;




سطر اول
گاه‌نگاری‌های مهدی ابراهیم‌پور در اینترنت


شعر معروف «روباه و زاغ» سروده‌ی کیست؟
 


شعر معروف «روباه و زاغ» سروده‌ی کیست؟

شعر معروف «روباه و زاغ» کتاب‌ درسی دوران مدرسه واقعاً سروده‌ی چه کسی است؟

تصویر زاغی که با یک قالب پنیر به دهان، بالای درختی نشسته و روباهی پای درخت در حال صحبت با او و در واقع گول زدن اوست، شاید برای همه‌ی ما آشنا باشد. بله این تصویر درس «روباه و زاغ» کتاب‌ درسی فارسی است و شعر معروفی که سراینده‌اش حبیب یغمایی معرفی شده است.

اما این شعر در واقع ترجمه‌ی منظوم حبیب یغمایی است از شعر شاعر فرانسوی قرن هفدهم یعنی «ژان دو لافونتن»، که البته در کتاب درسی به نام شاعر اصلی آن اشاره‌ای نشده است.

این در حالی است که دو ترجمه‌ی آزاد دیگر هم از این شعر در زبان فارسی منتشر شده است. آن‌طور که در کتاب «اصول فن ترجمه‌ی فرانسه به فارسی» (انتشارات سمت) آمده، ایرج میرزا و نیّر سعیدی هم این شعر را ترجمه کرده‌اند.

متن سه ترجمه‌ی موجود از این شعر در زبان فارسی در پی می‌آید:

«روباه و زاغ» / ترجمه‌ی حبیب یغمایی

زاغکی قالب پنیری دید

به دهان برگرفت و زود پرید

بر درختی نشست در راهی

که از آن می‌گذشت روباهی

روبه پرفریب و حیلت‌ساز

رفت پای درخت و کرد آواز

گفت به به چقدر زیبایی

چه سری چه دُمی عجب پایی

پر و بالت سیاه‌رنگ و قشنگ

نیست بالاتر از سیاهی رنگ

گر خوش‌آواز بودی و خوش‌خوان

نبودی بهتر از تو در مرغان

زاغ می‌خواست قار قار کند

تا که آوازش آشکار کند

طعمه افتاد چون دهان بگشود

روبهک جست و طعمه را بربود

***

«روباه و زاغ» / ترجمه‌ی ایرج میرزا

کلاغی به شاخی جای‌گیر

به منقار بگرفته قدری پنیر

یکی روبهی بوی طعمه شنید

به پیش آمد و مدح او برگزید

بگفتا: «سلام ای کلاغ قشنگ!

که آیی مرا در نظر شوخ و شنگ!

اگر راستی بود آوای تو

به‌ مانند پرهای زیبای تو!

در این جنگل اکنون سمندر بودی

بر این مرغ‌ها جمله سرور بودی!»

ز تعریف روباه شد زاغ، شاد

ز شادی بیاورد خود را به‌ یاد

به آواز خواندن دهان چون گشود

شکارش بیافتاد و روبه ربود

بگفتا که: «ای زاغ این را بدان

که هر کس بود چرب و شیرین‌زبان

خورد نعمت از دولت آن کسی

که بر گفت او گوش دارد بسی

هم‌اکنون به‌ چربی نطق و بیان

گرفتم پنیر تو را از دهان

***

«روباه و زاغ» / ترجمه‌ی نیّر سعیدی


بامدادان رفت روباهی به باغ

دید بنشسته است بر بامی کلاغ

نشئه و شادی بی‌اندازه داشت

زیر منقارش پنیری تازه داشت

گفت در دل روبه پرمکر و فن

کاش بود این لقمه اندر کام من

با زبانی چرب و با صد آب و تاب

گفت پس با وی که: ای عالیجناب

از همه مرغان این بستان سری

وه! چه مه‌رویی چه شوخ و دلبری

این‌چنین زیبا ندیدم بال و پر

پر و بال توست این یا مشک تر!

خود تو دانی من نیَم اهل گزاف

گر بُرندم سر نمی‌گویم خلاف

گر تو با این بال و این پرواز خوش

داشتی بانگ خوش و آواز خوش

شهره چون سیمرغ و عنقا می‌شدی

ساکن اقلیم بالا می‌شدی

غره شد بر خود کلاغ خودپسند

خودپسند آسان فتد در دام و بند

تا که منقار از پی خواندن گشاد

لقمه‌ی چرب از دهانش اوفتاد

نغمه چون سر داد در شور و حجاز

کرد شیرین کام رند حیله‌ساز

شد نصیب آن محیل نابکار

طعمه‌ای آن‌سان لذیذ و آب‌دار

گشت روبه چون ز حیلت کامکار

داد اندرزی چو درّ شاهوار

گفت هر جا خودپسندی ساده است

چاپلوسی بر درش استاده است

آن تملق‌پیشه‌ی رند هوشمند

نان خورد از خوان مرد خودپسند


منبع: ایسنا



:: برچسب‌ها: روباه و زاغ, ژان دولافونتن, حبیب یغمایی, ایرج میرزا
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱

.:: ::.





توییت وبلاگی / دیروز .....
 

توییت وبلاگی

دیروز .....

 

دیروز، روز من بود.

دیروز را جایی در دلم ثبت خواهم کرد. حتا اگر تاریخش در ذهنم نماند.



نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱

.:: ::.





صبح یکشنبه / یازده داستان از ادبیات امروز فرانسوی زبان / انتخاب و ترجمه ی اصغر نوری
 

صبح یکشنبه

یازده داستان از ادبیات امروز فرانسوی زبان

انتخاب و ترجمه ی اصغر نوری

نشر افکار



:: برچسب‌ها: داستان فرانسه, اصغر نوری
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱

.:: ::.





