;




سطر اول
گاه‌نگاری‌های مهدی ابراهیم‌پور در اینترنت


ادبیات بومی چیست؟ / عبد العلی دستغیب
 

ادبیات بومی چیست؟

عبد العلی دستغیب

ادبیات بومی (اقلیمی) ، هم دارای معنایی وسیع و هم‎ دارای معنایی محدود است. کلمه‎ی بومی Nativeدر زبان‎ انگلیسی با کلمه‎ی ملت و مردم Nativeهم ریشه است و به معانی زیر است: در حال خالص، دست خورده، طبیعی، اصیل، قومی که در محلی واحد ساکن است. به اعتباری ادبیات ایران‎ را در مثل می‎توان ادبیات بومی (خاص اقلیمی ویژه) دانست‎ و همبن‎طور است ادبیات چین یا هند یا اسپانیا اما ادبیات اقلیمی‎ (بومی) در معنای خاص ادبیات است که در منطقه‎ای خاص‎ بوجود آمده و دارای شرایط زیر است:

الف-وحدّت اوضاع جغرافیایی از قبیل کوه‎ها، رودها، درختان، آب و هوا، میزان بارندگی فاصله کم یا زیاد بخش‎ها. در ایران، مازندران، گیلان، و گرگان و مناطق ساحلی دریای خزر از این لحاظ وحدت دارد. میزان بارندگی در آن زیاد است، جنگل‎های فراوان دارد، آبادی‎ها بهم نزدیک است ولی در مناطق جنوبی و نزدیک به کویر هوا گرم یا بارندگی کم، جمعیت‎ اندک و فاصله روستاها و شهرها زیاد است.

ب-مشابهت وضع زراعی و معیشتی. وجود شالیزارها، مزارع چای، حرفه‎های مخصوص از قبیل حصیربافی و چوب‎بری و ماهی‎گیری (در شمال) و وجود نخلستان‎ها، مزارع‎ گندم و جو و کشت و زرع با آب باران در جنوب و جنوب شرقی‎ ایران.

ج-وحدّت گویش محلی و وجود گفت‎ها و اصطلاح‎ها و ترانه‎های مشترک.

د-مشابهت آئین و مراسم جشن‎ها، اعیاد ملی و مذهبی، رقص‎ها، آئین ازدواج و خاکسپاری، تولد و نامگذاری فرزند، طرز کوچ و مراسم همراه با آن (در عشایر) .

ه-مشابهت مناسبات اقتصادی، روابط مالک و زارع، منابع‎ تغذیه و خرید و فروش محصول، کاشت و برداشت، مناسبات‎ زارع با پیشه‎ور و سلف‎خر، نحوه‎ی مشارکت زنان و کودکان در کارهای تولیدی. اجاره‎بهای خانه‎ها، باغ‎ها، نیروی خرید، نحوه‎ی برخورد با فن و صنعت جدید، بهره‎گیری از طرز تولید قدیمی‎ (شخم، گاوآهن) یا تراکتور و کمباین و خرمن کوب ابزار جدید.

و-طرز گذراندن ایام فراغت، انواع ورزش آبی بومی، کشتی‎گیری، زیارت اماکن متبرکه، تعزیه، ییلاق و قشلاق، مشاعره، شرطبندی، معرکه‎گیری.

ز-وحدت زبان و تاریخ. مذهب، اقلیّت‎های مذهبی، نهادهای آموزشی، مدرسه‎های جدید و قدیم. میزان سوادآموزی‎ و بهره بردن از خواندن و نوشتن کتاب‎ها. وجود قهرمانان‎ مشترک و محبوب عامه، نحوه‎ی ارتباط با تمدن جدید، میزان‎ حضور رادیو و تلویزیون، ماهواره، عکاس، فیلمبرداری و. . . در ده و روستا و مناطق دورافتاده، طرز مشارکت عامه‎ی مردم در قیام‎ها، مبارزه‎ها، تعاون‎ها، رأی دادن، شرکت در انجمن‎های‎ دور شهر.

ح-خصائص جغرافیای انسانی. مردمی که در مناطق‎ گرمسیر و حواشی کویر زندگانی می‎کنند با مردمی که در مناطق سردسیر یا در مکان‎های پرآب و درخت زندگانی‎ می‎کنند، تفاوت دارند. خلق و خوی و طرز رفتار و باورها و ادبیات و هنر این دو با هم یکی نیست. در مثل مردم بلوچ که‎ با شتر و بیابان سر و کار دارند با مردم مازندران که بیشتر گاو و گوسفند دارند و از اسب به عنوان وسیله‎ی نقلیه بهره‎گیری‎ می‎کنند، طرز زیست یکسانی ندارند.

ادبیات بومی در سیر تحول خود از همه‎ی این عوامل بهره‎ می‎برد و اگر خوب نوشته شده باشد، آئینه‎ی تمام نمای طرز زیست و عمل قوی ویژه در مکانی خاص است به همین دلیل‎ آثار ادبی روس با آثار ادبی آمریکا در مثل، تفاوت دارد. از این‎ گذشته نحوه‎ی آثار ادبی خود یک سرزمین نیز همیشه یکسان‎ نیست. آثار فاکتر که جنبه‎ی محلی و بومی دارد، در جنوب آمریکا ساخته شده و این با آثار درایزر که نویسنده‎ی شهر است، تفاوت دارد.

در ایران آثار دولت آبادی، شفیانی، امین فقیری، درویشیان‎ . . . غالبا در روستا و در عشایر روی می‎دهد اما بیشتر آثار اسماعیل فصیح آثار شهری است. در کلیدر و جای خالی سلوچ، دهکده‎ی پرملال، سال‎های ابری، از این ولایت، نفرین زمین، دختر رعیت و. . . عوامل زیر به چشم می‎خورد:

۱-زندگانی روستائیان، عشایر و پیشه‎وران ده. مناسبات‎ زارع و با یک، قیام‎های عشایری و دهستانی، مهاجرت، ورود ابزار جدید به روستا، ظلم و ستم خوانین، طرز سیستم زمین‎ و آب.

۲-توصیف جانوران، گیاهان، کوه‎ها، راه‎ها که همه خاص‎ منطقه‎ی خاص هستند. در مثل جمازه و شتر در جای خالی‎ سلوچ اهمیت کلیدی دارد یا در “رقصندگان” امین فقیر وجود گوسفند و بز و سپس بزمرگی جزء عوامل اصلی قصه است.

۳-به ضرورت اوضاع و احوال جغرافیایی، سبک این‎ نویسندگان نیز در کل مشترک است: رئالیسم، رئالیسم اجتماعی، قصه‎ی گزارش مانند و مستند. داستان خمره‎ی مرادی کرمانی‎ نمونه‎ی خوبی در این زمینه است.

جزو آثاری که برشمردیم آثار زیر را نیز باید نام برد: توپچنار (انسیه شاه حسینی) گاواره‎بان، اوسانه‎ی بابا سبحان (دولت آبادی) ، پسرک بومی، داستان یک شهر (احمد محمود) ، ریشه در اعماق (ابراهیم حسن بیگی) ، تنگسیر (صادق چوبک) ، نفرین‎ زمین (جلال آل احمد) ، گیله مرد (بزرگ علوی) ، سووشون‎ (سیمین دانشور) مرداب گاو خونی (جعفر مدرس صادقی) ، وقتی سموم بر تن یک ساق می‎وزند (خسرو حمزوی) گاو، عزاداران بیل (غلامحسین ساعدی) ، شوهر آهو خانم، شادکامان‎ دره‎ی قره سو (علی محمد افغان) ، کولی کج کلاخان (ابراهیم‎ یونسی) زن شیشه‎ای (راضیه‎ی تجار) ، نخل‎های بی‎سر (قاسمعلی‎ فراست) ، داستان فتاح (جلالی زنوزی) .

۴-میزان ادبی بودن (ادبیات) ، آثار بومی: آثار ادبی بومی‎ (اقلیمی) ، محض، مانند اشعار محلی امیر پازواری (مازندران) ، فایز دشتستانی (استان بوشهر) جنبه‎ی فراگیر ندارد. دلیل آن، این است که: اولا به گویش محلی سروده شده و برای صاحبان‎ گویش‎های دیگر مفهوم نیست. دوم این آثار معمولا احساسات‎ ضعیفی را بیان می‎کند. به‎طوری که حتی ترانه‎های بابا طاهر همدانی از شاعران قدیم رواج اشعار سعدی و حافظ را نیافته‎ است. اشعار محلی سعدی و حافظ نیز زیاد گسترش نیافت و نیافته است.

افزوده بر شعر، قصه‎ها، مثل‎ها و افسانه‎های عامیانه‎ی نیز به رغم این که گاه جنبه‎ی داستانی قویی دارند، باز عمومیت ندارند و اگر عمومیت هم داشته باشند، جز آثار مهم ادبی بشمار نمی‎آیند و البته بیشتر خاص ذوق و سلیقه‎ی کودکان‎اند، مگر این که نویسنده یا شاعری بزرگ مایه‎های اصلی آن‎ها را بگیرد و به رمان یا درام بزرگی تبدیل کند. یکی از نمونه‎های موفق‎ در این زمینه درام فاوست گوته و دکتر فاوستوس کریستوفر مارلوست. نمایش فاوست در زمان کودکی گوته در شهرهای‎ آلمان به صورت خیمه‎شب‎بازی اجراء می‎شد و او آن را در همان‎ زمان دید واثر ماندگار بر روان او گذاشت. دکتر فاوست، ساحر و جادوگری بود که کارهای عجیبی انجام می‎داد، در هوا پرواز می‎کرد و رعد و برق و طوفان بوجود می‎آورد. استاد جادوی‎ سیاه بود و در قرون وسطی قصه‎اش مشهور بود. او در برابر آفریدگار عصیان کرد و به روایتی به جرم جادوگری به قتل‎ رسید و شیاطین روحش را به دوزخ بردند. این درونمایه در دست مارلو و گوته به درام عظیم و جهانی بدل شد.

برخی از داستان‎های شاهنامه و منظومه‎های نظام گنجوی‎ نیز از ادب عامیانه و محلی گرفته شده و از این جمله است‎ داستان زاده شدن زال و پرورش یافتن او به وسیله‎ی سیمرغ و لیلی و مجنون نظامی گنجوی که از ادبیات شفاهی قبائل‎ عرب گرفته شده و به صورت منظومه‎ای دلپذیر درآمده است. در ادبیات معاصر ایران نیز از قصه‎های عامیانه بهره‎گیری‎ شده: حدیث ماهیگیر و دیو هوشنگ گلشیری، آب زندگی‎ صادق هدایت، ره‎آورد (قصه کوتاه و موزون) صادق چوبک‎ به‎طور کلی در قصه‎ها و اشعار عامیانه و بومی سه حال و شکل‎ پیش می‎آید:

۱-نویسنده و شاعر خود اهل محل است و با گویش محلی‎ سخن می‎گوید و قصه می‎نویسد. در این حال هم شکل اثر و هم زبان و درونمایه‎ی آن اقلیمی است: از این جمله است‎ آثاری که به زبان کردی نوشته شده و نمونه‎اش زیاد است، منظومه‎ی حیدر بابا اثر شهریار که به زبان ترکی آذربایجان ایران‎ است. اشعار محلی بیژن سمندر که به گویش خالص شیرازی‎ است و برخی از اشعار مازندرانی نیما یوشیج.

