابل مشاهده است. جایی در داستان با کابوس سرباز مواجه می‎‎‎‎‎‎‎شویم که در آن او شبیه گوسفندی می‎‎‎‎‎‎‎شود که با شنیدن صدای زوزه‎‎‎‎‎‎‎ی گرگ‎‎‎‎‎‎‎ها (صدای مرگ) خودش را به ته دره پرت می‎‎‎‎‎‎‎کند.  در این کابوس عامل مرگ که به شکل گرگها نمود پیدا می‎‎‎‎‎‎‎کند همان ترس از گروهبان است، ترسی که در پایان داستان باعث ادامه نیافتن رابطه‎‎‎‎‎‎‎ی سرباز با آیدا می‎‎‎‎‎‎‎شود.  (“یک دفعه مظفری و گروهبان از قبر‎‎‎‎‎‎‎های آن طرف دره بلند می‎‎‎‎‎‎‎شوند و مثل گرگی زوزه می‎‎‎‎‎‎‎کشند”) در واقع ماجرای گوسفند‎‎‎‎‎‎‎ها  (پرت شدن‎‎‎‎‎‎‎هایشان از دره و در پایان، سلاخی شدنشان) و شباهتی که با ماجرای سرباز دارند، ما را به سوی جان داستان، که همان ترسی است که سرباز، در سراسر داستان با آن درگیر است، رهنمون می‎‎‎‎‎‎‎سازد. همچنین ایجاد چنین مشابهتی، باعث ساخته شدن این جان مایه و شکل گیری و تجسم آن در ذهن مخاطب می‎‎‎‎‎‎‎شود. از نکات خوب این داستان می‎‎‎‎‎‎‎توان به پویایی عمل روایتگری اشاره کرد. اطلاعات به گونه‎‎‎‎‎‎‎ای ارائه می‎‎‎‎‎‎‎شوند که عمل روایت کردن را متوقف  نمی‎‎‎‎‎‎‎سازند و داستان را از حالت سکون و ایستایی خارج می‎‎‎‎‎‎‎کنند.      ‎‎‎‎‎‎‎

” گلی خانم ” داستان  یک روز زندگی پیرزنی است به همین نام که شوهرش را از دست داده. داستان هول مرور خاطرات گذشته‎‎‎‎‎‎‎ی او، ماجرای آشنایی با شوهرش و لحظه‎‎‎‎‎‎‎ی مردن او می‎‎‎‎‎‎‎گذرد.  بیان درگیری-های ذهنی او، نشان دادن تلاش او در به یاد آوردن خاطرات و اسم نوه‎‎‎‎‎‎‎هایش با استفاده از آلبوم عکس و نیز پیداکردن هم‎‎‎‎‎‎‎صحبتی تا بتواند زندگی ساکن و راکد او را به حرکت درآورد از دیگر دغدغه‎‎‎‎‎‎‎های این داستان است.

مشکل اصلی گلی خانم بی اتفاق بودن زندگی‎‎‎‎‎‎‎اش است و داستان سعی در بازگو کردن این مشکل دارد. باید گفت سکون و رکودی را که لازمه‎‎‎‎‎‎‎ی بازگویی چنین درونمایه‎‎‎‎‎‎‎ای است در توصیفاتی که از حالات گلی خانم شده و نیز روزمره‎‎‎‎‎‎‎گی که او دچار آن است  باید جست وجو کرد. این تمهید البته می‎‎‎‎‎‎‎توانست منجر به کسالت بار شدن داستان شود اما با فلاش‎‎‎‎‎‎‎بک‎‎‎‎‎‎‎هایی که به مدد روایت آمده‎‎‎‎‎‎‎اند و نیز استفاده از دیالوگ، داستان از این آسیب به دور مانده است. استفاده از زبان محلی‎‎‎‎‎‎‎(آذری) در دیالوگ‎‎‎‎‎‎‎های داستان کمک شایانی در ساخته شدن جهان گلی خانم نموده است، جهانی که در آن پدیده‎‎‎‎‎‎‎هایی مانند فوتبال، جدید و غیر قابل درک‎‎‎‎‎‎‎اند. همچنین این شکل کاربرد از زبان به لمس دنیای داستان کمک نموده و کیفیتی واقعیت مانند‎‎‎‎‎‎‎تر به داستان بخشیده است.

” ردیف‎‎‎‎‎‎‎های آجری مسجد کبود ” چهارمین داستان این مجموعه است. راوی  به دنبال پیدا کردن راز مرگ دوست صمیمی‎‎‎‎‎‎‎اش اکبر با سربازانی که هم‎‎‎‎‎‎‎خدمتی او بوده‎‎‎‎‎‎‎اند صحبت کرده. تنها کسی که باقی مانده ابوالفضل است. او ابتدا از حرف زدن طفره می‎‎‎‎‎‎‎رود اما بعد، از اتفاقاتی می‎‎‎‎‎‎‎گوید که در نهایت منجر به مرگ اکبر شده‎‎‎‎‎‎‎اند. عده‎‎‎‎‎‎‎ای ناشناس شبانه وارد پادگان می‎‎‎‎‎‎‎شوند و پس از کشتن چند نگهبان، زاغه مهمات را خالی می‎‎‎‎‎‎‎کنند. تیم تجسسی تشکیل می‎‎‎‎‎‎‎شود تا تک‎‎‎‎‎‎‎تک خانه‎‎‎‎‎‎‎های روستای مجاور پادگان را بازرسی کنند. در یکی از این بازرسی‎‎‎‎‎‎‎ها ابوالفضل ناخواسته باعث مرگ پیرزنی می‎‎‎‎‎‎‎شود و بعد با چاقو توسط دختری از اهالی خانه مورد حمله‎‎‎‎‎‎‎ قرار می‎‎‎‎‎‎‎گیرد. اکبر برای نجات ابوالفضل به ناچار مجبور به شلیک می‎‎‎‎‎‎‎شود و دختر در این حادثه کشته می‎‎‎‎‎‎‎شود. تا این‎‎‎‎‎‎‎جای ماجرا را راوی از دیگر دوستان اکبر شنیده اما چیزی که راوی از آن اطلاع نداشته این است که بعد از آن اتفاق اکبر از روبرو شدن با ابوالفضل دوری می‎‎‎‎‎‎‎کند و برای او درروزهای پایانی خدمتش چند روز اضافه خدمت رد می‎‎‎‎‎‎‎کند تا  بدین ترتیب ابوالفضل شاهد خودکشی اکبر در پادگان باشد.

مسئله‎‎‎‎‎‎‎ی داستان، طرح مسئله‎‎‎‎‎‎‎ی جبر و اختیار است که انسان همیشه به دنبال یافتن پاسخی برای آن بوده. دوران خدمت سربازی که ماهیت آن به گونه‎‎‎‎‎‎‎ای است که شخص را در موقعیتی قرار می‎‎‎‎‎‎‎دهد که مجبور به اجرای دستوراتی است که به او داده می‎‎‎‎‎‎‎شود، به عنوان بستری مناسب برای طرح چنین مسئله‎‎‎‎‎‎‎-ای انتخاب شده است. تصویر ارائه شده از سوی راوی، از خاطره‎‎‎‎‎‎‎ی یک روز پاییزی که درآن، اکبر از رویایی می‎‎‎‎‎‎‎گوید که به نوعی خودکشی او را پیش‎‎‎‎‎‎‎بینی می‎‎‎‎‎‎‎کند و نیز اتفاقاتی که اکبر ناخواسته درگیر آن‎‎‎‎‎‎‎ها می-شود  (کشته شدن پیرزن و دختر و دزدیده شدن مهمات پادگان) همه و همه عناصری هستند که دیدگاه اکبر مبنی بر غیر اختیاری بودن امور و ناگزیر بودن از سرنوشت را تایید می‎‎‎‎‎‎‎کنند. هر چند راوی این دیدگاه را قبول نداشته اما در انتهای داستان به نوعی با اکبر هم‎‎‎‎‎‎‎رای می‎‎‎‎‎‎‎شود و می‎‎‎‎‎‎‎گوید:”هنوز مطمئن نیستم ولی شاید یک روز باور کنم همان‎‎‎‎‎‎‎طور که نمی‎‎‎‎‎‎‎شود از آن فاصله ردیف‎‎‎‎‎‎‎های آجری مسجد را شمرد، اکبر هم نمی‎‎‎‎‎‎‎توانست به خاطر یک رویا اسلحه‎‎‎‎‎‎‎اش را بگذارد زیر گلویش و ماشه را بچکاند و بعد، همه چیز تمام شود” . در لحظه‎‎‎‎‎‎‎ای که ابوالفضل ماجرا را تعریف می‎‎‎‎‎‎‎کند شکل ارائه‎‎‎‎‎‎‎ی اطلاعات، موازی با اظهار نظرهای دیگر سربازان و شاهدان ماجرا است. این شیوه که به نوعی عدم قطعیت، در پی بردن به دلایل واقعی رفتارها و واکنش‎‎‎‎‎‎‎های آدم‎‎‎‎‎‎‎های داستان منجر می‎‎‎‎‎‎‎شود، همچنین باعث ایجاد سطر‎‎‎‎‎‎‎های سپیدی شده که مشارکت خواننده را طلب می‎‎‎‎‎‎‎کند. البته خوشبختانه داستان به ورطه‎‎‎‎‎‎‎ای نیفتاده که خود حادثه نیز با عدم قطعیت و پیچیدگی بیان شود.