چهلمین شماره ی ماهنامه تدبیرفردا منتشر شد

 

چهلمین شماره ی ماهنامه تدبیرفردا

منتشر شد



:: برچسب‌ها: تبریز, تدبیرفردا
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱

.:: ::.





پنج سال، چهل شماره! / تدبیرفردا
 

پنج سال، چهل شماره!

تدبیرفردا



:: موضوعات مرتبط: خبر
:: برچسب‌ها: تبریز, تدبیرفردا
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱

.:: ::.





خوانند‌ه‌ی خوب و نویسنده‌ی خوب
 

خوانند‌ه‌ی خوب و نویسنده‌ی خوب

 ولادیمیر ناباکوف / برگردان فرزانه طاهری

 

عناوینی چون: «چگونه می‌توان خواننده‌ی خوبی شد»، یا: «مهربانی با نویسندگان»، را می‌توان عنوآن‌های فرعی مباحثات گوناگون درباره‌ی نویسندگان گوناگون قرار داد، چرا که طرح من این است که با عشق، و با جزئیات عاشقانه و مفصل، به چند شاه‌کار اروپایی بپردازم. صد سال پیش، فلوبر در نامه‌ای به معشوقه‌اش  چنین می‌نویسد:  اگر آدم دست کم چند کتاب را به خوبی می‌شناخت، چه محقق برجسته‌ای می‌شد.

 

به هنگام خواندن، آدم باید به جزئیات توجه کند و به آن‌ها عشق بورزد. البته هیچ اشکالی ندارد که پس از آن‌که ذره های( آفتابی ) کتاب با عشق جمع‌آوری شد‌( مهتاب ) کلی گویی‌ها هم بتابد. اگر آدم کار را با یک تعمیم پیش ساخته آغاز کند، راه را غلط رفته است  و قبل از  آن‌که کتاب را بفهمد از آن دور می‌افتد. هیچ چیز کسالت آورتر و در حق نویسنده غیر منصفانه‌تر از آن نیست که کسی مثلاً خواندن( مادام بواری)  را با این تصور از پیش ساخته آغاز کند که کتابی است در حمله به بورژوازی. باید همیشه به خاطر داشت که اثر هنری بدون تردید خلق جهانی تازه است، پس اولین کاری که باید کرد این است که این جهان تازه را با دقت هر چه تمامتر مطالعه کنیم ، طوری به آن نزدیک شویم که انگار همین حالا خلق شده است و به آن جهان‌هایی که قبلاً می‌شناخته‌ایم هیچ ربطی ندارد. وقتی که این جهان تازه را به دقت مطالعه کردیم، آن وقت، و فقط آن وقت است که  می‌توان به رابطه‌ی آن با جهان‌های دیگر، با رشته‌های دیگر دانش پرداخت. و سوال دیگر، آیا می‌توان از یک رمان اطلاعاتی درباره ی مکآن‌ها و زمآن‌ها جمع آوری کرد؟ مگر ممکن است کسی آن قدر ساده لوح باشد که فکر کند  می‌تواند از آن کتاب‌های پر فروش و پر و پیمان که باشگاه‌های کتاب با جار و جنجال آن‌ها را جزو رمآن‌های تاریخی طبقه بندی می‌کنند چیزی درباره‌ی گذشته بیاموزد؟ پس تکلیف شاهکارهای ادبی چیست؟ آیا می‌توانیم به تصویری که جین آوستین از انگلستان دوران زمین‌داری با بارونت‌ها و مناظرش ارائه کرده اعتماد  کنیم  در حالی که او فقط با اتاق نشیمن یک کشیش آشنا بود؟ و آیا می‌توانیم رما ( خانه ی قانون زده /دیکنز) ، این رمانس خیال‌انگیز را که در لندن خیال‌انگیز می‌گذرد، بررسی لندن صد سال پیش بنامیم؟ قطعاً نمی‌توانیم. و در مورد رمآن‌های بزرگ دیگر هم همین‌طور است. واقعیت این است که رمآن‌های بزرگ قصه های بزرگ پریان هستند. . .

زمان، مکان، رنگ فصول و حرکات ماهیچه‌ها و ذهن همه‌ی این‌ها در چشم نویسندگان صاحب نبوغ(تا آنجا که ما حدس می‌زنیم و به گمان من حدس‌مان هم درست است) آن تصورات سنتی‌ای نیست که بتوان از کتاب‌خانه‌های عمومی‌به امانت گرفت، مجموعه‌ای است از غافلگیری‌های منحصر به‌فرد که استادان هنرمند یاد گرفته‌اند که آن‌ها را به روش خاص خودشان توصیف کنند. برای نویسندگان فرعی آن‌چه باقی می‌ماند رنگ و لعاب دادن به چیزهای معمولی است: این نویسندگان ابداً زحمت خلق دوباره‌ی جهان را به خود نمی‌دهند، فقط تلاش می‌کنند تا حد توان‌شان بهترین‌ها را از مجموعه‌ی مشخصی از چیزها، از انگاره‌های سنتی داستان بیرون بکشند. آن ترکیبات متنوعی که این نویسندگان  فرعی می‌توانند در درون این محدوده‌ی مشخص ارائه کنند، احتمالاً می‌تواند به نحوی ملایم و بی‌دوام خیلی هم سرگرم کننده و جالب باشد چون خوانندگان فرعی هم دوست دارند افکار و عقاید خود را در لباس مبدلی دلپذیر باز شناسند. اما نویسنده‌ی واقعی، آدمی‌که سیارات را به چرخش می‌اندازد و انسانی را در خواب خلق می‌کند و با شوروشوق با دنده‌ی این انسان به خواب رفته ور می‌رود، ٬هیچ ارزش مشخصی وجود ندارد: باید خودش آن‌ها را خلق کند.  نوشتن کار بیهوده ایست اگر در ابتدای امر هنر دیدن جهان را، به منزله‌ی داستان بالقوه، به ذهن متبادر نکند. ماده‌ی خام این جهان شاید به اندازه‌ی کافی واقعی باشد(تا جایی که بتوان واقعیت نامیدش)، اما ابداً به عنوان یک کل پذیرفته شده وجود ندارد:  تماماً آشفتگی است، و نویسنده به این آشفتگی می‌گوید که " بشو ! " و بدین ترتیب به جهان اجازه می‌دهد تا تکان تکان بخورد و مخلوط شود و آن وقت است که می‌بینیم تک تک اتم‌های جهان دوباره ترکیب شده است، و این تحول فقط به بخش‌های سطحی و مشهود آن محدود نمانده است. نویسنده نخستین انسانی است که نقشه‌ی جهان را می‌کشد و بر تک تک اشیای طبیعت در آن نامی‌می‌گذارد. میوه‌های  درخت  جهان او خوردنی‌اند. آن موجود خال خالی را که از جلو من فرار کرد می‌توان رام کرد. اسم دریاچه‌ی میان آن درختان دریاچه‌ی شیری یا، هنرمندانه تر بگوییم، دریاچه‌ی آب صابون خواهد بود. آن مه یک کوه است، و آن کوه باید فتح شود. استاد هنرمند از شیب  بی جاده‌ای بالا می‌رود، و در قله، بر ستیغ آن، فکر می‌کنید چه کسی را می‌بیند؟ خواننده‌ی از نفس افتاده و خوشحال را. آن‌جا به ناگهان یکدیگر را در آغوش می‌کشند و اگر کتاب تا ابد باقی بماند، آن‌ها تا ابد با هم پیوند دارند. . . . . . . . . . . .