۲-نویسنده و شاعر اهل محل است یا اهل جای دیگری‎ است (و مدتی در محل ساکن بوده) اما به زبان معیار و رسمی‎ می‎نویسد اما در بین قصه یا شعر ضمن توصیف و حالات‎ اشخاص داستانی از گویش محلی استفاده می‎کند. در مثل‎ هدایت در قصه “زنی که مردش را گم کرد” زنی مازندرانی‎ را وصف می‎کند که زن گل ببو می‎شود. این دو در آغاز در شالیکار یا در تاکستان کار می‎کنند و به هم علاقه‎مند می‎شوند و در این جا کلماتی را که بکار می‎برند یا ترانه‎هایی را که‎ می‎خوانند به گویش محلی است. در برخی از قصه‎های چوبک‎ گویش شیرازی و بوشهری بکار رفته. در برخی داستان‎های‎ احمد محمود گویش خوزی مشاهده می‎شود. و داستان‎های‎ دیگر که به وصف اقلیم خاص می‎پردازد و در آن گویش و مراسم محلی بازتاب یافته زیاد است و از این جمله است: تنگسیر (چوبک) دل دلدادگی (شهریار مندنی پور) گنجشگ‎ها بهشت را می‎فهمند (حسن بنی عامری) گیله مرد (بزرگ‎ علوی) ، دختر رعیت (م. ا. به آذین) ریشه در اعماق (حسن‎ بیگی) ، گورستان غریبان، دلداده‎ها، کولی، کج کلاه‎خان، دعایی‎ برای آرمن (ابراهیم یونسی) ، سایه‎های گذشته (رحیم نامور) ، رازهای سرزمین من (رضا براهنی) .

۳-نویسنده و شاعر نه اهل محل است و نه با جغرافیای‎ انسانی محل آشنایی دارد، این قبیل آثار طبعا ساختگی است‎ و چیزی درباره‎ی زبان، گوش، آداب و رسوم منطقه‎ای خاص‎ نمی‎گوید و آنچه می‎گوید از کسی شنیده یا جایی خوانده است. نمونه‎ی بارز این قبیل آثار، داستانی است به نام “شور آباد” که‎ جمال زاده درباره‎ی یکی از روستاهای کرمان نوشته و پیداست‎ که نه محل را دیده و نه از وضع روستائیان کرمان چیزی‎ می‎داند. محتوای قصه‎ی او مأخوذ از خاطرات چند دهه پیش‎ اوست که در حال سفر از برخی از روستاهای غرب ایران داشته. محمد حجازی نیز داستان‎هایی نوشته که ماجرای آن در روستا می‎گذرد اما این قصه‎ها نیز بومی و اقلیمی نیست.

۴-بعضی از نویسندگان ما به تک نگاری پرداخته‎اند و محیط، آداب، جشن‎ها و گویش‎های مناطق متفاوت ایران را جمع‎آوری و تألیف کرده‎اند. اورازان، تات‎نشین‎های بلوک زهرا، خارک، (جلال آل احمد، ) اهل هوا (غلامحسین ساعدی) ، داستان‎های امثال (امینی) ، دژهوش ربا (صبحی مهتدی) ، شاهنامه در قصه‎های عامیانه (انجوی شیرازی) .

با توجه به شرایط خاص جغرافیای انسانی و فرهنگ و تمدن سرزمین ما و با در نظر آوردن دگرگونی‎های تمدنی جدید در جهان و ایران در سده‎ی اخیر به نظر می‎رسد که تغییر در مناسبات اجتماعی شهر و روستا و بروز و پیدایش شرایط و مناسبات جدید، قهری است. امروز برخلاف چند دهه پیش، سرعت دگرگونی‎ها حیرت‎آور است، صنعت جدید با ابزار خود (رادیو، تلویزیون، اتومبیل، هواپیما، کمباین، تراکتور، آسفالت، جاده‎ها، سدسازی، دستگاه‎های آبیاری مدرن، جراحی با اشعه‎ی شیمیایی، تولید صنایع، غذایی از مواد آلی، تأسیس بانک‎ها و پیدایش روابط داد و ستد تازه، از بین رفتن مساعدت پایاپای‎ (از بین رفتن مبادله‎ی جنس به جنس) ، از بین رفتن روابط خان‎ مالکی و پیدایش شهرهای بزرگ. . . هم در مناسبات اجتماعی‎ تغییر داده است و هم در افکار و عقاید و عواطف مردم. به عنوان‎ مثال تا چند دهه پیش در ایران، یکی از مسائل مهم سیاسی‎ و ادبی خودسری و ستمگری خوانین نسبت به مردم عشایر

و روستا بود، این قوانین با حمایت دولت در عشیره یا روستا، قوانین خاص خود را که از پدر به ارث برده بودند، به اجرا می‎گذاشتند. “مقصر” را خود بازخواست می‎کردند و خود به‎ مجازات می‎رساندند، حتی در مواردی افراد “نافرمان” را پنهانی‎ یا در حضور دیگران می‎کشتند یا ماه‎ها زندانی می‎کردند. احزاب‎ روزنامه‎ها و آثار ادبی دوره‎ی مشروطیت و دوره‎ی پس از شهریور ۲۰ پر است از شرح بیدادگری خوانین و مالکان (دو نمونه‎ی طرفه ادبی در این زمینه دختر رعیت به آذین و سال‎های ابری‎ درویشیان است) اما امروز نه روستایی به آن صورت داریم نه‎ مالک و خانی به آن شکل. طبعا آثار ادبی جدید متوجه فضای‎ شهری شده است. (نیمه‎ی غائب) سناپور، شراب خام (اسماعیل فصیح) .

در چند دهه پیش یکی از تفریحات وسیع مردم شهر و روستا گوش کردن به نقالی، حضور در مراسم معرکه‎گیری و مارگیری بود (ر. ک به چراغ آخر صادق چوبک) امروز این‎ تفریحات از رونق افتاد. و جز در مناطق دور افتاده جای دیگری‎ موجود نیست.

در گذشته مراسم متفاوتی به نام ختنه سوران، حنابندان، جشن نامزدان و تمهیداتی برای میوه درختان، رونق و ازدیاد محصول زراعی، آیین‎های ویژه‎ی برگزاری کشتی‎ها و ورزش‎های‎ محلی و. . . برگزار می‎شد که به تقریب، عموم مردم در آن‎ها شرکت می‎کردند اما این آداب و مراسم به تدریج کمرنگ شده‎ و احتمال بسیار دارد که در آینده از بین برود.

با توجه به این واقعیت باید چاره‎ای اندیشید که گویش‎ها و فرهنگ بومی از بین نرود و اگر ممکن باشد به نحوی بازسازی‎ شود و در فرهنگ جدید ادامه پیدا کند. تمهید مقدمات برای‎ حفظ این ارثیه‎ها آسان نیست و مستلزمسرمایه گذاری کلان‎ و همکاری دولت و مردم است. در آغاز کار چند کار می‎تواند مقدمه‎ی کارهای مهمتر و اساسی‎تر بعدی در این زمینه باشد.

۱-جمع آوری فرهنگ عامه و گویش‎های محلی به سرعت‎ و با وسائل مجهّز جدید.

۲-آشنا کردن نویسندگان جدید با این فرهنگ و ادب.

۳-حمایت و تقویت نویسندگان و شاعران یو گردآورندگان‎ آثار فرهنگی و ادبی بومی و چاپ آثار آنها.

۴-پخش برنامه‎های علمی و فرهنگ و هنری آثار بومی‎ و محلی از رادیو، تلویزیون، روزنامه‎ها، تهیه‎ی فیلم‎های سینمایی‎ داستانی یا مستند این آثار.

کارهای دیگری نیز می‎توان برای حفظ آثار بومی و ترویج‎ آن‎ها پیشنهاد کرد که البته به موقع خود از سوی صاحبنظران‎ ارائه خواهد شد. اما یک اصل مهم را از نظر دور نباید داشت‎ و آن این است که دستگاه‎ها یا افراد مسؤول و مجری چنین‎ طرح‎هایی باید منحصرا به روش علمی بکار بپردازند و قصد آن‎ها ضبط و گردآوری ارثیه فرهنگی و ترویج آن‎ها باشد نه‎ تبلیغات رایج و کارهای بی‎رویه الی که مانع تحقق و اجرای‎ برنامه‎های مثبت فرهنگی است.

منبع: مد و مه

 



:: موضوعات مرتبط: مقاله
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۰

.:: ::.





شعر تازه ای از سید علی صالحی: امضاء: سیدعلی صالحی!
 

شعر تازه ای از سید علی صالحی

 

 

امضاء: سیدعلی صالحی!

ما
چشم به راهِ نان و خُرما بودیم،
اما
دروغگویِ بزرگ رفته بود
برای دبستانِ پَرت افتادة ما
ترکة انار بیاورد.

از همان روزِ عجیبِ بی‌باور بود
که من از نوشتن مشق وُ
ساعتِ هفت و نیمِ صبح
بَدَم آمد.
من از آن روز به بعد بود
که از نان و نصیحت و خُرما
به خوابِ کبودِ ترکه رسیدم.

(آخر... این چه زندگی‌ست
که شما
یک مشت آدمِ خاموش...!؟)

از آن روز به بعد بود
که ماهیگیرانِ کرانه‌های جنوب
سر انگشت‌های بُریدة ما را
از رود گرفتند
گفتند
رزقِ کودکانِ گرسنة ماست.
این
که از آسمانِ خُرما و انار...!

سر انگشتانِ ما
پُر از هراسِ مشق وُ
ترکه و دشنام بود.

ما خسته
ما خاموش
فقط نگاه می‌کردیم،
ما
رُخسارِ کافور کشیدة خود را
در خونابة دست‌هایمان
نهان کرده بودیم.

مأمون، سلطنت، سگ،
سایه، بغداد، بو،
و
او
دروغگویِ دجله‌های خون
که رفته بود برای ما
ترکه بیاورد.

آیا من
تنها من
در وحشتِ واژه‌ها ...؟

نباید بگویم!