داستان ” ایاز مرد و تو را ندید “  سرگذشت یک خانواده‎‎‎‎‎‎‎ی سنتی مذهبی است که توسط یکی از اعضای خانواده (راوی)، حین مراسم خاکسپاری پدرش، مرور(بازگو) می‎‎‎‎‎‎‎شود. پدربزرگ که ظاهرا مردی است اهل کرامت، مریدان وشاگردان بسیاری دارد یکی از این مریدان ایوب است که به خاطر نجات جانش توسط پدربزرگ، دخترش را به او پیشکش می‎‎‎‎‎‎‎کند. پدر راوی مخفیانه با دختر رابطه‎‎‎‎‎‎‎ برقرار می‎‎‎‎‎‎‎کند اما با شیطنت برادرش رابطه‎‎‎‎‎‎‎ی آن‎‎‎‎‎‎‎ها برملا می‎‎‎‎‎‎‎شود و پدربزرگ تصمیم می‎‎‎‎‎‎‎گیرد آن‎‎‎‎‎‎‎ها را به عقد یکدیگر در‎‎‎‎‎‎‎آورد. پس از مدتی پدربزرگ در اثر خواب‎‎‎‎‎‎‎هایی که می‎‎‎‎‎‎‎بیند تصمیم می‎‎‎‎‎‎‎گیرد یکی از پسرانش (عموی راوی) را قربانی کند به این ترتیب سحرگاه او را به حیاط می‎‎‎‎‎‎‎برد تا او را ذبح کند اما مادر سر می‎‎‎‎‎‎‎رسد و با فریاد‎‎‎‎‎‎‎های او و اهل خانه ایوب به کمکشان می‎‎‎‎‎‎‎آید. ایوب و پدربزرگ گلاویز می‎‎‎‎‎‎‎شوند، چاقوی پدربزرگ ناخواسته در سینه‎‎‎‎‎‎‎ی ایوب می‎‎‎‎‎‎‎نشیند و پدربزرگ زیر سنگینی جسد ایوب توی حوض خفه می‎‎‎‎‎‎‎شود. بعد‎‎‎‎‎‎‎ها عمو تبدیل به شاعری می‎‎‎‎‎‎‎شود که به خاطر عقایدش از سوی حکومت تحت فشار قرار گرفته و مجبور به مهاجرت می-شود. در پایان عمو که به مراسم خاکسپاری برادرش آمده با تمام شدن مراسم توسط مامورین حکومتی برده می‎‎‎‎‎‎‎شود.

داستان، ماجرای قربانی شدن آدم‎‎‎‎‎‎‎ها در راه اعتقادات است. آدم‎‎‎‎‎‎‎های داستان گاه تاوان اعتقادات خود را     می‎‎‎‎‎‎‎پردازند وگاه تاوان اعتقادات دیگران را. به عنوان مثال عمو در کودکی باید به خاطر اعتقادات پدر ذبح شود و در بزرگسالی برای اعتقادات خودش از سوی حکومت تحت فشار قرار گرفته و ناچار به مهاجرت شود. و یا پدر و مادر به خاطر قول و قرار ایوب و پدربزرگ باید عشقی ممنوعه و پنهانی داشته باشند که اگر آشکار شود تاوان آن طرد شدن از سوی پدربزرگ و ترک خانواده است. و نیز پایبندی به سنت و عرف (کور نماندن اجاق) در چنین خانواده‎‎‎‎‎‎‎ی سنتی، خانه را برای پدر تبدیل به میدان جنگی کرده که دوست ندارد وارد آن شود. و در نهایت خود پدربزرگ که قربانی همین اعتقادات می‎‎‎‎‎‎‎شود. داستان خیلی روان و ساده روایت       می‎‎‎‎‎‎‎شود و رفت و برگشت‎‎‎‎‎‎‎های زمانی نیز خللی در روان بودن آن ایجاد نمی‎‎‎‎‎‎‎کند. برگشت-های زمانی بسیار خوب و حساب‎‎‎‎‎‎‎شده انجام ‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎شود و در هر رفت و برگشتی اطلاعات خوب و کلیدی به خواننده منتقل    می‎‎‎‎‎‎‎شود که به کامل‎‎‎‎‎‎‎تر شدن درک او از داستان می‎‎‎‎‎‎‎انجامد. البته از شروع خوب داستان هم نمی‎‎‎‎‎‎‎توان گذشت چرا که راوی در همان آغاز داستان قانون خودش را وضع می‎‎‎‎‎‎‎کند و به اصطلاح قرار خودش را با خواننده می‎‎‎‎‎‎‎گذارد. او قرار است میان گذشته و حال در رفت و آمد باشد و از این طریق داستان را برای ما روایت کند.

داستان آخر این مجموعه “پدر” نام دارد. داستان راجع به آتش‎‎‎‎‎‎‎نشانی است که در حادثه‎‎‎‎‎‎‎ی سوختن بازار تبریز دچار سانحه می‎‎‎‎‎‎‎شود. او نیز مانند پدرش که یک رزمنده‎‎‎‎‎‎‎ی شیمیایی بوده، در اثر این سانحه  دچار بیماری تنفسی می‎‎‎‎‎‎‎شود و به نوعی بی‎‎‎‎‎‎‎تفاوتی دچار شده و تسلیم شرایطی می‎‎‎‎‎‎‎شود که برایش پیش آمده. داستان حول یک روز از زندگی این مرد، نوع روابطش با دیگران و مرور خاطراتش از پدر می‎‎‎‎‎‎‎گذرد.

راوی نیز مانند پدرش به تمام تلاش‎‎‎‎‎‎‎هایی که دیگران برای بهبود شرایط می‎‎‎‎‎‎‎کنند می‎‎‎‎‎‎‎خندد. گویی او و پدر تمام این تلاش‎‎‎‎‎‎‎ها را بی‎‎‎‎‎‎‎فایده و مضحک دانسته و نه تنها در برابر شرایط تسلیم شده‎‎‎‎‎‎‎اند بلکه حتی به بدتر شدن آن نیز کمک می‎‎‎‎‎‎‎کنند. سیگارکشیدن‎‎‎‎‎‎‎های پیاپی او در حالی که با توجه به نوع بیماری‎‎‎‎‎‎‎اش برای او بسیار خطرناک است موید همین موضوع است. او به نوعی بیزاری از زندگی و ویرانگری دچار شده. این ویرانگری، به شکل وسوسه‎‎‎‎‎‎‎ی خفه کردن زنش با شال‎‎‎‎‎‎‎گردن، در جایی از داستان خود را نشان می‎‎‎‎‎‎‎دهد. توصیف حالات درونی راوی با توصیفاتی که از حالات پدر صورت می‎‎‎‎‎‎‎گیرد درآمیخته شده و این درآمیختگی به هر چه شبیه‎‎‎‎‎‎‎تر شدن این دو به یکدیگر کمک می‎‎‎‎‎‎‎کند.

داستان‎‎‎‎‎‎‎های این مجموعه با زبانی ساده و روان روایت می‎‎‎‎‎‎‎شوند و نویسنده در روایت داستان‎‎‎‎‎‎‎هایش و ساختن موقعیت‎‎‎‎‎‎‎ها خوب عمل کرده است. بیشتر داستا‎‎‎‎‎‎‎ن‎‎‎‎‎‎‎ها در همان سطر‎‎‎‎‎‎‎های آغازین شروع می‎‎‎‎‎‎‎شوند و خواننده را به دنبال خود می‎‎‎‎‎‎‎کشانند. این نکته‎‎‎‎‎‎‎ای است که گاها در داستان‎‎‎‎‎‎‎های امروز به بهانه‎‎‎‎‎‎‎های مختلف به آن کمتر توجه شده، گویی که نویسندگان ما شمشیر تیز بی‎‎‎‎‎‎‎اعتنایی خواننده را روی گلوی شهرزادشان احساس نمی‎‎‎‎‎‎‎کنند. شخصیت‎‎‎‎‎‎‎ها با تلفیقی از گفته‎‎‎‎‎‎‎های راویان و نیز گفتار و کردار خودشان ساخته می‎‎‎‎‎‎‎شوند و نویسنده به آن‎‎‎‎‎‎‎ها مجال می‎‎‎‎‎‎‎دهد تا خود را عرضه کنند. نکته‎‎‎‎‎‎‎ای که در اغلب این داستان‎‎‎‎‎‎‎ها به چشم می-آید تاکید بر ناتوانی شخصیت‎‎‎‎‎‎‎ها در غلبه بر شرایطی است که در آن گرفتار شده‎‎‎‎‎‎‎اند. به جز داستان اول این مجموعه” عمویی که‎ی زود تمام شد” که راوی به توفیقی نسبی در غلبه بر شرایط می‎‎‎‎‎‎‎رسد، دیگر شخصیت‎‎‎‎‎‎‎های این مجموعه گویی فقط نظاره‎‎‎‎‎‎‎گر و تسلیم اتفاقاتی هستند که برایشان رخ می‎‎‎‎‎‎‎دهد. در مجموع می‎‎‎‎‎‎‎توان گفت ” ایاز مرد و تو را ندید” مجموعه داستان موفقی از آب درآمده و مهدی ابراهیم‎‎‎‎‎‎‎پور تسلطش در امر روایتگری را به خوبی در این مجموعه نشان داده است.

 منشر شده در سايت ادبي مد و مه / متن اصلي را اين جا بخوانيد

 



:: موضوعات مرتبط: ایاز مرد و تو را ندید، كتاب، نقد و نظر، معرفي
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در چهارشنبه یکم تیر ۱۳۹۰

.:: ::.





نگاهي به مجموعه داستان"اياز مرد و تو را نديد" / آسیه نظام شهیدی
 

 مجموعه داستان / ایاز مرد و تو را ندید / مهدی ابراهیم پور / نشر افراز / ۸۹

 

 

نگاهي به مجموعه داستان"اياز مرد و تو را نديد"

آسیه نظام شهیدی

 

 

گاه می شود به صرف یک عنوان  ٬کتابی را انتخاب کنی  که نه نویسنده اش را می شناسی نه دوستی آن را توصیه کرده و نه جایی خبری از آن دیده ای یا خوانده ای . این مجموعه داستان هم ٬از آن دسته کتابهایی ست که عنوانش از میان چندین و چند عنوان مجموعه داستان جلب نظر کرد . مدتی هم بود که افتاده بود کناری و خوانده نمی شد . تا اینکه بالاخره از همین داستان که عنوانش شده٬ خوانده شد تا بقیه . و عجب است که گاهی عناوین چقدر خوب می توانند ازپس خودشان بر بیایند .مجموعه داستان ایاز مرد و تو را ندید نوشته ی مهدی ابراهیم پور که به گمانم باید نویسنده ای آذری باشد شامل ۶ داستان کوتاه است با عنواین :عمویی که زود تمام شد- چراگاه - گلی خانم - ردیف های آجری مسجد کبود - ایاز مرد و تو را ندید - پدر

داستان ایاز ...که خود تداعی کننده ی بسیار رویدادهای تاریخی و داستانها و اشعار است ٬ بی هیچ تناسب ظاهری با اسامی اشخاص ٬ روایت خاطره ای است که در زمان امروزو آنچه به رویداد های نزدیک به امروز است (ظاهرا رژیم گذشته ) بازگو می شود ٬ اما رفت و برگشت های زمانی و چفت و بست هایی که سرانجام   این خاطرات پراکنده   را شکل می دهد ٬ داستانی گیرا و جاندار می سازد . این هم گفته شود که تناسب اسامی با زیرکی در لایه های زیرین اثر به نرمی  و به تدریج بر مخاطب آشکار می شود .

