به ديوارها فكر كن! / پراكندهنگاريهاي يك نويسنده (3)
پراكندهنگاريهاي يك نويسنده (3)
به ديوارها فكر كن!
ما بيان حقايق را با سرودهايي آغاز كردهايم. با سرودهايي از جنس نور. ما نه همزاد روياييم و نه همراه كابوس. ما از راههاي دور نيامدهايم و اهالي سرزمينهاي ناشناخته نيستيم. ما چون شماييم. يا اگر درستتر بگويم خود شماييم. آنِ ديگر شما. جلوهي ديگري از انسان. جلوهاي نو!
اگر جغرافيا را خوب بلد باشي حتماً ميداني كه وقتي رويت سمت شمال باشد، دست راستت، شرق و دست چپت، غرب است و طبيعتاً پشتت به سمت جنوب. N را بايد بشناسي و بداني كه همه چيز در شمال خلاصه شده است.
شمال همه چيز اين دنياست. همه دوست دارند رويشان به سمت شمال باشد و پشتشان سمت جنوب و وقتي سرشان را ميچرخانند سمت راست، به شرق اشاره كنند و وقتي سمت چپْ غرب.
بازي آمادهي زندگيهاي تكراري همين است. در روياهايت شمالْ بهشتي است كه از آن رانده و جنوبْ خاكي كه به آن رانده شدهاي. مهم نيست در كجاي دنيا ايستادهاي. شمال هيچ وقت تمام نميشود. در شماليترين نقطهي عالم هم كه ايستاده باشي، باز شمالي هست كه فرابخواندد به رفتن. شمال تو هميشه جنوب كس ديگري است و جنوبت شمال كسي ديگر. باز مار و پله است اين شمال و جنوب.
اين ميان شرق و غرب چيزي نيستند جز توهمي از راهي ديگر. آخر برخي پيدا ميشوند كه نميخواهند طبق قاعدهي مرسوم راه بپيمايند. پس جهتي لازم است كه بدان مشغول شوند و زياد پا توي كفش شمال نكنند. آنها راه ديگري ميروند. يا راه شرق در پيش ميگيرند و يا غرب. اين گونه ميشود كه به خيال خود راهي ديگرگونه رفتهاند و خلاف جريان آب شنا كردهاند. وقتي راهي ميان شرق و غرب در پيش گيري چه چيزي عايدت ميشود؟ هيچ. چه فرقي ميكند؟ وقتي به سمت شمال نروي پس درجا زدهاي. همهي عمرت را بيراهه رفتهاي. اين قاعدهي خللناپذير اين زندگي است. قاعدهاي كه نميدانم كدام شير ناپاكخوردهاي گذاشته تو دامان بشر. هر كسي هم آمده مدعي شده راه شمال را ميداند و آنان كه گرفتار جنوباند، گمراهند و آنان كه شرق و غرب را ميپيمايند، نادان.
مهم نيست چه كسي بيايد و چه بگويد، در نهايتْ جهتها هيچ تغييري نميكنند و بازي همچنان مار و پله باقي مانده. كلاف سردرگمي است. ميدانم. حالا كه خيلي وقت است متولد شدهاي و راه رفتن را آغازيدهاي، بگذار نصيحتي بكنم. نرنج! ميدانم بدترين كار براي موجودي كه قرار است صاحب جهان باشد، نصيحت شنيدن است ولي اين دفعه را از من ببخش و بگذار اشتباه گذشتگان خود را تكرار كنم و فكر كنم چون به سال و سن از تو بزرگترم حق دارم، حرفهايي بزنم و راه و چاهي نشانت دهم. ولي خود نيز بر اين واقعيت واقف كه هزار توي زندگي راهي به بيرون ندارد تا بشود با نصيحت و راهنمايي كسي را به آن رهنمون كرد.
نصيحتم همين بود؛ به دنبال راه نباش و نگرد. اشتباه ديگران را در پيمودن شرق و غرب تكرار نكن. آرام و بيصدا با جريان شمال همراه شو. بگذار فكر كند، تو نيز بندهاي از بندگاني هستي كه بهشتِ شمال افسونشان كرده و مشتاق رسيدناند. ولي با گوشهي چشمات بكاو. جستوجو كن ديواري را كه بتواني از روي آن رد شوي. اين ديوار و ديوارهاي ديگر شايد راه فراري باشند از هزارتوي بيخاصيت اين زندگي. شايد.
حدس من اين است كه بشود در پشت يكي از اين ديوارها بهشت واقعي را يافت. به ديوارها فكر كن و آن چه پشت آنها از چشمان تو قايم كردهاند. ديوارها بسيارند. شايد هر كدام از ما را بهشتي است و بايد ديوار خود را بيابيم و از روي آن بگذريم تا به آن برسم. شايد!
صداهایی که مرا با خود می برند / پراکنده نگاری های یک نویسنده (1)
ای آغاز پایان من! / پراکنده نگاری های یک نویسنده (2)
:: موضوعات مرتبط:
يادداشت