خواننده‌ی خوب کسی است که تخیل، حافظه‌ی خوب، فرهنگ لغات و کمی‌درک هنری داشته باشد. این درک را هر وقت که فرصتی پیش آید در خود پرورش می‌دهم و به دیگران هم پیشنهاد می‌کنم همین کار را بکنند. تصادفا من کلمه ی خواننده را خیلی سهل انگارانه به کار می‌برم. عجیب است اما آدم نمی‌تواند کتاب  را بخواند: فقط می‌تواند آن را باز خوانی کند. یک خواننده‌ی خوب، یک خوانند‌ه‌ی مهم، یک خوانند‌ه‌ی فعال و خلاق یک بازخوان است. و برای تان می‌گویم که چرا. وقتی برای نخستین بار کتابی را می‌خوانیم، همین فرایند دشوار حرکت چشم از راست به چپ، سطر پس از سطر، صفحه پی از صفحه، این کار جسمانی پیچیده با کتاب، همین فرایند درک مطلب کتاب در ظرف زمان و مکان آن، میان ما و تحسین هنر مندانه حایل می‌شود. وقتی به یک نقاشی نگاه می‌کنیم، حتی اگر مثل کتاب عناصر عمق و تحول را در بر داشته باشد، مجبور نیستیم چشمان‌مان را به نحوی خاص حرکت دهیم. در واقع عنصر زمان در همان تماس نخستین با یک نقاشی پا به میدان نمی‌گذارد. به هنگام خواندن یک کتاب باید فرصت داشته باشیم تا با آن آشنا شویم. هیچ عضوی در بدن نداریم که بتواند کل تصویر را ادراک کند و در عین حال از جزئیات آن لذت ببرد. اما وقتی برای دومین بار، یا سومین بار یا چهارمین بار یک کتاب را می‌خوانیم، در واقع با کتاب همان کاری را کرده‌ایم که با نقاشی می‌کنیم. با این همه بهتر است عضو چشم، این شاهک‌ار غول آسای تکامل را با، ذهن، که دستاوردی باز هم غول آساتر است، اشتباه نگیریم. یک کتاب، هرچه هم که باشد – یک اثر داستانی یا یک اثر علمی‌(که حد و مرزشان به  آن وضوحی که همگان معتقدند نیست) -، اول از همه به سراغ ذهن می‌رود. ذهن، مغز، در بالای ستون فقراتی که مورمور می‌شود، تنها ابزاریست   یا باید باشد که ٬ به هنگام خواندن کتاب به کار می‌رود.

حال که  چنین است، باید به این مساله بپردازیم که وقتی خوانند‌ه‌ی ترش‌رو با کتاب آفتابی مواجه می‌شود ذهن چگونه کار می‌کند. اول از همه خلق عبوس از میان می‌رود، و خواننده، بد یا خوب، پا به میانه‌ی میدان می‌گذارد. تلاش برای آغاز کردن یک کتاب، به ویژه وقتی که کسانی کتاب را تحسین کرده‌ا‌ند که خوانند‌ه‌ی جوان در نهان آن‌ها را امل یا جدی می‌پندارد، تلاشی غالبا دشوار است، اما همین که شروع شد، پاداش‌های متعدد و فراوان در پی دارد. چون استاد هنرمند برای خلق کتابش تخیل خود را به کار برده است. طبیعی و منصفانه آن است که مصرف کننده‌ی کتاب هم تخیلش را بکار بگیرد.

خواننده دست کم دو نوع تخیل می‌تواند داشته باشد. پس بیایید ببینیم کدام یک از این دو نوع برای خواندن یک کتاب مناسب است. اولی آن نوع تخیل نسبتا حقیر است که به عواطف ساده چنگ می‌زند و ماهیتی کاملا شخصی دارد. ما موقعیت خاصی را در کتاب با شدت تمام احساس می‌کنیم، چون ما را به یاد اتفاقی می‌اندازد که برای خودمان یا کسی که می‌شناسیم یا می‌شناختیم پیش آمده است. یا مثلاً یک خواننده برای یک کتاب بسیار ارزش قائل است، فقط به این دلیل که کشور، منظره، یا آ ن شیوه‌ی زندگی را زنده می‌کند که با اندوه او را به یاد گذشته‌اش می‌اندازد. یا این‌که خود را با شخصیتی در کتاب یکی می‌پندارد، که این یکی از بدترین کارهایی‌ست که خواننده می‌تواند بکند. این نوع حقیر آن نوع تخیلی نیست که من برای خوانندگان آرزو مند باشم.