داستانهای دیگر بغیر از حال و هوای منطقه ی آذر بایجان بخصوص شهر تبریز که نمونه های خوبی از داستان بومی امروزی و داستان  شهر / زاد بوم است ٬ شیوه های روایتی معمول و متداولی دارد .قصه می گوید .سر راست و بدون پیچیدگی های زبانی یا زاویه دید های متغیر و غریب . شاید حتی گاهی خیلی ساده فقط می خواهد روایت کند .اما نه آنقدر ساده که به زبان آسیبی برسد یا نشانی از خام دستی در آن باشد . افزون برآن ٬ تاثیر و حدت و کلیت  داستانی ٬ ویژگی بارز داستانهای این مجموعه است . نویسنده به تکرار از زبان آذری در خلال گفتگوها ( با پانویس ) استفاده می کند که  شخصیت پردازی و  فضا سازی خوبی به داستان ها می دهد . دو داستان که از بقیه چشمگیر تر هستند ٬ بنظرم همین ایاز مرد و تو را ندید و ردیف های آجری مسجد کبود است .

 

متن اصلی را این جا ببینید



:: موضوعات مرتبط: ایاز مرد و تو را ندید، كتاب، نقد و نظر، معرفي
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در چهارشنبه یکم تیر ۱۳۹۰

.:: ::.





در حبسِ خویشتن / "ایاز مرد و تو را ندید"در نگاه سید مصطفی رضیئی
 

 در حبسِ خویشتن

 "ایاز مرد و تو را ندید"در نگاه سید مصطفی رضیئی

 

ایاز مُرد و تو را ندید. مهدی ابراهیم‌پور. مجموعه داستان کوتاه. تهران: نشر افراز.   چاپ اول: 1389. 1100 نسخه. 96 صفحه. 2500 تومان.

 

... باید پدر را تکان می‌دادم ولی دستم توانش را نداشت.  نمی‌توانستم. انگار بخواهم همه‌ي سنگینی دنیا را تکان بدهم. پدر آرام دراز کشیده بود توی آن گودال تنگ و من باید تکانش می‌دادم. ولی نمی‌توانستم. آخوند از خواندن ایستاده بود و من نشسته بودم توی قبر و گریه می‌کردم. دو نفر بازوانم را چسبیدند و بیرونم آوردند. از پشت لایه‌ی زلالِ آبی که جلو چشمانم را گرفته بود، احمد و پدرش را دیدم. من را همان‌جا کنار قبر گذاشتند. عمو از کنارم گذشت و آرام داخل قبر شد. خم شد روی پدر و آخوند لبانش را تر کرد و دوباره با لحنی سوزناک خواند...

 پشت جلد کتاب

 

تعداد محدودی از نشرهای ما به انتشار منظم داستان‌های کوتاه مشغول هستند و همین نشرهای محدود مجموعه‌یی متنوع برای خوانش به خواننده هدیه می‌دهند. مجموعه‌یی که جدیدا آن‌قدر عرض و طول گرفته، که دفترهای خوبی در میان عنوان‌های دیگر گم می‌شوند. «ایاز مُرد و تو را ندید» بی‌شک یکی از خواندنی‌ترین دفترهای داستان کوتاه است که در طول یک سال گذشته به بازار کتاب ما راه یافته است و با این حال، آن‌چنان که شایسته و بایسته‌اش بوده، دیده نشده و به دست خواننده‌ی خود نرسیده است.

داستان‌های مهدی ابراهیم‌پور، در اولین نگاه هویت بومی دارند. نویسنده از درون جامعه و خانواده‌هایی می‌نویسد که در شمال غربی ایران زندگی می‌کنند. زبان و بافت فرهنگی ترک‌، کتاب را با خود زنده کرده است. خواننده می‌تواند در فضای پر از نور، آرام و لبریز از زندگی شخصیت‌های کتاب، به غم‌ها و اندوه‌ها،‌ ناآرامی‌ها و خواسته‌های درونی و دل‌مشغولی‌های ذهنی‌شان راه بیابد.

در دومین نگاه، ابراهیم‌پور خواننده را به همراه خود – حداقل در نیمی از داستان‌ها – به مفهوم معین و مشخص یک سوال می‌کِشاند. سوالی که از درون ذهن یک راوی جوان‌تر نسبت به یکی از شخصیت‌های اصلی خانواده بیان می‌شود: که این شخصیت کیست و این‌که چرا این‌چنین خاص و دور از بقیه زندگی می‌کند؟ در اولین داستان کتاب، «عمویی که زود تمام شد»، راوی نوجوان با عموی عجیب و ساکت خود دست و پنجه نرم می‌کند، که حاضر نیست در هیچ کدام از ارتباط‌هایی حضور بهم برساند، که کوچک‌ترین ارتباطی به مفهوم جمعی خانواده داشته باشند.

همین مفهوم در چند داستان اصلی دیگر کتاب دنبال می‌شوند. در داستان «ایاز مُرد و تو را ندید» که نویسنده اوج قلم‌فرسایی خود را در تدوین صحنه‌ها، استفاده متناسب از دیالوگ و نقش زدن صحنه‌ها استفاده می‌کند، راوی سردرگم مرگ پدر، به رابطه‌ی پدر و عموی سیاسی-شاعر خود می‌پردازد، که حالا برای مراسم تدفین پدر حاضر شده و همه نگران هستند مبادا در صحنه‌ی دفن بازداشت بشود.

کتاب هویت ترک را به سوال‌های فردی راوی‌ها نزدیک می‌کند. از تصویرسازی استفاده می‌کند تا ناآرامی‌ها و دل‌خواسته‌های شخصیت‌ها را بیان بکند. و سرانجام، با استفاده از تکنیک‌های مدرن داستان‌نویسی، نقشی ماندگار از خود به یادگار می‌گذارد. مهدی ابراهیم‌پور نامی است که منتظر انتشار دیگر داستان‌ها (یا رمان‌هایش) باقی خواهم ماند.

 

شروع داستان «پدر»، صفحه‌ی 83 کتاب:

 پدر با خبر سقوط «ایرباس» آمد. آخرهای جنگ بود، دوازدهم تیر شصت‌وهفت. مجری داشت غمگین و گرفته از «خلیج‌فارس» می‌گفت و ناو آمریکایی «وینسنس». با ساک و کوله‌ای سنگین، سنگین‌تر از همه‌ی مرخصی‌هایی که می‌آمد. کوله و ساک را زمین گذاشت. دستی سر من و ملیحه کشید. نگاهی به آشپزخانه انداخت. رفت نشست روی تشکی که مامان پهن کرد و تکیه داد به پشتی مخمل جهاز او. از آن به بعد، فقط همان‌جا می‌نشست و می‌خوابید، درست روبه‌روی تلویزیون.

بیست سال می‌گذارد. بیست سال است که این تصویر جلو چشمانم ایستاده است و کنار نمی‌رود. تکان نمی‌خورد. عوض نمی‌شود و نمی‌گذرد، مثل همه‌ی خاطرات دیگر. همان‌طور ساکن و ساکت، مثل آن روزهای پدر، می‌پایدم.

رباب می‌گوید: «تو هنوز بزرگ نشده‌ای.»

و من فکر می‌کنم، مگر می‌شود نگاه کرد به پدری که هر روز نفس‌هایش سنگین‌تر می‌شود و خس‌خس سینه‌اش بیش‌تر و جثه‌اش نحیف‌تر و کوچک‌تر، و باز هم بزرگ شد. زمان برعکس می‌گذرد برایت. ماه‌ها از آخرش شروع و به اولش ختم می‌شود و روزهای اول هفته جمعه می‌شود و آخرش شنبه.

رباب همراه با صدای «فرهاد» می‌خواند: «شنبه روز بدی بود، روز بی‌حوصلگی / وقت خوبی که می‌شد غزلی تازه بگی».

...

 



:: موضوعات مرتبط: ایاز مرد و تو را ندید، كتاب، نقد و نظر، معرفي
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در چهارشنبه یکم تیر ۱۳۹۰

.:: ::.





رو كردن دست انسان (نگاهی به مجموعه داستان امروز شنبه)
 

 رو كردن دست انسان

امروز شنبه؛ مجموعه داستان / يوسف انصاري / نشر افراز / بهار 1390

 

امروز شنبه

 

من نمي‌توانم در مورد نويسندگان هم نسل تبريزي‌ام بنويسم بدون آن كه احساساتم در اين بين دخيل نباشد. حقيقت آن است كه نسل ما نويسندگان تبريزي كه سن‌مان بين 25 تا 35  سال است دوراني را پشت سر گذاشته‌ايم پر از كاستي‌ها و بدفهمي‌هايي كه جبر ادبيات ايران بر نويسنده‌ي شهرستاني تبريزي مي‌تواند تحميل كند. تقريباً همه‌مان اواسط دهه‌ي هفتاد در عرصه‌ي داستان پا گرفتيم و اوايل دهه‌ي هشتاد جدي شديم. ولي هنوز يك نويسنده‌ي جوان تبريزي بوديم و هر چه قدر جمع‌مان جور بود و جلسات‌مان خوب و داستان‌هايمان پر از تجربه‌هاي تازه و نو باز هم دست‌مان از پايتخت بدعنق ادبيات‌مان -كه از قضا پايتخت كشورمان هم است- كوتاه بود.

سال‌ها گذشت. بسياري از بچه‌ها از ادبيات بريدند و خيلي‌ها به اين كه در جلسات ادبي باشند و هرازگاهي چيزكي بنويسند، راضي شدند. دهه‌ي هشتاد به سراشيبي پاياني‌اش مي‌رسيد و از اين خيل نه چندان زيادِ داستان‌نويس در تبريز غم‌زده، جز چند نفر چيز قابل عرض ديگري باقي نمانده بود.

ادبياتي كه ما مي‌شناختيم در پي درد بود و آگاهي. هنوز گرفتار رنگ و لعاب مد تهراني نشده بود كه نمادش داشت از «برج آزادي» به «برج ميلاد» نقل مكان مي‌كرد. نشسته بوديم بر زورق پر تلاطم سياسي و اجتماعي تبريز و دست در گريبان مساله‌اي بوديم بغرنج: تركي كه به جبر فارسي مي‌نگارد.

بعد كم كم نوبت به ما رسيد. يوسف انصاري همتي كرد و از حلقه‌ي ما جدا شد و رفت تا مزه‌ي «تهران‌نويس» شدن را بچشد. او مي‌دانست در تبريز شانسي براي ادبيات وجود ندارد. زعماي داستان اين شهر بي‌بار و بي‌توشه‌تر از آن بودند كه بشود بر درك‌شان تكيه كرد و نسل جوان بي‌بضاعت‌تر از آن كه كاري در ميانه‌ي كارزار مه‌آلود ادبيات ايران از پيش ببرد. او قضا را بر قدر دوخت و ساكن تهران شد.