من، عبدالله، عین‌القضات
و پروردگارِ فقیران ... فقط!

من
عبورِ کارون را
با بافه‌های نان و سرشاخه‌های خُرما
بسیار دیده‌ام.

بُریده بُریده می‌گویم؛
آن شب
یک عده سیاه‌پوش
پیشاپیشِ خلیفه می‌آمدند،
می‌رفتند باغِ انار و خرمابُنان را
درو کنند.
دروغگوی بزرگ
هِرهِر ... هی می‌خندید برای خودش.
آنها
دُرُست موسمِ چُرتِ ماهیگیران
پیدایشان شده بود.
آنها
سرانگشتانِ بُریدة ما را
سمتِ صندوق‌های دربسته
بُرده بودند.
بوی نفت می‌آمد
بوی چرکِ چاقو
و
درد
و
دواتِ گُل سرخ.

بنویس...!
دیر می‌شود،
بنویس!
من سرانگشتانِ ترکه‌خوردة خود را
در گودالِ کربلا
جا گذاشته‌ام.

هی نان و خُرما...!
نوالة ناجورِ ترکه‌های انار!
ما
منتظرانِ بی‌هودة آن سال‌ها
هنوز هم
گاهی
خواب‌های عجیبِ بی‌باوری می‌بینم.

(خولی ... هی خولی!
سرانگشتانِ بُریدة مرا
زیرِ باران بگیر،
دجله ... در خون
به دریا خواهد رسید.)
 

منبع: فرهیختگان

 



:: موضوعات مرتبط: شعر
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰

.:: ::.





به بهانه 25 آبان ، سالروز درگذشت ستارخان سردار ملی ایران؛ ستارخان که بود؟
 

به بهانه 25 آبان ، سالروز درگذشت ستارخان سردار ملی ایران؛ 
  
ستارخان که بود؟

   

اگر کلمه ستارخان را به زبان فارسی یا انگلیسی در اینترنت جستجو کنیم نتایج متفاوت و فراوانی بدست می آوریم.بطور مثال در مطلبی که اخیرا در برخی سایت ها منتشر شده بود ستارخان را اهل مهاباد! ومهاباد که در غرب کشور می باشد را در قره داغ معرفی کرده اند!    

 


            
  ستار قره داغی سومین پسر حاج حسن قره داغی در سال ۱۲۸۵ق به دنیا آمد. او از اهالی ارسباران تبریز بود  که در مقابل قشون عظیم محمد علی شاه پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن كه برای طرد و دستگیر كردن مشروطه خواهان تبریز به آذربایجان گسیل شده بود ایستادگی كرد و بنای مقاومت گذارد. وی مردم را بر ضد اردوی دولتی فرا خواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدین و باقرخان سالار ملی مدت یك سال در برابر قوای دولتی ایستادگی كرد و نگذاشت شهر تبریز به دست طرفداران محمد علی شاه بیفتد. اختلاف او با شاهان قاجار و اعتراض به ظلم و ستم آنان، به زمان كودكی اش بر می گشت. او و دو برادر بزرگترش اسماعیل و غفار از كودكی علاقه وافری به تیراندازی و اسب سواری
داشتند، اما اسماعیل فرزند ارشد خانواده در این امر پیشی گرفته بود و شب و روزش به اسب تازی، تیراندازی و نشست و برخاست با خوانین و بزرگان سپری می شد، سرانجام او در پی اعتراض به حاكم وقت دستگیر و محكوم به اعدام شد. این امر كینه ای در دل ستار ایجاد كرد و نسبت به ظلم درباریان و حكام قاجاری خشمگین شد.
ستار در جوانی به جرگه لوطیان (جوانمردان، یا اهل فتوت) محله امیرخیز تبریز درآمد و در همین باب در حالی كه به دفاع از حقوق طبقات زحمتكش بر می خاست با مأمورین محمدعلی شاه درافتاد و به ناچار از شهر گریخت و مدتی به راهزنی مشغول شد، اما از ثروتمندان می گرفت و به فقرا می داد. سپس با میانجیگری پاره ای از بزرگان به شهر آمد و چون در جوانی به درستی و امانتداری در تبریز شهرت داشت به همین دلیل مالكان حفاظت از املاك خود را به او می سپردند. او هیچ گاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما هوش آمیخته به شجاعتش و مهارت در فنون جنگی و اعتقادات مذهبی و وطن دوستی اش، او را در صف فرهیختگان عصر قرار می داد.
او در مدت یازده ماه از ۲۰ جمادی الاول ۱۳۲۶ق تا هشتم ربیع الثانی ۱۳۲۷ق رهبری  مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازی ها را بر عهده داشت و مقاومت شدید و طاقت فرسای اهالی تبریز در مقابل سی و پنج الی چهل هزار نفر قشون دولتی، با راهنمایی و رهبریت او انجام گرفت، به طوری كه شهرت او به خارج از مرزهای كشور رسید و در غالب جراید اروپایی و امریكایی هر روز نام او با خط درشت ذكر می شد و درباره مقاومت های سرسختانه وی مطالبی انتشار می یافت.
در اواخر كارِ محاصره تبریز قوای روس با موافقت دولت انگلیس به سوی تبریز آمد و راه جلفا را باز كرد. قوای دولتی با دیدن قوای روس به تهران بازگشت و محاصره تبریز پایان گرفت، اما ستارخان حاضر به اطاعت از دولت روس نشد و در اواخر جمادی الثانی ۱۳۲۷ق (اواخر ماه مه ۱۹۰۹م) به ناچار با همراهانش به قنسول خانه عثمانی در تبریز پناهنده شد. در منابع ذكر شده است كه ستارخان به كنسول روس (پاختیانوف) كه می خواست بیرقی از كنسول خانه خود به سر در خانه ستارخان زند و او را در زینهار دولت روس قرار دهد گفت: "ژنرال كنسول، من می خواهم كه هفت دولت به زیر بیرق امیرالمومنین علی (ع) بیایند من زیر بیرق بیگانه نمی روم."
پس از عقب نشینی قوای روس مردم شهر به رهبری ستارخان در برابر حاكم مستبد تبریز رحیم خان قد علم كردند و او را از شهر بیرون راندند، اما اندكی بعد ستارخان در زیر فشار دولت روس، دعوت تلگرافی ِ آخوند ملا محمدكاظم خراسانی و جمعی از ملیون را پذیرفت و با لقب سردار ملی به سوی تهران حركت كرد. در این سفر باقرخان سالار ملی نیز همراه او بود.
هدف دولت مشروطه از این اقدام كه به بهانه تجلیل از ستارخان و باقرخان صورت گرفته بود در واقع كنترل آذربایجان و خلع سلاح مجاهدین تبریز بود. روز شنبه ۷ ربیع الاول سال ۱۳۲۸ق در شب عید نوروز، جمعیت زیادی از مردم و رجال شهر از جمله یپرم خان ارمنی برای وداع با ستارخان و باقرخان جمع شدند و آنان درمیان هلهله جمعیت از منزل خود بیرون آمدند و به سوی تهران حركت كردند. در بین راه نیز در شهرهای میانه، زنجان، قزوین و كرج استقبال باشكوهی از این دو مجاهد راستین آزادی به عمل آمد و هنگام ورود به تهران نیمی از شهر برای استقبال به مهرآباد شتافتند و در طول مسیر چادرهای پذیرایی آراسته با انواع تزیینات، و طاق نصرت های زیبا و قالی های گران قیمت و چلچراغ های رنگارنگ گستردند. در
سرتاسر خیابان های ورودی شهر، تابلوهای زنده باد ستارخان و زنده باد باقرخان مشاهده می شد. تهران آن روز سرتاسر جشن و سرور بود. ستارخان پس از صرف ناهار مفصلی كه در چادر آذربایجانی های مقیم تهران تدارك دیده شده بود به سوی محلی كه برای اقامتش در منزل صاحب اختیار (محلی در خیابان سعدی كنونی) در نظر گرفته بودند رفت. او مدت یك ماه مهمان دولت بود، اما به دلیل وجود سربازان و كمی جا
دولت، محل باغ اتابك (محل فعلی سفارت روسیه) را به اسكان ستارخان و یارانش و محل عشرت آباد را به باقرخان و یارانش اختصاص داد. پس از چند روزی كه نیروهای هر دو طرف در محل های تعیین شده اسكان یافتند مجلس طرحی را تصویب نمود كه به موجب آن تمامی مجاهدین و مبارزین غیرنظامی از جمله افراد ستارخان و خود او می بایست سلاح های خود را تحویل دهند. این تصمیم به دلیل بروز حوادث ناگوار و
ترور مرحوم سید عبدالله بهبهانی و میرزاعلی محمدخان تربیت از سران مشروطه گرفته شده بود.، اما یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری كردند. به تدریج مجاهدین دیگری كه با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت مركزی شد. سردار اسعد به ستارخان پیغام داد كه "به سوگندی كه در مجلس خوردید وفادار باشید و از عواقب وخیم عدم خلع سلاح عمومی بپرهیزید."، اما باز یاران ستارخان راضی به تحویل سلاح نشدند.

 

بعدازظهر اول شعبان ۱۳۲۸ق قوای دولتی به فرماندهی یپرم خان، یار قدیمی ستارخان در تبریز و رئیس نظمیه فعلی كه جمعا سه هزار نفر می شدند باغ اتابك را محاصره كردند و پس از چندبار پیغام، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدین آغاز گشت. در این جنگ قوای دولتی از چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده كردند و به فاصله ۴ ساعت ۳۰۰ نفر از افراد حاضر در باغ كشته شدند. ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پله ها در یكی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت كرد و مجروح شد و قادر به حركت نبود. اندكی بعد قوای دولتی او را دستگیر كردند و به منزل صحصام السلطنه بردند و خود و اتباعش ناچار به خلع سلاح شدند (۳۰ رجب ۱۳۲۸ق).
بعد از این وقایع، ستارخان خانه نشین شد و پزشكان حاذق برای مداوای پای او تمام تلاش خود را كردند، اما معالجات به جایی نرسید و در تاریخ ۲۸ ذی الحجه ۱۳۳۲هـ. ق (۲۵ آبان ۱۲۹۳ش/ ۱۶ نوامبر ۱۹۱۴م) در تهران دار فانی را وداع گفت و در باغ طوطی در جوار بقعه حضرت عبدالعظیم حسنی در شهرری درحالی كه هزاران هزار تهرانی با چشمانی گریان جنازه او را تشییع می كردند به خاك سپرده شد. او هنگام
فوت حدود ۵۳ سال داشت.
سامی سردارملی - نواده ستارخان

............................................................................
منابع
تاریخ انقلاب مشروطه: مهدی ملك زاده
قیام آذربایجان و ستارخان: اسماعیل امیرخیزی
حماسه ستارخان: عباس پناهی ماكویی
دو مبارز انقلاب مشروطه، ستارخان و شیخ محمد خیابانی: رحیم رئیس نیا
تاریخ مشروطیت ایران: احمد كسروی
دیدار همرزم ستارخان: نصرت الله فتحی
سالنامه دنیا سال هشتم مقاله ستارخان قهرمان نامی مشروطیت ایران: مرحوم دكتر
عبدالحسین نوایی

 منبع نصر نیوز


 



:: موضوعات مرتبط: يادداشت، مقاله، مناسبت
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰

.:: ::.





