سه مطلب چند ثانیه ای - یک / من چه معلمی هستم؟ - دو / نوبل ادبیات - سه / جن زدگان
تاملات چند ثانیه ای
(این بار خیلی بیش تر از چند ثانیه شد)
سه مطلب چند ثانیه ای
یک / من چه معلمی هستم؟
سطر اول: دوشنبه هفتهی قبل بود. یعنی میشود: ده مهر. وارد مدرسه که شدم، ماشین پاسگاه صوفیان توی حیاط پارک شده بود. پرسیدم، گفتند؛ یکی از دانشآموزان سال قبل که دیپلم گرفته، سر دعوای سگ شان با سگ همسایه، با سر خوابانده وسط پیشانی همسایه و آن بیچاره هم ولو شده زمین و ملک الموت رخصت بلند شدنش نداده. الفاتحه! او مرده و به اصطلاح حقوقی «مقتول» شده و این دانشآموز سابقِ فلکزده «قاتل» لقب گرفته. به طرفهالعینی دنیا مغلوبه گشته و روال امور جور دیگری رقم خورده. پاسبان عزیز آمده بود تا در مورد سوابق دانشآموز و این که چگونه بچهای بوده، تحقیق کند. پسر رامی بود. جز شلتاقبازیهایی که همهی جوانهای همسن و سالش دارند و طبیعی است، چیز دیگر نداشت. خونگرم بود و اگر باهاش صمیمی میشدید، ظرفیتش را داشت که جوگیر نشود و حد و حدود را نگه دارد. در کل عقلش پارهسنگ برنمیداشت.
چهارشنبه هم کلاس دوم حسابداری زنگ دوم بیکاری داشت. دو تا از بچههای همین کلاس میروند سرِ وقت موتور یکی از بچههای دوم برق و به ترفندی روشنش میکنند و گازش را میگیرند. توی جادهی اندبیل-صوفان وانت از اینها فرار میکند ولی اینها هجوم میآورند سمتش تا این که بالاخره میکوبند بهش و رانندهی موتور پرت میشود و میخورد به شیشهی وانت. حالش خراب است. توی بیمارستان امام رضای تبریز خواباندهاند و بخش مراقبتهای ویژه را برایش لازم دانستهاند. آن پسرک تَرکنشین چیزیش نشده بود. کمی این جا و آن جایش خراش برداشته بود.
از آن روز و این دو اتفاق یاد «مدیر مدرسه» افتادم و این که مگر من توی کلاس به اینها چه چیزی یاد دادهام که این جور شده و آن پسره به خاطر یک سگ یکی را کشته و خودش و خانوادهاش را بدبخت کرده، این یکی هم رفته زیر دستگاههای حفظ حیات بدن و معلوم نیست زنده بماند یا نه.
تمام این چند روز فکر کردهام به فحشهایی که «جلال» بار خودش کرده بود در «مدیر مدرسه». فکر میکنم آن مامور پاسگاه بایستی میآمد و میپرسید: «تو چه جور معلمی هستی که شاگردت بلد نیست یک لحظه خودش را کنترل کند و مثل آدمهای عاقل فکر کند؟ تو چی به آنها درس دادی؟»
راستش جز عقل هیچی. ولی بعضیهایشان یاد نمیگیرند و یا شاید گاهی فراموش میکنند. کاش این اتفاقها نیفتد. بیشتر دانشآموزانم، انسانهای عاقل و فهمیدهای شدهاند. چندتایشان که دانشگاه قبول شده بودند، اول مهر آمدند، دیدنم. کاش همهی دانشآموزانم عاقل باشند ولی هنوز من آن قدر معلم خوبی نشدهام که به ایدهآل صد در صد برسم. تا آن روز «خاک بر سر معلمی مثل من»!
دو / نوبل ادبیات
سطر اول: این آکادمی نوبل گاهی خیلی با حال میشود. همه نشسته بودند و بین «موراکامی» و «فیلیپ راث» پالامپولوپپیلیم میآمدند که یک دفعه یک نویسندهی چینی به نام «مو یان» برندهی جایزهی ادبی نوبل سال 2012 شد.
این نویسنده را نمیشناسم. در میان نویسندههای برجستهای مثل: «هاروکی موراکامی»، «فیلیپ راث»، «آلیس مونرو» و حتا «باب دیلن»، او یکی از ناشناختهشدهترین بختهای این جایزهی ادبی بود.
مسلماً پس از این موفقیت کتابهایش ترجمه و خوانده خواهد شد. تا ببینیم چه پیش آید.
سه / جن زدگان

سطر اول: «فئودور داستایوسکی» همیشه من را شگفتزده میکند. و این بار دلیل شگفتزدگیام رمان «تسخیرشدگان» یا همان «جنزدگان» است. عجیب است که یک فرد چه قدر میتواند در فکر و ذهن و اندیشهی ملتش رسوخ پیدا کند.
«فئودور داستایوسکی» که از پسِ غولهایی چون گوگول و تولستوی سربرآورد و چشم دوستداران ادبیات روسیه را تمام و کمال معطوف خود کرد، حکیمی بزرگ بود که به احوال ملتش وقوفی خدایگونه داشت. ملت روس هنوز هم شاید در سایهی «داستایوسکی» زندگی میکند. زندگی روسی در «جنایت و مکافات»، «برادران کارامازوف»، «ابله»، «قمارباز»، «شب های روشن» و همین رمان «جنزدگان» گردآمده است.
در رمان «جنزدگان» ما تکاپوی روسیه را برای تغییر و انقلاب نظارهگریم. تغییر و انقلابی بوالهوسانه و لجامگسیخته. «داستایوسکی» با استادی هر چه تمام، احوالات ملت سرگشته و عصیانزدهی روسیه را از زبان شخصیت نویسندهای متوسط به نام «کارمایزوف» چنین توصیف کرده: اشرافش دزدانی بیش نیستند و بیشتر مردمش در آلونکها زندگی میکنند. و نتیجهگیری کرده است که چنین ملتی تکیهگاهی ندارد و حتا خدای روسیه هم دیگر نمیتواند برایشان کاری بکند.
رمان «جنزدگان» با ترجمهی شایان «دکتر علیاصغر خبرهزاده» اثریست که یک بار دیگر من را مجبور به اعترافی چندین باره به بزرگی «فئودور داستایوسکی» کرد.
:: موضوعات مرتبط:
يادداشت
:: برچسبها:
معلمی,
نوبل ادبیات,
«هاروکی موراکامی»,
«فیلیپ راث»