شبي كه فردايش يوسف رفتني بود، توي «كافه خورشيد» بهش گفتم: «مواظب تهران باشد.» و او گفت: «مي‌داند چه مي‌كند.» همين گونه هم بود. او رفت و سعي كرد هماني باشد كه بود. جوگير نشد. آرام و بي‌صدا ولي مجدّانه و پيگير كار كرد و نوشت و نقد كرد. همت ديگرش مصروف انتشار مجموعه‌هاي داستان‌نويسان تبريزي هم‌نسلش شد. اول قرعه‌ي فال به نام «غلامرضا معصومي» و «شيفت شب»اش افتاد. بعد من و «اياز مرد و تو را نديد» و «محمد سلامت محمدي» و «مرداب سايه‌ها»يش و تا اين كه نوبت به خودش رسيد و مجموعه‌ي داستان «امروز شنبه‌». و همه‌ي اين مجموعه‌ها به همت يوسف و در «نشر افراز» منتشر شدند.

*****

مجموعه‌ي داستان «امروز شنبه‌» اثري شسته، رفته است. انصاري مثل من دچار نوعي وسواس است ولي با جنسي متفاوت. من وسواس ساختار دارم و او وسواس زبان. همين وسواس هم باعث شده است كه «امروز شنبه‌» كتابي سرراست باشد، خوش‌خوان و زيبا.

بن‌مايه‌ي اكثر داستان‌هاي «امروز شنبه»، داستان انسان‌هايي است كه هماره در موقعيّتي بغرنج گرفتار آمده‌اند. انسان‌هايي كه از سر ولنگاري و بي‌خيالي مدّتي زندگي كرده‌اند و ناگاه و به يك باره اتّفاقي جاده‌ي زندگي‌شان را دچار سراشيبي تندي كرده است. در همين موقعيّت است كه چند مرده حلّاج بودن شخصيت‌ها محك زده مي‌شود. هر چند در نهايت سرنوشت يكايك‌شان تلخ است ولي باز بايد به جنگ اين موقعيّت ناخواسته بروند.

از اين منظر است كه مجموعه‌ي «امروز شنبه» مجموعه‌اي با داستان‌هاي ناهمگون نيست بلكه مجموعه‌اي است كه در غايتِ خود ما را به ضعف‌هاي انسان معاصر رهنمون مي‌شود و آسيب‌پذيري‌اش را در برابر تلاطم زندگي به رخ خواننده مي‌كشد.

بگذاريد برخي از اين داستان‌ها را مرور كنيم تا به مدعاي من برسيم:

برف

همين است ديگر. لحظه‌اي، آني چيزي جلوي چشمت سبز مي‌شود. اتفاقي مي‌افتد. خطري كسي را تهديد مي‌كند و تو تنها كسي هستي كه مي‌تواني به او كمك كني. همان يك لحظه تصميم مي‌گيري چه باشي؛ بزدل و ترسو يا توانا و پرقدرت. گرگي هست و برفي و كسي كه گرفتار برف و گرگ است. انتخابت زبونانه است و ابهام در همين انتخاب است. مگر آن يكي انتخاب چه قدر سخت بود؟ اين سوالي است كه خواننده در انتهاي داستان از آقاي بهبودي؛ شخصيت اصلي و خودش جويا مي‌شود.

امروز شنبه فهميدم كه ناصر، مردي كه فكر مي‌كردم نيست

اين گونه است كه ناصر در شهر استانبول كه يك نيمه‌اش آسيايي است و نيمه‌ي ديگر اروپايي از سردرگمي‌هايش مي‌گويد و از ابهامي كه بر زندگي‌اش سايه افكند؛ ژيلا و خودكشي‌اش. در ابتداي كار فكر مي‌كني ناصر تكليفش مشخص است. مي‌رود كانادا و مقيم مي‌شود. ژيلا هم مي‌ماند توي ساحل كيش و ديگر تمام. ولي اين گونه نيست. ناصر مي‌داند كه فكر ژيلا او را تا آخر دنيا دنبال خواهد كرد و راحتش نخواهد گذاشت. دليل آن همه عجز و لابه‌اي هم كه در نامه وجود دارد، هم همين است. ناتواني ناصر از قبول اين كه ژيلا به اين نتيجه رسيده بود كه او، مردي كه فكر مي‌كرد، نيست.

باقي داستان‌ها هم چنين حال و هوايي را دنبال مي‌كنند و ماحصل‌شان نقشي ماهرانه است از بزنگاه‌هايي كه در آن ضعف‌هاي انسان‌ رو مي‌شود.



:: موضوعات مرتبط: كتاب، نقد و نظر، معرفي
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۰

.:: ::.





شايد حكمتي باشد (نقدها و نظرات دوستان درباره‌ي داستان‌هاي كتاب من3)
 

 نقدها و نظرات دوستان درباره‌ي داستان‌هاي كتاب «اياز مُرد و تو را نديد»

 

شايد حكمتي باشد

نگاهي به داستان «عمويي كه زود تمام شد» نوشته مهدي ابراهيم پور

جعفر پوررضوي

 

اياز مرد و تو را نديد

 

يك بشقاب نشسته قرار است آغازگر اتفاقي باشد، اتفاقي كه قرار است مجهولي را معلوم كند، اتفاقي كه شايد گرهي ناگشودني را وا كند. شايد ناچيزترين و پيش­پا افتاده­ترين مسائل آغازگر يك تحول يا يك فاجعه باشد. چنانكه جرقه­اي هر چند ناچيز مي­تواند آتش­افروز و روشني­بخش شود و مكاني را گرم و روشن كند، اما همان جرقه هم مي­تواند همان مكان را به آتش كشيده و خاكستر كند. داستان «عمويي كه زود تمام شد» داستان آتشي ست كه روشن نشده است، و بشقاب نشسته همان جرقه­ي ناچيز و پيش­پا افتاده است.

داستان «عمويي كه زود تمام شد» داستاني دوبعدي ست. بعد اول متعلق است به راوي كه در ظاهر دختري ست كنجكاو و سرزنده كه مي خواهد پايش را به حريم راه نيافتني عمويي بگذارد كه مانند اثاثيه­ي كهنه­ي خانه، ساكت و خاموش است. راوي در حقيقت از اول تا پايان داستان نقشه مي­كشد. شايد بي­شباهت به نقشه­ي گنج نباشد. عمو تمام پس زمينه­ي نقشه را در بر گرفته و ضربدرهايي بسيار به جاي گنج­هاي مخفي در گوشه كنار نقشه ديده مي­شوند، گنج­ها و رازهايي كه بايد كشف شوند. ضربدرها در حقيقت نقاط نامفهوم شخصيتي عمو هستند كه راوي سعي به روشن كردن­شان دارد، و اين را در ابتداي داستان بزرگ­ترين تفريح خود مي­داند. «كشف عمو بزرگ­ترين تفريح من است.» اما  تفريح خيلي زود جايش را به يك حس مي­دهد، حسي كه شايد مي­تواند بزرگ­ترين بهانه براي نوشتن اين داستان باشد. «شب­هاي زيادي به اين اتفاق فكر كرده­ام و آغازي بزرگ براي آن تصور كرده­ام: مثلا اينكه عمو، در حالي كه من دراز كشيده­ام، در اتاقم را بزند و اجازه بخواهد تا لحظه­اي با من درددل كند و من بلند شوم، تكيه بدهم به بالش، و او كنار پاهايم روي تخت بنشيند. حتي حرف­هايي كه بايد مي­زد را تصور كرده­ام: حتما پرده از راز بزرگي برمي­داشت كه سال­هاست پنهان كرده». درواقع راوي دنبال كشف عمو نيست. عمو تنها يك بهانه است. راوي از نظر من دنبال كشف خويش است. كشف نيازي دروني و پنهان، و البته مرموز همچون عمو، و اين كشف صد البته با كشف عمو صورت خواهد گرفت. راوي با مخاطب صادق نيست و اين عدم صداقت به عمد در گفتار راوي برجسته شده است. راوي حسي را از مخاطب پنهان مي­كند، اما كنجكاوي او را قلقلك مي­دهد تا مخاطب نيز هم­پاي راوي دنبال كشفي باشد، كشف حس پنهان راوي.

راوي اطلاعاتي را از رابطه­اي ديرينش با عمو در اختيار مخاطب مي­گذارد كه به نظر عقيم مي­آيد. «تا پنج سالگي، فقط در بغل اوست كه مي­خندم» آيا اين رابطه­اي ست باستاني و ماورايي، يا نقل قولي ست از دهان پريده. نويسنده به نظرم در سانسور اطلاعاتي زياده­روي كرده است و اي­ كاش اطلاعاتي بيشتر و مفيدتر در اختيار خواننده قرار مي­داد. او تنها كسي ست كه به حريم شخصي عمو پاي نفوذ مي­كند و دنبال ردپايي از عشقي افسانه­اي ست. اما در حقيقت او دنبال نشانه اي از خودش مي­گردد. «بايد نشانه اي از چيزي غريب اينجا باشد. اين چيزي نبود كه انتظارش را داشتم. اتاقي كاملا مردانه با نظمي به شدت احمقانه كه نمي­خواهد هيچ زني در آن حضور داشته باشد.» راوي مي­داند كه هيچ نشانه­اي از عشق افسانه­اي عمو را نخواهد يافت و خود و مخاطب را فريب مي­دهد. او در واقع دوست دارد حضورش را به عنوان تنها زن به حريم عمو تحميل كند، و اين همان حس پنهان راوي ست. حسي كه مي­خواهد جاي حس افسانه­اي عمو را بگيرد. گذاشتن كتاب شعر فروغ در ميان قفسه­ي كتاب­هاي عمو، و شعر خواندن در فضاي خفه كننده­ي حريم خصوصي­اش شايد بهانه­اي باشد براي شعله ور كردن نيازهاي جنسي عمو، همان جرقه­اي كه قرار است آتش بزند، اما از سويي بهانه­اي ست براي به رخ كشاندن نيازهاي گمشده­ي زنانه­ي راوي. نيازي كه راوي آن را در زواياي پنهان عمو مي­جويد. تغيير دكراسيون اتاق در تصورات راوي نيز شايد دليل ديگري براي روشن كردن اين نياز باشد. «در تصورات خود لوازم ديگري به اتاق اضافه مي­كنم: آباژوري بر روي يك ميز كوچك كنار تخت، ميز توالت نقلي، ضبط صوتي كوچك با قفسه­اي از نوارهاي جورواجور...» در واقع قصد راوي از اضافه كردن وسايل به اتاق عمو، باز كردن جايي براي خويش است. اين حس شب تولد راوي به حد اوج مي­رسد. جايي كه مخاطب براي اولين بار شاهد ديالوگي از سوي راوي خطاب به عموست. «فردا شب، شب تولدم است. حتما منتظر شُ... تو هستم.» هيچ دليلي نمي­تواند جز نزديك شدن به عمو واژه­ي شما را به تو تبديل كند. او حسي مشترك را در وجود عمويش لمس مي­كند. حسي كه آنها را به هم ارتباط  مي­دهد. « اگر عمو اينجا بود هر دو به اين وضعيت مي­خنديديم.» نيامدن عمو به جشن تولد مي­تواند نقطه­ي بحران اين داستان باشد. در ظاهر هم چنين است. اما دوباره راوي مخاطب را فريب مي­دهد. «هيچ دليلي نداشتم برگردم خانه­ي مادربزرگ و وارد اتاق او شوم. اگر مادربزرگ مادر بودن را دليلي كافي براي رفتن به اتاق او نمي­داند، من هم نمي­توانم برادرزاده بودن را بهانه كنم. بايد دليلي باشد.» راوي مي­خواهد مخاطب را فريب بدهد. از اول داستان به عمد خواسته مخاطب را فريب بدهد و موفق هم بوده. از همان اسم داستان «عمويي كه زود تمام شد» مخاطب را فريب داده است. دليلي كه راوي از نبودنش سخن مي­گويد در تمام طول داستان به شكلي ماهرانه پنهان شده است. دليل برادرزاده بودن نيست، دليل هم­حس بودن عمو و راوي ست. دليل متفاوت بودن اين دو شخصيت مي­تواند باشد. راوي در آخر داستان چنين نشان مي­دهد كه عمو و كشف او ديگر برايش جذابيتي نداشته و عمو تمام شده است. اما بازگشت او به خانه­ي مادربزرگ نشان از اتفاق و تحولي ست. تحولي كه نتيجه­اش را بايد مخاطب پيش بيني كند. «برگشته بودم. بدون اينكه بدانم چرا.»

