قنوت بيبركت دستانم / شعر
سطر اول / شعر
قنوت بيبركت دستانم
بريده بود دو دستم
و شاخهها شكسته به راه
و تاب عشق، قلم را نظاره گر شده بود.
نمي شود نروي
نمي شود كه نبيني
سكوت را كه
هنوز
خسته و خمود و دلگير است.
من از يقين و شكي آشنا خبر دارم
ميان هرولههايت
نسيم را فراميخوانم
و مي سپارم طرهاي از مويت را به باد
كسي نخواهد پرسيد
چگونه راه را گم كردم.
مگر ستيغ كوه را نمي ديدم
فراز قلهي اين دنيا
همان نهانگاه سيمرغ را
عجيب مي لنگم
و تنگ است سينه ام
بپوشان مرا در نمدي اساطيري و
بسپار به دست كاروانيان
تا همراه با شتران
در تبريز بگذارند.
در اين شهر افسانههاي خوابزده
من هنوز دستان خود را نيافته
گمانم
در كوچه پس كوچه هاي اين شهر
گم گشته و جدا
سرگردان رسيدن منند.
تا دستانم نباشند
از تو تمناي عشق نخواهم كرد.
تمناي بي دست
قنوتي بيبركت است.
:: موضوعات مرتبط:
شعر