صالح سجادی و سیر در طنز و شعر آیینی ترکی
 

صالح سجادی و سیر در طنز و شعر آیینی ترکی

صالح سجادی دو مجموعه سه جلدی با عنوان‌های «سیر طنز در شعر ترکی» و «سیر شعر آیینی در شعر ترکی» را در دست انجام دارد. همچنین دومین مجموعه شعر او با عنوان «نور و نیلوفر» چندی پیش در مجموعه سوم «شعر امروز» انتشارات سوره مهر به چاپ رسید.

سجادی درباره دومین مجموعه شعرش توضیح داده است: «این مجموعه ۴۰ قطعه غزل را در برمی‌گیرد که در فضایی اجتماعی و حماسی سروده شده‌اند. البته تعدادی کار مذهبی نیز در این مجموعه گنجانده‌ام.»

نخستین مجموعه شعر سجادی با عنوان «تشنج کلمات» در سال ۱۳۸۶ منتشر شده است.

وی گفته: در مجموعه دوم گزیده‌ای از غزل‌های دفتر نخستینم همراه با ۲۰ غزل جدید آمده است.

این شاعر ادامه داد: در نخستین دفتر شعرم، غزل‌ها از نظر موضوعی و فرم  در ۶ بخش تقسیم‌بندی شده بودند، اما در دفتر جدید این تقسیم‌بندی را انجام نداده‌ام. از سوی دیگر دفتر قبلی از نظر فرم و موضوع تنوع بیشتری داشت، اما در دفتر جدیدم به یک تعادل رسیده‌ام و از لحاظ تکنیک و سوژه‌های شعری فراز و فرود چندانی در این دفتر دیده نمی‌شود.

بررسی طنز و شعر آیینی در شعر ترکی
وی در ادامه به بررسی سیر طنز و شعر آیینی در شعر ترکی اشاره و تشریح کرد: پیش‌تر چنین پژوهشی را با عنوان «سیر غزل ترکی» در هزار صفحه انجام داده بودم که سال گذشته از سوی انتشارات سوره مهر به چاپ رسید. هدف از انجام این پژوهش‌‌ها، تدوین منابع تحقیقی برای انجام پژوهش‌های ادبی در زمینه شعر ترکی‌ است.

سجادی درباره روند فعالیتش در این مجموعه‌ها توضیح داد: برای مثال در بررسی سیر طنز در شعر ترکی، جلد نسخت، یک مدخل برای این موضوع است که به‌طور کلی مقوله طنز از کجا آغاز شده است و چه جایگاهی در ادبیات شفاهی و مکتوب دارد. پس از آن به تعامل شعر ترکی با شعر فارسی نیز پرداخته‌ام.

وی ادامه داد: جلد دوم این مجموعه تذکره‌ای کامل از قدیمی‌ترین شاعرانی‌ است که از عنصر طنز در اشعار خود بهره گرفته‌اند. برای مثال در قرن نهم با شاعری چون محمد فضولی روبرو می‌شویم، تا به دوران معاصر می‌رسیم. در جلد سوم نیز طنز در شعر معاصر ترکی بررسی شده است.

شعر هجایی ترکی
این پژوهش‌گر از تدوین آنتولوژی شعر هجایی ترکی خبر داد و گفت: شعر بومی آذربایجان، هجایی‌ است. در تدوین این مجموعه به گردآوری آثار شاعران یک نسل پیش پرداخته‌ام. این اثر از سوی انتشارات نقد افکار در دست چاپ است.

وی در پایان افزود: اکنون نیز از سوی انتشارات حوزه هنری استان تهران سومین مجموعه غزلم را با عنوان «آرامش در حضور کلمات» در دست انتشار دارم. این مجموعه حدود ۳۵ غزل از کارهای جدید من‌را که از سال ۱۳۸۹ تا ۱۳۹۰ سروده شده‌اند، شامل می‌شود. مسایل و موضوعات عاطفی در اشعار این مجموعه بیشتر دیده می‌شود. برخی از سروده‌ها نیز مضمونی اجتماعی دارند.

صالح سجادی متولد سال ۱۳۵۵ در تبریز و فارغ‌التحصیل رشته مدیریت و برنامه‌ریزی آموزشی از دانشگاه علامه طباطبایی تهران است. علاوه بر شعر در حوزه کاریکاتور نیز فعالیت کرده است.

پیش‌تر مجموعه غزل ترکی با عنوان «از قافیه تا قاف» با گردآوری او از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شده است. «تشنج کلمات» عنوان نخستین مجموعه شعر منتشر شده او از سوی نشر شانی ا‌ست. همچنین مجموعه سه جلدی «سیر غزل ترکی» دیگر اثر منتشر شده سجادی‌ است.

منبع: قدقامت

 



:: موضوعات مرتبط: خبر
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰

.:: ::.





بعد از سال ها سکوت؛ ناقوس کلیسای سنت استپانوس به صدا
 

بعد از سال ها سکوت؛ 
  
ناقوس کلیسای سنت استپانوس به صدا درآمد
  
 

ناقوس کلیسای سنت استپانوس بعد از سال ها سکوت بار دیگر با اتمام مرمت 5 ساله به صدا درآمد. 
  
  
  
   
به گزارش ایسنا ، اولین زنگ برج ناقوس کلیسای سنت استپانوس بعد از پنج سال مرمت کاری که هزینه ای بالغ بر 200 میلیون ریال دربرداشت، به صدا درآمد.

گفتنی است این برج به دلیل استحکام سازی و با حفظ سبک شیوه معماری گذشته به همت سازمان منطقه آزاد ارس و با مشارکت پايگاه كليساهاي تاريخي ايران مورد بازسازی قرار گرفت.
کلیسای سنت استپانوس با ویژگی‌های معماری و تزیینی یکی از زیباترین و مشهورترین کلیساها در جهان به شمار می آید و جزو 13 اثر تاریخی ایران است که در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسیده است.
لازم بذکر است این کلیسا که یکی از شاهکارهای معماری است در اکثر ایام و بخصوص تعطیلات مورد استقبال گردشگران و هنرمندان و عکاسان قرار می گیرد و بعد از اتمام مرمت و استحکام سازی داربست های محوطه برج ناقوس حذف شده و صحنه ای متفاوت و زیباتر را به علاقمندان به تاریخ و هنر ارائه می کند.
اضافه می شود این برج آخرین بار در زمان عباس میرزا نایب السلطنه مرمت شده بود.
سنت استپانوس یا سنت استفان اولین شهید راه مسیحیت است که مراسم تحلیف او به وسیله حواریون حضرت عیسی مسیح انجام گرفت و از مبلغان مسیحیت شد و بالاخره یهودیان اورشلیم به او تهمت زدند که سخنانی برخلاف شریعت یهود گفته، استپانوس را دستگیر و در روز 26دسامبر سال 36 میلادی سنگسار کردند.
این کلیسا در 26 کیلومتری غرب جلفای منطقه آزاد ارس در محوطه‌ای محصور از درختان و دره سرسبز به نام قریه قیزیل وانگ (صومعه قرمز) واقع شده است و یکی از زیباترین و مشهورترین کلیساها در جهانٰ با ویژگی‌های معماری و تزیینی بسیار بوده و دارای سه ساختمان اصلی نماز خانه اصلی، اجاق دانیال و برج ناقوس می باشد.
 

 



:: موضوعات مرتبط: خبر
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰

.:: ::.





هواي تو را مي‌كنم
 

 

هواي تو را مي‌كنم

 

تنها

    گاهي

         هواي تو را مي‌كنم

 

آن روزها كه بي‌انتهايند

                   و تمام نمي‌شوند

و وقتي تمام مي‌شوند،

                     مي‌رسند

                        به آستانه‌ي شبي بغض‌آلود

چنين شب و روزي

              هواي تو را مي‌كنم

 

من به تكرار عادت دارم

                       به تكرار خودم

                                 زندگي

                                      و هوايي كه تنفس مي‌كنم

ولي

به تكرار تو مي‌رنجم

                 مي‌پاشم و نيست مي‌شوم

وقتي هواي بي‌تكراري

                      به سرم مي‌زند

هواي تو را مي‌كنم

 

بگذار بي‌پرده باشيم

اين جا هيچ كس نيست

                    تنها من و توييم

در اين تنهايي دوگانه

                     هميشه

هواي تو را مي‌كنم

 



:: موضوعات مرتبط: شعر
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰

.:: ::.





گفت‌وگو با آيدين آغداشلو درباره ژورناليسم ادبي: نسل من سهراب‌كشي كرده است
 

 

گفت‌وگو با آيدين آغداشلو درباره ژورناليسم ادبي

نسل من سهراب‌كشي كرده است

علي شروقي

 

اواسط دهه 40 مجله «انديشه و هنر» ويژه‌نامه‌اي براي جلال آل‌احمد منتشر كرد كه در دوران خودش كم‌سابقه بود و حتي شايد در دوران ما هم، كه ويژه‌نامه‌ها بيشتر «جشن‌نامه»‌اند و بزرگداشت و تعريف و تمجيد. در«انديشه و هنر» ويژه آل احمد، چند مقاله تند و تيز در نقد قطب روشنفكري آن روزگار نوشته شد كه همين، آل‌احمد را به واكنشي از سر خشم واداشت و در پاسخ به همان نقدها بود كه در«يك چاه و دو چاله» نوشت: «ديدم شده‌ام خرگوشي براي آزمايشگاهي. اين است كه حالا با تشكر از همه لطف و محبتي كه در اين كار بوده است. مي‌خواهم بنشينم و پس از يك سال و نيم كه از آن قضيه مي‌گذرد ورقي بزنم به آن صفحات ويژه‌نامه تا ببينم آيا چاله‌اي است كه حضرات براي ارضاي خودخواهي همچو مني كنده بوده‌اند يا دكاني است كه براي عرضه داشت جزوه‌هاي درسي خود باز كرده بوده‌اند؟» از آنها كه در آن ويژه‌نامه نقدي تند بر آثار آل‌احمد نوشته‌اند، يكي آيدين آغداشلوست كه در سومين قسمت از سلسله گفت‌وگوهاي «گزارش به نسل بي‌سن فردا» از وضعيت ژورناليسم ادبي در همان سال‌هايي كه با شميم بهار در بخش ادب و هنر«انديشه و هنر» مي‌نوشت، از ماجراي آن ويژه‌نامه كذايي آل‌احمد و از اوضاع امروز ژورناليسم ادبي و مطبوعات سخن گفته است. آغداشلو برخلاف گروهي ديگر از هم‌نسلانش، به اينكه اوضاع امروز ژورناليسم ادبي بدتر از گذشته شده، باور ندارد و همچنين معتقد است نسل جديد ژورناليست‌ها نه‌تنها «پدركشي» نكرده‌اند بلكه از جانب پدران‌شان به آنها «جفا» شده است.

