کتاب هایم رفته زیر آب
پریشب که برگشتم خانه اعلام شد، لوله دررفته و آب زیرزمین را برداشته. دریاچه ای نیم متری از یک شب قبل ایجاد شده و همه ی کتاب هایم رفته زیر آب. غرش شده اند و دیگر هیچ چیزی برایم نمانده.
بیشتر از 15 سال کتاب خریدن و جمع کردن! ... کتاب هایی که برخی جزو نایاب ترین کتاب های امروز ایران هستند.
پریشب نتوانستم بلافاصله بروم سراغشان. نشد، دلم نیامد، ساکت ماندم و حرفی نزدم. دیروز، تمام وقت سرم را مشغول کاری کردم تا چیزی نفهمم و فکرم زیاد سراغ سطرهای خوانده و نخوانده شان نرود.
تمام دیروز را توی خلع زندگی کردم. همین طور یک عمر از خوشی ها و دلخوشی هایم را از دست داده بودم. همه ی آن هایی که می دانند یک عمر جمع آوری کتاب چیست، می دانند چه می گویم و می فهمند چه می کشیدم.
دیشب که برگشتم خانه (عادت دارم روزهای غیر تعطیل صبح زود بزنم بیرون و شب، آخرای وقت برگردنم.) همه درد عالم روی سینه ام بود. به دوستی گله کردم و ناراحتی ام را گفتم. سرسری گفت: « اشکال نداره. دوباره می خری!» و من یاد خانواده ام افتادم که برایشان ارزش یک دست استکان که دو تایشان هم لب پر است، از کل کتاب های من بیش تر است. ناامید و مغموم از این درد دل، رفتم و خوابیدم. تصمیم گرفته بودم دیگر به کتاب هایم نگاه نیندازم. می سپردم برادرها، بچپانند توی کیسه و بیندازند بیرون. ولی صبح زود که همه ی اهل خانه طبق معمول خواب بودند و من مطابق همان معمول بیدار شده بودم، رفتم زیرزمین.
ضربه ای که دیشب از حرف های آن دوست که فکر می کردم به من و روحیات و خواسته هایم نگاه متفاوت تری از خانواده ی سنتی ام دارد، با تصویر ویران کتاب هایم، واقعاً دیوانه کننده بود. زیرزمین نمور و آب گرفته، سرداب های قدیمی قصرها و قلعه های قرون وسطی را می مانست. زندان های مخوف و شکنجه گاه های دهشتناک را می مانست. نشستم روی پله ها که تنها جای خشک زیرزمین بود و تماشا کردم.
مرور کردم روزهای آفتاب و برفی و پاییزی و بهاری را که در کتابفروشی ها و نمایشگاه ها و بساط های دست دوم فروشی صرف شده بود تا این جمع شکست خورده ی کتاب دور هم جمع شوند. من قفسه ی کتاب ندارم. توی خانه حتا یک کشو و یا کمد هم برای خودم ندارم. کتاب هایم را روی هم می چیینم، روی زمین، روی کارتنی که زیرشان می اندازم.
نشستم به سوا کردن. بعضی هاشان کاملاً غرق شده بودند . برخی زیاد و برخی کمی. آب نخورده زیاد نبود. برداشتمشان. آب نخورده های قلیل و کمی آب خورده ها را در آوردم و با سشوار افتادم به جانشان. برخی را چیده ام کنار بخاری. از صبح سرم مشغول دردانه هایم است. از دست دادنشان عذابم داده ولی آن هایی که مانده اند بندی شده اند که دلم را به زندگی گره زده اند.
برخی از عزیزترین هایم که از دستم رفته اند: دیوان شمس با تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، هزار و یک شب عبداللطیف طسوجی، دیوان اشعار شهریار، کلیات جلال آل احمد، برادران کارمازوف داستایوسکی، نسخه ی چهار جلدی تبریز مه آلود، دن آرام شلوخوف، سلاخانه ی شماره پنج ونه گات، صد سال تنهایی مارکز، گفتگو در کاتدرال و جنگ آخرالزمان یوسا، جای خالی سلوج دولت آبادی، دیوان نفیس حافظ، همسایه ها و مدار صفردرجه احمد محمود، منطق الطیر عطار نیشابوری و دریای جان هلموت ریدر در شناخت عطار، لغت نامه شاهمرسی (ترکی به فارسی و فارسی به ترکی) در دو جلد، لغت نامه شش جلدی معین، نهج البلاغه با ترجمه ی تاریخی ملافتح اله کاشانی و خیلی کتاب های دیگر.
همین!
:: موضوعات مرتبط:
يادداشت