حکایت گذشتگان (۳) / «قصه موش و گربه» به روايت عبید زاکانی
از این پس هراز چند گاهی حکایتی از گذشتگان که جایگاهی خاص در ادبیات ما دارد را خواهم آورد. هدفم این است که اولاْ خودم در سایه ی این کار بیش تر با ادبیات کهن آشنا شوم و از طرف دیگر اگر کسی خواست و علاقه داشت از این حکایت ها استفاده کند.
حکایت گذشتگان (۳)
«قصه موش و گربه» به روايت عبید زاکانی

اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی
ای خردمند عاقل و دانا
قصهي موش و گربه برخوانا
قصهي موش و گربهي منظوم
گوش کن همچو دُرّ غلطانا
از قضای فلک یکی گربه
بود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سینهاش چو سپر
شیر دم و پلنگ چنگانا
از غریوش به وقت غریدن
شیر درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادی پای
شیر از وی شدی گریزانا
روزی اندر شرابخانه شدی
از برای شکار موشانا
در پس خم مینمود کمین
همچو دزدی که در بیابانا
ناگهان موشکی ز دیواری
جست بر خمِّ می خروشانا
سر به خم برنهاد و مینوشید
مست شد همچو شیر غرّانا
گفت: «کو گربه تا سرش بکنم
پوستش پر کنم ز کاهانا
گربه در پیش من چو سگ باشد
که شود روبهرو به میدانا»
گربه این را شنید و دم نزدی
چنگ و دندان زدی بسوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگی شکار کوهانا
موش گفتا که: «من غلام توام
عفو کن بر من این گناهانا
مست بودم اگر گهی خوردم
گه فراوان خورند مستانا»
گربه گفتا: «دروغ کمتر گوی
نخورم من فریب و مکرانا
میشنیدم هر آن چه میگفتی
آروادین قحبهي مسلمانا»
گربه آن موش را بکشت و بخورد
سوی مسجد شدی خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشید
ورد میخواند همچو ملانا:
«بار الها! که توبه کردم من
ندرم موش را به دندانا
بهر این خون ناحق ای خلاق!
من تصدق دهم دو من نانا»
آن قدر لابه کرد و زاری کرد
تا به حدی که گشت گریانا
موشکی بود در پس منبر
زود برد این خبر به موشانا:
«مژدگانی که گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نیاز و افغانا»
این خبر چون رسید بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزیده برجستند
هر یکی کدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر یکی تحفههای الوانا
آن یکی شیشهي شراب به کف
و آن دگر برههای بریانا
آن یکی طشتکی پر از کشمش
و آن دگر یک طبق ز خرمانا
آن یکی ظرفی از پنیر به دست
و آن دگر ماست با کره نانا
آن یکی خوانچه پلو بر سر
افشره آب لیمو عمانا
نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا
عرض کردند با هزار ادب:
«کای فدای رهت همه جانا
لایق خدمت تو پیشکشی
کردهایم ما قبول فرمانا»
گربه چون موشکان بدید، بخواند:
«رزقکم فی السماء حقانا
من گرسنه بسی به سر بردم
رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهای دگر
از برای رضای رحمانا
هر که کار خدا کند به یقین
روزیش میشود فراوانا»
بعد از آن گفت: «پیش فرمايید
قدمی چند ای رفیقانا»
موشکان جمله پیش میرفتند
تنشان همچو بید لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز میدانا
پنج موش گزیده را بگرفت
هر یکی کدخدا و ایلخانا
دو بدین چنگ و دو بدان چنگال
یک به دندان چو شیر غرانا
آن دو موش دگر که جان بردند
زود بردند خبر به موشانا
که: «چه بنشستهاید ای موشان!
خاکتان بر سر ای جوانانا!
پنج موش ريیس را بدرید
گربه با چنگها و دندانا»
موشکان را از این مصیبت و غم
شد لباس همه سیاهانا
خاک بر سر کنان همی گفتند:
«ای دریغا! ريیس موشانا!»
بعد از آن متفق شدند که ما
میرویم پای تخت سلطانا
تا به شه عرض حال خویش کنیم
از ستمهای خیل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت
دید از دور خیل موشانا
همه یکباره کردنش تعظیم:
«کای تو شاهنشهی بدورانا!
گربه کرده است ظلم بر ماها
ای شهنشه اولم به قربانا
سالی یکدانه میگرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج میگیرد
چون شده تائب و مسلمانا»
درد دل چون به شاه خود گفتند
شاه فرمود: «کای عزیزانا!
من تلافی به گربه خواهم کرد
که شود داستان به دورانا»
بعد یک هفته لشكری آراست
سیصد و سی هزار موشانا
همه با نیزهها و تیر و کمان
همه با سیفهای برانا
فوجهای پیاده از یکسو
تیغها در میانه جولانا
چون که جمعآوری لشكر شد
از خراسان و رشت و گیلانا
یکه موشی وزیر لشكر بود
هوشمند و دلیر و فطانا
گفت: «باید یکی ز ما برود
نزد گربه به شهر کرمانا
یا بیا پای تخت در خدمت
یا که آماده باش جنگانا»
موشکی بود ایلچی ز قدیم
شد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالی کرد
که: «منم ایلچی ز شاهانا
خبر آوردهام برای شما
عزم جنگ کرده شاه موشانا
یا برو پای تخت در خدمت
یا که آماده باش جنگانا»
گربه گفتا که: «موش گه خورده
من نیایم برون ز کرمانا»
لیکن اندر خفا تدارک کرد
لشكر معظمی ز گربانا
گربههای براق شیر شکار
از صفاهان و یزد و کرمانا
لشكر گربه چون مهیا شد
داد فرمان به سوی میدانا
لشكر موشها ز راه کویر
لشكر گربه از کهستانا
در بیابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دلیرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادی
هر طرف رستمانه جنگانا
آن قدر موش و گربه کشته شدند
که نیاید حساب آسانا
حملهي سخت کرد گربه چو شیر
بعد از آن زد به قلب موشانا
موشکی اسب گربه را پی کرد
گربه شد سرنگون ز زینانا
اللهالله فتاد در موشان
که بگیرید پهلوانانا
موشکان طبل شادیانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فیل سوار
لشكر از پیش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته بهم
با کلاف و طناب و ریسمانا
شاه گفتا: «بدار آویزند
این سگ روسیاه نادانا»
گربه چون دید شاه موشان را
غیرتش شد چو دیگ جوشانا
همچو شیری نشست بر زانو
کند آن ریسمان به دندانا
موشکان را گرفت و زد به زمین
که شدندی به خاک یکسانا
لشكر از یک طرف فراری شد
شاه از یک جهت گریزانا
از میان رفت فیل و فیل سوار
مخزن تاج و تخت و ایوانا
هست این قصهي عجیب و غریب
یادگار «عبید زاکانا»
جان من پند گیر از این قصه
که شوی در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن
مدعا فهم کن! پسر جانا!
حکایت گذشتگان (1) / شیخ صنعان و دختر ترسا
حکایت گذشتگان (۲) / «قصه بازرگان و طوطی» به روايت مثنوی مولانا
:: موضوعات مرتبط:
يادداشت،
مقاله