راوي تنها عضو اكتيو خانواده است. حركت در ذات اوست. «تمام سعي­ام را مي­كنم تا مثل آت و آشغال­هاي مادربزرگ كه به هيچ دردي نمي­خورند، گوشه اي نمانم و از ياد نروم.» او انگار از سكون نفرت دارد. سكوني كه فراموشي مي­آورد. سكوني كه همه­ي اعضاي داستان را در جاي خود ميخكوب كرده است. البته در خانه­ي راوي به ظاهر اين­گونه نيست.

«مادر دوست دارد هميشه دور و برش پر از كار باشد ... هميشه كاري هست كه انجام دهد. بالاخره جايي بايد شسته شود، گردگيري لازم است، چيدمان مبل­ها براي هزارمين بار تغيير كند، و اگر كاري نباشد، ابتكار به سراغش مي­آيد ...» شخصيت مادر كه جزو شخصيت­هاي فرعي داستان است از تيپ زنان خانه­دار و مادران وظيفه شناس است. با توصيف­ها و اطلاعات كوتاه كه راوي در اختيار مخاطب مي­گذارد، شخصيت مادر آرام آرام شكل مي­گيرد. از آن شخصيت­هاي دم دستي و هميشگي سريال­هاي ايراني ست، كار مي­كند و ظرف مي­شويد و هميشه­ي خدا نگران خانواده­ي دوست داشتني خويش است و اينكه مبادا اتفاقي هر چند ناچيز باعث برهم زدن پيوند گرم خانواده باشد. مادر راوي به ظاهر شخصيتي فعال است. اما اكتيو نيست. يعني فعال بودن بيشتر شبيه همان سكون است و چيزي نيست كه در ذهن مخاطب ماندگار شود. به همين دليل هم خيلي زود از ياد خواهد رفت، درست مثل آت و آشغال­هاي مادربزرگ كه به هيچ دردي نمي­خورند. 

مادربزرگ داستان شخصيتي مبهم دارد. گاهي از جنس مادر راوي ست و گاهي از جنس عمو. او گاهي شبيه تمام مادربزرگ­هاي كليشه­اي داستان­ها مي­شود و گاهي شبيه هيچ كس نيست و شخصيتي مخصوص داستان «عمويي كه زود تمام شد» به خود مي­گيرد. «مادربزرگ فقط كارهايي مشخص انجام مي­دهد، كارهايي ضروري كه زندگي­اش به آنها وابسته است: غذا پختن، به ندرت جارو كردن خانه، ظرف و لباس شستن، تازه، آن هم فقط لباس خودش، نه لباس ديگران.»  اين دوگانگي شخصيت شايد به خاطر ترس نويسنده از طولاني شدن داستان به وجود آمده است. شخصيت مادربزرگ به تنهايي مي­توانست بعد سوم داستان باشد و برخي از تكه­هاي گمشده­ي شخصيتي عمو و راوي را در خود داشته باشد. «براي من اين مهم است كه او(عمو) هنوز هست، كه هنوز مي­توانم حسش كنم.» مادربزرگ چنان بودن عمو را مهم مي­پندارد كه گويي نبودنش را قبلا تجربه كرده بود، و اين همان تكه­هاي گمشده از پازل شخصيتي است كه تا آخر داستان پيدا نمي­شود.

پدر خانواده نيز شخصيتي است در حال سكون. پدر شخصيتي است كه مي­خواهد متفاوت و به ياد ماندني باشد. « پدر هر كاري بلد نباشد، لباس­هايش را خوب مي­شويد، هر چند مادر شاكي باشد و بگويد گند مي­زند. اين آخرين يادگار زندگي قبل از ازدواج پدر است كه هنوز با سماجت از آن در مقابل مادر براي در اختيار گرفتن تمام كارهاي خانه دفاع مي­كند.» پدر در ظاهر نگران عموست: «پدر معمولا وقتي به حساب و كتاب­هاي عمو رسيدگي مي­كند، تمام تلاشش را مي­كند تا نشان دهد نگران عموست» پدر با تمام شخصيتش در برابر عمو ايستاده است. او به ظاهر شخصيتي خونسرد دارد، اما وقتي پاي عمو در ميان باشد شرايط برايش متفاوت مي­شود و خونسردي­اش را از دست مي­دهد. او تمام سعي­اش را مي­كند تا در برابر كاريزماي عمو قد علم كند. اما از توانش خارج است. «اين جاها چشمان مادر برق مي­زند و هر كاري دستش باشد ول مي­كند و با ذوق پدر را تماشا مي­كند. (پدري كه در حال صحبت كردن درباره­ي عموست) وقتي تكان­هاي پدر آرام مي­شود، با دلخوري مي­رود دنبال كارش. انگار از تماشاي فيلمي جذاب مانده است.» تمام پتانسيل شخصيتي پدر در همين حد است كه زير سايه كاريزماي عمو از يادها رفته و فراموش شود.

بعد دوم داستان خود عموست. كسي كه بايد كشف شود، بايد با جرقه­اي آتش بگيرد و زواياي تاريك شخصيتي­اش روشن شوند، و البته باعث روشن شدن نقطه­هاي تاريك شخصيت راوي. شخصيت عمو انگار با شخصيت راوي به هم گره خورده است. شبيه يك پازل مشتركند كه با تكه‌هايي كه راوي از شخصيت عمو پيدا مي­كند باعث شكل گرفتن شخصيت خود نيز مي­شود. اين تمام آن چيزي است كه قرار است در داستان اتفاق بيافتد. عمو شخصي‌ست كه انگار طبق برنامه­اي معلوم و تكراري زندگي مي­كند. «ساعت يازده ساكت و آرام، سرش مي­اندزد پايين و وارد خانه مي­شود و جز يك سلام چيزي نمي­گويد و بعد طبق يك عادت چندين ساله روي مادربزرگ را مي­بوسد، مي­آيد آشپزخانه و شامش را، كه سرد شده، برمي­دارد، مي­رود توي اتاقش، تا ساعت يازده فردا كه صبحانه نخورده از خانه مي­زند بيرون.» او تمام برنامه­ي زندگي­اش را خود طراحي كرده و در ميان شخصيت­هاي اطرافش براي خود حريمي دست‌نيافتني ساخته است. شخصيت عمو باعث مي­شود ديگر شخصيت­ها تغيير شخصيتي بدهند. پدري خونسرد در برابر عمو رفتاري ديگرگون دارد و حتي مادر و مادربزرگ هم. راوي كه به قول خودش شخصيتي است كه شيطنت‌اش باعث به چشم آمدنش بوده، در برابر شخصيت عمو مجبور است كه آرام و با احتياط قدم بردارد و به شخصيتي كاملا برعكس شخصيت بيروني­اش تبديل مي­شود. عمو در درون شخصيت­اش حسي نيرومند دارد كه هر شخصيتي را مجبور به احتياط مي­كند. مانند بمبي­ست كه هر لحظه مي­تواند با كوچك­ترين تكان منفجر شود. «رفتارش چنان دقيق برنامه­ريزي شده كه مي‌ترسي با كوچك­ترين تغيير فرو بريزد.» اما ترس از فرو ريختن عمو در برابر شخصيت­ها بسيار ناچيزتر از ترس  از فرو ريختن شخصيت­ها در برابر عموست. «ترسي كه هميشه او را احاطه كرده است و نمي­گذارد به او نزديك شوي. چون مي­ترسي باعث فرو ريختنش شوي.» راوي به عمد كاملا ضد احساسش را بيان مي­كند، در واقع اين ديگر شخصيت­ها هستند كه در مقابل شخصيت عمو فرو مي­ريزند و تنها راوي ست كه بيش از حد نزديك او شده است.

زندگي عمو نيز درحال سكون است، درست نقطه­ي مقابل راوي؛ سكون در برابر حركت. اما اين سكون با سكون ديگر اعضاي داستان كاملا متفاوت است. اين سكون در واقع نوعي از حركت است. سكوني ست كه شخصيت را اكتيو كرده است. در واقع اين نوع از سكون به شخصيت عمو بعدي افزوده و باعث ماندگاري و جذابيت او شده است. سكوني كه عمو را در ميان ديگر شخصيت­ها منحصر به فرد كرده، درست مثل حركتي كه شخصيت راوي را منحصر به فرد كرده است. پس اين سكون و آن حركت به نوعي از يك جنس هستند، شايد از جنس نياز. نيازي كه قرار است عمو و راوي را در كنار هم قرار بدهد. داستان در پايان از زبان مادربزرگ چيزي را مي‌گويد كه مخاطب نياز دارد بشنود. «وقتي تو را هر روز مي­بينم كه از مدرسه مي­آيي و مي­روي توي اتاق او، فكر مي­كنم، شايد يك روزي اتفاق بيافتد. نمي­شود كه اين رفت و آمدها بي­حكمت باشد. شايد..» و دوباره داستان به آغاز خود باز مي­گردد. راوي با بشقابي نشسته روبروي در اتاق عمو كه برخلاف هميشه قفل شده است. به قول مادر بزرگ «شايد حكمتي باشد.»