 

 

 

دهه 40 را بسياري از نويسندگان و منتقدان، دوران طلايي ژورناليسم ادبي در ايران مي‌دانند. در همين دهه آن چند شماره معروف «انديشه و هنر» كه شميم بهار دبير صفحات ادب و هنرش بود درآمد و شما هم يكي از نويسندگان آن صفحات بوديد. به‌عنوان كسي كه در آن زمان خود در مطبوعات حضور داشتيد ارزيابي‌تان از مطبوعات ادبي آن دهه چيست؟
آن دوره، تعدادي مجله آرام‌آرام شروع كرد به منتشر شدن؛ مثل جنگ «طرفه»، يا مجله «آرش» كه سيروس طاهباز درمي‌آورد و مجلات ديگر ادبي – هنري مثل «كيهان ماه» كه مجله‌اي جدي بود و يك دوره‌اي هم آل‌احمد سردبيري‌اش را به عهده گرفت.
اينها قبل از انديشه و هنر درآمدند؟


همان حول و حوش. يعني دهه 40... در همان دوره يا شايد كمي بعدتر «كتاب هفته» درآمد كه احمد شاملو سردبيرش بود و مجله‌هاي متعددي مثل «خوشه» و... كه سردبيري خيلي از آنها را شاملو به عهده مي‌گرفت. براي همين به شوخي مي‌گفتند شاملو متخصص داير كردن مجله‌هاي تعطيل‌شده و تعطيل كردن مجله‌هاي داير است. قبل از اين موجي كه در دهه 40 به راه افتاد، يك‌سري مجلات ادبي مثل «بهار» و «يغما» و «راهنماي كتاب» -كه بعدها شد «آينده»- درمي‌آمدند. اما اين مجلات، بيشتر به فرهنگ گذشته ايران نظر داشتند تا به مسايل معاصر جهان. يعني يا به تحقيقات ادبي مي‌پرداختند، يا به نسخه‌شناسي و فرهنگ كهن ايران. در اين بين فقط مجله «سخن» اين‌طور نبود و به هنر معاصر جهان هم توجه داشت. «سخن» يك مجله جدي‌ و در دوران خودش تَك بود، اما براي خودش يك حدودي تعيين كرده بود و از آن حدود جلوتر نمي‌آمد. آنچه در دهه 40 در زمينه ژورناليسم ادبي و هنري اتفاق افتاد، در واقع حاصل يك نياز بود؛ نياز به انتشار مجلاتي متعدد كه هم به فرهنگ و هنر معاصر جهان بپردازند و هم ادبيات معاصر ايران را معرفي كنند. «آرش» و «انديشه و هنر» و مجله‌هاي ديگر آن دوره، همه با اين هدف به وجود آمدند و خيلي‌هايشان هم مسايل روز را مطرح مي‌كردند. اما در مجله «سخن» هيچ وقت مسايل روز مطرح نمي‌شد. من خودم به‌عنوان يك جوان بيست و يكي، دو ساله در آن زمان، خيلي با علاقه «سخن» را مي‌خواندم و بسيار از آن آموختم و مديونش هستم. ولي «سخن»، نياز خوانندگان به دانستن مسايل روز را برآورده نمي‌كرد، در نتيجه، نسل جوان‌تري شروع كردند به درآوردن مجلاتي كه در آن به ادب و هنر روز پرداخته مي‌شد. مثلا همان گروهي كه انديشه و هنر را درمي‌آوردند حدودا 25-20 ساله بودند يا كساني كه در مجله‌هاي ديگر كار مي‌كردند هم، همين‌طور. نسل ژورناليست‌هاي دهه 40، نسلي كاملا جوان بود.


آيا همه اين مجله‌ها تقريبا همراستا بودند و تفاوت عمده‌اي بين آنها وجود نداشت؟ مثلا بين «انديشه و هنر» و «آرش» يا...

خب مجله‌اي مثل «آرش» بيشتر به مسايل روز ايران مي‌پرداخت و مصاحبه‌هايي مي‌كرد با روشنفكران و هنرمنداني كه همراستا بودند. سيروس طاهباز، هم به نيما خيلي ارادت داشت (گرچه زياد هم نيما را نديده بود) و هم به آل‌احمد فوق‌العاده علاقه‌مند بود. در نتيجه از آن گروهي كه از اطرافيان آل‌احمد بودند خيلي مطلب و مصاحبه چاپ مي‌كرد. «انديشه و هنر»، كمتر به مسايل مجادله‌آميز مي‌پرداخت ولي «آرش» اين‌طور نبود. مجله‌هاي ديگري هم بودند كه مجادله‌ها را در سطح ديگري دنبال مي‌كردند. مثل مجله فردوسي كه ديگر كار را از مجادله به فحاشي مي‌كشاند. مجله فردوسي در آن دوره كه فروغ فرخزاد با تحقير از آن به‌عنوان مجله پنج ريالي ياد مي‌كند، جايي بود كه مسايل كمتر جدي را دنبال مي‌كرد و گاهي مثل همين روزنامه‌هاي زرد كه در دنيا هست كار مي‌كرد و بدش هم نمي‌آمد كه يك عده روشنفكر با هم درگير شوند. مثل دعواهاي محمدعلي سپانلو و دكتر براهني و دعواهاي دكتر براهني و همه. به هر حال در آن دوران جامعه داشت از روشنفكري كهن فاصله مي‌گرفت، كه البته آن روشنفكري كهن هم، روشنفكري فوق‌العاده‌اي بود و آدم‌هاي باسوادي مثل هدايت و مينوي و مسعود فرزاد را داشت كه آدم‌هاي بي‌نظيري بودند. ولي خب خيلي از آنها كار را رها كرده بودند، مثل هدايت كه خودش را كشته بود. مينوي هم كه فقط با متون كهن سر و كار داشت. به هر حال شايد اين فاصله گرفتن از آن روشنفكري لازم بود. آن نوع سواد فوق‌العاده و كلاسيك، ديگر رسم روز نبود و نسل جديد اصلا آن را برنمي‌تابيد. اين بود كه بايد چيزي به وجود مي‌آمد كه اين خلأ را پر مي‌كرد و مجلاتي كه درآمدند بيشتر به اين ترتيب كار كردند. و درحقيقت به نوعي نياز پاسخ مي‌دادند و البته گاهي هم جايگاه‌شان درست درك نمي‌شد و تيراژشان خيلي كم بود. من يادم است كه انديشه و هنر، 700 نسخه تيراژ داشت و دكتر ناصر وثوقي با چه حساب و كتاب دقيقي آن را درمي‌آورد.


كار شما در«انديشه و هنر»، چطور شروع شد و پيشنهاد چه كسي بود؟ آيا شما و شميم بهار و ديگر اعضاي تحريريه ادب و هنر آن مجله از قبل همديگر را مي‌شناختيد؟

بله، البته قبل از اينكه ما به «انديشه و هنر» برويم، دكتر وثوقي سال‌ها بود كه اين مجله را درمي‌آورد و يك بخش ادب و هنر هم قبل از ما در آن مجله بود، اما خيلي گسترده نبود و كسان ديگري آن را درمي‌آوردند. دكتر وثوقي فوق‌العاده باسواد و آدمي اهل خطر كردن بود. حتي يك آگهي داده و جوانان را دعوت به همكاري كرده بود. جمله اصلي‌ آگهي‌اش هم اين بود: «انديشه و هنر، تيول كسي نيست.» بعد، شميم بهار اين فكر را دنبال كرد و صحبت كرد و قرار شد كه بخش فرهنگش را او دربياورد و ما هم كه همه‌مان دوستان نزديك بوديم كمك كرديم تا اين اتفاق بيفتد. يك عده هم بعدها به هسته مركزي مجله اضافه شدند. اين دوره انديشه و هنر، در واقع دريچه‌اي تازه را در فرهنگ باز كرد. خيلي از شعرا با همان مجله به بهترين وجه معرفي شدند؛ از بيژن الهي تا احمدرضا احمدي و خيلي‌هاي ديگر مثل نمايشنامه‌نويس‌ها و...


هيچ‌وقت بين اعضاي گروه فرهنگي اين مجله مشكل و اختلافي به وجود نيامد؟

نه، هيچ وقت. بايد بگويم كه شميم بهار يك سردبير به تمام معنا بود. مشكلي كه در اين مجله وجود داشت نه مربوط به اعضاي گروه كه مشكل اقتصادي بود. اوضاع مالي اين مجله هيچ‌وقت خوب نبود و واقعا با حداقل بودجه اداره مي‌شد. مشكل ديگرش رسم‌الخطش بود. دكتر وثوقي به رسم‌الخط خاصي اعتقاد داشت. مثل نوشتن «حتي» با «الف» و... كه البته خيلي هم چيز عجيبي نبود و بعدها عباس نعلبنديان هم همين رسم‌الخط را در نمايشنامه‌هايش به كار برد. اما همه فكر مي‌كردند كه اينها يك عده جوان هستند كه دارند عجيب و غريب مي‌نويسند و براي همين نسبت به اين مجله موضع مي‌گرفتند. در صورتي كه اين رسم‌الخط هيچ ربطي به كساني كه بخش فرهنگي آنجا را اداره مي‌كردند نداشت و رسم‌الخط كلي مجله بود.


در مورد بخش ادبيات اين مجله مي‌گويند كه انديشه و هنر، در نقد ادبي، رويكردها و شيوه‌هاي تازه‌اي را وارد كرده بود...


اينها همه برمي‌گردد به كار آقاي شميم ‌بهار. او در تعقيب ادبيات و سينماي روز جهان بود و از همان جواني‌اش نابغه كم‌نظيري بود و هنوز هم هست. در نتيجه چيزهايي را كه ضروري مي‌دانست شناخته شوند يا خودش ترجمه مي‌كرد يا مي‌داد بعضي از دوستان ما ترجمه مي‌كردند و البته خيلي وسواس داشت و ترجمه‌ها را بارها و بارها نگاه مي‌كرد.


