;




سطر اول
گاه‌نگاری‌های مهدی ابراهیم‌پور در اینترنت


چرا می نویسم! / من بي‌دليل مي‌نويسم.

 

چرا می نویسم!

من بي‌دليل مي‌نويسم.

سطر اول: من نه مادربزرگي كنارم بود تا برايم قصه بگويد و نه مادرم با آن همه بچه‌ي قد و نيم قدي كه سرش ريخته بود، حوصله‌ي قصه گفتن داشت. خانواده‌اي پرجمعيت بوديم، تازه از ده آمده و ساكن محله‌ي اماميه‌ي تبريز.

تلويزيون بعدها به جمع خانواده اضافه شد. اواسط دهه‌ي شصت. آن موقع هم بيش‌تر وسيله‌ي هول و ولا بود. هي آژير قرمز و سفيد مي‌كشيد. درست كه راديو هم همين كار را مي‌كرد ولي حالا آژيرهايمان تصويري شده بود.

هيچ كتابي دور و برم نبود جز چند عنوان از كتاب‌هاي انقلابي كه ورد نوشته‌هايشان شهادت بود و ايثار و از جان‌گذشتگي. درس را به زور مي‌خواندم، چه برسد به خواندن كتاب.

تنها كتاب موجود در خانه كه به ادبيات مربوط مي‌شد ديوان حافظی بود در قطع جيبي كه نمي‌دانم چه كسي به پدرم هديه داده بود. اين يادگار اولينِ ادبيات در خانه‌مان مونسي بود كه انگار خدا براي من فرستاده باشد. انگار كن همدمي دلنشين براي «يونس نبي» در دل ماهي فرستاده باشند. خط زيبا و چاپي درخور داشت. (هنوز دارمش. البته ناقص. اول و آخر ديوان افتاده. چيزي حدود پنجاه، شصت صفحه ولي باقيش را نگه داشته‌ام.)

سخت بود خواندنش و كسي نبود كمكم كند. پس اين يار عزيز را به تنهايي شناختم. همان قدر كه فهمم مي‌كشيد. همان قدر كه دركم مي‌توانست به خواجه‌ي شيراز نزديك شود. (هنوز هم عادت ندارم براي درك بهتر حافظ بروم سراغ لغتنامه و يا شرح‌هايي كه بر ديوانش نوشته‌اند. هر چيزي را بلد بودم، بودم و اگر بلد نبود مهم نيست.)

خلاصه اين طوري‌ها بود كه تغزّل بخشي از زيبايي‌هاي زندگيم شد. همين طور گذشت و گذشت تا قلم‌اندازي‌هايي در شعر كردم و بعد خيالبافي‌هايم سراغ داستان آمد. (نه اين كه الان شعر نگويم ولي ... بماند ... گوش شيطان كر!) همين شد كه الان گاهي مي‌نويسم و هر بار با نوشتن نفسي تازه مي‌كنم در اين عالم. انگار كن صياد مرواريد باشم. با نفسي به اميد صيد صدفي به زير آب مي‌روم و دوباره بالا مي‌آيم تا نفسي تازه كنم و باز به دنبال مرواريد سر در اقيانوس پرتلاطم اين زندگي ببرم.

مي‌گويند هر چيزي هدفي دارد و از قضا درست مي‌گويند. نوشتن هم حكمت خودش را دارد. براي من نوشتن همين است. نفس كشيدن بدان اميد كه از غور در اعماق اين دنيا مرواريد حقيقت را به دست آورم. شايد خيلي آرمان‌گرايانه باشد و اين آرمان هيچ گاه به دست نيايد ولي چه مي‌شود كه من وقتي پاي داستان در ميان باشد، پايم روي زمين بند نمي‌شود.

گاهي شده كه دلسرد شوم. عصباني گردم و مايوس و سرخورده كناري بنشينم. دست و دلم به نوشتن نرود. خاك ايام بر سر كنم و دلگير باشم از اين همه نامرادي كه بر محبوبه‌ي نوشتن در اين ملك روا مي‌دارند ولي باز شيوه‌ي مستانه‌ي داستان دستم را گرفته و به رقصي در ميانه‌ي ميدانم فراخوانده كه يك دست جام باده داري و دستي ديگر بر زلف يار. پس دلا كي به شود كارت؟

البته بسيار شده كه بنشينم و خيلي جدي، خيلي جدي‌تر از جدي از خودم بپرسم:

- براي چه مي‌نويسم؟

اين گونه مواقع انگار كن توي دالاني تنگ پيش مي‌روم و شانه‌هايم در محاصره‌ي ديواره‌‌اي سرد و ضخيم است. شانه مي‌سايم بدين ديوار تا راهم را بيابم. گذشتن از اين دالان خيلي سخت است.

وقتي سوالي راجع به خودت داري، هيچ چاره‌اي جز يافتن پاسخ نيست. نه، مي‌تواني فرار كني و نه، خودت را به كوچه‌ي علي چپ بزني. فراموش نمي‌شود و با گذشت زمان رنگ نمي‌بازد و از اهميتش كاسته نمي‌شود. سوال بي‌پاسخ هم وبال گردن است. به قول ما ترك‌ها: «سينيق قول بوينون كي دو!» (بازوي شكسته وبال گردن است.)

همين ديگر.

«براي چه مي‌نويسم؟»

سوال سختي‌ست. ولي هميشه در انتهاي آن دالان با يك جواب شانه‌ام را از فشار ديوارها رهانده‌ام و آن اين كه:

«من بي‌دليل مي‌نويسم!»

نوشتن براي من چيزي مانند نفس كشيدن است. نمي‌شود از كسي پرسيد چرا نفس مي‌كشي؟ من هم نمي‌توانم ننويسم. روايت چيزي‌ست كه من بي‌دليل انجام مي‌دهم. بي‌دليلِ بي‌دليل.

يا به قول حافظ:

«عشق مي‌ورزم و اميد، كه اين فنّ شريف

چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود.» 



:: موضوعات مرتبط: يادداشت
:: برچسب‌ها: داستان
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۱

.:: ::.





Powered By سطر اول Copyright © 2009 by mehdieb
This Template By سطر اول

منوی اصلی (Menu)
درباره (About)

مطالب خواندنی و مواد خام ادبی

همسایه های پیوندی (Links)

آرشیو زمانی (Archive)

آرشیو متنی (Previous)

موضوعات (Categories)

و چیزهای دیگر (Others)