یادداشتهاي سفر به تهران (نمايشگاه كتاب) / دو: نمنم باران بدرقه ام کرد!
یادداشتهاي سفر به تهران (نمايشگاه كتاب) / دو
نمنم باران بدرقهام کرد!
از تبريز كه درآمدم نمنم باران شروع شده بود. ارديبهشت است و زيبايي ارديبهشت به همينهاست. به بارانش كه كمي سرد است و وقتي به تنت خورد ميلرزي و جمع ميشوي. به بوي خاكي كه از اين باران برميخيزد و چيزي که در آن است و مستت ميكند. به همينها فكر كردم و همين طور به اين كه كاش كاپشني، چيزي برداشته بودم. ولي زود بيخيال شدم. لبخندي بر لب آوردم و اين كه: «هر چه پيش آيد، خوش آيد.»
همدمي داشتم كه با «اس»هايش كنارم بود و تا وقتي ميتوانستم چشمانم را باز نگه دارم و نخوابم همراهيام ميكرد. اتوبوس از آن ولولوهاي شاسي شهاب بود. تلق و تلوقش به راه. و من كه به اندازهي كافي خستگي توي چشمانم ذخيره داشتم، غمي نداشتم. خوابم كه بيايد بغلِ گوشم توپ دركنند، بيدار نميشوم. امان از وقتي كه بيخوابي بيايد سراغم. صداي خميازهي مورچه هم احوالم را پريشان ميكند.
هنوز نميخواستم، بخوابم. داشتم با خواب ميجنگيدم. جنگي نابرابر. جنگي ميان ذهني كه ميخواست نخوابد با جسمي و روحي كه در تقلاي خواب بود. و هر كس ادعا كند اختيار انسان در دست ذهن اوست، بدجور در خطاست كه ذهن من در مقابل خواستهي آن ديگران كم آورد و خيلي زود خواب بر من چيره شد.
چيزي از خوابهايي كه ديدم، يادم نيست. كنار پنجره خوابيده بودم و دممههاي صبح بيدار شدم. اتوبوس نگه داشته بود و بايد دستشويي و چاي و سيگار را به سرعتي باور نكردني به سرانجام ميرساندم. عوارضي قزوين بود و اين يعني بعد از عبور از قزوين از سرحداتِ مكاني آذربايجان خارج ميشديم و بايد تا تهران منتظر ميماندم تا شهري تركنشين را ببينم. حالا كه ارادهي ذهني و جسميام به تعادل رسيده بود، روحم آرامتر بود. گوشيام چند تا «اس» و مقدار متنابهي «ميس كال» را نمايش ميداد. انگار همدم شبانهام ويرش گرفته بود، بيدار نگاهم دارد ولي من را خواب چون كودكي كه درخيالش ميان پر فرشتگان پيچيده باشندش، درربوده بود.
هوا نم داشت و سرد بود. با يك تا تيشرتم بدجور مورمورم شد. هر كجاي آذربايجان قدم بگذاريد هواي ارديبهشت اين گونه است. خنكاي ملايم و لطيفي كه تنفس هوايش چنان ريهها و تكتك سلولهايت را ارام ميكند، انگار مخدّري قوي زده باشي. سيگارم را كشيدم و يادم ماند تا توي ترمينال يك بستهي ديگر هم بگيرم. تجربهي سالهاي قبل است. توي نمايشگاهْ سيگار كيمياست، پيدا نميشود. چاي را با خودم بردم توي اتوبوس تا هم صداي شاگردشوفر قطع شود و هم مجبور نباشم به خاطر عجله، چايم داغ داغ هورت بكشم.
راه افتاديم. اين بار هوش و حواسم سرجايش بود. داشتم كارخانهها و مناطق صنعتي را كه هر چه جلوتر ميرفتيم بر تعدادشان اضافه ميشد، تماشا ميكردم. منظرهي دلانگيزي نبود. آفتاب كه نرمنرمك خودش را نشان ميداد، هيبت كارخانهها هم نمايانتر ميشد و بيقوارهگيشان آشكارتر. انگار آفتاب ستر و حجابي را كه شب بر روي اين «ارضاكنندگان شهوت مصرف مردمان» كشيده بود را ميدريد. اين همه كارخانه و كارگاه و شهرك صنعتي جفت و جور شدهاند و همين طور كش آمدهاند تا نميدانم كجا. افقي در ديدرس نيست. همه چيز سنگ و آهن و دود و هزار جور كوفت و زهرمار ديگر است.
مسافر بغل دستيام همان جا توي عوارضي قزوين پياده شد. صحبتي بينمان رد و بدل نشد. تنها چيزي كه از او به خاطر دارم عضلات پر و پيماني بود كه خوب پرورش ديده بودند و حالا كه فكر ميكنم اگر پياده نشده بود، هيكلش با منظرهي كارخانهها خيلي جور درميآمد و تناسبي جالب ايجاد ميكرد. تناسبي از صناعت و لاجرم مصنوعي بودن.
حالا كه بيدارم و خواب از سرم پريده، اين صندليهاي لكنتي اذيتم ميكنند. انگار نه انگار ديشب ننوي خوبي بوده و خواب مرا در خود جا داده. كمي گردنم درد ميكند. دست ميكشم و مجراي كوچكي را مييابم كه باد سرد عليالدوام از آن در حال ورزيدن است. هنوز دو، سه ساعتي تا تهران راه داريم و من دلخورم از اين كه توي ماشين نميتوانم كتاب بخوانم. توي ماشين اگر سرم را زياد پايين بياندازم و يا به چيزي خيره شوم، حالم بهم ميخورد و بالا آوردن محتويات درون لازم ميشود و من نميخواهم درونياتم را پيش پاي اين ملت مسافر خالي كنم. «هِدست» گوشيام را هم فراموش كردهام بياورم و نميتوانم موزيكهاي تكراري توي آن را گوش دهم. پس مگس ميپرانم تا تهران.
یادداشتهاي سفر به تهران (نمايشگاه كتاب) / يك: تنها راه افتادم!
:: موضوعات مرتبط:
يادداشت
:: برچسبها:
یادداشت سفر,
تهران,
نمایشگاه کتاب,
تبریز