پس خواننده باید از کدام ابزار قابل اعتماد استفاده کند؟ از ابزار تخیل غیرشخصی و شعف هنر مندانه. به گمان من باید رابطه‌ای  موزون و هنرمندانه ای میان ذهن خواننده و ذهن نویسنده برقرار و تحکیم شود. باید کمی‌فاصله بگیریم و از این فاصله‌گیری لذت ببریم لذتی مفرط. البته بیرون ماندن در چنین زمینه‌هایی غیرممکن است. هر چیزی که به زحمتش بیرزد تا حدودی ذهنی است. مثلاً، شمایی که اینجا نشسته‌اید شاید فقط رویای من باشید. و من هم شاید کابوس شما باشم. اما منظور من این است که خواننده باید بداند که کی و کجا بر تخیلش افسار بزند و این کار را باید با تلاش برای شناخت دقیق جهان ویژه‌ای انجام دهد که نویسنده در اختیارش گذاشته است. باید چیزها را ببینیم و بشنویم، باید اتاق‌ها، لباس‌ها، و حرکات و رفتار آدم‌های نویسنده را تجسم کنیم. رنگ چشم(فنی پرایس) در(مانسفیلد پارک) و لوازم اتاق کوچک و سرد او مهم است.

همه‌ی ما خلق وخوهای متفاوتی داریم و می‌توانیم همین حالا به تان بگویم که بهترین خلق و خو برای یک خواننده ترکیب خلق وخوی هنرمندانه با خلق وخوی علمی‌است، اگر چنین خلق وخویی وجود ندارد، باید آن را در خود ایجاد کرد. هنر مند مشتاق، خود در معرض نگرشی بسیار ذهنی نسبت به اثر است ٬اما اگر کسی که قرار است خواننده بشود، مطلقاً فاقد شوروشوق و صبر و تحمل باشد – شوروشوق یک هنرمند و صبر و تحمل یک دانشمند – بعید است از ادبیات خوب لذت ببرد. 

 ادبیات در آن روز زاده نشد که پسرکی که فریاد می‌زد گرگ، گرگ، از دره‌ی نئاندرتالی بیرون دوید و گرگ بزرگ خاکستری رنگی هم سر به دنبالش گذاشته بود: ادبیات آن روزی زاده شد که پسرکی فریاد زد گرگ آمد، گرگ آمد و هیچ گرگی پشت سرش نبود. این امر که بالأخره پسرک بی‌چاره چون خیلی دروغ می‌گفت خوراک حیوان وحشی واقعی شد کاملاً تصادفی است. اما نکته‌ی مهم این‌جاست. میان آن گرگ عل‌فزار با گرگ آن داستان رابطه‌ای کم رنگ هست. آن خط رابط، آن منشور رنگ، هنر ادبیات است.

ادبیات یعنی ابداع، داستان یعنی داستان. اگر داستانی را داستان واقعی بنامیم، هم به هنر توهین کرده‌ایم و هم به واقعیت. هر نویسنده‌ی بزرگی یک فریب دهنده‌ی بزرگ است، ولی آن متقلب اعظم، یعنی طبیعت هم چنین است. طبیعت همیشه فریب می‌دهد. از آن فریب ساده‌ی تولید مثل گرفته تا توهم عظیم و پیچیده‌ی رنگ‌های محافظ بال پروانه ها یا  پر پرندگان، در طبیعت نظام خارق العاده‌ای از افسون و فریب وجود دارد. نویسنده‌ی داستان فقط پا جای پای طبیعت می‌گذارد.

باز به سراغ جوانک پشمالوی سرزمین جنگلی برویم که فریاد گرگ، گرگ بر می‌آورد، می‌توانیم بگوییم که جادوی هنر در سایه‌ی گرگی بود که بی تردید او خلقش کرده بود، رویای گرگ او و بعد داستان حقه‌های او، داستان خوبی از کار در آمد. وقتی هم که از دنیا رفت داستانی که درباره اش می‌گفتند، در تاریکی دورادور آتش به درس خوبی تبدیل شد. اما او جادوگر کوچک بود. خالق بود.

نویسنده را از سه نظرگاه می‌توان بررسی کرد: می‌توان او را یک داستان‌گو، یک آموزگار، و یک افسون‌گر دانست. یک نویسنده‌ی بزرگ ترکیبی از این سه است – داستانگو، آموزگار، افسونگر – اما افسونگر درون اوست که مسلط می‌شود و او را به نویسنده ای مهم بدل می‌کند.

ما برای سرگرم شدن، برای ساده ترین نوع تهییج ذهنی، برای سهیم شدن عاطفی، برای لذت سفر در منطقه‌ای دور افتاده در زمان یا مکان به سراغ داستان‌گو می‌رویم. ذهنی که اندکی متفاوت است و لزوماً هم در سطحی بالاتر نیست اگر خواننده‌ای  در نویسنده به دنبال آموزگار بگردد آن‌چه به دنبال می‌آید مبلغ است، مفتی اخلاق، پیام آور. ممکن است که علاوه بر تعلیم اخلاقی برای دانش مستقیم و واقعیات ساده نیز به سراغ معلم برویم. متاسفانه آدم‌هایی را دیده‌ام که منظورشان از خواندن آثار رمان نویس‌های فرانسوی و روسی اطلاع یافتن از زندگی در پاریس سرخوش یا روسیه‌ی غمزده است و بالاخره و مهمتر از همه آن‌که یک نویسنده ی بزرگ همیشه یک افسونگر بزرگ است، و در این‌جا ست که در واقع به هیجان‌انگیز‌ترین بخش کار می‌رسیم، یعنی وقتی که می‌کوشیم جادوی فردی این نابغه را درک کنیم و سبک، تصویر سازی و انگاره ها ی رمان یا داستان او را بررسی  کنیم  به افسانه ی   افسون‌گر می‌رسیم.