 



:: موضوعات مرتبط: ایاز مرد و تو را ندید، كتاب، نقد و نظر، معرفي
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در جمعه پانزدهم بهمن ۱۳۸۹

.:: ::.





«ایاز مرد و تو را ندید» اؤیکوسونه بیر باخیش (نقدها و نظرات دوستان درباره‌ي داستان‌هاي كتاب من2)

 

 نقدها و نظرات دوستان درباره‌ي داستان‌هاي كتاب «اياز مُرد و تو را نديد»

 

«ایاز مرد و تو را ندید» اؤیکوسونه بیر باخیش

 مجید راستی          

 

اياز مُرد و تو را نديد

 

مهدی ابراهیم پور یازدیغی «ایاز مرد و تو را ندید» توپلوسونو، آلتی قیسا اؤیکو «عمویی که زود تمام شد»، «چراگاه»، «گلی خانم»، «ردیف های آجری مسجد کبود»، «ایاز مرد و تو را ندید»، «پدر» آدلاریلا اولوشدورور. بو کیتابی «افراز» یایین ائوی 1100 ساییمدا، 96 صحیفه ده تئهراندا باسیب و ایندی اوخوجولار اوندان فایدالانا بیلرلر.

بلکه ده یاخشی اولار اؤیکونون اورتاسیندان باشلاییب، لاپ ائله بیر دؤشه یاتان، آیدین و چالارلی قیسالتماغا چاتام. یانی اولده، امک سیزجه هر شئی یه چاتماغی هامی سئور. آنجاق یازیچی ذاتن قورتوم قورتوم سؤز وئرمه یی سئون، سادیست بیری دیر. اؤز باشینا دا دئییل ها، بیر پئشه کار اوخوجو دئیر: «منی اینجیت. دده می یاندیر. گؤزو یولدا قالماغین کئیفینی دادیزدیر منه». بو دورومدا اوخوجو مازوخیست رولونو داشییاراق یاشام داش اولور یازیچی یا.

بویونون یاشام داشی خاپدان قارشیسینا چیخان بیر شئی یی سئومه ییر هئچ. ایسته یی بنزه ییر بیر شبده چی نین اؤنونده اوتورماغا. شبده چی دئییر: «بؤرکومه باخین، ایندی بیر دووشان چیخاراجاغام». بو دورومدا هامی سؤز وئریلمیش دووشانین بؤرکدن ائشییه آتیلماسینی گؤزله ییر.

«ایاز مرد و تو را ندید» اؤیکوسوده ائله بو قدر ساده تاسلاغی(طرح) وار. بابانین اؤلومو عمی نین گلمه ییندن اؤنملی اولماماغینی اول سطیرده بیلیریک. ایکینجی سطیرده، بوز کوت شالوارلی اوچ مامور بیر آغ پئیکانلا قاپینین آغزینی کسدیکلرینی گؤروروک. دئییجی(رضا، اؤلنین اوغلو) دئییر، عمی دئییب گله جه یم، آنجاق قویسالار. بو آن تهلوکه یارانیر عمی نین گلمه سینه. گؤرسن عمی گله بیلر می؟.

یازیچی دئدییی دووشانی چیخاریر بؤرکدن، عمی ساغلام ائوه گلیر. تزه بوردان بویانا اوخوجونون قایغی سی باشلانیر. گؤرسن بو بوز کوت شالوارلی مامورلار، عمی نی بوراخاجاقلار می یاخود توتوب، آپاراجاقلار اونو؟. بو چکیم اؤیکونون سونونادک، سون قارشیلاشماغا دک وار و بیر آن عمی نین گئدیب، مامورلارین پئیکانیندا اوتورماغیلا قورتاریر.

هلبت منده سؤز وئردییمه گؤره دووشانی بؤرکدن چیخارمالی یام.

«دئییجی نین بؤیوک باباسی، آللاه لا اؤز آراسیندا دوغرودان باغلانتی قورماغی آماجلایان دینی دبی وار. بیر نئچه سینه باشچی اولاراق بیر ماغارایا ییغیشیب، ایستکلرینه چاتماق اساسینی سس سیزلیک قیلیبلار(سکوت معجزه ی رسیدن است!. کیتاب ص60). بؤیوک بابا ایکی آروادلی دیر و دئییجی بیرینی «بؤیوک آنا»، او بیرینی ده «خانم کوچیک» آدلاندیریر. ایاز بؤیوک آنانین، عمی ده(محمود) خانم کوچیک ین اوغلودور. آنالارینا باخمایاراق اوغلانلارین آراسی سازدیر. بیر گون بؤیوک بابا، «ایوب» ون گولشمه سینی آیی لا گؤرمه یه یولونو سالیر «گجیل» ه دوغرو. قووغانین آراسیندا باشینی توولاییب، اوزاقلاشیر. بو آندا ایوب ون گؤزو بؤیوک بابانین اوزاقلاشماسینا ساتاشارکن آیی بو باشی سویوقلوقدان فایدالانیب ایوب ون بئلینی قاتلاییر. تارمالاییر ایوب ون اوزونو، قان سیچراییب، توپراقلیق مئیدانین یئرینه سپیلیر. بؤیوک بابا قاییدیب، میللتی آرالایا آرالایا اؤزونو مئیدانا آتیب، باغیریر: «بوراخ اونو حئیوان، بوراخ».

آیی قرار تاپیب، گلیب باشینی قویور بؤیوک بابانین آیاغی اوسته. ایوب داوا دؤکتوردن قورتاراندان سونرا قیزی «لیلا» نی(دئییجی نین آناسی) گتیریر بؤیوک بابانین یانینا. دئییر بؤیوک بابانین آدامی(مرید) اولوب و لیلا اونا آرواد اولماغینی ایسته ییر. بؤیوک بابا، لیلانین اون اوچ یاشیندا اولدوغونو بیلرکن بو ایشی اونون اون دؤرد یاشینا بوراخیر. ائودن چؤله چیخاندا ایاز(دئییجی نین آتاسی) لیلانی گؤرور، بونلار دا هن دا، وورولورلار بیربیرینه. ائله گیزلیجه اؤپوشوب، قوجاقلاشماقلاریدا، عمی نین ده گودوکچولویو، فیشقا چالماسی بوردان بویانا باشلاییر. بیری کوچه یه گیرسه عمی باشلاییر فیشقا چالماغا، او آن لیلا قاپلارینین آغزیندان سوزولور ائولرینه، ایاز دا چئویکلیکله اکیلیر. بیر گون ایوب بوتون ایشی آنلاییب، بؤیوک بابانین قاپیسینی کسیر. بؤیوک بابا فیکیرله شندن سونرا بویرور ایاز لا لیلا ائولنیب، او ائودن چیخیب گئدسینلر. سونرا بؤیوک بابا یئددی گئجه قیریلمادان کابوس گؤرور. بو کابوسلاری آللاه دان بیر سیناق سانیب، عمی نین باشینی اوزمه یه قویولور. سحر ائرکن «مقصودیه» مچیدینین میناره سیندن ایوب دئدیی آذانی ائشیدندن سونرا نامارینی قیلیب، گئدیر آنباردان باباسیندان قالمیش پیچاغی چیخاریب، ایتیلدیر. یوخولو عمی نی سوروتلویه سوروتلویه حیطه دوغرو چکیر. یولدا عمی نین آیاغی پیلله لرین اوستوندکی گولدانا توخونوب، سالیب سیندیریر اونو. عمی نین باشینی اوزمک اوزره سینان گولدانین شیققیلدیسینا اویانان خانم کوچیک بویلانیر حیطه. اولایی گؤررکن باغیراراق قاچیر بؤیوک بابایا دوغرو. بؤیوک آنایلا قیزلاری دا قیشقیراراق حیطه تؤکولورلر. بؤیوک آنا یاردیم تاپماق اوچون قیزلارینی یوللاییر قونشولارین قاپیسینا. اؤزوده بؤیوک بابادان آسلانیر. یاردیم تاپماق اوچون کوچه یه تؤکولن ایکی قیز کوچه نین دؤنوشوندن گلن ایوبو گؤروب اونا دوغرو قاچیرلار. ایوب حیطه گیریب، هیزلی قاچیر. اللرینی بؤیوک بابانین بئلینه دولاییب، قووزاییر اونو. آروادلار، بؤیوک بابانی بوراخیرلار. ایوب اؤزونو ساخلایانماییب، اول بؤیوک بابا دالیسی دا ایوب حوووضا دوشورلر. پیچاق دیبجه سوخولور ایوب ون اوره یینه، بؤیوک بابا ایوب ون او زیرپی بدنینین آلتیندا قالیب، بوغولور. ائله بیل بو های دا های دا ایاز لا لیلا قاییدیر ائوه. بؤیوک آنایلا لیلانین آتیلیب دوشمه سی باشلاییر. لیلا اوشاغا قالانمیر، قوجا آروادیندا نوه گؤرمک ایسته یی وار. ائله بو یاخشی ماهانادیر بؤیوک آنایا باشقا بیر آروادی سالسین ایازین یاشامینا. لیلا دا گؤزله ییر بو قوجا آرواد باشینی قویوب، اؤلسون. لابود بو اوضاع احوالدا عمی تئهراندا درس اوخویور و بیردن بیره اونو اؤتورورلر ائشییه. مامورلار «محمود» ی تبریزده گؤرموشوک ماهاناسیلا تؤکولورلر ایازین ائوینه. هر یئری دئشیب داغیدیرلار. سونوندا بیر کارتون کیتابلا بروشور گؤرتوروب، قمیشلرینی چکیب گئدیرلر. ایرانلا عراق ین ووروشویلا برابر لیلا اوشاغا قالیب، بؤیوک آنا مئهریبانلاشیر. ایاز «حوله بافی برق لامع» کرخاناسیندان بازخرید پولونون اوستونه باباسیندان قالمیش ائوین ساتیش پولونو قویور کی عمی قاچاق چیخسین ایستانبولا.