در حوزه ادبيات و هنر ايران، گاه نقدهاي تندي در «انديشه و هنر» نوشته مي‌شد. مثل نقد شميم بهار بر فيلم «خشت و آينه‌» ابراهيم گلستان. آيا اين نقد تحت تاثير موضع منفي جامعه روشنفكري آن زمان نسبت به گلستان نوشته شده بود يا ربطي به آن حواشي نداشت؟


نه، ربطي نداشت. هيچ‌وقت بين ما و ابراهيم گلستان برخوردي به وجود نیامده‌ بود و هيچ حس سلبي‌اي نسبت به او نداشتيم. ما جوان‌هاي خيلي علاقه‌مندي بوديم. گلستان هم براي خودش قطبي بود و اغلب دوست داشت ما را ببيند. البته شميم بهار كمتر به ديدار و ملاقات آدم‌ها مي‌رفت و هنوز هم همين‌طور است ولي ما مي‌رفتيم. من خودم يكي از علاقه‌مندان گلستان بودم و مي‌رفتم منزلش. يا دوستان ديگرمان مثل مهرداد صمدي كه دوست نزديك گلستان بود و تا آخر عمرش هم دوست گلستان ماند. بنابراين جو مجله «انديشه و هنر» اصلا در ضديت با گلستان نبود و در ضديت با هيچ‌كس ديگري هم نبود. اين، آن روح خيلي دقيق متوازن و علمي خود آقاي بهار بود كه «انديشه و هنر» را در اين شكل نگه مي‌داشت. اما خب هركس يك ساحتي داشت و ظاهرا آدم‌ها عادت نداشتند به اين ساحت وارد شوند. هنوز هم بسياري از اوقات ورود به ساحت يك نفر، از جانب او توهين تلقي مي‌شود كه اين خيلي بد است. يك‌بار جايي نوشتم كه بعضي از ما هيچ‌جور بحث شكافنده‌اي را درباره كار خودمان تحمل نمي‌كنيم. من به شوخي مي‌گفتم كه عباس كيارستمي و بهرام بيضايي مايلند آنچه درباره كارشان نوشته مي‌شود تحسين مطلق باشد و نويسنده فقط آن چيزهايي را در كار آنها تحسين كند كه خودشان مي‌خواهند تحسين شود.


ظاهرا در انديشه و هنر يك ويژه‌نامه آل احمد هم درآمد كه آل‌احمد را عصباني كرد؟

بله، چند شماره مخصوص درآمد كه يكي از آنها شماره مخصوص آل‌احمد بود و يكي هم شماره مخصوص شاملو كه هر دو، كارهاي خيلي متفاوتي بودند. يعني قبل از آن، اتفاق نيفتاده بود كه در يك مجله، يك شماره مخصوص، درباره يك نفر دربيايد. شماره مخصوص شاملو موردپسند او و جامعه شعرخوان قرار گرفت اما شماره مخصوص آل‌احمد، به مذاق آل‌احمد خوش نيامد؛ او اعتقاد داشت كه يك عده بچه خواسته‌اند او را خراب كنند. در صورتي كه كسي نمي‌خواست او را خراب كند، بلكه او تحمل اين را نداشت و خب شايد هم به‌حق بود، چون آل احمد خيلي سختي كشيده و به‌اصطلاح از خيلي جاها خورده بود و در نتيجه بسيار حساس شده بود. در شماره مخصوص آل‌احمد در انديشه و هنر، محمود كيانوش، يك مقاله درباره نثر آل‌احمد نوشت كه مقاله‌اي خواندني بود. يك جاهايي هم حرفش درست بود و البته جاهايي هم سليقه‌اي بود و جاهايي هم نادرست. ولي اين فرق مي‌كند با اينكه ما فكر كنيم كه محمود كيانوش خواسته تيشه به ريشه آل‌احمد بزند. يا مقاله شميم بهار كه درباره كارنامه ادبي آل‌احمد بود و آنجا هم شميم بهار نخواسته بود آل احمد را از ريشه بزند. مقاله تند را من نوشتم و آل احمد اصلا از آن خوشش نيامد و براهني هم يك پاسخ به نظر من نامربوط به اين مقاله داد كه بيشتر فحاشي بود تا پاسخ. در آن مقاله، من غلط‌هاي تاريخي كتاب «غرب‌زدگي» را برشمرده بودم. آن هم در سن 21 سالگي. يعني يك جوان 21ساله جرات كرده بود كه به قطب اعظم جامعه روشنفكري ايران ايراد بگيرد.


شما آن زمان با خود آل‌احمد در ارتباط بوديد؟


من آل‌احمد را بسيار دوست داشتم و تا قبل از اينكه اين مجله دربيايد، احترامم نسبت به او خيلي زياد بود و يك وجه اشتراك هم داشتيم. چون آل‌احمد خودش را منتقد نقاشي هم مي‌دانست و سيمين دانشور هم اولين نقدهاي نقاشي ايران را در مجله «نقش و نگار» نوشته بود. آل‌احمد بسيار جذاب و كاريزماتيك بود و فوق‌العاده ابهت داشت. در نتيجه ما كه جواناني بيش نبوديم، روزي كه براي مصاحبه به خانه‌اش رفتيم خيلي تحت تاثير ابهتش قرار گرفتيم. البته شميم بهار نه، اما من تحت تاثير قرار گرفته بودم. يادم است آل احمد آن روز وقتي مرا ديد، رويش را كرد به دكتر وثوقي و گفت اين همان كسي است كه راجع به «نقاشي پقاشي» مي‌نويسد؟ خب شنيدن همين جمله براي من لذت زيادي داشت. چون معلوم بود كه نشسته و مقاله‌ها را خوانده. تا مدتي كه آن شماره مخصوص در «انديشه و هنر» درنيامده بود در كافه و جاهاي مختلف آل‌احمد را مي‌ديدم و آل‌احمد هم كه مي‌دانيد دوست داشت جوان‌ها به‌اصطلاح سر از تخم‌ درآورند و براي همين خيلي از استعدادهاي جوان مراقبت مي‌كرد. اما مجله كه درآمد قهر كرد.


در صفحات فرهنگ و ادب «انديشه و هنر»، سياست‌گذاري‌ها چگونه صورت مي‌گرفت؟


شميم بهار تعيين مي‌كرد كه ما چه كنيم. او مي‌گفت و ما انجام مي‌داديم. در ضمن اگر شميم بهار بداند كه من درباره مجله «انديشه و هنر» و نقش او صحبت كرده‌ام و حتي اسمش را اينجا آورده‌ام، حتما مرا مي‌كشد.


عده‌اي معتقدند كه آن دوران بهترين دوران ژورناليسم ادبي بود و ديگر تكرار نشد و دليلش هم گسستي است كه بعد از سال 57 در ادبيات ايران به وجود آمد. آيا شما هم چنين اعتقادي داريد؟


در مورد اينكه اشاره مي‌كنيد آن دوره تكرار نشد، من معتقدم كه نبايد هم تكرار مي‌شد، چون هر دوراني نيازهاي خودش را دارد و مطبوعات هم به يك بدنه فرهنگي متصلند. حالا آن بدنه ممكن است ستبر يا نحيف باشد. مطبوعات ايران دوره‌هاي مختلفي را گذرانده، خيلي صدمه‌زده، خيلي هم صدمه‌خورده ولي خب اگر جايي خيري رسانده‌اند، بايد از آن ياد كرد. مطبوعات ايران در فاصله بين دهه 1320 تا 1330 از فحاش‌ترين مطبوعات قابل تصور است. مثلا من دوره‌هاي مرد امروز را كه ورق مي‌زدم، از شدت ركيك بودن و فحاش بودن و دروغگو بودن برايم غيرقابل تحمل بود. ولي محمد مسعود، سردبير اين روزنامه، تبديل به قهرمان ملي شد. انگار يك چيزي در دوره رضاشاه جمع شده بود و يك جايي بايد مي‌تركيد. من در مجموع مطبوعات بعد از انقلاب را با همه محدوديت‌هايش، مطبوعات سلامت‌تري مي‌دانم و براي نسل جديد روزنامه‌نگارها احترام بسيار زيادي قايلم. اما در مورد اينكه آيا فاصله افتاده يا نه... خب بله، يك فاصله زماني بوده و اين فاصله زماني در مورد تئاتر هم هست. در مورد سينما هم هست و در مورد خيلي چيزهاي ديگر. مگر در مورد سينما اين فاصله زماني اتفاق نيفتاد؟ يا در مورد نقاشي... سال‌هاي اول بعد از انقلاب من اصلا قادر نبودم نقاشي‌هايم را بفروشم چون كسي نقاشي نمي‌خريد. اين اتفاقات مي‌افتد و چيز خيلي شگفت‌انگيزي هم نيست. اما در همين نسل جوان روزنامه‌نگاران و روشنفكران يك نياز خيلي مشخصي به آگاهي از گذشته بلافاصله‌شان وجود دارد. وقتي جوانان مي‌آيند پيش من و درباره بعضي آدم‌ها يا اتفاق‌ها سوال مي‌كنند من مي‌بينم كه نسل شما در جست‌وجوي خاطره گذشته بلافاصله‌اش است يعني گذشته‌اي كه از او دريغ شده. اين جست‌وجو شايد به قصد جبران اين فراموشي است؛ فراموشي‌اي كه بعد از هر انقلابي اتفاق مي‌افتد تا اينكه نسل بعدي مي‌آيد و آرام‌آرام سعي مي‌كند اين حلقه‌ها را به هم متصل كند و خاطره بلافاصله قبل از خودش را شكل بدهد.


پس شما برخلاف آن عده كه مي‌گويند دهه 40 بهترين دوره بوده و بعدش مطبوعات افت كرده، چنين اعتقادي نداريد؟


نه، واقعا فكر مي‌كنم همه خيلي كار مي‌كنند و الان دوره خيلي خوبي است و من اصلا آن‌طور فكر نمي‌كنم. حالا يك عده‌اي مي‌گويند كتابخوان كم شده و مطبوعات وزين كم هستند و... اما فكر مي‌كنم ما كمي داريم احساسات به خرج مي‌دهيم. درحالي‌كه بايد به وضعيت مطبوعات در دنيا هم نگاه كنيم. اصلا تصور اينكه 40 سال بعد حتي يك روزنامه در دنيا منتشر شود وجود ندارد. دليلش هم اين است كه شايد نوع سواد فرق كرده و چيزي دارد تغيير مي‌كند. شايد ما زيادي نوستالژيك هستيم. شما فكر مي‌كنيد مثلا در انگلستان چند مجله وزين ادبي درمي‌آيد؟

عده‌اي مي‌گويند نسل روزنامه‌نگاران بعد از دوم خرداد خواستند به اصطلاح پدركشي كنند و...