این سه جنبه‌ی یک نویسنده‌ی بزرگ – جادو، داستان، درس – می‌توانند ترکیب شوند و جلوه‌ی واحد تلالویی منحصر بفرد و وحدت یافته را بسازند. جادوی هنر شاید در همان استخوان‌های داستان، در مغز استخوان داستان حاضر باشد. شاهکار هایی وجود دارند که تفکری خشک، روشن و سازمان یافته دارند و در ما لرزشی هنرمندانه بر می‌انگیزند. 

به نظر من، قاعده‌ی خوب برای آزمودن کیفیت یک رمان، در دراز مدت ترکیب دقت و شعور عالمانه  و حس شهودی هنریست. برای لذت بردن  از آن جادو، خوانند‌ه‌ی خردمند کتاب یک نابغه را نه با قلبش و نیز نه چندان با مغزش، که با ستون فقراتش می‌خواند. در آن‌جاست که آن مورمور، گویا رخ می‌دهد، گرچه به وقت خواندن باید کمی‌فاصله بگیریم، کمی‌دور بمانیم. بعد با لذتی که هم حسی است و هم عقلی، هنرمند را تماشا می‌کنیم که قلعه‌ی مقوایی‌اش را می‌سازد و تماشا می‌کنیم که قلعه‌ی مقوایی او به قلعه‌ای زیبا از فولاد و شیشه بدل می‌شود.

 منبع: دیباچه 



:: موضوعات مرتبط: يادداشت
:: برچسب‌ها: ولادیمیر ناباکوف, ادبیات, داستان, رمان
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۱

.:: ::.





چرا می نویسم! / من بي‌دليل مي‌نويسم.

 

چرا می نویسم!

من بي‌دليل مي‌نويسم.

سطر اول: من نه مادربزرگي كنارم بود تا برايم قصه بگويد و نه مادرم با آن همه بچه‌ي قد و نيم قدي كه سرش ريخته بود، حوصله‌ي قصه گفتن داشت. خانواده‌اي پرجمعيت بوديم، تازه از ده آمده و ساكن محله‌ي اماميه‌ي تبريز.

تلويزيون بعدها به جمع خانواده اضافه شد. اواسط دهه‌ي شصت. آن موقع هم بيش‌تر وسيله‌ي هول و ولا بود. هي آژير قرمز و سفيد مي‌كشيد. درست كه راديو هم همين كار را مي‌كرد ولي حالا آژيرهايمان تصويري شده بود.

هيچ كتابي دور و برم نبود جز چند عنوان از كتاب‌هاي انقلابي كه ورد نوشته‌هايشان شهادت بود و ايثار و از جان‌گذشتگي. درس را به زور مي‌خواندم، چه برسد به خواندن كتاب.

تنها كتاب موجود در خانه كه به ادبيات مربوط مي‌شد ديوان حافظی بود در قطع جيبي كه نمي‌دانم چه كسي به پدرم هديه داده بود. اين يادگار اولينِ ادبيات در خانه‌مان مونسي بود كه انگار خدا براي من فرستاده باشد. انگار كن همدمي دلنشين براي «يونس نبي» در دل ماهي فرستاده باشند. خط زيبا و چاپي درخور داشت. (هنوز دارمش. البته ناقص. اول و آخر ديوان افتاده. چيزي حدود پنجاه، شصت صفحه ولي باقيش را نگه داشته‌ام.)

سخت بود خواندنش و كسي نبود كمكم كند. پس اين يار عزيز را به تنهايي شناختم. همان قدر كه فهمم مي‌كشيد. همان قدر كه دركم مي‌توانست به خواجه‌ي شيراز نزديك شود. (هنوز هم عادت ندارم براي درك بهتر حافظ بروم سراغ لغتنامه و يا شرح‌هايي كه بر ديوانش نوشته‌اند. هر چيزي را بلد بودم، بودم و اگر بلد نبود مهم نيست.)

خلاصه اين طوري‌ها بود كه تغزّل بخشي از زيبايي‌هاي زندگيم شد. همين طور گذشت و گذشت تا قلم‌اندازي‌هايي در شعر كردم و بعد خيالبافي‌هايم سراغ داستان آمد. (نه اين كه الان شعر نگويم ولي ... بماند ... گوش شيطان كر!) همين شد كه الان گاهي مي‌نويسم و هر بار با نوشتن نفسي تازه مي‌كنم در اين عالم. انگار كن صياد مرواريد باشم. با نفسي به اميد صيد صدفي به زير آب مي‌روم و دوباره بالا مي‌آيم تا نفسي تازه كنم و باز به دنبال مرواريد سر در اقيانوس پرتلاطم اين زندگي ببرم.

مي‌گويند هر چيزي هدفي دارد و از قضا درست مي‌گويند. نوشتن هم حكمت خودش را دارد. براي من نوشتن همين است. نفس كشيدن بدان اميد كه از غور در اعماق اين دنيا مرواريد حقيقت را به دست آورم. شايد خيلي آرمان‌گرايانه باشد و اين آرمان هيچ گاه به دست نيايد ولي چه مي‌شود كه من وقتي پاي داستان در ميان باشد، پايم روي زمين بند نمي‌شود.