عمی گئدیر، حتی بؤیوک آنانین یاسینا گلنمیر. دایانیر ایستانیبولدا و ائله اورادان «اؤزگور اوروپا رادیوسو» ندان بیر شئعر اوخوماغا کیفایت ائدیر. ایندی ایللر سونرا هامان عمی قارداشلیغینین قویلانماسینا گؤره گلیب، مامورلار دا قاپی قاباغیندا گؤزله یرک بیلمه ییرلر بو قوجالیغا دوغرو گئدن اورتا یاشلی کیشی ایله نه ائیله سینلر. ایازی گؤموب قورتاراندان سونرا عمی دئییجی دن ساغوللاشیب، گئدیر مینسین مامورلارین پئیکانینا».

سون

 

 



:: موضوعات مرتبط: ایاز مرد و تو را ندید، كتاب، نقد و نظر، معرفي
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹

.:: ::.





بايد با يك نفر صحبت كند (نقدها و نظرات دوستان در مورد داستان‌هاي كتابم1)
 

 نقدها و نظرات دوستان در مورد كتاب «اياز مُرد و تو را نديد» ۱

 

بايد با يك نفر صحبت كند.

نگاهي به داستان "گلي خانم"  سومين داستان از مجموعه داستان كوتاه" اياز مرد و تو را نديد" نوشته‌ي مهدي ابراهيم پور

وحيد آقاكرمي

 

اياز مُرد و تو را نديد

 

اين مجموعه توسط انتشارات افراز در سال 89 به تيراژ 1100جلد چاپ شده است.در اين مجموعه شش داستان به نام‌هاي "عمويي كه زود تمام شد" " چراگاه" " گلی‌خانم" " ردیف‌های آجری مسجد کبود" " ایاز مُرد و تو را ندید" و " پدر" چاپ شده است.تمام داستان‌هاي مجموعه داراي نثري روان و زباني گيرا و خوب هستند.

 

در شروع داستان خواننده با تصوير شلوغ و پر سروصداي هواداران شكست خورده ي تراكتور سازي روبرو مي‌شود و  همانجاست كه گلي خانم وارد بالكن شده و به گلدان‌هايش آب مي‌دهد. پارادوكسي عجيب، اما خوب و فوق‌العاده. بازي فوتبال با تماشاگران پرشور و پيرزني تنها.

در مقدمه‌ي داستان با آوردن  " گلی‌خانم هیچ‌چیز از فوتبال سر درنمی‌آورد ولی آن را مسبب بزرگ‌ترین اتفاق زندگی‌اش می‌دانست." و ربط دادن زندگي پيرزن به فوتبال خواننده كنجكاو شده و تعليق ايجاد مي‌شود.

خب اين اتفاق مهم چه چيزي مي‌تواند باشد؟ بزرگ‌ترين اتفاق زندگي يك پيرزن كه مسبب اش فوتبال است.داشتن طرح قوي و كامل و بكر در اين داستان به طوري كه خواننده نتواند اتفاقات داستان را حدس بزند، ارزش داستان را دوچندان مي كند.با جلوتر رفتن در داستان مي‌فهميم كه نويسنده نخواسته ذهن خواننده فقط معطوف اتفاقي بشود كه براي پيرزن افتاده بلكه درگير تنهايي شود كه در جان داستان ريخته  شده است.و با دادن پيش آگاهي در داستان از اتفاقي خبر مي‌دهد كه خواهد افتاد .

" تا نیمه‌های شب بیدار بود و فکر می‌کرد به این‌که شاید همه‌ی چیزهایی که امروز دیده بود نشانه‌ای باشد، نشانه‌ای از چیزی ناشناخته"

بايد گفت كه در ذهن خواننده اين اتفاق تبديل به سوال مي‌شود و گره مي خورد با اتفاق اول همان فوتبال و بزرگ‌ترين اتفاق زندگي گلي خانم.

گلي خانم به زندگي يكنواختي عادت كرده و شب ها براي اينكه خوابش بگيرد گذشته‌ها را مرور مي‌كند. اين مرور مقدمه‌ي فلاش بك و ورود به گذشته است. و شناساندن هرچه بيشتر گلي خانم براي خواننده " گلی دست تقدیر را از روزی که پدرش مرد، بالای سرش احساس کرده بود، درست از زمانی که برادر و خواهرهای ناتنی‌اش او و مادرش را از باغ پدری بیرون انداختند"

بيرون كردن مادر و او از خانه پدري و پيدا كردن كار در بيمارستان و آشنايي با عباس در آنجا." بیمارستان برایش جز کارهای سخت و کثیف، جایی بود که می‌توانست در حیاط بزرگ آن از بوی خوش گل‌ها و چمن لذت ببرد." نويسنده با زيركي تمام قبل از وارد كردن صحنه‌ي آشنا شدن گلي خانم و عباس ، اين تصوير را آورده. عباس مسول فضاي سبز بيمارستان است. همين آگاهي باعث مي‌شود خواننده به راحتي روابط ايجاد شده بين عباس و گلي خانم را بپذيرد و قبول كند.

" یک روز که داشت کف اورژانس را تِی می‌کشید، بوی سبزه و چمن توی دماغش پیچید. آرام‌آرام خودش را رساند جلو در اتاقی که بو از آن می‌آمد و عباس‌آقا را دید با سرِ باندپیچی‌شده که در جوابِ اصرار دکتر، که شب را باید بماند تا تحت مراقبت باشد، می‌گوید که نمی‌شود، باید هرس درختان باغ را تمام کند. او که همان‌جا ایستاده بود و صورت آفتاب‌زده و استخوانی عباس‌آقا را نگاه می‌کرد، بی‌اختیار گفت: «اؤزوزه گؤره دئییرلر. قالین.»

عباس نگاهی به او کرد و انگار خروارها خاک رویش ریخته باشند، وا رفت. گفت: «قالیرام.» "

علت اين فلاش بك ها در داستان وجود دارد . آشنا شدن خواننده با شخصيت گلي خانم و اينكه پيرزن آن‌قدر تنهاست كه از ترس فراموش كردن ،گذشته‌ها را مرور مي كند و اينكه اگر كمي دقيق شويم مي‌توانيم يادآوري مراسم خواستگاري و آشنا شدن با شوهرش عباس را ربط بدهيم  به اخر داستان و آشنا شدن حاج جعفر و باقي ماجرا.

اين طور دقيق و منظم تكه‌هاي پازل را كنار هم چيدن و مهم تر اينكه هر تكه‌اي را به آن يكي ربط دادن مهارتي مي خواهد كه اين روزها هر نويسنده‌اي حوصله‌ي چنين ريز كاري‌هايي را ندارد و زود از اتفاق‌ها و ماجراها مي‌گذرد.

در ادامه نويسنده با خارج شدن از گذشته و آوردن  " صبح با انرژی تازه‌ای از خواب بیدار شد. اتاقش را جارو کرد و زیر لب آرام، طوری که صغرا نشنود، ترانه‌های زمان جوانی‌اش را تا آن‌جایی که یادش بود، زمزمه کرد. از وقتی تنها شده، یاد گرفته چه‌طور به چشم نیاید. بیش‌ترِ روز را توی اتاق می‌ماند و منتظر می‌شود تا از پایین برای غذا صدایش کنند. ولی امروز کمی بی‌احتیاطی می‌کند. از جارو کردن اتاق که فارغ شد، رفت توی بالکن تا صحنه‌ای را که دیروز با چشمانش دیده بود، دوباره مرور کند. "  اين تغيير رفتار آغاز اتفاقي بزرگ را مي‌رساند كه گلي خانم باور كرده خواهد افتاد. و البته باز بايد بگوييم كه تنهايي همچنان وجود دارد و به چشم نخوردن.

" . معتقد بود که تماشای یک بازی فوتبال باعث شده تا سرطان پروستات عباس‌آقا، که هیچ‌کس تا آن‌موقع از آن خبر نداشته، عود کند و به شش‌ماه نرسیده اسیر خاکش کند."

 با اين كه علت مرگ عباس را گلي خانم به فوتبال ربط مي‌دهد ولي ديگر براي خواننده چيزي ديگري مهم شده است. تغيير رفتار و حس اتفاق مهمي كه خواهد افتاد.در شروع خواننده دوست داشت بفهمد چه اتفاق مهمي است در زندگي پيرزني تنها با فوتبال؟ ولي اينك دنبال اتفاق مهمتريست كه دارد مي‌افتد. يادآوري مرگ عباس هم نمي‌تواند گلي‌خانم را آرام كند. دنبال نوه اش مي‌گردد و اطمينان دارد چيزي را از قلم انداخته است. اين كشمكش در گلي خانم به وجود آمده و به خواننده هم منتقل مي‌شود . طوري كه بعد از خوردن صبحانه نمي‌خواهد به تنهايي اتاقش پناه ببرد و مي‌رود وپرچانه‌گي و دروغ هاي نرگس خانوم را تحمل مي‌كند تا نوه اش از مدرسه برگردد.

" آن‌ها با این مکالمه می‌توانند چند ساعتی از یک روز ملال‌آور را سپری کنند و از زبان یک‌دیگر آرزوهای‌شان را بشنوند و برای ساعتی هم شده فکر کنند، هنوز هم اختیار خیلی از کارهای خودشان و بچه‌های‌شان را دارند. آن‌قدر حرف می‌زنند تا دیگر نه قوای جسمی‌شان و نه حوصله‌ی سال‌خورده‌شان نشستن و حرف زدن را تحمل نمی‌کند. آن‌وقت به بهانه‌ای از هم جدا می‌شوند و منتظر فردا می‌مانند "

اين تغيير رفتار با آمدن نوه‌ي گلي خانم از مدرسه به اوج مي‌رسد. حس و احساسي كه از شروع داستان و با ديدن تماشاگران بي‌شمار تيم تراكتورسازي درونش دميده شده و اطمينان حاصل كرده كه حتما نشانه اي است از اتفاقي بزرگ در زندگي‌اش. بايد گفت نويسنده به خوبي توانسته خواننده را متقاعد كند كه اتفاقي خواهد افتاد.

" سریع می‌پرسد: «بهروز، اوغلوم، هارا گئدیسن؟»

بهروز جست‌زنان از کنارش گذشت و گفت: «توپا گئدیرم. بویون موسابقه‌میز وار.»

سریع گفت: «دایان بوردا گلیم. من گلمه‌میش گئتمیيه‌سن‌ها.»

و با عجله پله‌های خانه را بالا رفت.

.... گلی‌خانم وقتی وارد اتاق شد، نمی‌دانست برای چه آمده است بالا. می‌توانست از همان‌جا همراه بهروز برود ولی برای لحظه‌ای فکر کرد شاید بهتر باشد چادرش را عوض کند. سریع این کار را کرد و پایین آمد...."