كجا... كِي؟ من بيشترين تحسيني كه نسبت به نسل‌هاي قبلي ديده‌ام در همين صفحات ادبي بوده و گاهي حتي حرص خورده‌ام كه نسل جديد از ميان جمع عظيمي از آدم‌هايي كه كار كرده بودند و روشنفكر يا اديب و هنرمند بودند حتي آدم‌هاي خيلي كم‌كار را هم مي‌كشيدند بيرون و به آنها صفحه اختصاص مي‌دادند و ازشان تجليل مي‌كردند. اين نسل كه شما اشاره كرديد نه تنها قصدشان پدركشي نيست بلكه برعكس، من فكر مي‌كنم نسل من خيلي به نسل جديد جفا كرده و در واقع «پسركشي» كرده. يعني مشكلي اگر هست مشكل رستم است نه سهراب. سهراب كه پدرش را نكشت و اگر مي‌شناختش دستش را هم مي‌بوسيد و من فكر مي‌كنم جست‌وجوي اين نسل، همان جست‌وجوي سهراب است كه مي‌خواهد پدرش را پيدا كند. اين نسل هم دارند پدرشان را پيدا مي‌كنند و متاسفانه با اينكه گردن‌كلفت‌تر از پدرشان هم هستند ولي كلك مي‌خورند. به هر حال به نظر من الان جو معقول‌تري بر مطبوعات حاكم است. البته ايرادهايي هم وجود دارد و آن هم برمي‌گردد به كليتي جهاني. مثلا شايد آدم‌ها الان كمي سطحي‌تر برخورد مي‌كنند و فوري‌تر مي‌خواهند شهرت پيدا كنند ولي به نظر من در مجموع اتفاق خيلي بدي نيفتاده است. شايد اصلا جهان به نوعي دارد پوست مي‌اندازد و تغيير شكل مي‌دهد و البته گوگل هم در اين ميان
اهميت ويژه‌اي دارد.

 

منبع: روزنامه شرق

 

 



:: موضوعات مرتبط: گفت و گو
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰

.:: ::.





لباس برازنده‌ي «ميركريمي» / يادداشتي بر فيلم «يه حبه قند»
 

 لباس برازنده‌ي «ميركريمي»

يادداشتي بر فيلم «يه حبه قند»

 

من «رضا ميركريمي» را با «زير نور ماه» شناختم. فيلمي كه آغازگر راهي شد براي سرك كشيدن در زندگي عالمان دين. پس از «زير نور ماه» بود كه «مارمولك» پديد آمد و حالا هم «طلا و مس» ساخته شده. اگر بگويند كه در طي ده، دوازده سال گذشته پنج فيلم محبوبت را نام ببر! حتماً يكي‌شان همين «زير نور ماه» «ميركريمي» است. بعد هم «اين جا چراغي روشن است» همين كارگردان را نام مي‌برم در كنار «يك تكه نان» «كمال تبريزي» و «ميم مثل مادر» مرحوم «رسول ملاقلي‌پور» و «گيلانه» «رخشان بني‌اعتماد».

مي‌بينيد كه سهم «ميركريمي» از اين گزينش سختگيرانه دو فيلم است.

من با «زير نور ماه» «ميركريمي» را فيلم‌سازي دغدغه‌مند ديدم و شناختم. هنرمندي كه پرسش‌هاي دقيق اجتماعي دارد و اين پرسش‌ها آن قدر امروزي و ملموسند كه به راحتيْ پرسش من و اكثر مخاطبانش هم مي‌شود. اگر منصف باشم «ميركريمي» در «زير نور ماه» چنان پرسشي دقيق و بي‌آلايش به ميان آورده است كه هيچ كس را گريزي از آن نيست. پاسخش را هم به همان شكل زيبا در چنته داشت و گفت.

«اين جا چراغي روشن است» ادامه‌ي همان كارگردان بود. انگار «ميركريمي» قصد نو شدن داشت در لباسي كه به اندامش برازنده بود. اين فيلمساز هنوز سوال داشت. از همان جنس. از همان سوال‌هاي اجتماعي كه مي‌خواست تنه‌ي درخت حيات اجتماعي ما يعني مذهب را تكاني بدهد و برگ و بارهاي بي‌خودش را بريزد. «اين جا چراغي روشن است» زيبا بود. تاثيرگذاري‌اش به اندازه‌ي «زير نور ماه» نبود ولي باور دارم كه زيباتر و هنري‌تر بود. از آن دسته فيلم‌ها كه اگر با آن هم‌قدم شوي ديگر هيچ گاه از تو جدا نمي‌شود. مي‌ماند در درونت. سهمي از دوست داشتن‌هايت مي‌شود.

بعد «خيلي دور، خيلي نزديك» آمد. جنس پرسش «ميركريمي» عوض شده بود. حالا ديگر او سوداي پرسش‌هايي بنيادين را داشت. سوال از جنس رابطه‌ي انسان با خدا؛ رابطه‌ي تنها مخلوق ذي‌شعور عالم با خالق هستي. بحث سرگيجه‌آور صراط‌ها و سُبُل‌ها. «ميركريمي» در اين فيلم نمي‌خواست لباس برازنده‌ي خود را نو كند. جامه‌اي ديگر مي‌خواست، پس پرسشي ديگرگونه آفريده بود. همان قدر كه اين پرسش عميق بود و لايتناهي پاسخ «ميركريمي» كوچك بود و دم دستي. پاسخي كه به شكلي ديگر «مجيد مجيدي» در «رنگ خدا» داده بود. نمي‌دانيد وقتي از اكران اختصاصي «خيلي دور، خيلي نزديك» بيرون آمدم چه قدر دلم مي‌خواست «ميركريمي» همان جا ظاهر مي‌شد تا بگويم كه اين يك دفعه را بدجور بُز آوردي. بگذريم.

اثر مايوس‌كننده‌ي تماشاي «خيلي دور، خيلي نزديك» بود و يا مشغله‌هاي كاري و فكري نمي‌دانم ولي «به همين سادگي» را نديدم. موقعيتش هم جور شد ولي باز در آخرين لحظه نرفتم و ماند. شايد چون فكر مي‌كردم چيز زيادي را از دست نخواهم داد.

روزها گذشت تا اين كه «يه حبه قند» با تبليغات وسيع حوزه هنري پيشاني سينما 29بهمن تبريز را مزين كرد. در اين فاصله سبك، سنگين كرده بودم و به اين نتيجه رسيده بودم كه با يك فيلم نمي‌شود «ميركريمي» را بوسيد و مثل خيلي از فيلمسازهاي ديگر كه كنار گذاشته‌ام، كنار گذاشت. فيلمسازهايي مثل «مسعود كيميايي»، «ابراهيم حاتمي‌كيا»، «رسول صدرعاملي» و چند تاي ديگر. پس شال و كلاه كردم و به همراه دوستان به تماشاي «يه حبه قند» نشستم.

لباسي بر تن «ميركريمي» نديدم. هيچ چيز نپوشيده بود و اين عرياني نه از جنس «باباطاهر» و مناعت طبعش كه از جنس نداري بود. «ميركريمي» پرسش‌هايش را به كناري گذاشته. طرفي نبسته از سوداي پرسش و پاسخي كه ذات همه‌ي هنرهاست.

«يه حبه قند» فيلم رنگيني‌ست. هم به خاطر خوش‌ساخت بودنش به لحاظ تكنيكي و هم بازيگران متنوع و جورواجورش. از دل همين شخصيت‌هاي جورواجور هم ماجراهاي بسياري زاده شده كه شايد هر كدام مي‌توانست فيلمي شود در قواره‌ي پيراهن برازنده‌ي «ميركريمي». ولي همه عقيم مانده و رها شده‌اند در رنگي تصنعي كه همه جاي فيلم هست. آن هم خيلي هست. آن قدر كه به كج سليقگي تنه مي‌زند.

نمي‌دانم ولي «ميركريمي» بعد از «خيلي دور، خيلي نزديك» حتماً فهميده كه كار او پرسش از بنيادها نيست. و به دنبال آن نخواسته برگردد سراغ پرسش‌هايي كه خوب مي‌تواند مطرح كند و خوب‌تر پاسخش را بدهد. نمي‌دانم دنبال چيست ولي مي‌دانم هنوز هم عاشق «اين جا چراغي روشن است» هستم و ممنون «ميركريمي» كه چنين فيلمي ساخته. كاش برگردد و لباس برازنده‌ي خود را بپوشد. بي‌لباسي براي يك هنرمند عار است.

 



:: موضوعات مرتبط: يادداشت، نقد و نظر
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰

.:: ::.





«اورمو» آپ‌ديت مي‌شود!
 

«اورمو» آپ‌ديت مي‌شود!

منتشر شده به عنوان سرمقاله در شماره ی سی و یکم ماهنامه تدبیرفردا

 

 

همين جا بود. دم دست‌مان. ما با «رحمانلو» و «جزيره‌ي اسلامي» مي‌شناختيمش. دو عمه و دو عمو هم توي شهر هم نامش «اروميه» مزيد بر علت كه حتماً اين درياچه بايد برايم مهم مي‌بود. توي آذربايجان هر كس بگردد مي‌تواند يك نسبتي شخصي بين خودش و «اورمو» پيدا كند و بفهمد كه اين درياچه يكي از فاميل‌هاي اوست.

شايد فاميل دور و شايد هم خيلي نزديك.

اين فاميل از قضا خيلي بزرگ است. بزرگ‌تر از هر چيزي كه در آذربايجان ما وجود دارد. فقط مي‌توان بزرگيش را با «سهند» و «سبلان» و جنگل‌هاي «قاراداغ» مقايسه كرد. بله بزرگ است ولي اين بزرگي باعث نشد ما در طول ساليان ببينيمش. حداكثر به آب تني در آن اكتفا كرديم و شايد «لجن‌درماني» ولي ديگر هيچ. همان قدر كه «سهند» براي‌مان بلنداي بركت و زندگي بود اين درياچه‌ي آرام و آسوده هم وسعت آسايش و حيات بود. ولي زير پاهاي‌مان ديده نمي‌شد.

ديده نشد تا گذشت آن چه مي‌بايست و شد آن چه مقرر بود.

سدها پشت سر هم در حوزه‌ي آب‌ريز «اورمو» سربرآوردند. افتتاح شدند و عكس‌ها و فيلم‌ها و فيگورها و مصاحبه‌ها همه از پي اين بهره‌برداري‌ها جاري شدند در رسانه‌هاي ديداري و شنيداري و مطبوعات كاغذي و آن‌لاين.

ولي ديگر آبي براي جاري شدن نبود.