گاهي شده كه دلسرد شوم. عصباني گردم و مايوس و سرخورده كناري بنشينم. دست و دلم به نوشتن نرود. خاك ايام بر سر كنم و دلگير باشم از اين همه نامرادي كه بر محبوبه‌ي نوشتن در اين ملك روا مي‌دارند ولي باز شيوه‌ي مستانه‌ي داستان دستم را گرفته و به رقصي در ميانه‌ي ميدانم فراخوانده كه يك دست جام باده داري و دستي ديگر بر زلف يار. پس دلا كي به شود كارت؟

البته بسيار شده كه بنشينم و خيلي جدي، خيلي جدي‌تر از جدي از خودم بپرسم:

- براي چه مي‌نويسم؟

اين گونه مواقع انگار كن توي دالاني تنگ پيش مي‌روم و شانه‌هايم در محاصره‌ي ديواره‌‌اي سرد و ضخيم است. شانه مي‌سايم بدين ديوار تا راهم را بيابم. گذشتن از اين دالان خيلي سخت است.

وقتي سوالي راجع به خودت داري، هيچ چاره‌اي جز يافتن پاسخ نيست. نه، مي‌تواني فرار كني و نه، خودت را به كوچه‌ي علي چپ بزني. فراموش نمي‌شود و با گذشت زمان رنگ نمي‌بازد و از اهميتش كاسته نمي‌شود. سوال بي‌پاسخ هم وبال گردن است. به قول ما ترك‌ها: «سينيق قول بوينون كي دو!» (بازوي شكسته وبال گردن است.)

همين ديگر.

«براي چه مي‌نويسم؟»

سوال سختي‌ست. ولي هميشه در انتهاي آن دالان با يك جواب شانه‌ام را از فشار ديوارها رهانده‌ام و آن اين كه:

«من بي‌دليل مي‌نويسم!»

نوشتن براي من چيزي مانند نفس كشيدن است. نمي‌شود از كسي پرسيد چرا نفس مي‌كشي؟ من هم نمي‌توانم ننويسم. روايت چيزي‌ست كه من بي‌دليل انجام مي‌دهم. بي‌دليلِ بي‌دليل.

يا به قول حافظ:

«عشق مي‌ورزم و اميد، كه اين فنّ شريف

چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود.» 



:: موضوعات مرتبط: يادداشت
:: برچسب‌ها: داستان
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۱

.:: ::.





قنوت بي‌بركت دستانم / شعر
 

سطر اول / شعر

قنوت بي‌بركت دستانم

 

بريده بود دو دستم

و شاخه‌ها شكسته به راه

و تاب عشق، قلم را نظاره گر شده بود.

نمي شود نروي

نمي شود كه نبيني

سكوت را كه

             هنوز

               خسته و خمود و دلگير است.

من از يقين و شكي آشنا خبر دارم

ميان هروله‌هايت

نسيم را فرامي‌خوانم

             و مي سپارم طره‌اي از مويت را به باد

كسي نخواهد پرسيد

              چگونه راه را گم كردم.

مگر ستيغ كوه را نمي ديدم

فراز قله‌ي اين دنيا

             همان نهانگاه سيمرغ را

عجيب مي لنگم

              و تنگ است سينه ام

بپوشان مرا در نمدي اساطيري و

                          بسپار به دست كاروانيان

تا همراه با شتران

               در تبريز بگذارند.

در اين شهر افسانه‌هاي خواب‌زده

من هنوز دستان خود را نيافته

گمانم

در كوچه پس كوچه هاي اين شهر

                             گم گشته و جدا

                                       سرگردان رسيدن منند.

تا دستانم نباشند

از تو تمناي عشق نخواهم كرد.

تمناي بي دست

               قنوتي بي‌بركت است.

 

 



:: موضوعات مرتبط: شعر
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۱

.:: ::.





همسفر شراب! / یک دو بیتی از زنده یاد قیصر امین پور به یادش در سالگرد درگذشتش:
 

همسفر شراب!

یک دو بیتی از زنده یاد قیصر امین پور به یادش در سالگرد درگذشتش:

«من همسفر شراب از زرد به سرخ

یا همره التهاب از زرد به سرخ

یک روز، به شوق هجرتی خواهم کرد

چون هجرت آفتاب، از زرد به سرخ»

یادش سبز!



:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: قیصر امین پور
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۱

.:: ::.





تبریز؛ شهر جهان وطنی که افکار تقی‌زاده را شکل داد

 

تبریز؛ شهر جهان وطنی که افکار تقی‌زاده را شکل داد

پاسخ‌های فریبا زرینه‌باف در باره ی تقی زاده

ترجمه: ساناز صفرزائی


 

دکتر فریبا زرینه‌باف، استاد دپارتمان تاریخ در دانشگاه کالیفرنیا در ریورساید (Riverside) کالیفرنیا و مدیر برنامه مطالعات خاورمیانه و اسلامی در پاسخ به پرسش‌های «تاریخ ایرانی» به نقش شهر تبریز در شکل‌‌‌گیری افکار مدرن در آرای سید حسن تقی‌زاده اشاره می‌کند. نویسنده کتاب «جنایت و مکافات در استانبول» هیچ اشکالی در ارتباط تقی‌زاده با ادوارد براون بریتانیایی نمی‌بیند و می‌گوید او در تلاش بود تا حمایت لیبرال‌های بریتانیایی از مشروطه‌خواهان ایرانی را به دست بیاورد. دکتر زرینه‌باف موفق به دریافت جوایز بسیاری از نهادهایی مطالعاتی و دانشگاهی شده است که آخرین آن‌ها متعلق به «انستیتوی تحقیقات آمریکایی در ترکیه» (۲۰۱۰) و «مرکز اندیشه‌ها و جامعه» (۲۰۱۰) است.