گم كردن دست و پا خواننده را در آستانه‌ي اتفاق قرار مي‌دهد و گلي خانم را در ميسر درست حركت داستاني و انجام دادن كارها از روي دست پاچگي و ناخودآگاه هم آگاهي‌هايي به خواننده مي‌دهد مخصوصا عوض كردن چادر.در راه سعي مي‌كند تا نوه‌اش تمام اتفاق‌هاي بازي را بازگو كند تا بفهمد چه چيزي را از قلم انداخته كه مي‌رسند جلوي در ورودي ميدان بازي.

 

" رسیدند جلو ورودی میدان کوچکی که زمینش آسفالت بود و روی تنها سکوی آن بچه‌ها جمع شده بودند و داشتند لباس‌های‌شان را عوض می‌کردند. کمی آن طرف‌تر پیرمردی سیگار به دست، با یکی از بچه‌ها که قبل از بقیه آماده شده بود و با توپ بازی می‌کرد، حرف می‌زد.

گلی جلو در ایستاد و از بهروز پرسید: «او قوجا کیشی کیمدی؟» "

همه چيز زوم مي‌شود روي حاج جعفر و اتفاقي كه گلي خانم منتظر آن بود. بچه‌ها فوتبال بازي مي‌كنند و گلي خانم اصلا نمي‌فهمد كي بازيشان تمام شد و احساس مي‌كند كه خيلي زود گذشت و يادش نمي‌آيد با حاج جعفر چه حرف‌هايي زده است.احساس رضايت و بريدن از همه چيز حتي تنهايي.

" ولی این بار ترسش طور دیگری بود. می‌خواست از همان‌جا برگردد ولی میدان مانند آهن‌ربایی قوی او را به طرف خودش می‌کشید."

موقع برگشت به خانه از خودش بدش مي‌ايد از اينكه فكر كرده بود نوه‌اش مي‌تواند كمكش كند يك جورهايي ترسيده گلي خانم. ترس از هم صحبت شدن با جنس مخالف و ايجاد ترديد آن هم در ميدان فوتبال.

" قدم‌هایش را تندتر کرد تا هم از بوی عرق تن بهروز خلاص شود و هم این‌که زودتر برسد خانه و سریع بچپد توی اتاقش. از وقتی که تنها شده بود و آن اتاق شده بود تنها محل زندگی‌اش، این‌قدر به بودن در آن احتیاج نداشت. از پله‌هایی که چهار دختر و شش پسرش و همه‌ی نوه‌هایش وقتی چهار دست و پا راه می‌رفتند، چندین بار کله‌پا شده و افتاده بودند رفت بالا و در اتاق را از پشت بست. نگاهی به پنجره انداخت و یادش آمد امروز به گل‌هایش نرسیده است"

خواننده اين ترس را قبول مي‌كند چون گلي خانم كامل و خوب برايش شخصيت سازي شده است. زندگي گلي خانم دقيقا برنامه‌ريزي شده است ، عين كلاس درس و تنها چيزي كه در همه ي ساعات زندگي‌اش مشترك است و وجود دارد تنهائيست. رفتن به بالكن و تماشاي كوچه، آب دادن به گل‌ها و رفتن براي خوردن صبحانه و ناهار و شام.و در بيرون از اتاق هم صحبت شدن با نرگس خانم. بايد گفت كه دليل ترس، لعنت فرستادن و پناه بردن گلي خانم به اتاقش به هم خوردن اين تعادل است و فهميدن اينكه به كسي احتياج دارد غير از عباس كه خيلي وقت پيش مرده است.

" ، میان گلدان‌ها، جایی که هیچ‌کس از بیرون نبیندش، نشست و زانوهایش را بغل کرد و کوچه را پایید. هنوز به غروب خیلی مانده بود که برگشت به اتاق. وضو گرفت و ایستاد به نماز خواندن"

بايد گفت اين تصوير عالي‌ترين قسمت داستان است و بلاتكليفي پيرزني تنها را به خوبي نشان مي‌دهد كه چطور تنهايي بر همه چيزش غلبه كرده است.من از اين تصوير واقعا لذت مي‌برم.

گلي خانم نياز به هم صحبتي دارد اما نه از جنس خودش چرا كه در جاي جاي داستان اشاره شده به پرچانه و تقريبا قابل تحمل نبودن نرگس خانم و بعد رابطه‌ي سردي كه بين طغرا و گلي خانم است با اينكه در يك خانه زندگي مي‌كنند پس اين آهن ربا هم صحبت شدن با حاج جعفر است و اينجاست كه آوردن چگونگي آشنا شدن با عباس پررنگ تر مي شود.

" نماز را به هر زحمتی بود تمام کرد و دراز کشید و سریع‌تر از آن‌چه فکر می‌کرد، خوابش برد. "

بعد از سال‌ها توانست بدون آنكه مجبور شود به ذهنش فشار آورده  و گذشته ها را مرور كند وعباس آقا را به ياد بياورد ، خيلي سريع  و راحت خوابش برد.صبح سعي مي‌كند به فوتبال فكر كند و نقشي كه در زندگي‌اش بازي كرده و مي‌كند. به خيل تماشاگراني كه دارد. به مرگ شوهرش كه مسببش را فوتبال مي‌دانست و آشنايي با حاج جعفر كه باز مسببش فوتبال بود.

" از دیروز، می‌ترسید؛ از وقتی آن جمعیت را دیده بود، می‌ترسید. باید با یک نفر حرف می‌زد. یادش نمی‌آمد به حاج‌جعفر چیزی در این مورد گفته باشد. باید فکر کند. شاید گفته و یادش نیست. تقریباً هیچ‌چیز به‌خصوصی در حرف‌های‌شان نبود که بشود به‌خاطر آن هم شده، جزءبه‌جزء حرف‌ها را به خاطر آورد. نمی‌تواند افکارش را متمرکز کند. مثل یک تکه ‌کاه که اسیر بادی سمج شده باشد، افکارش چرخ می‌زنند و می‌چرخند و اوج می‌گیرند و پایین می‌آیند ولی هیچ‌گاه به آن جای نامعلومی که باید فرود بیایند، نزدیک نمی‌شوند. باید با یک نفر صحبت کند. این چیزی بود که به آن نیاز داشت: یک هم‌صحبت."

پايان داستان لبخندي از رضايت بر لب خواننده مي نشاند. خارج شدن گلي خانم از لاك تنهاي‌اش و خواستن براي ادامه دادن رابطه‌اي جديد.

بايد گفت در داستان " گلي خانم" نويسنده با زيركي تمام با قرار دادن  بازي فوتبال كه ورزش گروهي و پرشور است در يك كفه‌ي ترازو و گلي خانم و تنهايي در كفه‌ي ديگرش خواسته تعادل ايجاد كند. نشان داده كه چطور  تنهايي يك پيرزن مي‌تواند به شور و هيجان بازي فوتبال و تماشاگران چند صد هزار يا ميليوني اش بچربد و همين جاست كه داستان اتفاق مي‌افتد.

و اينكه بايد گفت ديالوگ ها در داستان گلي خانم ، با توجه به كوتاه و خلاصه بودن باري مهمي بردوش مي‌كشند.مي توان گفت تقريبا ديالوگ اضافه اي در داستان وجود ندارد و همه در جهت پيشبرد داستان بوده و اطلاعات لازم را به خواننده منتقل مي‌كند.

روايت داستان سوم شخص محدود به گلي خانم است.پس روايت فارسي است ولي آنجاهايي كه بايد كسي حرف بزند ، به همان زبان كه حرف مي‌زنند نوشته شده بي كم و كاست. اين تازگي است در نوع خودش . نويسنده نخواسته در شخصيت هاي داستاني‌اش دست كاري كند . نمي‌دانم اين براي داستان مي‌تواند امتياز حساب شود يا نه ولي خوب مي‌دانم كه اگر ديالوگ‌ها فارسي نوشته مي‌شد نمي‌توانست چنين ارتباطي با خواننده برقرار كند. شايد بشود ايراد است چون كل داستان بايد تركي نوشته مي‌شد.

 



:: موضوعات مرتبط: ایاز مرد و تو را ندید، كتاب، نقد و نظر، معرفي
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹

.:: ::.





Powered By سطر اول Copyright © 2009 by mehdieb
This Template By سطر اول

منوی اصلی (Menu)
درباره (About)

مطالب خواندنی و مواد خام ادبی

همسایه های پیوندی (Links)

آرشیو زمانی (Archive)

آرشیو متنی (Previous)

موضوعات (Categories)

برچسب (Tag)
تبریز , زلزله آذربایجان , نمایشگاه کتاب , تدبیرفردا , تهران , تدبیر فردا , شعر , داستان , یادداشت سفر , دبیرستان طالقانی , جلال آل احمد , سفر , ادبیات , کتاب , تبريز , غلامحسین ساعدی , يادنامه , ادبیات آذربایجان , حسین منزوی , موسیقی , موسیقی آذربایجان , اصغر نوری , تاريخ آذربايجان , تدبيرفردا , داستان تبریز , مهدی ابراهیم پور , رمان , حافظ , قصه , شیراز , زلزله تبریز , مشروطه , شعر ترکی , زبان فارسي , آیریلیق , قاجاریه , قوپوز , هريس , ابراهیم یونسی , تقی زاده , ادبيات آذربايجان , روز خبرنگار , قطران تبریزی , فرهنگ و هنر تبریز , دبيرستان طالقاني , موسي هريسي نژاد , فريبا وفي , فرهنگ تبریز , فاطمه قنادی , نشست كتاب , همه افق , شعر معاصر , اورمو گؤلو , استان آذربایجان شرقی , عباس پژمان , ماهنامه , عرفاني , عزاداران بیل , چوب به دستهای ورزیل , گوهرمراد , جعفر مدرس صادقی , رمان ایرانی , سیمین دانشور , فیلم مستند , هزار و یک شب , توسعه شهری , حوزه هنری , فرهنگ و هنر , مدرک , حسن انوری , جبار باغچه بان , روباه و زاغ , نلسون ماندلا , محمود دولت آبادی , تراکتورسازی , روشنفكري , نگاران , درخت تبريزي پير , رضا براهني , صالح سجادي , ایرج میرزا , مدیرکل ارشاد , داستان نویسی , سووشون , گابریل گارسیا مارکز , ایرج بسطامی , حبیب , ساقي , تخیل , سخاوت عزتي , عباس بارز , امير قرباني عظمي , نهم دي 1290 , انديشه و منش سياسي , ثقه الاسلام تبريزي , ارسال اثر , سیدعلی صالحی , قره باغ , احمد شاملو ,

و چیزهای دیگر (Others)