شهرها هي بزرگ شدند. غول «تبريز» سربرآورده و آب مي‌خواهد. شيشه‌ي عمرش آب است و ما راه «جيغاتي» را بستيم و تبريز را سيراب كرديم. مراغه از «صوفي‌چاي» متنعم است. تبريز باز از سد «نهند» و «شهيد مدني» بهره‌مند.

همه‌ي اين‌ها سهم اين فاميل عزيز ما بود.

 خشكسالي از راه مي‌رسد. چه مي‌شود كرد. اثر گناهان كرده و ناكرده‌مان باشد يا تغييرات جوي و گازهاي گلخانه‌اي و يا هر چيز ديگر آب «اورمو» تبخير مي‌شود ولي نمي‌بارد. راه گم مي‌كند در آسمان و نمي‌دانم از كدام كشور اجنبي سردرمي‌آورد و بر سر كدام ملتي غير از ما مي‌بارد. شايد آنان گناه نمي‌كنند كه سهم بركت ما نصيب آنان مي‌شود.

باران كه نبارد چاره‌ي آبياري مزارع و باغ‌ها چاه است. امسال كه در پنجاه متري به آب رسيدي، سال بعد 100 متري هم آب به دست نمي‌آيد. چاه‌ها عميق‌تر مي‌شود تا اين كه مي‌شود «چاه عميق». انگار كن «چاه نفت» است. در سرزمين بابركت آذربايجان آب از اعماق زمين بيرون مي‌آيد. سفره‌هاي زيرزميني خالي مي‌شود و نفس «اورمو» به شماره مي‌افتد.

تازه اين اول كار است.

بعد چاره‌انديشي‌ها شروع مي‌شود. يك عده دوستدار طبيعت صداي‌شان درآمده. چاره چيست؟ يك مصاحبه‌اي، چيزي بكنيد و بگوييد طرح احياي درياچه در دستور كار است. چند صباحي كه بگذرد و از بار گناهان‌مان كه كاسته شود، باران مي‌بارد و همه چيز عادي مي‌شود.

و همين طور هر روز حال «اورمو» بدتر شد و تعداد طرح‌ها و چاره‌جويي‌ها متنوع. و هيچ كدام راه‌حل كه نه، حتي به اقدامي اورژانسي هم شبيه نبود.

حالا ديگر به لطف خشكيدن «اورمو» بيش‌تر از اين فاميل مي‌دانيم. مي‌دانيم «آرتيما» چيست و يا لااقل اسمش را شنيده‌ايم. مي‌دانيم اگر درياچه‌ي «اروميه» خشك شود، همان بلايي سر ما خواهد آمد وقتي درياچه‌ي «آرال» در زمان«اتحاد جماهير شوروي» خشكيد. تصوير «اورمو» در ذهن‌مان آپ‌ديت شده است. حالا اين درياچه‌اي كه از «رحمانلو» هر چه قدر مي‌روي پيدايش نمي‌كني وضوح بيش‌تري براي‌مان پيدا كرده.

حالا مي‌دانيم كه سهم‌الارث اين فاميل بهايي‌ست سنگين اگر بميرد. پس مي‌دانيم بايستي زنده بماند. زنده بماند و تضمين كند كه به ما نيز زندگي خواهد بخشيد.

ولي چگونه؟

قرن‌ها بي‌منت زندگي را ارزاني‌مان داشته ولي حالا زندگي از او دريغ شده. به دست ما. لازم هم نيست  قضيه را دولتي و ملتي كنيم و براي هر كس سهمي تعيين كنيم و دنبال اين بگرديم كه چه كسي مقصر است يا مقصرتر. وقتي مي‌گويم ما يعني همه. همه‌ي آن‌هايي كه فاميل «اورمو» هستند. كساني كه به او وابسته‌اند.

هيچ طرحي نبايد فقط محض خواباند نگراني‌ها و اعتراضات باشد. چيزي كه تاكنون اتفاق افتاده و شايد در سياست دولتي در دستور كار باشد. گرد و غبار نمك‌زار «اورمو» به چشم همه خواهد رفت. چشم‌هاي درشت‌تر زودتر كور خواهند شد. خودمان را به تمام كوچه‌هاي علي چپ زده‌ايم ولي كاري از پيش نبرده‌ايم.

هيچ كس بي‌ريشه و فاميل نخواهد بود. «اورمو» ريشه وفاميل همه‌ي ماست. به نسبت او با خودمان بيانديشيم.

 



:: موضوعات مرتبط: يادداشت، مقاله
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰

.:: ::.





مهدی ابراهیم پور در گفتگو با ايلنا: هفته‌ي فرهنگي تبريز، سنخيتي با فرهنگ اين شهر نداشت
 

مهدی ابراهیم پور در گفتگو با ايلنا:
  
هفته‌ي فرهنگي تبريز، سنخيتي با فرهنگ اين شهر نداشت

 

 
مهدي ابراهيم‌پور، رييس خانه‌ي داستان نويسنان شهر تبريز، در انتقاد به برگزار كنندگان هفته‌ي فرهنگي تبريز در كشور تاجيكستان، برگزاري اين همايش چند روزه را هدر دادن سرمايه‌ي ملي دانست.

وي در گفتگو با خبرنگار ايلنا افزود: هفته فرهنگي تبريزكه سال گذشته در فرهنگسراي خاوران تهران برپا شده بود، امسال توسط سازمان فرهنگي هنري شهرداري تبريز، در شرايطي در كشور تاجيكستان برگزار شد، كه رنگ و بويي از فرهنگ مردمان اين شهر نداشت.

ابراهيم‌پور گفت: برگزار كنندگان اين مراسم، مصطفي رحماندوست را به عنوان نويسنده با خود به كشور تاجيكستان برده‌اند.ايشان نه تنها اهل تبريز نيست، بلكه فكر نمي‌كنم در طول عمر خود نيز، نهايتا بيشتر از چند روز در تبريز زندگي كرده باشد. بنابراين حضور ايشان در هفته‌ي فرهنگي تبريز، بي‌دليل بوده است.

وي ادامه داد: همچنين جلال شمع‌سوزان، يكي ديگر از اشخاصي بود كه توسط سازمان فرهنگي هنري شهرداري تبريز، به تاجيكستان برده شد. او هيچ كارنامه‌ي ادبي ندارد و تنها سابقه‌اش انتشار كتاب «فهميده‌هاي آذربايجان» است كه در آن خاطرات شهيدان دانش‌آموز جمع آوري و به چاپ رسيده است. بنابر اين حضور ايشان در اين همايش به عنوان يك نويسنده، جايز نبود.

رييس خانه‌ي داستان نويسان تبريز خاطر نشان كرد: برگزار كنندگان، به جاي اينكه شخصيت‌هاي فرهنگي هنري تاثيرگذار تبريز را با خود به تاجيكستان ببرند، چهره‌هايي را برده‌اند كه به هيچ وجه شايستگي حضور در اين همايش را نداشتند. به عنوان مثال «محمد رمضاني» يكي از شايسته‌ترين نويسندگان تبريز است كه 10 كتاب در حوزه‌ي ادبيات و داستان نويسي دارد، اما حتي به ايشان تعارف نكردند كه در اين همايش حضور پيدا كند.

اين نويسنده، در ادامه به «صالح سجادي» شاعر تبريزي اشاره كرد و گفت: سجادي كه مجموعه‌ي ارزشمند «سير تطور غزل فارسي» را در سه جلد توسط سوره‌ي مهر منتشر كرده است نيز يكي از افرادي بود كه شايسگي حضور در اين سفر را داشت، اما دعوت نشد.

وي در ادامه به سيستم خبر رساني همايش هفته‌ي فرهنگي تبريز در تاجيكستان انتقاد كرد و اظهار داشت: برگزرا كنندگان هيچ خبرنگار شناخته‌شده‌اي را با خود به همراه نبردند تا وضعيت برگزاري مراسم مورد تحليل و بررسي قرار گيرد و تنها خود به ارسال خبر مبادرت داشتند.

ابراهيم‌پور در پايان گفت: برگزاري همايشي كه با نام تبريز برگزار مي‌شود اما رنگ و بويي از تبريز ندارد، به هدر دادن سرمايه‌هاي ملي‌ست.

متن اصلي را اين جا مي توانيد ببينيد



:: موضوعات مرتبط: گفت و گو، خبر
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰

.:: ::.





Powered By سطر اول Copyright © 2009 by mehdieb
This Template By سطر اول

منوی اصلی (Menu)
درباره (About)

مطالب خواندنی و مواد خام ادبی

همسایه های پیوندی (Links)

آرشیو زمانی (Archive)

آرشیو متنی (Previous)

موضوعات (Categories)

برچسب (Tag)
تبریز , زلزله آذربایجان , نمایشگاه کتاب , تدبیرفردا , تهران , تدبیر فردا , شعر , داستان , یادداشت سفر , دبیرستان طالقانی , ادبیات آذربایجان , يادنامه , ادبیات , سفر , کتاب , جلال آل احمد , غلامحسین ساعدی , تبريز , اصغر نوری , حسین منزوی , موسیقی , تاريخ آذربايجان , تدبيرفردا , موسیقی آذربایجان , داستان تبریز , مهدی ابراهیم پور , فرهنگ تبریز , نشست كتاب , همه افق , فرهنگ و هنر تبریز , فريبا وفي , فاطمه قنادی , دبيرستان طالقاني , موسي هريسي نژاد , رمان , حافظ , قصه , زلزله تبریز , زبان فارسي , مشروطه , شیراز , شعر ترکی , آیریلیق , هريس , تقی زاده , ادبيات آذربايجان , روز خبرنگار , قطران تبریزی , قاجاریه , قوپوز , ابراهیم یونسی , هنر داستان نویسی , ادبیات روسیه , افراشته , خانه داستان تبريز , دهه چهل , موغام , زبان مادري , بهاریه , صادق زیباکلام , مدینه گلگون , ویرجینیا وولف , اورمو گولو , ترانه برف , پرویز خطیبی , شرح زندگانی من , باغ شهر , مهدی سحابی , شهریار عباسی , کلیله و دمنه , موریس بلانشو , نفرین زمین , ولادیمیر ناباکوف , ورزقان , آگوتا كريستوف , اصغر نوري , احسان نراقی , صمد بهرنگی , نشر , مرد تنهای شب , ارک علیشاه , فریبا وفی , دم را دریاب , سال بلو , بابک تبرایی , ادبیات آمریکا , عرفاني , ماهنامه , عباس پژمان , استان آذربایجان شرقی , اورمو گؤلو , گوهرمراد , چوب به دستهای ورزیل , عزاداران بیل , خشايار ديهيمي , ساموئل بکت , اسفندیار قره باغی , نشر افراز , كتاب سال تبريز ,

و چیزهای دیگر (Others)