***

مواجهه تقی‌زاده با مفهوم تجدد چگونه آغاز شد؟ او در دوران جوانی با گروهی از دوستانش در کتاب‌فروشی «تربیت» در شهر تبریز درباره کتب فرانسوی و انگلیسی و یا ترجمه‌هایی که به زبان ترکی و عربی از استانبول و قاهره می‌رسید گفت‌وگو می‌کرد. در یک کلام تبریزی بودن چه تاثیری بر روی تقی‌زاده گذاشت؟

فکر می‌کنم قبل از آنکه درک تقی‌زاده از مدرنیته را درک کنیم، احتیاج داریم درباره سیر تکاملی مفهوم مدرنیته در ایران تحقیق کنیم. آنچه واضح است این است که در ایران عصر قاجار درست مانند امپراطوری عثمانی جنبش مدرن‌سازی در راستای اصلاحات نظامی در امتداد جبهه‌های غربی، تمرکز ساختار اداری یا دولت و مدرنیزه کردن آموزش و پرورش توسط دولت و بوروکرات‌ها آغاز شده بود. تلاش دیگری نیز در رابطه با مدرن‌سازی نظام حقوقی توسط افرادی چون ملکم‌خان انجام شد که بعد‌ها تأثیرات بسیار مهمی در پی داشت. می‌توانم بر نقش شاهزادهٔ قاجار، عباس میرزا، که این اصلاحات را در ایران آغاز کرد تأکید کنم. اقدامات او الهام گرفته از اصلاحاتی است که در امپراطوری عثمانی انجام شد که اصطلاحا به آن «تنظیمات» می‌گفتند. نباید فراموش کرد که عباس میرزا اولین فردی است که همزمان با آوردن مشاوران نظامی غربی به ایران، برای اولین بار دانشجویان ایرانی را به فرانسه و انگلستان اعزام کرد تا آموزش‌های مدرن ببینند. بنابراین جنبش مدرن‌سازی در اوایل قرن نوزدهم توسط عباس میرزا آغاز شد و امیرکبیر این حرکت را ادامه داد، هر چند این جنبش با مقاومت نیروهای محافظه‌کار در داخل حکومت همراه بود. پس سوال این است که آیا می‌توان این جنبش را موفق خواند؟ به نظر من با وجود تمام مشکلاتی که سر راه جنبش قرار گرفت، این جنبش به دستاوردهای مهمی نیز نائل گشت.

یکی از مهم‌ترین دستاوردهای عباس میرزا، پایه‌گذاری چاپخانه در تبریز است. تبریز در آن زمان شهر استقرار ولیعهد و مرکز دیپلماسی ایران با اروپا، امپراطوری عثمانی و روسیه بود. اولین کنسولگری اروپایی در تبریز مستقر شد و این شهر خیلی زود با حمایت عباس میرزا به مرکز جنبش مدرن‌سازی تبدیل شد. نزدیکی تبریز هم به امپراطوری عثمانی و هم به روسیه نقش مهمی را در این میان بازی می‌کرد. این شهر قبل از افتتاح کانال سوئز مهم‌ترین مرکز تجارت با اروپا از طریق ترابوزان و استانبول بود. می‌خواهم روی شخصیت بین‌المللی تبریز، نقش عباس میرزا و طبقه متوسط متشکل از بازرگانان ثروتمند که با استانبول، قاهره، ترابوزان، تفلیس و... تجارت می‌کردند، تأکید کنم. به نظر من ترکیب این عوامل باعث آغاز جنبش مدرن‌سازی در تبریز شد که یک جامعه بزرگ اروپایی، چندین چاپخانه، یک بورژوازی ثروتمند و جمعیت بزرگی از مسیحیان (ارامنه) را در خود جای داده بود که به واسطه تجارت، با غرب در مراوده بودند. اما از سوی دیگر این افراد خواهان دستیابی به استقلال از دخالت غرب در مسائل ایران بودند، مخصوصاً در مسائل اقتصادی ایران. بنابراین یک راه رسیدن به این استقلال محدود کردن قدرت مطلقه شاه از طریق دیده‌بانی قانونی و پارلمان و توازن بود. این سیستم حکومتی اولین بار در غرب، فرانسه و انگلستان و... گسترش یافته بود. بنابراین تقی‌زاده در شهری جهان وطنی بزرگ شد و جوانی‌اش تحت تأثیر عقاید عثمانی و غرب از مدرنیته قرار گرفت.

مرور نامه‌ها و خاطرات تقی‌زاده نشان می‌دهد که او از منتقدین جدی برخی آداب و سنت‌های ایرانیان بوده است. چقدر غربی شدن دغدغه ذهنی متفکرانی مانند تقی‌زاده بود؟

بدون شک یک سوال مهم و محوری از مفاهیم مدرنیته در ایران و عثمانی این بود که یک فرد بدون آنکه از غرب تقلید کند، چقدر باید غربی شود. به نظر من مدرنیته‌ای که مدنظر اصلاح‌طلبان و نوخواهان عثمانی و ایرانی بود، مدرنیته‌ای بود که اصالت فرهنگی خود را دست ندهد. تقی‌زاده به دلیل آنکه بومی آذری بود و می‌توانست به آسانی به زبان ترکی صحبت کند، با اندیشمندان عثمانی همچون نامیک کمال، روزنامه ترکان جوان و متفکران قفقازی در رابطه و گفت‌وگو بود. فکر می‌کنم پس از اینکه «ترک‌های جوان» در سال ۱۹۰۸ پارلمان را در دست گرفتند تقی‌زاده در نخستین پارلمان عثمانی حضور یافت و با آن‌ها در ارتباط مستقیم بود.

رابطه تقی‌زاده با بریتانیایی‌ها چطور بود؟ برخی تاریخ‌‌نگاران و معاصران، تقی‌زاده را عنصری وابسته به لندن معرفی می‌کنند.

شکی نیست که تقی‌زاده دوست نزدیک ادوارد جی براون بود و تلاش کرد از نفوذ او برای به دست آوردن حمایت لیبرال‌های پارلمان انگلستان از مشروطه‌خواهان ایرانی استفاده نماید. هیچ اشکالی در این رابطه وجود ندارد و البته ادوارد براون از موضع دولت خود در برابر ایران حمایت نکرد. او بسیار طرفدار مشروطه‌خواهان ایرانی بود و کارهای براون در این زمینه امروزه از متون کلاسیک ماجرای مشروطه‌خواهی ایرانیان به شمار می‌آید. اما همه سیاستمداران انگلیسی این‌گونه فکر نمی‌کردند و وقتی پای این سوالات و ابهام‌ها پیش می‌آمد از مواضع دولت خود حمایت می‌کردند. پس باید از این تئوری توطئه‌ای که همیشه در رابطه با انگلستان درگیر آن هستیم خارج شویم تا بهتر بتوانیم اتفاقات و روابط تاریخی را تحلیل کنیم. 

در رابطه با ادعاهایی که راجع به فراماسون بودن تقی‌زاده مطرح می‌شود چطور؟ شما مدرکی دال بر این ماجرا دیده‌اید؟  

من هیچ مدرکی در رابطه با نقش تقی‌زاده در لژ فراماسونری ندیده‌ام. ممکن است هنگامی که در استانبول بوده در یک یا دو نشست شرکت کرده باشد، اما باز هم این بدان معنا نیست که وی بخشی از یک توطئه غربی بوده است. تقی‌زاده می‌خواست کشورش به ملتی مدرن و مستقل با حکومتی مدرن به همراه آموزش و دموکراسی پارلمانی تبدیل شود. در همین راستا او با بسیاری از اصلاح‌طلبان خاورمیانه رابطه نزدیک داشت. لازم نبود فراماسون باشد یا توطئه‌گر غربی تا این‌گونه بیندیشند. تمام این ایده‌ها در همه جا وجود داشت و فقط لازم بود مردم نشریات و روزنامه‌های ترک، عرب، پارسی و آذری را مطالعه کنند.

منبع: تاریخ ایرانی

 

مطالب مرتبط

تورج اتابکی در گفت‌وگو با تاریخ ایرانی: تقی‌زاده پیرو وفادار تجدد آمرانه‌ بود

سیاست و روشنفکری؛ از افراط تا اعتدال/ گزارشی از زندگی سیاسی و فکری سید حسن تقی‌زاده

تقی‌زاده فراماسون بود / پاسخ‌ همایون کاتوزیان به پرسش‌های تاریخ ایرانی

تقی‌زاده به دنبال مدرن‌سازی روح جامعه ایران بود

گفت وگوی تاریخ ایرانی با علی انصاری، استاد دانشگاه سنت‌اندروز / تقی‌زاده سوسیال دموکرات و جمهوری‌خواه بود

تقی‌زاده؛ منازعه در اندیشه و عمل/ حکایت مرد غریب و دیار غرب 

ایوان سیگل در گفت‌‌وگو با تاریخ ایرانی: هیچ کس جواب معمای تقی‌زاده را ندارد


 



:: موضوعات مرتبط: گفت و گو
:: برچسب‌ها: تقی زاده, تبریز
نوشته شده توسط مهدی ابراهیم پور در پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۱

.:: ::.





Powered By سطر اول Copyright © 2009 by mehdieb
This Template By سطر اول

منوی اصلی (Menu)
درباره (About)

مطالب خواندنی و مواد خام ادبی

همسایه های پیوندی (Links)

آرشیو زمانی (Archive)

آرشیو متنی (Previous)

موضوعات (Categories)

برچسب (Tag)
تبریز , زلزله آذربایجان , نمایشگاه کتاب , تدبیرفردا , تهران , تدبیر فردا , شعر , داستان , یادداشت سفر , دبیرستان طالقانی , جلال آل احمد , سفر , ادبیات , کتاب , تبريز , غلامحسین ساعدی , يادنامه , ادبیات آذربایجان , حسین منزوی , موسیقی , موسیقی آذربایجان , اصغر نوری , تاريخ آذربايجان , تدبيرفردا , داستان تبریز , مهدی ابراهیم پور , رمان , حافظ , قصه , شیراز , زلزله تبریز , مشروطه , شعر ترکی , زبان فارسي , آیریلیق , قاجاریه , قوپوز , هريس , ابراهیم یونسی , تقی زاده , ادبيات آذربايجان , روز خبرنگار , قطران تبریزی , فرهنگ و هنر تبریز , دبيرستان طالقاني , موسي هريسي نژاد , فريبا وفي , فرهنگ تبریز , فاطمه قنادی , نشست كتاب , همه افق , شعر معاصر , اورمو گؤلو , استان آذربایجان شرقی , عباس پژمان , ماهنامه , عرفاني , عزاداران بیل , چوب به دستهای ورزیل , گوهرمراد , جعفر مدرس صادقی , رمان ایرانی , سیمین دانشور , فیلم مستند , هزار و یک شب , توسعه شهری , حوزه هنری , فرهنگ و هنر , مدرک , حسن انوری , جبار باغچه بان , روباه و زاغ , نلسون ماندلا , محمود دولت آبادی , تراکتورسازی , روشنفكري , نگاران , درخت تبريزي پير , رضا براهني , صالح سجادي , ایرج میرزا , مدیرکل ارشاد , داستان نویسی , سووشون , گابریل گارسیا مارکز , ایرج بسطامی , حبیب , ساقي , تخیل , سخاوت عزتي , عباس بارز , امير قرباني عظمي , نهم دي 1290 , انديشه و منش سياسي , ثقه الاسلام تبريزي , ارسال اثر , سیدعلی صالحی , قره باغ , احمد شاملو ,

و چیزهای دیگر (Others)